اَبرَکِ صورَتی (:

مشتی قاتلِ جانیِ محو و گم.

۴ نظر

می کشیم و می کشیم و می کشیم؛

ما به کشتن و شکستن و دریدن خوشیم ...

اما این بار قرار نیست با سلاح گرم و سرد، این کار و بکنیم.

نیازی به خون ریزی و کثافت کاری نیست.

خب، حالا بهت میگم چطوری بدون تفتگ، بدون خون، بدون خشونت، آدم بکشی.

دوست داری یادت بدم؟

می کشیم و می کشیم و می کشیم ...

راحته، خیلی خیلی راحت‌تر از اونی که فکرش رو بکنی، فقط کافیه از کلمه جادویی استعداد پرده برداری کنی.

چیزی نیست نترس؛

رو کن سمت اولین انسان اطرافت و بهش بگو بی‌استعدادِ کودن. تو هیچی نیستی، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای قاتلانِ دست بلورین، خوش آمدی.

برو جلوی آینه، زل بزن به مردمکات و بگو تو هیچی نیستی، بی‌استعداد، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای خودکشی کنندگانِ متحرک خوش آمدی.

.

هوشِ بالا، متوسط، کم، رو به افول، توانایی‌های خارق‌العاده، استعدادهای بالفطره، بحثِ این پست نیست. من نه تخصصِ این مباحث رو دارم نه آنقدر دنیادیده هستم که نظرات قطعی و کلی صادر کنم. من فقط می‌خوام از یه چیز مشترک حرف بزنم. اونم استعداد یادگیریه. همه‌ی ما، من، تو، دختر همسایه، پسر فال‌فروش، شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، تمام روزهای هفته‌زا، دی‌ماهیِ جیگولر، آذری فنتستیک، خردادی مغرور و متولدین تمام ماه‌ها، همه، داریمش، همه از این نعمت برخورداریم. و اونم استعداد و توانایی یادگیریه. باتری این استعداد، انرژی‌ای که موتور این توانایی رو روشن می‌کنه، ایمانه. ایمان. و این شعار نیست، حقیقتیه که ماها تبدیل‌اش کردیم به شعار‌های دست‌نیافتنی.

یکی به موسیقی علاقه‌ داره و استعداد‌اش رو توی این زمینه به کار می‌بره، یکی پزشکی، یکی مهندسی، نقاشی، نویسندگی و الخ. ما همه این استعداد یادگیری رو داریم. فقط کافیه روشنش کنیم.

.

من تا سال پیش جدی نمی‌نوشتم، در حد انشای مدرسه و پست اینستگرام. اما دیگه طاقت نیاوردم چون عاشقش بودم و بی‌نهایت دوستش داشتم. و یادمه روزی که و کیبورد و لمس کردم و شنیدم. صدای خمیازه‌ی استعدادم بود. استعداد نویسندگی؟ نه، استعداد یادگیری، چیز که همگی ازش بهره‌مندیم. کیبورد و لمس کردم و شروع کردم. بهش ایمان آوردم و شروع کردم. من به استعدادم ایمان دارم. فقط دارم در جهت نوشتن ازش استفاده می‌کنم. چیزی به اسم استعداد موسیقی و نویسندگی و بازیگری وجود نداره. تنها و تنها نعمت استعداد یادگیری هست، که داخل خمیرماییه‌ی همه، ودیعه نهاده شده. این اعتقاد و باور قلبی منه و بهم شهامت داد توی سن بیست سالگی دست یه قلم ببرم. الان نویسنده عالی‌ای نیستم، خوبم نیستم، اما به استعداد یادگیری ایمان دارم و قطعا نویسنده خوبی از خودم می‌سازم.

یادمه روزهای اول بهم گفتن تو استعداد نویسندگی نداری، درست می‌گفتن، چون من به چنینی عناوینی اعتقاد نداشتم، در سیستم و قاموس من چیزی به اسم استعداد نویسندگی وجود نداشت و نداره و نخواهد داشت. من عاشق نوشتنم و از استعداد یادگیریم در این جهت استفاده می‌کنم و خواهم کرد.

نتیجه‌گیری از کل پستم: من به عناوینی مانند "استعداد موسیقی"، "استعداد پزشکی" و الخ اعتقاد ندارم. تنها استعداد یادگیری و باور قلبیه که خدا تو وجود همه‌ی ما به ودیعه گذاشته. ازش استفاده کنیم.

.

پ‌ن: اگه انقدر منفعل و تنبل و بی‌خاصیتیم که نمی‌تونیم از استعداد یادگیری خودمون بهره‌ ببریم، لااقل انسان باشیم و باور و امید قلبی ‌آدم‌هارو نکشیم. نکشیمشون. این کار، از هر قتلی، قتل‌تره.

.

علی یارتون (:


آی اَم سو هپیییییی(:

۲ نظر

به نام خدا

تابستان خود را چگونه می‌گذرانید؟

ساعاتی از روز را مشغول خفه کردن خود با سریال دکتر هو هستم و الباقی روز را مشغول خفه کردن دیگران با سریال دکتر هو!!!

.

قصد دارم با نوشتن این پست، به نظم ذهنی درباره وقت گذاشتن پای هری‌پاتر و دکتر هو و امثالهم برسم. که آیا این کار برای من زیان‌باره یا چی؟ که آیا می‌تونم از این کار (وقت پای این چیزا گذاشتن) در جهتِ مثبتی استفاده کنم؟

.

سر کلاس مثنوی بود که آقای فلانی از استاد سوال کرد که فایده‌ی رمان خوندن چیه؟ من خیلی به این مقوله فکر کردم. اصولا چرا رمان می‌خونم؟ چرا فیلم و سریال می‌بینم؟ می‌دونید؟ اصولا کتاب، فیلم، سریال و هر کوفتی که قصه تعریف کنه یا علمی‌تر حرف بزنیم داستان‌محور باشه، یک جهان جدید همراه با آدم‌های جدید، احساسات و احوالات جدید و به تَبَع آن تجربیات جدید رو به همراه داره. وقتی که من تصمیم بگیرم کتابی رو بخونم یا فیلمی ببینم، انگاری درِ جهانِ خالقش رو باز می‌کنم و آروم آروم پا میذارم توش و همراهیش می‌کنم.یعنی می‌تونم با یک زندگی، جای صدها زندگی، زندگی کنم، تجربه کنم، درک کنم.

می‌تونم توی خونه، پیژامه پوشیده، لنگ روی لنگ انداخته، کتابی رو باز کنم و برم فرانسه قرن نوزدهم، برم دست بندازم گردن ملکه ویکتوریا یا برم زیر دریاها و لپ ماهی‌هارو بکشم یا حتی برم روی سطح مریخ قرن پنج میلیون و الخ. حالا اینارو نگفتم که در باب فواید کتاب و کتاب‌خوانی حرف زده باشم. بیشتر می‌خوام در باره جهان‌های تخیلی بنویسم.

حالا اگه این جهانی که بناست بریم توش با جهان خودمون فرق داشته باشه و ما بتونیم باهاش ناممکن‌ها رو تجربه کنیم، در حقیقت جهانی که نشات گرفته از تخیلات نویسنده باشه، میشه همون ژانر تخیلی که سبک مورد علاقه منه. یعنی من واله و شیدای ژانر تخیلی هستم. یعنی من دارم نیمی از زندگیم رو توی این جهان‌ها زیست می‌کنم. اصلا این پست رو دارم می‌نویسم که به یک نظم ذهنی برسم که چرا یه بخشی از روزم رو دارم سریال دکتر هو می‌بینم و یه بخش دیگه‌اش رو ارباب حلقه‌ها می‌خونم.

زندگی اصلی من متشکل از عادات و روزمرگی و کسالته. تهی از هیجان. تهی از تجربه. نقطه صفر هیجان و انرژی. بدون کوچک‌ترین لذت و تجربه‌ی به‌درد بخوری. وقتی وارد جهان تخیلی میشم، درِ این روزمرگی و کسالت رو می‌بندم و پا میذارم توی اوج ِتخیل و هیجان و انرژی. می‌تونم چیزهایی رو درک و تجربه کنم که توی زندگی واقعی نمیشه. می‌تونم لذتی‌رو ببرم که حتم دارم تجربه‌اش در جهان واقعی به اون کشل نیست یا من بلدش نیستم. در حقیقت من بدون تخیل من بدون رویابافی هیچی نیستم و از افسردگی خواهم مرد. پس دلیل اصلی اعتیادم به هری‌پاتر و فلان و فلان همینه.

پس باتوجه به کسالت و روزمرگی، من بی‌نهایت شیفته جهان تخیلم و دارم بابتش وقت صرف می‌کنم. من از این کار پشیمون نیستم. من کار مفیدی انجام نمی‌دادم که حالا غصه‌اش رو بخورم.ولی خب من دارم زمان میدم، هیجان می‌گیرم. عمر میدم و پا می‌ذارم تو دنیای هری‌پاتر و عشق می‌کنم. پس این هیجان و عشق و حال، رایگان نیست، دارم ارزشمندترین موجودیم رو بابتش می‌پردازم. که خب در ازاش یک عالمه شور و هیجان و انرژی و فنتستیکی‌جات کسب می‌کنم.

پس با نوشتن کل این پست، که از فواید رمان و فیلم شروع شد و به ژانر علمی-تخیلی رسید و عمری که بابت تجربه این ناممکن‌ها پرداخته میشه، خواستم به یه چرخه برسم. من بخشی از وقتم رو میدم، هیجان و انرژی می‌گیرم و می‌تونم باقی وقت‌ام رو با اون هیجان و انرژی، مفیدتر بگذرونم. این میشه یه چرخه ذهنی که من با کتاب و فیلم برای خودم ساختم. این میشه هدفمند فیلم و سریال دیدن و کتاب خوندن. در عین حال که من نه‌تنها هیجان و انرژی می‌گرم، بلکه کلی به تجربیات و اطلاعاتم‌هم افزوده میشه. پس من دچار خسران وقت نشدم.

البته که انسان همیشه در خسران است ((((:

.

مطالب بالا درباب این بود که من چرا انقدر شیفته و معتاد به ژانر تخیلی هستم. یه جورایی فوایدش در حد چکیده.

اما قطعا مضراتی داره که خب من پذیرفتمشون و میشه با کنترل ذهن، به حداقل رسوندشون.  یکی از مضراتش برای خود من این بود که من آدم به‌شدت احساساتی و عاطفی هستم و هرچیزی رو که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم، به صورتِ خیلی عمیق و ریشه‌ای دلبسته‌اش میشم و با جون و دل دوستش خواهم داشت. یعنی وقتی هری‌پاتر تموم شد و تق، پرت شدم توی دنیای خودم، به صورت عمیق و گریه‌داری دلتنگش میشم و یعنی بعد ازاینکه ناچاری از اون جهان بیرون بیایی، دچار یه غم نامحسوس و لمس‌ناپذیری میشی که البته اونشم برای من قشنگه. وخب ممکنه دچار بحران روحی روانی بشیم که آخه این چه زندگی تهی و خالی و مسخره و لوسیه و از این پوچی‌گرایی‌ها، این اشکالی که بر جهان تخیلی وارده و من پذیرفتمش و سعی می‌کنم روی فکر و ارادم مسلط‌تر شم که کم‌تر دچار این بحران و خلا بشم.

.

خب اگر بخوام نتیجه‌گیری کنم باید بگم که ما با رمان و فیلم می‌تونیم کلی تجربه و چیزمیز بیآموزییم. می‌تونیم در کنار تجربه شخصی جهان خود، هزاران هزار جهان اشخاص دیگرو هم تجربه کنیم که خب مگه یه آدم چه قدر عمر میکنه که بخواد فقط خودش تجربه کنه؟ پس خوندن رمان واجبه.

حالا بین این جهان‌ها، هیجان انگیزترینش جهان‌های تخیلیه که می‌تونه یه بخشی از عادات و روزمرگی‌هارو از بین ببره و به زندگی هیجان و انرژی تزریق کنه و هم می‌تونه مارو از زندگی کسالت بارمون متنفرتر کنه و افسرده‌تر بشیم این بستگی به نگرش خودمون داره، بستگی به تسلط و اراده خودمون داره. در اصل بستگی به انتخاب خودمون داره.

علی‌یارتون (:

.

پ‌ن: راستش بازم دچار کلی‌گویی شدم، اما حس می‌کنم اصل مطلب و ادا کرده باشم.

پ‌ن‌۲: مغزم بعد از مدت‌ها بیدار شده و دارم به صورت رگباری پست اپ می‌کنم.

پ‌ن۳: من بالاخره وارد جهان دکتر هو شدم و اصلا براش به صورت مستقل یه پست میرم.

پ‌ن۴: اطرافیانم خیلی در حال کار و تلاشند، خیلی فعال و مفیدن، من جز بافتنی و سریال و کتاب هیچ غلطی نمی‌کنم تو زندگیم((((((((((((: ولی تو فکرشم یه سامونی به کارهایی که نصفه و نیمه شروع کردم بدم. حداقل یا تمومشون کنم یا کلا بکنم بندازمشون دور.

پ‌ن۵: تا پانویس‌ها از متن اصلی بیشتر نشده برم/:

کی از همه بدبخت‌تره؟! من من

۲ نظر
✍ احسان محمدی

✈️ یک روز هواپیمایی از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه:

_ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی نگران نباشید من یک خلبان حرفه ایم و شما رو سالم میرسونم.

✈️ چند دقیقه بعد خلبان میگه:
 _ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ایم و و فرودگاه هم نزدیکه.

✈️ باز بعد از چند دقیقه این بار میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! پلیز ریپید اَفتر می: اشهد ان لا اله الا الله!

🚫 حالا این حکایت ماست. یک عده اصرار دارند بگویند ما بدبخت و بیچاره و ناامیدیم، هیچ چیزی درست نمیشه، همه چی خرابه. بر همین اساس پیشنهاد می کنم برای حل مشکلات کشور به شیوه این دوستان ریپید افتر می:

☡ خاک تو سر ما که زنده ایم، چاره اینه که بمیریم! (تکرار کنید:بمیریم! بمیریم!)

☡ ما خیلی بیچاره ایم! (تکرار کنید: بیچاره ایم! بیچاره ایم!)

☡همینجوری به بدبختی مون ادامه بدیم خودش خود به خود درست میشه!(تکرار کنید: درست میشه! درست میشه!)

☡ ما فرشته ایم، بقیه مردم دُزدن، مسئولین همه بَدَن! (تکرار کنید: همه بَدَن من خوبم! همه بَدَن من خوبم!)

🚫 خُب! خدا قوت پهلوان! خسته نباشی دلاور! با این روش ما تونستیم بخشی از مشکلات کشور رو حل کنیم! بقیه اش هم با احساس بدبختی هر چه بیشتر حل میشه، میشیم عین ژاپن و سوئیس! اونا هم دقیقا" با همین روش کشورشون رو ساختن!

🇯🇵مثلا" وقتی تو جنگ جهانی دوم آمریکا روی  هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم ریخت و این دو شهر با خاک یکسان شدند، می دونید چطور از نو ساختند؟

یک نفر رفت روی بشکه گفت:
_ کی از همه بدبخت تره؟!
‌مردم جواب دادن: مَن!مَن! مَن!

بعد ساختمان ها عین لوبیای سحرآمیز یکی یکی رشد کردند و شهر آباد شد!

 ◀️نزدیک عید بعضی خانم ها موهاشون رو زرد می کنن، هر چی زردتر، عیدتر!
حالا هم احساس بدبختی مُده، هر چی احساس بدبختی بیشتر، مُدتر، روشنفکرتر، بهتر!

🔸 خب شما می گی چکار کنیم؟

_ من سوئیس زندگی نمی کنم، تمام اخبار بد را می بینم، می خوانم و چه بسا حال دلم و جیبم از بسیاری از شما بدتر باشد که مطمئنم هست، اما #تمرین_میکنم جار نزنم وای من چقدر بدبختم! وای خاک تو سر ما! وای ما بیچاره ترین مردم دنیاییم!

◀️ دلیلی ندارد مدام خبر بد، حس بد و حال بد به هم بدهیم. به خدا به کسی که ناامیدی را به همه منتقل می کند نه مدال می دهند نه یارانه اضافی!

◀️ اصلا" شیطون بلاها! چطور موقع عشق و حال و صفاسیتی تک خوری می کنید، بعد ناله هاتونو میارید عین قیمه می ریزید توماستای ما؟!
#بشوره_ببره
به قلمِ احسان محمدی.
.
این پست به قلم احسان محمدی بود که داخل کانالشون منتشر کردن. حرفِ دلِ من بود، می‌خواستم همچین چیزهایی بنویسم که دیدم ایشون به عادلانه‌ترین نحو این کارو کردن.

چیزی شبیه عطرِ حضورِ شما کم است...*

۷ نظر

کاش تربتِ سید‌الشهدا میشدم. پیرزنی با هزار هزار عشق، مرا لای مشمایی می‌پیچید و پرِ دامن ساده و بدون گل‌اش می‌گذاشت. پسرش که رفت، شاخ شمشاد‌اش که رفت، دیگر دامن گلدار نپوشید. میشدم مرهم دردهایش، تسکین غم‌هایش، خاک تیمم‌اش، پاهایش درد می‌کرد ولی کسی نبود که دکتر ببرتش، اندکی از مرا درون آب حل می‌کرد و دوای امام حسینی درست می‌کرد. کسی نبود زیارتش ببرد، دلش تنگ بود، غمی و غربتی شده بود دلش، اما خب می‌دانی؟ کسی نبود ببرتش، مرا از پر دامن بیرون می‌آورد، می‌بوسیدم، نوازشم می‌کرد تا از حرارت دل بکاهد. عادتش بود، تا اذون صبح، پشت در، چمباتمه میزد. اذون که میزد و در و دیوار خجل میشد از روی مادرِ منتظر، مرا در مشتش می‌گرفت، یاحسین می‌گفت و خود سیدالشهدا دلش را آرام می‌کرد. آخر می‌دانی؟ گفته بودتش قبل از اذون صبح برخواهد گشت، برنگشت. ولی مادرست دیگر ...

تربتِ سیدالشهدا بودن، پر دامنِ مادرِ شهید ...

 

کاش عروسکِ دخترکی بودم، تنها عروسک‌اش، از این‌ها که مامان‌ها با تکه پارچه درست کرده‌اند، عروسک دخترکی که همه‌ی دنیایش عروسک‌اش بود. مرهم‌اش بود، صندوقچه‌ی درودلک‌هایش بود. ذوق می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، غصه‌اش میشد مرا بغل می‌گرفت، دلش تالاپ تولوپ می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، وقت‌هایی که به عکس بابایی‌اش نگاه می‌کرد، نبود که بغلش کند، موهایش را بنوازد، بنشاندش کنج زانویش، بغضی میشد و چفیه بابای‌یاش را دور من می‌پیچاند و تا صبح مرا تنگِ آغوشش می‌گرفت. وقت‌هایی که دخترهایی را در بغل بابایی‌هایشان می‌دید که بابایی‌هایشان تصدق دخترشان می‌رفتن، قدم‌هایش آرام میشد با مشت‌اش اشک‌ها را محکم پاک می‌کرد که مبادا مامانی ببیند و غصه‌اش بشود، مرا قایمکی درون جیب‌اش محکم فشار می‌داد و من میشدم تمامِ تمامِ تمامِ کسِ بی‌کسی‌هایش ...

 

کاش نرمی گلوی نوزادی میشدم، بوی پودر و شیر و استفراغ، بوی بچه، نرم و سفید و سرخ، با خط‌های قرمز، که بشوم همه‌ی همه‌ی تسکین‌های بی‌تابی‌هایش. دلش که پر می‌کشید برای مَرد‌اش، چنگی که از درون، قلبش را فشار میداد، هوا که کم می‌آورد، صورتش را فرو میکرد درون نرمی گلوی پسرش و نفس عمیق می‌کشید، آرام‌تر می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، دلش‌ روشن می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، چنگ درونی مشت‌اش را باز می‌کرد و قلب را رها می‌کرد. نرمی گلوی پسرک‌اش می‌شدم، تنها امید‌اش برای ادامه دادن بدونِ او. پسرک را با خود سر مزار خالی می‌برد، نگاهش میرفت سمتِ خانم‌هایی که با مرداشان، شانه‌به‌شانه هم راه می‌روند، دست‌های حمایتگری که هر ازگاهی پشتشان می‌نشیند زمین نخورند، درهایی که برایشان باز میشود، مرهایی که با عشق نگاهشان می‌کنند، دست خودش نبود، دلش آتش می‌گرفت، بغض‌اش که از چشم‌هایش راه خروج پیدا می‌کرد، پسرک‌اش را بغل میکرد، پر چادر را روی سر می‌کشید، صورت درون نرمی گلو فرو می‌کرد و هق‌هق‌هایش را همان‌جا دفن می‌کرد...

.

اگر عروسک یا تربت یا حتی نرمی گلو بودم از الانِ خودم، قطعا مفیدتر واقع میشدم.

بچه‌ی بدی شدم این روزها ...

.

*عنوان تک‌بیتی از محمدعلی بهمنی است.

حباب، نه حبابِ اقتصادی و این حرف‌ها.

۶ نظر

فی‌الحال که کنج ادبیات فارسی، نه به قول نسترن، زبان‌اش را جا نیندازین، ارزش‌اش بیشتر نباشد کم‌تر نیست. فی‌الحال که کنج زبان و ادبیات فارسی نشسته‌ام، آن‌هم با دیپلم تجربی، نمی‌توانم بگویم خوشحال و خرسندم یا ناراضی و خشماگین. غرض، آن غایت نهایی است که تو چرا درس می‌خوانی؟ چرا به دانشگاه می‌روی؟ چرا زبان و ادبیات فارسی را انتخاب کردی؟ چرا می‌خواهی معلم شوی؟ چرا ازدواج می‌کنی؟ چرا بچه‌دار می‌شوی؟ چون همه مردم این کارها را می‌کنند؟ چون طبیعت زندگیست؟ چون خو گرفتی به گوسفندوارانه زیستن؟ در پی غرایض دویودن؟ غایت نهایی که به این پرسش‌های چرایی یک پاسخ قاطعانه می‌دهد.

یک چیز اصلی، یک ارزش، هدف، جوهره اصلا هرچه که عشقتان کشید اسمش را بگذارید. یک چیزی باید باشد که آدم لابه‎لای روزمرگی‌ها و عاداتش از افسردگی نمیرد. اصلا یک نیروی کششی که بتواند در اوج خستگی و ملال، توانبخشی کند. که آدم با فکر کردن به آن تپش قلب بگیرد بداند تلاش‌هایش بی‌حاصل نیست ارزش‌اش را دارد. اصلا یک چیزی که وجودش مانع از رسیدن به چاه پوچیست. یک رویا یک آرمان ...

بخواهم مثالی‌تر بگویم، به خودم نگاه می‌کنم، دختری با ظاهری مذهبی در یک خانواده کاملا مذهبی. خب پس اگر چادر سرم کنم، نماز بخوانم، فلان کنم شاخ غولی نشکسته‌ام و چیزی از خودم ندارم. تمام‌اش متناسب با شرایط خانواده ایجاد شده. حالا سوال‌های قبلی را برای این‌ها هم تکرار می‌کنم: چرا چادر سرت میکنی؟ چرا نماز می‌‌خوانی؟ چرا به دین گرایش داری و میخواهی اعتقاداتت را حفظ کنی و پرورششان بدی؟ اصلا چرا دنباله‌روی مذهب خانواده شدی و نمی‌خواهی فقط با شناسنامه دین‌داری کنی؟ و الخ.

جواب تمام این چراها درنهایت میرسد به آن آرمان به آن رویا به آن ارزش. که اگر نباشد، من هیچ فرقی با گوسفند ندارم.

خب حالا با این پیش‌زمینه برگردیم به رشته درسی. دختری که به ظاهر نمی‌تواند بدون معنا و آرمان زندگی کند الان وسط این رشته‌ی عظیم به چیزی رسیده؟ خوشحال است؟ خود را نزدیک به آرمانش می بیند؟ ادبیات می‌تواند پاسخگوی پرسش‌هایش شود؟

این رشته یکی از عاشقانه‌های من است. جو مزخرف دانشکده، استادهای تهوع‌آور و خیلی چیزهای سیاه و کدر دیگر فرعی هم باعث نشده عاشقانگی‌های ادبیاتی من، کم‌رنگ شوند. با تمام عشقی که به این رشته دارم گمان نکنم دیگر برای ارشد ادامه اش بدهم چرا؟ چون تصور می‌کنم ابزار من برای رسیدن به آرمان این رشته نیست. من توانایی استفاده از این رشته عظیم برای نزدک شدن به آرمان را ندارم. نسترن توانایی‌اش را داشت و الان هم دارد از طریق همین رشته حق‌گرایی می‌کند، روشنگری می‌کند. نسترن از طریق همین رشته یک بار تمام اعتقادات و نگرش‌هایش را ریخت درو از نو بنایشان کرد و شاید از حال منِ مدعی،  مومن‌تر و آرمان‌خواه‌تر هم باشد که هست. من اما نمی‌توانم. این رشته را باتمام جونم دوست دارم. خیلی دوستش دارم اما بگذارید کلیشه را برگردانم به حرف هایم من لایق این رشته نیستم. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست.

دو سال از ادبیاتی بودنم گذشته خوب و جدی درس نخواندم. چون آن هدف پررنگ درونم خاموش شده بود. چیزی در این دوسال از علم این رشته برای خودم جمع نکردم چون آن هدف پررنگ خاموش شده بود. کلاس‌هایم را سه خط درمیان می‌رفتم، برای امتحانات به نمرات متوسط اکتفا می‌کردم چرا که آن هدف پررنگ خاموش شده بود. چون به خودم قول داده بودم ارشد رشته را عوض خواهم کرد دانشجو خواهم شد لای کتاب‌ها وول خواهم خورد و فعال و پرشور بازی در خواهم آورد و از این وعده وعیدها. گفتم برای ارشد رشته‌ای انتخاب میکنم که بتواند پاسخگوی نیازهایم شود بتواند دستی باشد و مرا بالا بکشد بتواند طنابی باشد که مرا به آرمان برساند. این دوسال با تمام این فکرها گذشت و من دختری پر از سوال و شک و سرگردانی با چشم هایی ماتی رنگ می چرخیدم و برای تنبلی هایم بهانه های قشنگ قشنگ می‌تراشیدم و کیف می‌کردم از این آرمانخواهی‌هایم.

دیروز امتحان آخر از ترم چهارم بود و من برای امتحان به این مهمی تنها یک ساعت آن‌هم قبل از امتحان درس خواندم.سر جلسه هیچ چیز یادم نمی‌آمد تمام خوانده‌هایم پاک شده بود و همان‌جا فهمیدم که نمره قبولی برای عربی بدون وقت گذاشتن و درست ومفهومی خواندن محال است.بعد از امتحان زهرا که از وضعیت درس خواندم خبر داشت پرسید قبول میشوی که بغضم ترکید و گریه کردم. گریه کردم برای اینکه دوسال سرگدان و گم و گور بودم. که نمی‌دانستم چه می‌خواهم. درست است که شاید ادبیات پاسخگوی من نیست و شاید نمی‌دانستم ازش چه می‌خواهم و رفتارکردن مقابلش را بلد نبودم و نمی‌توانست مرا به هدف‌هایم برساند اما تمام این‌ها در این دوسال تبدیل شده بودند به توجیه‌های خوشگل خوشگلی برای تنبل بودن. برای همین یک سوزن گرفتم و فرو کردمش درون این حباب خود‌بزرگ پنداری و کاهلی. حباب و پوسته‌ی خوشگلش دود شد و درونش دخترک نحیف رنگ و رو زردی چمباتمه زده بود و دستانش را روی چشم‌ها گذاشته بود تا نور اذیتش نکند ...

همه‌ی این‌ها را گفتم تا ببینم امروزِ روزی با خودم چند چندم. آرمانخواهی و معناگرایی خوب است. اصلا باید باشد. ادبیات ابزار من نیست. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست. لایقش نیستم ... تمامش درست.

اما می‌توانستم بگردم و برای این‌که چهارسال دانشجوی خوب و مفید این رشته باشم عالم عالم هدف و آرمان کوچک پیدا کنم و از این چهار سال بهترین و پربازده‌ترین بهره را ببرم. دوسال‌اش که رفت. خوب است که در پایان نیمه اول به این نتیجه رسیدم و نیمه دوم را انقدر گیچ و گم و افسرد و تنبل‌وار شروع نمی‌کنم. ایده‌آل و معرکه نه، مفید برای خودم.

.

پ‌ن: ببینید عزیزای دل، من این پست رو به صورت یه سلسله نوشتم تا برسم به این که چرا انقدر تنبل بودم! بحث‌های مطرح شده همشون دارن یه حرف مشترک میزنن و به یه نتیجه کلی میرسن. این که دوستان فرمودن بحث خیلی کلیه بله خیلی پیچیده و کلیه اما حرف من اصلا باز کردن اون بحث‌ها نبود!!! من اصلا نمی‌خوام به صورت ریشه‌ای وارد بحث آرمانخواهی و کمالگرایی و این‌ مباحث بشم. چون بشدت عمیقه و با یه پست نمیش همچین چیزهایی رو جمع کرد. اما الان به صورت یه خلاصه از کل متن میگم تا رفع ابهام بشه: خانم ایکس که فرد آرمانخواهیه، می‌خواست از رشته‌اش به آرمان اصلی زندگیش برسه دید نمی‌تونه زد جاده خاکی و تنبلی و این حرف‌ها. کل مباحث دارن یه حرف رو میزنن!!!!!!!


ابرک ابرک (4)

۷ نظر

-خب خب خب تبریک صدر جدولیم ((((((((((((((((((((:


-فصلِ شکوهمندِ امتحانات آغاز شد، امتحانِ اول مثنوی، حول و حوش هزاربیت، که تازه مثل گیج‌ها دویست بیتم اضافه بر سازمان زدم بر بدن. درسته بچه شب امتحانی هستم و کاملا کاملا دقیقه نودی، اما خب سعی‌ام بر اینه که شب امتحان با جان و دل بخونمشون. نمیدونم نمره‌ام چند بشه شاید حتی خیلی خوبم نشم ولی چهار صفحه نشستم شعرها رو شعرو شاعری ترجمه و معنا کردم /: پاسخ مدنظر استاد، یه جواب تلفیقیه. یعنی مسائل عرفانی و درون‌مایه‌ای رو با معانی ظاهری شعر، شرح و بسط بدیم و کمی روضه بخونیم و از این حرف‌ها.


-داخل اتوبوس دوست دوران دبیرستانم رو دیدم. بچه خرخون و منضبط و سوگولی معلم‌ها، حرف زدیم و زدیم و زدیم تا این‌که گفت بیا تابستون همراه هم بریم باشگاه و تو ورزش مورد نظر خودت و برو منم ورزش خودم و اما همراه هم باشیم. خواستم طبق روال تنبلانگی و کنج عزلت نشینیم، بهانه بسازم تا خودم تنهایی برم اما خوابوندم دهن نفس و قبول کردم و حتی باهاش تا باشگاه مذکور جهت تحقیق نیز رفتم. باشگاه بسته بود و ادامه مبارزه با نفس موند فردا صبح /: مشکل از اون نیست به هیچ وجه، من بیش از اندازه مردم گریز و انزواطلبم. آدرس این‌جاروهم نداره (:


-و بازهم داخل اتوبوس، خانم مانتویی‌ای از چادرم خوششش اومده بود و داشت از مدل و جنسش سوال می‌پرسید، بعد از این‌که بهش آدرس دادم که بره از منبعش بگیره کلی درباره این‌که چه قدر سختشه چادر ساده سرکنه حرف زد برام. گفت حتما میره از این مدل بگیره و من خیلی خوشنود و شوق‌زده بودم بابت این مهم. می‌دونید یه بارهم سر کلاس آیین زندگی خانمی بهم گفت تو چه راحتی با چادر، چرا و چگونه که خب براش توضیح دادم وقتی مدت زیادی همه جا وهمه جا بشه همراهت دیگه اگه باهاش راحت نباشی باید متعجب شد و خب من خیلی خوشحالی میکنم وقتی دیگران از مدل چادرسرکردنم می‌پرسن و احساس رضایت و تعجب می‌کنن که با چادرهم راحت و خوب و اوکی برخورد می‌کنم. این الان تعریف از خوده؟ تکبر پنهانی چیزی نباشه خدایی ناکرده/: مامان اشاره کردن تعریف از خود نیست جوجه!


- صفحه‌کلید "گلپر" انگلیسیه. منم همون بدوِ ولادت براش از این برچسب رنگی‌ها گرفتم. اما چسب همشون خراب خروب شده و داره دونه دونه کنده میشه. همین الان حرف "ز"بازیش گرفته هی میفته من با همون تتمه چسبش می‌چسبونمش، باز دوباره میفته و الخ. و الان غصه‌ام گرفته که چه کنم با صفحه کلید خارجکی و برچسب‌های رو به زوال )))):


-زهرا گفت چرا پست نمیذاری منم به این نتیجه رسیدم که این موتور دیزلی و درب و داغان مغز من یک هو روشن میشه و ممکنه شش یا هفت پست حتی پشت هم بنویسم. اما ممکنه روشن شدنش یک روز، یک هفته یا حتی یک ماه طول بکشه که این ضعف بزرگیه. توصیه‌ای دارید برای روشن شدن مفز؟


-الان دارم درکمال خاموشی مغزم می‌نویسم. پستم و دوست ندارم و وقتی دوسش نداشته باشم احتمال این‌که حذفش کنم زیاده ولی خب چون دلم نمیاد طفلانم رو به قتل برسونم، بابت انتشارش حرص می‌خورم که خب ممکمه بپرسید پس دیگه چرا آپش می‌کنی که باید بگم چون مریضم!


- وقتی مغز روشن و سرحال باشه،از کوچک‌ترین و جزئی‌ترین اتفاقات زندگی میتونه رمان به چاپ برسونه، مثلا امروز فلانی در کیفش رو باز کرد و یه آدامس نعنایی چپوند گوشه لپش که خب اتفاق ساده‌ایه اما نه برای یه ذهن فعال و پر جنب و جوش(که من ندارمش). خلاصه این ذهن میتونه از راه رفتن مورچه لبه گلدون، خمیازه کشیدن بابا، دکمه دوختن مامان، جیغ برادرزاده بابت خودچنگ‌زنی (الهی قبونش برم) و امثالهم ایده‌های ناب بگیره. همچنان منتظر ایده برای روشن کردن ذهن هستم.


با مغزی همچنان خاموش.

علی یارتون (:



اضافه‌کاریِ طبیعت

۱ نظر

یک سیم ظریف و نقره‌ای من را به ابرها وصل کرده، خاصه وقتی باران می‌زند، ابرها همه‌ جای آسمان می‌نشینند، می‌شنوم شکوه گلایه‌ها را از دلگیری و کسالت روزهای ابری،
اصلا همین شد که فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرها وصل شده‌ام،
روزهای ابری، همان زمانی که رنگِ شهر یکی دو درجه تیره‌تر شده و به تَبَعِ آن دل‌ها گرفته و به تَبَعِ آن کسلات آمده،
رنگ درونی من، یکی دو درجه که نه، چهل، چهل و هفت درجه روشن‌تر میشود.
غم و غصه‌رو بی‌خیال میشوم، غم نخور دنیا دو روزه میشوم، بخند تا دنیا بهت بخنده میشوم، گذشته گذشته است میشوم، حتی بی‌خبری خوش‌خبری و سایر این شر و ورهای خوش‌بگذرانی میشوم.
باران به لطایف‌الحیلی مرا از یک کوه زمخت و خشن و تنبل به یک بچه رودخانه‌‌ای تر و تازه و سرحال بدل می‌کند.
بوی باران را که قُرت قُرت قورت دادم زیر لایه‌های فوقانی‌ام، عروسی و حنابندان و پایتختی و سیسمونی‌آور (چمدانم اسم این مراسم چیست) هم‌زمان برگزار میشود. طوری که می‌خواهم بروم باهمه روبوسی کنم حتی با صورت چروک عمه‌ی پیر بابا و داخل دهانشان آبنبات بچپانم.

اصلا همین دیروز بود داشتم به امتحانات پیشِ‌رو و یکی دو بدبختی
 دیگر و یک اتفاق خیلی خیلی مهم و استرس‌آور فکر می‌کردم و کتاب پیش رویم گریه‌اش گرفته بود، گااااااااااامپ کارامپپپپپپپپ صدای رعد‌ آمد و نور برقش فلش زد و من به صدم ثانیه‌ای غصه‌هایم پَر، گله‌و‌شکوه‌هایم پَر، دلهره‌هایم‌هم پَر، خلاصه با این پَر پَرهایِ آنی فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرک‌ها متصلم.
حکما اسم این‌جا راهم به همین مناسبت، ابرک گذاشتم.
دخترک ابرکی یا ابرک صورتی توصیف صادقانه‌‌ایست
من دلم نمی‌گیرد با ابرهای خاکستری، من غم عالم نمی‌نشیند کنج دلم با باران، من دچار رعب و افسردگی نمیشودم با شنیدن صدای رعد‌و‌برق.
.
همین الان که دارم تایپ می‌کنم، الان که ویرگول را زدم، یک رعد مهیب و گنده، غرید و من در دلم قربان‌صدقه‌ی ابرها رفتم و هیجان‌زده شدم.
همین الان که نقطه را زدم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند خلاصه.
اضافه‌کاری طبیعت را شاهد هستیم این روزها.
الهی که همیشه در اضافه‌کاری‌های بابرکت بچرخند.
حتی برای منِ قدرناشناس.
.
علی یارتون (:

رویایِ بنفشِ کم‌رنگِ روبه صورتیِ مایل به صدفی (:

۶ نظر

"ابرک‌های‌ایده‌آلم" زین پس عنوان پست‌هاییست صورتی و پنبه‌ای که البته به معنای وجود واقعی‌اشان نیست! بیشتر رخت و لباس دل بر تن دارند.

.

پیاز‌ها را نگینی نگینی می‌کنم، مدام با پشت دست گلوله‌های اشک را پاک می‌کنم، چشمم تا ستون فقراتش می‌سوزد. بخار آشم روی کاشی‌های صدفی بالای گاز نشسته و این یعنی زندگی جریان دارد.
یک چشمم به نگینی‌هاست که یک‌دست بمانند و یکیش‌هم به ساعت. عقربه بزرگه روی شش برود، پیدایت میشود. لبخند می‌نشیند کنج صورتم. چشمم به نگینی‌هاست که یکدست بمانند.
عقربه بزرگه روی شش است، مسخره نفس در سینه نگه داشته‌ام، مسخره دست‌هایم روی هوا بی‌حرکت مانده است. صدای موتورت تیکِ ساعت برنارد میشود و من دوباره به حرکت می‌افتم. نفس را ول میدهم. دست هارا حرکت.
زنگ بلبلیمان می‌نوازد، مثل همیشه، دوتا پشت هم و یکی‌هم آرام، این یعنی منم خانم فقط من..
دوان دوان گرد پیاز و آش و دود را آبپاشی می‌کنم، دوان دوان چادر روی پشتی را بر میدارم، لبخندم می‌چکد روی گل‌های قالی لاکی‌امان.
دوان دوان خودم را به در میرسانم، تا از حیاط در را باز کنم، تو دوست‌تر داری. لبخندم می‌چکد توی حوض آبی و ماهی گلی‌امان شالاپ شلوپ می‌کند. صدای خرخر موتور از پشت در پیداست، لبخند موزیانه میزنم، میروم پشت در چادرم را صاف و صوف می‌کنم، بعد طوری که پیدا نشوم در را باز می‌کنم تا به خیالم از پشت غافل‌گیرت کنم، نیم‌رخت به رویت میرسد و از چال گونه‌‌ی زیر ریش‌هایت لبخندت را بو می‌کنم.
می‌خندی و می‌گویی صبر کن در را ببندم بعد هر شیطنتی می‌خواهی بکن دخترک، اولش لجم می‌گیرد اما بعد دست می‌اندازم روی دستت تا باهم موتور را داخل بیاوریم.
به سرعت سلام می‌دهیم،
بازهم می‌گذاری اول سین سلام من پیدا شود تا هفتاد حسنه برایم بنویسند فرشته‌ها.
یادم می‌افتد ، هرکسی زودتر سلام کرد.
یادم می‌افتد، هرکسی زودتر محبت کرد.
یادم می‌افتد هرکسی زودتر لبخند پاچاند در صورت دیگری.
هماهنگ و شانه‌به‌شانه در حیاط می‌رویم سمت در ورودی‌ در چوبی‌امان با شیشه‌های رنگی‌اش که بوی قدیم از سر و شکلش بلند میشود و روزها که نور آفتاب را رنگی‌ رنگی ریخت روی پادری و گلدان‌ها من عشق می‌کنم.
دست می‌گذاری پشتم تا من اول وارد شوم، بر‌میگردم و نگاهم را می‌دوزم  به آن دوتا قهوه‌ای سوخته و یاد رمان‌های چهارده‌سالگی می‌افتم که رنگ چشم‌ها یا طوسی بود یا از این رنگ‌‌های متالیک که با هر پیرهنی ست میشد!!! اما من این قهوه‌ای سوخته‌را عاشق‌ترم.
.
.
.
دست و رو شسته‌، حوله روی یک شانه افتاده، همراه با ریش‌ و ابروی تر وارد آشپزخانه میشوی، وارد حجم جاری زندگی میشوی،
دور آشپزخانه می‌چرخی، مثل همیشه،
تک‌تک ارکان آشپزخانه را نگاه می‌کنی، مثل همیشه
روی گندمی‌ها دست می‌کشی و از رشدشان می‌پرسی، بازهم مثل همیشه.
مثل همیشه روی میز گرد وسط آشپزخانه، رو‌به‌روی من می‌نشینی، از تمام چیزهای ممکن و لاممکن حرف می‌زنی و من این بار یک‌چشمم به نگینی‌هاست و یک چشمم به ترک‌های لبانت.
یک چشم سومی‌هم وام می‌گیرم برای قهوه‌ای چشمانت.
مثل همیشه، مثل همیشه نیست،
این مثل همیشه‌ها جدای از همه چیز است، این مثل همیشه‌ها فقط پوسته‌ی همیشه تنشان است، به عادت و تکرار مالیده نمی‌شوند.
من چشمانم به ترک لب‌هایت است و حالا بازهم نگاهم به ساعت است که پس کی اذان می‌زند.
یادم بنداز پیراهن مشکی‌ات را برای شب، اتو کنم.

.

.

.

ما در حیاطمان باغچه‌ای داریم کوچک. ما در باغچه‌امان ریحان و مرزه می‌کاریم، اطرافش کمی تربچه و گندم.
گندم برکت دارد، تو می‌گویی همیشه گندم بکاریم و آخر سر بدهیم کفترها تا برایمان دعا کنن.
یاد قصه‌ها می‌افتم کنار حوض شمعدانی می‌گذارند، اما ما شمعدانی نداریم، هرچه شمعدانی گذاشتم خشک شد و نفهمیدم دستم برکت ندارد یا چه، به هر حال نشد. در عوض یک مش مریم داریم رو‌به‌روی خانه‌امان، یک تاب داریم داخل خانه‌امان، تاب را تو برایم بستی،  کنار خانه یک بیدهم داریم، به قول مش مریم این بید تا وقتی عاشقی در کوچه باشد، سبز می‌ماند. شیشه‌ی عمرش است. بعدی نگاهی می‌کند و می‌گوید مراقب شیشه‌ی عمرش باشید و من حیا را می‌بلعم و چشم بلندی می‌دهم.

.

.

.

پاور بانک بسازیم (:

۶ نظر

صفحه ُورد رو باز کردم یک عالمه ناله نوشتم غر زدم، گله‌گی کردم، حسابی روضه خواندم.

سیاهِ سیاه، چرکِ چرک.

بعدتر نگاهم افتاد به پیکسل شهید حسین علم‌الهدی، خجالتم آمد از آن سیاه‌ها و چرکولی‌جاتی که نوشتم.

پیش خودم گفتم خب که چی؟ که چه بشه مثلا این‌جا هی ناله بزنی که آه ای ابرهای سیاه کنار روید نور بتابد دارم خفه می‌شوم الان است که بمیرم! جدا که چه بشود؟ که حال بد را پاس بدهم به چندنفر دیگر و خوشحالی کنم؟ در نتیجه‌ی این مراوده‌ی درونی، کاتشون کردم چرکارو /:

مخالف ناله نویسی نیستم و ناله‌های دوستان رو هم تا جایی که بشه می‌خونم. اما به عنوان یه بلاگری که تازه تازه داره کف سرد و سفت بیان تاتی تاتی میکنه ، تازه تازه وبلاگ صورتیش رو پی می‌ریزه، دلم نیومد انقدر زود این‌جارو مزین به ابرهای خاکستری کنم و دورهم اشک بریزیم.

اصلانم مهم نیست مجدد ارمیا خوندم و کسانی که ارمیا خوندن می‌فهمن من الان چه حالم.

در عوض حال خوشی که داغ داغ است و الان از تنور قلب عزیزی قل قل کرده و ریخته کف دلم را برایتان بگویم. کتابی که برایش گرفته بودم را تازه تمام کرده بود. با چشمان گریان و لبخندش تشکر میکرد و من از بابت اشک‌ها عذرخواهی. خیلی دوستش داشت گویا. البته که من کاری به قلم و سبک و ادبیات این کتاب ندارم و ورای این‌ها بهتون پیشنهادش می‌کنم.*

کتاب، زندگی شهید مدافع حرم شهید سیاهکالی به روایت همسرش بود نمی‌دانم مستند ملازمان حرم میدید یا نه؟ اگر آره که "یادت باشد" را خاطرتان است. اگر که نه این قسمتش را ببینید و عشق کنید و البته معذورم چون به حتم گریه هم خواهید کرد.

این عزیز بابت کتاب و سبک زندگی شهیدان و همسرانشان می‌گفت و من این بار در عوض سخنرانی کردن فقط گوش دادم و متوجه شدم حرف‌های جالبش شروع یک ایده برایم شده.

من با کلیات اعتقاداتم به قاعده آشنا هستم، چهارچوب اصلی رو مدت‌هاست ساختم ولی اعمالم داخل این چهارچوب جاگیر نمیشن. هرچه قدرهم خودم را به در دیوار میزدم، متوجه میشدم اعمالم سمت و سوی دیگری می‌گیرد. و من پیشرفتی نمی‌دیدم. الان به سبک زندگی شهیدان توجه کردم، متوجه شدم کلیات اعتقاداتم سر جایشان خوشگل و مرتب چیده شده‌اند و طبقه طبقه به مرور شکل می‌گیرند اما سیم اتصال کل به جزئم قطع است و جای جزئیات خالیست. برای همین است هرچه آقا پناهیان گوش میدهم هرچه هرچه فلان مراسم بروم هرچه فلان کنم بازهم در موقع عمل پایم بدجوری لنگ میزند. خب سیم اتصال قطع است.

تصمیم گرفتم به سبک زندگی شهدا خیلی خیلی دقت کنم و ریز اعمالشان را زیر ذربین بذارم. اگر کتاب زندگی‌نامه میخوانم به جزیاتت رفتاری آن‌ها ریز شوم، منظورم از جزییات، جزیات است ریز ریز ریز. این شبیه‌سازی‌ها لازم است خیلی هم لازم است. اگر زندگی چمران و امام موسی صدر را آنالیز کنم و سبکشان را شبیه سازی کنم، تقلید کلاغی نیست، به والله نیست. ریاهم نیست. تظاهرهم نیست. البته یه زمانی تظاهر است‌ها ولی اگر درونی شبیه‌سازی شود نیست. خب من به این شکل سبک زندگی های مختلف انقلابی را تجربه میکنم دانه دانه یادمیگیرم و خیلی اتفاقات قشنگ دیگر.

تصمیم اصلی این حرف‌ها نبودها این‌هارا که همه بلدیم مثل شعارهای دیگر. تصمیم این بود که این جزییات زندگی‌ها را یک جا منظم و مرتب بنویسم، اسمش راهم بذارم دفترچه‌ی مثال‌های یک زندگی انقلابی ایده‌آل. این مثال‌ها که از زندگی‌های واقعی منشع گرفته، میشود یک پاور بانک برایم. تا وقت‌های که شارژم ته کشید خودم رامتصل کنم به این پاور بانک. چون این‌ها از دل واقعیت برآمده، خیال و رویا و افسانه نیست و همین رئال بودنشان میشود قوت پاوربانکم.

از این پاوربانک‌های واقعی بسازیم برای خودمان و وقت و بی‌وقت شارژ کنیم خود را ((((:

.

* کتاب یادت باشد- روایت همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی

یارا تو هم هوایِ ما دارا *

۴ نظر

"ناگهان ارمیا درحالی که نیم تنهِ‌ی بالایش، محیط دایره‌ای را می‌پیمود شروع کرد:

یامهدی، عجل علی ظهورک. بیا. ظهور کن. زودتر بیا. نه نیا. کجا می‌آیی؟ کسی منتظر ظهورت هست؟ اگر یک قوطی کنسرو کم‌تر به ما بدهند ظهور تورا که هیچ خدا را هم فراموش می‌کنیم. چه کسی منتظر ظهورت است؟ کی؟ چرا بیخودی داد می زنیم؟

همه انقدر بلند ضجه می‌زدند که هیچ کس صدای مداح را نشنید که آرام گفت شما که خودتان مداح داشتید ما را برای چی آوردید توی این خاک و خل؟

ارمیا ادامه داد آقا کجا می‌آیی؟ می‌آیی مصطفی را از قبر بیرون بیاوری؟ نه نیا او از من خسته شده بود، نیا اگر آدم بودیم ما می‌آمدیم پیش تو اگر ادم بودیم الان پهلوی مصطفی بودیم آقا نیا بیایی گردنم را میزنی ولی بیا زجرش کمتر است این جوری دارم زجر کش میشوم.

.

.

حرف‌های جبهه را برای هیچ کس نمیشد تکرار کرد، چه کسی می‌فهمید سربند یا زهرا یعنی چه؟ چه کسی می‌فهمید نوجوان چهارده ساله‌ای که پشت لباسش می‌نویسد می‌رویم تا انتقام سیلی مادرمان را بگیریم چه می‌خواهد بگویید؟ مادری که اهل هزار و چهارصد سال پیش بود و فرزند چهارده ساله‌اش امروز برای انتقام به پا خواسته است.این حرف هارا هیچ کس نمی‌فهمد حتی اگر سال‌ها مداح بوده باشد.

.

.

مداح از جا بلند شد و از حسینیه بیرون آمد.

.

.

مداح برای اولین بار برای خودش روضه می‌خواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه می‌کرد، حالا دو صدا، سکوت شب را بر هم میزد گریه مداح و گریه حسینیه.

.

.

و ارمیا همچنان می‌گفت:

آقا بیا گردنمان را بزن."**

.

.

.

.

.

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان