اَبرَکِ صورَتے (:

عاشق، زلیخا ماندن است (:

۳ نظر

می‌دونم نقد به سریال "سر دلبران" زیاده، می‌دونم ایرادات کم نیست، ممکنه زیادی ایده‌آل باشه یا با واقعیت‌ها در تضاد، می‌دونم انقدر اتفاقات بد افتاده که نشه به روحانی‌ها اعتماد کرد چه برسه تحمل فیلمی که نقش اول‌ش یک روحانیه. بله منم در همین مملکت زندگی می‌کنم و بابت اعتقاداتم هیچ شیر نفتی به منزل وصل نکردن.

با تمام این نقدها و ایرادات،خوبه به چندتا از ویژگی‌های مثبت و کم سابقه‌ی این سریال‌هم توجه بشه:

اول این‌که شخصیت سلیم (روحانی-نقش اول) آدم فرشته سیرتی نیست، یعنی یک انسان عابد و زاهدی که تمام حرف‌ها و رفتارش با دوراندیشی و نکته سنجی باشد و هیچ خطایی ازش سر نزند، نیست. بلکم اوهم گاهی دچار خشم و عصبانیت میشود،گاهی عجولانه تصمیم می‌گیرد و حتی خودش‌هم ممکن است دچار قضاوت و ... از این دست گناهان شود.خلاصه که سازندگان نخواستند شخصیت را بدون هیچ نقطه‌ی سیاهی خلق کنند.

دوم این‌که حتما توجه بشه این قصه‌ی خیلی در تضاد با واقعیت‌ها، در حال رخ دادن در شهر یزد است،در محله‌های قدیمی و اصیل یزد،نه تهران و کرج.در حقیقت این اتفاق مهمی‌ست که چندان مورد دقت قرار نگرفنه.

حرفم چیه؟ منظورم اینه که این نوع سبک زندگی‌های خیلی زیبا و دلپسند که یحتمل در شهرهایی مانند تهران و کرج کم‌رنگ و یا حتی ناپدید شده باشن، هنوز در شهرها و روستاهای دیگر ایران جریان دارند و رنگ‌نباخته‌اند.به عبارتی ریشه‌‌اشان خشک نشده.

سوم این‌که ورای بحث‌های دقیق و تخصصی در حوزه‌ی رسالت هنر و قهرمان‌سازی و شعار و شعارزدگی و کلیشه باید گفت که این روزها سینما و تلوزیون بشدت خالی از قهرمان، ایده‌آل و آرمان شده است.

بیان درد‌ها و واقعیات جامعه مهم است.اما به وفور آن‌هم به صورت سطحی و بی‌هدف و بدون ریشه‌یابی در کف سینما ریخته،در حقیقت نبود همین آرمان و ایده‌آل یکی از علت‌های ریشه‌ایست اتفاقا، که بگذریم چون بنا بحث‌های تخصصی نیست، ضمن این‌که گاهی آنقدر از ساختن آرمان و ایده‌آل و قهرمان خودداری شده است که به طور کل دارد یادمان می‌رود قرمان که بود و ایده‌آل چه بود.

چهارم این که حتی اگر سریال را ندیدید حالا به هر دلیلی، لااقل تیتراژش را که روزبه بمانی خوانده و حنجره‌اش گرم، گوش دهید.از بس محشر و به‌جا و حتی پخشش از تلوزیون کم‌سابقه است.

همین.

.

خیلی زیاد بی‌ربط: این روزا مشغول ارباب حلقه‌ها هستم.دقیقا ارباب حلقه‌ها رو نگه داشتم برای همچین روزهایی،درحالی که چیزی تا امتحانا نمونده و من یک عدد مقاله نانوشته و کنفرانس ناآماده دارم شروع کردم صبح تا شب خودم و با ارباب خفه کردن.سر هری پاتر هم همین بلا رو سر خودم آوردم، نخوندم نخوندم درست اواسط امتحان‌های سوم دبیرستان اون نهایی‌هایی که پدر صاحب بچه رو می‌کردن تو شیشه اسید، خوندمش.

دیگه کسی که پا تو جهان هری بذاره رو حالا تو با چوب و فلک و تهدید به اسید پاشی و تژدید خرداد و اینا که نمی‌تونی بکشی بیرون.
هری پاتر و بعدها دوبار دیگه خوندم اما اون بار اولی، یه مزه‌ی دیگه داشت.
مثل طعم کباب کوبیده‌ای که تازه از سیخ بکشی بیرون و کبابی که یه ماهه مونده توی یخچال و مزه‌ی رب و کالباس و خیارشور گرفته.
.
علی یارتون (:

گل‌گیسوی من کو؟

۸ نظر

یک دلبرانگی‌هایی در جهانِ من ته‌نشین شده است که هر از چند گاهی هم‌ش می‌زنم و می‌بینم که بخار گرم و غلیظ حسرت ازش بلند میشود.
در جهانی زیاد مردانه و خیلی زیاد عقلانی با مادری که بعد از چهار پسر بزرگ صاحب دختری شده بود و خودش ‌هم بشدت انسان مقتدر و درونگرایی بود بزرگ شدم.
هیچوقت کسی برایم لالایی نخواند،
شب‌ها با بوسه و شب‌بخیر بدرقه‌ام نکرد،
موهایم را نبافت و دست آخر بوسه‌ای بر آن‌ها نزد،
مادربزرگی نداشتم که بیاید و سرم را روی پیرهن چین‌چینی گل‌دارش بگذارم و برایم به ترکی شعر بخواند و تصدقم برود،
پدربزرگی که دستم را بگیرد و به پارک برویم، باهم بستنی لیس بزنیم.
کسی مرا به مدرسه نبرد تا در راه برگشت بلندبلند شعر بخوانیم و درحالی که ازش جلو می‌زدم دعوایم کند و محکم دستم را بچسبد.
کسی نبود حین آشپزی کردن شعری را زیر لب آواز کند،
کسی یادم نداد دخترانگی کردن را،
دلبرانگی کردن را،
موهای کج بافته و دم‌پایی‌های خرگوشی را.
اما
در میان این حجم از عقلانی زندگی کردنِ مامان،
بابایی داشتم که هر از چند گاهی می‌ریخت بیرون احساساتش را،
که انار می‌چیند گوشه‌ی کتاب‌خانه‌ام، که ورودم را با بوسه‌هایش سبز کند،
ولی من که بیشتر با مامان و برادرها بودم، سخت شده بودم و سخت می‌شد بشوم آن دختری که باید،
من یاد نگرفتم مامان و بابا را ببوسم و بغلشان کنم،
به سادگی بیان کنم دوستت دارم را،
به سادگی گریه کنم،
تصدق بروم،
بخوانم،
بچرخم،
برقصم.
.
من در خانه‌ای کاملا مردانه رشد کردم.
در خانه‌ای با چهار پسر بزرگ.
همیشه‌ی خدا بلوز و شلوار اسپورت خط‌دار یا پیراهن‌های مردانه تنم بود و موهایم کوتاه کوتاه. جای عروسک‌، توپ فوتبال داشتم و تابستان‌ها با برادران جام جهانی برگزار می‌کردم.
اما ته قلبم یک ته‌مایه‌ی دخترانگی نشست کرده بود و جوانه‌هایش هنوز سبز بود و تازه.
این جوانه‌ها را شاید قلبم آبیاری می‌کرد شاید بابا آبیاری می‌کرد و رشدشان می‌داد.
که تبدیلم کرد به آدمی که ظاهرش پسرکی بود شیطان و یاغی که توپ فوتبال از بغلش جدا نمیشد و باطنش دخترکی بود که با موهای باز روی تابی نشسته بود و آوازی می‌خواند و موهایش را به رقص وا می‌داشت.
.
القصه این روزهایم بیشتر به این ته‌نشینی‌های حسرت‌آور جهانم می‌اندیشم. دوست‌تر دارم آن دخترک درونم را که لباس چین‌واچینی صورتی تنش کنم، موهایش را ببافم و عروسکش را بغلش دهم و به تمام عالم نشانش بدهم.
این روزها بلندتر شعر می‌خوانم،
این روزها لبخندم از رخم پاک نمیشود،
موهایم را دیگر کوتاه نکرده‌ام،
که بابا گاهی دستی به گیس‌هایم بکشد و بگوید چه قدر شبیه جوانی مامانت هستی آن روزهایی که موهایش را کوتاه کوتاه نکرده بود.
و یک دوستت دارم بابایی طلب بابا که دخنرانگی‌ام را مدیونش هستم.
.
مامان را دوست دارم و بهش خرده نمی‌گیرم. مامان زنی بااستعداد و اندیشمند است،کتاب زیاد خوانده،فیلم زیاد دیده،بیان خوبی دارد و باپشتکار است.
از همان انسانی‌هایی است که می‌تواند بی‌مزه‌ترین جک عالم را برایتان به بهترین شکل ممکن تعریف کند و شما ساعت‌ها بخندید.
فقط نمی‌دانم جهانِ چهار پسر با آن دختر زیبایی که با موهای بلند سوار اسبی شده و نرم و لطیف، روبه قاب دوربین، می‌خندد چه کرده.
.

علی یارتون (:

لایف استاپ

۷ نظر

یه روزهایی‌هم هست که کلهم اجمعین روزِ "وقت تلف کنی" نامیده میشود. از همان زمانی که پلک باز کردی، یک رخوتِ غلیظی درونت ریخته میشود و از فرق سرِ شوره‌دار تا نوک کج و موجِ انگشتان پا را می‌گیرد و میخت می‌کند به بالشتت.
و تو دلت می‌خواهد همانطور یک وری و پتو بغل کرده با مژه‌های به هم چسبیده تمام روز بمانی و بلمی و وقت تلف کنی. لازمه‌ی به‌وجود آمدن چنین روزهایی نه شکست عشقی است نه چی‌چی ایسم و عرفانِ‌های خداجان دلم برایت می‌تپد و این جهان قدر اپسیلونی ازرش ندارد و این قلنبه گویی‌ها نیست، بلکه فقط نیاز به یک لایف استاپ است.
بعد همانطور پتو بغل کنان و یک وری با مژه‌های به هم چسبیده زیر لب غرغر می‌کنی که جای یک عدد دکمه استاپ آن بالا گوشه سمت چپ زندگی بدجور خالی است، که اگر به هر جهت این روزهای وقت‌تلف کنی پیش آمد، آن دکمه را بزنی، زندگی را در همین نقطه سیو کنی، بروی یک چرخی بزنی و دم کرده‌ی بهی بخوری و حالت که جا آمد، برگردی و فولدر زندگی را باز کنی و قسمتی را که سیو کرده بودی لود کنی و برگردی سر خانه زندگی‌ات.

خواستم ادامه دهم، دیدم باقی‌اش زیادگویی است. حرف همین است دیگر، که باباجان امروز، روز وقت‌تلف کنی من است و نا ندارم پلک بزنم. و بماند مقاله و کنفرانس مثنوی که یک کلمه‌ام ننوشتم و امتحان زبانی که دارم.

خدا کریم است !!!

بالاخره این پتوی تنبلی‌رو یه روزی پاره پوره‌اش می‌کنم.

علی یارتون (:

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ*

۴ نظر
کوچیک‌تر که بودم،دم‌دمای ماه مبارک خانواده برای هیجان‌انگیز‌تر کردن این ماه برای ما،یه تدبیری اندیشه بودند که حالا به هر صورت جدای از روانشناسی کودک و عرفان تعلقات و این حرف‌ها،خیلی کار جالبی بود،خیلی نتیجه‌بخش بود و خبلی دورهم بهمون خوش می‌گذشت.
این تدبیر به این صورت بود که مثلا یک هفته مونده به ماه رمضان،خرید ویژه‌ی ماهِ دلبر شروع میشد.مامان و بابا دست طفلان خود را گرفته و به خریدِ ماه رمضونی می‌بردن.یه چیزی تو شکل و شمایل خرید عید نوروز(خون آرایایی کسی به غلیان نیفته،خرید نوروزم می‌رفتیم،نفس عمیق لطفا)
این خرید ماه رمضونی این ریختی بود که در ابتدای امر باید مواد غذایی و خورد و خوراک می‌گرفتیم،سپس نوبت به تنقلات و خوشمزه‌جات بود،بابا برامون چیپس از این بازها که ترد و تازه و خرچ‌خرچی بودن می‌گرفت،مامان برامون لباس می‌خرید و حسابی نونوارمون می‌کرد**.سپس خونه‌رو آب و جارو می‌کردیم و مهیای ورود به دلبرماه می‌شدیم.چون خانواده معتقد بودن که زشته با لباس کرکثیف و روی نشسته و دست دماغی وارد دلبرماه بشیم.
همه‌ی این روند برای ماها که جوجوهایی بیش نبودیم ماه رمضان و بسیار جذاب و هیجان‌انگیر کرده بود.
.
آممممممممم شاید برای برخی این تدابیر خانواده چندان درست نباشه
اما من که دست‌پرورده‌ی همین تدابیر هستم حالا نه این‌که خیلی هم آدم به‌درد بخوری باشم اما خب دارم ثمرات این تدابیر و توی رگ و ریشم می‌بینم.
علی یارتون (:
.
*بیت از مولوی،آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
که محسن چاوشی‌هم خوندتش و یه بنده خدایی‌ام باهاش رقصیده بود-_-
**راستش خریدای ما خریدای خیلی گرون و بریزبپاشی نبود،بابای من آدمیه که یه بستنی روش نمیشه بخره چون می‌گه من خجالت اون بچه‌ای رو می‌کشم که الان گشنه است،در حد چیزهای کوچیک کوچیک و ساده بودن.

قرصِ جوشانِ پرتقالی

۲ نظر

کِیف‌های پرتقالی خنکی در دنیا هستند که وجودشان برای بقای آدم لازم است.
مثلا همین که پنجره را باز کنی و در هوای یخ و سوزآور پتو را تا زیر دماغت بالا بکش و خودت و پتو را محکم بغل کنی و بچلانی و بلرزی و کیف کنی!
یا این‌که باز در هوای یخ و سگ‌لرز،از روی اجاق هیزمی،قوری سیاه شده را برداری برای خودت در این لیوان دست دار فرانسوی‌هایی که قدیم از سر و ریختش می‌چکد،چایِ پررنگِ سکته‌آور بریزی و داغی لیوان و سرمای هوا را ترکیبی وارد بدنت کنی و کیف کنی!
یا مثلا در ماشین یا هرچه که راهت ببرد،پنجره را تا ته تهش پایین بکشی،هندزفری را تا پرده گوش فرو کنی و مست لایزال رویاهای عزیزت شوی و کیف کنی!
مثلا سر صبحی با صدای جیک جیک گنجشگ‌های وروجک و گیگیلی،چشم باز کنی و بخندی و کیف کنی.
یا ساعت سه بعد از ظهر که آفتاب کبابت کرد و در مرز تبخیر و میعان نفس می‌کشیدی و جان می‌کندی کسی یک لیوان نوشابه‌ی مشکی تگری دستت دهد قطعا از کیف سرریز کنی..
یا این‌که مثلا در یک جمع فامیلی کسالت‌بار نشسته‌ای و چرت می‌زنی که یک فسقله بچه کنارت تاتی تاتی کند و در نهایت دست‌هایش را به نشانه‌ی بغلم کن به سمتت بالا بیاورد و تو بمیری از کیف.
یا این‌که در،اتوبوس کنار دستت از این خانم‌پیرهایی که خیلی ناز و پنبه‌ای هستن نشسته باشد،بافتنی‌اش را ببافد و هر از چندگاهی کشمشی در دهان جمع شده‌ی بی‌دندانش پرت کند و هی هم به تو تعارف کند و تو دلت برایش ضعف برود و کیف کنی!
یا خیلی داغان و خاراب خروب بعد از هفت،هشت ساعت یه تک کلاس داشتن از در دانشگاه بیرون آمده اتوبوس "دانشگاه"همان‌لحظه سر برسد و تازه خالی‌هم باشد و تو تمام پنجره‌هایش را باز کنی و تازه‌ی تازه هندزفری‌ات هم گره نخورده باشد!و خب مسلما کیف کنی!
.
بعدتر کِیف‌هایی‌هم هستند که شاید خنک و پرتقالی تعریف جالبی برایشان نباشد این کِیف‌ها بیشتر شکل و شمایل یکـ دسته نرگس تر و تازه را دارند.
مثلا داخل اتوبوس،داری کتاب مرد رویاها‌(بخشی از زندگی شهید چمران)می‌خوانی و با بوووووق ماشینی سر بلند کنی و چشمت با نگاه و لبخندش که روی دیواری نقش بسته تلاقی کند و بمیری از کیف.
یا این‌که چند روزی مدام بخشِ "اسم فلان چیز چی بود"مغزت بخارد که اسم آن شهید چه بود چه بود چه بود که ببینی شبکه‌ای مستندش‌را پخش می‌کند و تو اسمش را می‌بینی و خارش آن بخش مغرت نه‌تنها خوب شود که بازهم بمیری از کیف!
یا این‌که بخشی از یک فیلم را در اینستگرام شخصی ببینی،از صدها نفر اسمش را بپرسی و کسی نداند،خودت را در و دیوار بزنی و با انواع و اقسام تعریف‌ها گوگل‌ را چپ و راست کنی و پیدایش نکنی تا این‌که صبح جمعه‌ای همین‌طور بی،هوا تلوزیون روشن کنی و مشغول از یک تا بیست و یک زدن کانال‌ها شوی و ببینی خیلی نمکین و باحال شبکه چهار دارد همان فیلم را پخش می‌کند و تو در جا ذوب شوی از اشتیاق و کیف.
القصه این کِف‌های ریزه میزه که مثل قرص جوشان پخش می‌شوند لابه‌لای زندگی،وجودشان لازم است و ویتامین سی زندگی را تامیین می‌کنند *-*

ان‌شالله خانه زندگی،پر از این قرص‌های جوشانی باشد که خدا حلش کرده لای زندگی‌امان.

ماه رمضان مبارک.

علی یارتون (:

زده بود به سرش!

۱ نظر
چه می‌کنی اگر بفهمی کمی دیرتر از موعدش رسیدی؟
که چای سرد شده،
که او رفته،
که ماهی مرده،
که آب خشک شده.
چه می‌کنی اگر الان در هر نقطه‌ای که هستی،متوقف شوی، 
عقب گرد کنی،
دست سایه بان چشم کنی و به مسیری که طی کردی نگاه کنی و
ببینی که هیچ نرفته‌ای و فقط سال‌ها پاهایت را به درجا عادت داده‌ای.
چه می‌کنی اگر در تاریکی اتاقت پشت پنجره چنباتمه بزنی،به آسمان نگاه کنی،
بیینی ستاره‌ی همیشه‌ی پررنگ‌ت نیست؟
جایش خالی است و رهایت کرده.
و تو یادت رفته بودش.
.
همیشه دستی آماده داشتم برای در دهان دل کوبیدن.
.
گفت:بپر من با میله می‌گیرمت.
گفتم باشه رفتم لب استخر،یک پا با زاویه چهل و پنج جلوی پای عقبی،دست‌ها بالای سر و کشیده و قوس رو به پایین.
آمدم بپرم ترس تمامم را خورد و نتوانستم و نگاهش کردم و سرش را تکان داد و نوچی کرد و میله را کناری گذاشت و گفت از تو شناگر در نمیاد این بار چهاردهمه بی خیالش شو.
رفت. 
اشکم را رها کردم.
به آب نگاه کردم و حس کردم من که ترسی نداشتم چرا چنین می‌کنم.
دوباره از نو
پاها  درست  سر جای خود،
دست ها بالای سر و کمی قوس
و شلپپپپپپ
شنا کردم و رسیدم بهش و دیدم شصتش را به نشانه‌ی تایید بالا آورد و گفت عجیبه.شیرچه‌ی خوب و پاهای قوی برای شنا، عجیبه این ترست.
شجاعتت رو زیاد کن.حیفه.
من اما برگشتم و به رختکن رفتم و زار زدم و زار زدم و زار زدم.
.
که نمی‌دانم چه مرگم است و چه دردی دارم و چرا می‌خواهم چیزی را بریزم دور.
که چرا انقدر آدم دیری هستم.خیلی دیر خیلی دیر ...
.
که حتی حالم از همین پست هم به هم می‌خورد/:
چون حس می‌کنم ممکن است همین کلمه‌هاهم ادا باشن.
.
پ‌ن: دوساعت دیگه باید بیدار بشم و برم دانشگاه اونم در معیت استاد "د"عزیز دلم -___-

.

بِپّر،بغلت می‌کنم

۰ نظر
ابرهای طوسی که در دل آسمان نشستن و باران شدت گرفت،دانه دانه کنجی پیدا می‌کنن و پناهی می‌گیرند.
آدم‌ها به پاها سرعت می‌دهن،ماشین‌ها تند تر می‌روند و هر جنبنده‌ای در جست و جوی پناهی و مکانی.
اما گاهی می‌بنینم چند جنبنده‌ی نرم را که روی تیربرق،زیر ابرهای طوسی و باران سیل‌وار برای خودشان نشسته‌اند و به این جنبشِ فرار از باران،نگاه می‌کنند.
 حالا رو به روی پنجره‌ی اتاقم،روی تیر برق،کنار کاج پیر کوچه،کبوتری نشسته،پاهایش را دراز کرده و سرش را بالا گرفته و باران را لمس می‌کند.هر از گاهی اشاره می‌کند که بیا،این از برای توست.
و من زیر پتوی چهل‌تکه به بارانم نگاه می‌کنم و حسرت می‌خورم از اجازه‌ ای که صادر نمی‌شود تا پتو را بکنم و بدوم زیرش.
کبوتر هنوز آن جاست و تعجبم از این است که چرا زیر کاج پیر پناه نمی‌گیرد و پتوی چهل‌ تکه‌ای رویش نمی‌اندازد،خیسی از بال‌های کرکی‌اش چکه می‌کند و همچنان آن بالا نشسته و صدایم می‌زند که بیا این برای تمیزیِ توست.لازمت است این خیسیِ لطیف.
.
لازمم است این خیسیِ لطیف.
.
باران باران باران
وقتی فرو می‌چکی با خودم زمزه می‌کنم پس هنوزهم امیدی هست و روشنایی‌ قلبم را گرم می‌کند.
باران باران باران
نکند فرارِ ما از تو قلبت را خراش دهد؟
آدم‌ها هنوز هم با آمدنت شاید نه به ظاهر،اما دلشان گرم می‌شود و روشن.
پس ببار.
بپر قطره جان،دست‌هایم را نگه داشته‌ام تا بغلت کنم.
.
علی‌ یارتون(:

ابرَک ابرَک (۳)

۲ نظر
- کاش یه عده با حماقت‌هاشون اوضاع و طوری نکنن که یه عده‌ی دیگه نتونن به هیچ شکلی درستش کنن.و کاش باز اون یه عده با همون حماقت‌ها سبب نشن که عده دومی حتی نتونن  دهن باز کنن برای شفاف‌سازی چه برسه به دفاع.
- چرا یکی‌هایی هستن که فکر می‌کنن خدا خلقشون کرده برای اظهار نظر کردن.طوفان و سیل و زلزله و صدف طاهریان و لیگ دست سه و پشمک حاج‌عبد‌الله و ترامپ،توی دل همشون،فرقی نداره چه موضوعی و ژانری،به صورت مقاوم و پایدار حضور دارن.یعنی مثلا توی لایه‌های جنوبی قطب شمال شما نظرات و تحلیل‌های این یکی‌هارو به عینه می‌بینی.
- حالا درسته که قدر ارزن آدم عارفی نیستم و اصلا شاید حتی اظهار نظر کردن توی این وادی جاست جوکینگ باشه،اما خب به عنوان دانشجویی که یه نصف روز در هفته کلی نظرات پارادوکسی می‌بینه و می‌شنوه،باید یک بار برای خودم روشن کنم که آقاجون تکلیفت‌رو با این قضایا روشن کن،و به این نتیجه رسیدم که من عرفانی که بگه امروز فول شوقی پس نماز نخون و نمی‌پسندم.اصلا عرفانی که شریعت و دین‌رو تحت سلطه بگیره قبول ندارم.خلاصه که حضرت علی عرفان و آوردن و گرفتن زیر چتر دین در حقیقت عرفان و تحت سلطه دین قرار دادن و خب خیلی مفصله اما من متوجه شدم اگرم بنا باشه عرفان و دوست بدارم،نوک پیکانم بیشتر میل به همین سمت و سوی داره.سمت عرفان علی.در حدش و اندازه این حرف‌ها نیستم و بشین بینیم بابای حضار.پس می‌گذریم.
- وسواس نظم من عود کرده.اصلا شورش‌و درآورده و داره گند قضیه‌روهم درمیاره حتی.الان تو دوره‌ی نظم شروعه(اصلا اسامی رو جدی نگیرید چون علمی نیستن)نظم شروع یعنی این‌که مثلا خانم ایکس شروع می‌کنه به خوندن کتاب،اواسط کتاب،وقفه‌ای پیش میاد بعد از مدتی که می‌خواد کتاب و ادامه بده دچار این حالت نمیشه از وسط شروع کنم و این مسخره‌جات میشه و میره از اول.حالا حساب کنید سر هر کار بزرگ و وقت‌گیری دچار این حالات بشه.
- کتاب مرد رویاها از سید مهدی شجاعی یه فیلم‌نامه از زندگی شهید چمرانه،خیلی نرم و لطیف و روان و خوبه.توی این بل‌بشوی برجام و شرکا،لازمم بود با این حجم از اطلاعات تکه و پاره درِ همه جارو ببندم و چفت کنم و این و بگیرم دستم.
- خلاصه که همین.
تکه ابرک‌های درهم برهم خانم کوچیک.
علی‌یارتون (:

جزغاله شدی تا من آدم شوم*

۳ نظر
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
صرفا خانم‌هایی بودند که با چهره خسته و مقنعه کج از روی متن کتاب درسی می‌خواندند و می‌رفتند و سر برج‌هم حقوقی.
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
معلمی که می‌داند برای چه معلم شده،به میل خودش در این کسوت درآمده،برای رسیدن به هدف عظیمش انتخابش کرده.نه از روی ناچاری و برای کسب یک لقمه نان.
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
معلمی که بابتش عاشق درسش شوم.معمولا اگر معلمی خوب باشد و بداند رسم دبیری را بچه‌ها شیفته همان درس بی‌مزه و سختش‌هم می‌شوند.
معلمی نداشتم که به شوق دیدن روی بچه‌ها بیدار شود و برای دیدشان دلش غنج برود.
معلمی نداشتم که عاشقم کند که مرا بشناسد که وجودم برایش ارزشمند باشد که با نگاهش همه چیزم دستگیرش شود دلم از ندیدنش بگیرد که بخواهم بعد از اتمام کلاس بازهم با او ارتباط بگیرم.
معلمی نداشتم که حرف بیشتری،بیشتر از آنچه در کتاب درسی است بزند.
معلمی نداشتم که ...
معلمی را چه می‌دانم که این حرف‌های قدرناشناسانه را می‌زنم؟
شاید کمی کمالگرایانه باشد اما من معلم را کسی می‌دانم که بداند از کجا آمده در کجا قرار دارد و به کجا خواهد رفت**.سوالاتی داشته.تلاش کرده و به جواب‌هایی رسیده.جواب‌ها به آرمانی برایش بدل شده.حال آرمانی دارد که عاشقش است ارزشش است اصلا دلیل هستی‌اش است.می‌خواهد در جهت اشاعه آرمانش حرکت کند.در کسوت معلمی حرکت کند.عاشق شاگردانش است هستی شاگردانش برایش اهمیت دارد در جهت بهبود این هستی می‌کوشد و اصلا برای همین معلم شده است.اطلاعات وسیعی دارد.خوب حرف می‌زند و خوب گوش می‌دهد خوب می‌بیند خلاقیت و خوش فکری دارد.تمام این هارا ابزاری کرده در جهت پیش برد آرمانش.حرف‌هایم زیادی ریخت آرمانی و شعاری پیدا کرد.معلمی که کتاب نخوانده،فیلم ندیده،هیچ هدف و آرمانی ندارد چطور از این اسم مقدس استفاده می‌کند.
معلم همان خانمی است که بچه‌هایش را به دیدن تئاتر و فیلم می‌برد.
شاید همان آخوندی باشد که به روستاها می‌رود و برای بچه‌ها قصه می‌خواند.
همان پیریست که کتاب درسی را می‌بندد و می‌گوید خب حالا بریم سر درس اصلی.
.
دلیل اصلی عشقم به معلمی همیشه این بود که هیچ‌وقت معلمی که معلم باشد نداشتم وبه خودم می‌گفتم خب بس است ایراد گرفتن اگر خودت می‌توانی یاعلی.بشو همان معلمی که آرزویت بود داشته باشی که دستانت را بگیرد و همراهت باشد.
من شیفته دبیری هستم و اما شاید هرگز نشود که بشود/:
.
دلیل اصلی این‌که معلم شدن را به استاد دانشگاه بودن ارحج میدانم این است که فی‌الحال خودم دانشجو هستم و لای دانشجو جماعت،می‌بینم که اندیشه‌ها شکل گرفته تعصبات دورشان پیچیده و چه قدر غلط و درست به هم تنیده شده است که تفکیکشان عمر نوح می‌خواهد.
قلبم خواهان این است که معلم فکر‌های ترد و تازه شوم،فکرهایی که تازه تازه جوانه‌های سبز و کوچکش در‌آمده،فکرهای دست نخورده و منعطف.
شایدهم لایقش نباشم؛
شاید اصلا معلم خوبی از آب درنیایم؛
اما تلاشم را می‌کنم.
علی یارتون(:
.
*شمع بودی،شعله بودی سوختی؛تاهنرت را به من آموختی.(خدایا کشتن مارو با این یه تیکه مثلا شعر)
**حضرت علی (ع)

ابرک ابرک (2)

۱ نظر

این قست:داشنگاه

- ماهم سر کلاس‌های دانشگاه یه خانم ف نامی داریم که قشنگ مصداق بارز «همیشه یکی از همکلاسیاتون هست که سوالاش‌و نگه می‌داره سی ثانیه آخر کلاس می‌پرسه»هستش.وقتی که عین یک ساعت و نیم رو استاد حرف زد و شما تمام اون یک ساعت و نیم رو خودتون‌و کتک زدید و دست دوستتون رو برای دیدن ساعتش فلج کردید و جیگر خودت و اطرافیانتون و در خودکارو در آوردی وتمام این زجرهاروهم یه شوق اون یک ربع انتراک سپری کردی و در نهایت وقتی کلاس آخراشه و با کتف سوراخ شده و قیافه کانه مارمالاد سیب آماده میشی برای فرار از اون زیرزمین سونا جکوزی که بیییییییب حانم ف دست بالا کرده و سوالش را که حاوی مقادیری فلسفه و عرفان و جهان‌های موازی و یوگا است را می‌پرسد.استاد هم تمام اون یک ربع را به جواب دادن به خانم ف می‌گذراند و چون کسی از جایش بلند نمی‌شود شماهم مجبوری به همان شکل مارمالادگونه بمانی در کلاس منتظر شروع کلاس دوم با همان استاد!!!

- یه خانم ف دیگه‌ای هم هست که معمولا عادت دارد در حین تدریسِ استاد حرف بزند و تایید کند و جملات استاد را تکرار.در کنار این عادت نیکو همیشه جلوهم می‌شینن که تمام کلاس را مستفیض کند.مثلا اگر بخت یارت باشد و کنارش بشینی باید تمام اون یک و نیم ساعت کلاس را در عین گوش دادن به استاد به سحنان ف دوم هم گوش بدهی.

 

- استاد «ک» را در شبکه چهار می‌بینی و پیش خودت می‌گویی عجب اقیانوس عمیقی از دانش و ادبیات است.حتما در کلاسش‌هم قرار است کلی چیز میز یادت دهد.پایش که به کلاس می‌رسد بساط شوخی و خنده پهن می‌کند و یاد خاطرات کوهنوردی و سربازیش می‌افتد و در نهایت تو بدون آن‌که لایقش باشی با نمره‌ی بیست درسش را پاس می‌کنی.

 

- تو برای کلاس یوگاه یه خرده اضافه وزن نداری؟تو می‌خوای بری اسکی؟تووووو؟یا این هیکل؟یه نگاه به خود کردی تا حالا؟

اشتباه نکنید این‌ها حرف‌های خانم همسایه حین سبزی پاک کردن نیست.این‌ها مکالمات روزمره استاد عربی سر کلاس است.استادی که مرز شوخی و بی‌ادبی و لودگی‌را گم کرده است.نکته بامزه استاد عربی تیپ دهه شصت طورش است لباس‌ها و مدل مویی که بوی خاک می‌دهد.تا الان این چهارمین استاد عربی است که پای حرف هایش نشسته‌ام به طرز بانمک و عجیبی همگیشان یک دست عقاید و طرز تفکر عجیب و درهم برهم و نامشخصی را دنبال می‌کنند،علاقه وافری به سخنرانی کردن دارند و مسائل خاله‌زنکی را جدی پیگیری میکند.می‌توانم بگویم یک جور اوا خواهر خاصی در رفتارشان دیده می‌شود.ولی هنوزهم نتواستم به خط فکریشان پی ببرم.گاهی خیلی عقلگرا هستن گاهی می‌زنند به جاده خاکی و گاهی منکر همه چیز می‌شوند.


-در دانشگاه ما هفت نفریم.زهرا را خدا رسانده مارا سامان دهد.همیشه بهش می‌گم که خدا من‌و خوب می‌شناخت که مسبب آشناییمون شد.زهرا از ترم اول یک تنه بدون اینکه حتی غر بزند همیشه سر تمام کلاس‌ها رفته جزوه نوشته و یک تنه بار هه را به دوش کشیده.یک دختر شوخ و بذله‌گو که در همه چیز حتی بی‌مزه‌ترین یا تلخ‌ترین حوادث نکته بانمکی پیدا می‌کند.مطهره که به عبارتی دخترخوانده‌ی زهراهم هست!!!مهربان و دلسوز گروه است.اگر از ساعت مشخصی دیر کنی اولین نفریست که آلارم هشدارش چشمک می‌زند.بشدت همراه و پایه و حساس است.معده‌اش ناراحت است اما از خیر پیتزاهای بوفه با سس فراوان نمی‌گذرد.حدیث و عاطفه مادر و دختر بعدی گروه هفتی ما هستن.مادر و دختر دانشگاهی!!!طوری عاطفه حدیث را مامان صدا می‌زند که یک بار نسیم پرسید مگه مامانشم میاد دانشگاه؟((((((((((: عاطفه‌هم شم طنازی دارد و گاهی نکات بانمکی پیدا می‌کند.اراده‌اش در غیبت نکردن نظیر ندارد طوری که اگر یک روز نیاید کل دانشگاه نگرانش می‌شود.حدیث مادر گروه است.گوگولی و مهربان خیلی مهربان و رئوف‌القلب.انقدر مهربان که یک بار بابت این‌که کمی موقع حرف زدن با مادرش صدایش بالاتر رفته بود تا مدت ها ناراحت بود و خودش را نمی‌بخشید.الهام بوی کافه و بحث‌های هنری می‌دهد.صدای خوبی دارد و عکاسی و موسیقی و نقاشی بلد است.الهام هنرمند گروه است.

و اما حنانه،حنانه جودی‌ابوت گروه است.حنانه یک کمالگرا است و اگر روی چیزی دست بگذارد یا قیدش را می‌زند یا حتما بهترینش را انجام می‌دهد.صدای خوب بیان خوب یا قلم خوب از نظر من بیانگر شخصیت حقیق حنانه نیست.من تنهایی را از چشمانش خواندم و چون دردآشنا بودم تمامش را فهمیدم.من وقتی با حنانه آشنا شدم و مدتی بعد نسبت به او شناخت پیدا کردم حس کردم کسی که پیش رویم است انقدر بامن نقاط اشتراکی دارد که برای اولین بار پیش یک انسان دیگر احساس تنهایی نکنم.حنانه تنها دوستی است که من با او سفر رفته‌ام آن هم به عزیزترین نقطه جغرافیایی جهان.اولین دوستی است که خودم پیشنهاد سینما رفتن را بهش دادم آن هم عزیزترین فیلم.این حجم از شباهت با حنانه برایم حتی ترسناک و عجیب بود اما حالا عادت کرده‌ایم.بحثی را وسط می‌کشیم و در نهایت به موافقم و دقیقا و همینه ختمش می‌کنیم.حنانه شاید عمیق‌ترین دوستم است.

این جمع هفت نفره انقدر خوب هستن که تا الان دختری مثل مرا تحمل کرده‌اند.

.

این چند بند کوتاه از دل داشنگاه بیرون پرید و با اینکه خیلی جالب و بانمک نیست اما شاید جالب‌ترینای کل دانشگاه باشد.بوی ماشین چمن زنی دانشگاه که روز و شب مشغول چمن‌زنی است (مگه چه قدر قورمه‌سبزی میدن)کل پست را براشته.


علی یارتون(:

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان