این پست، مهم، طولانی و یک خط مشی برای از این به بعد وبلاگ ابرک است. شاید آسمان ابرهایم باشد. بخوانیدش لطفا. (2)

وقتی مامان کارنامه‌ی سوم دبیرستان را روی میزم گذاشت، مرزهای خوشحالی را دریدم و خواستم دست روی لب‌هایم بگذارم و کل بکشم. معدلم بیست شده بود؟ نه. حتی نوزده و هجده‌ هم نشده بودم. معدل چه ارزشی داشت وقتی تمام شب‌هایم با هیولای رد شدن در امتحان فیزیک سپید شده بود. کِل کشیدم برای فیزیکِ قبول شده آن هم از طریق فرشته‌ی نجاتی به نام تک‌ماده. افتخار ندارد. نه واقعا نداشت و حقش بود مامان پشت دستانش را با صورتم آشنا می‌کرد. اما من برای فیزیک زحمتی نکشیده‌ بودم. دوستش نداشتم، که حالا قلبم با دیدن نمره‌ی هفت، بله درست خواندید هفت ترک بر دارد. من فقط معجزه می‌خواستم که تمام شود آن کابوس بی‌پایان. تلاشی نکردم و نمره‌اش چه بیست میشد چه همان هفت برایم قدر سیب زمینی‌های سفیدِ بی‌مزه که وقتی سرخشان کنی پوک و قهوه‌ای میشوند ارزشی نداشت.  اما ادبیات، چشمانم روی بیست ادبیات و دستور زبان فارسی ماند، ستاره‌ها را رد کرد و از فرط شوق کهکشانی شد. چرا؟ چون هم دوستش داشتم و هم اینکه تمام طول ترم کتاب ادبیاتم جزئی از میز تحریرم شده بود. سر امتحانش طوری به امتحان پاسخ دادم که عاشق تک تک جواب‌هایم شدم و از شدت هیجان آدرنالین خونم به چشمانم می‌زد. بیست شیرینی بود. اما دختری که با هفت فیزیک کل کشیده امشب برای نمره‌ی سنایی زار زده است. چرا؟ خب دوستش داشته، حتی تلاش هم کرده و توقعش بالا بوده. حالا با ذوق صفحه‌ی نفرین شده‌ی دانشگاه را باز کرده و پوتکی بر فرق سرش کوفته شده. گریه کرده چون توقع داشته البته شاید هم اشتباه می‌کند. حرفم این است، وقتی برای چیزی یا کسی قدمی برداشتی به وسع همان قدم محقی و توقع داری.

پیروی پست قبلی، من برای ارزش‌هایم چه قدمی برداشتم که حالا انقدر از قدم‌های کج و افلیج دیگران جز می‌زنم و نقدشان می‌کنم؟ من حتی همان قدم کج را هم هنوز برنداشته‌ام.

یکی از این ارزش‌ها جنگ هشت ساله‌ی دفاع مقدس است. که می‌خواهم داد بزنم به علی جنگمان فقط صدای توپ و تانکش نیست، که نباید بشود دسته‌ی امام حسین (ع) که هر که طبلش خرتر است پس یحتمل قدر تر است. که بی‌نهایت آرمان و ارزش معرکه و آسمانی پشت این جنگ زنجیر شده و تا به امروز همین زنجیر نگهش داشته است. که یک روزِ این جنگ می‌ارزد به کل تحصیلات مزخرف دانشگاه. داد بزنم جنگ ما، دفاع بود و دفاع تقدیس شده است. دفاع قرن‌هاست تقدیس شده است. دفاع از خاک تقدیس شده است چه برسد به دفاع از اعتقاد.

آوینی و چمران و هادی و همت و باکری و خیلی کسان دیگر، فقط نرفتند برای خاک و وطن. که چرا داریم بخش عظیمی از جنگ را این روزها پاک می‌کنیم. که چرا در ادبیات جنگ، آن آرمان را گم کرده‌ایم. که کجا رفت آن زنجیر، آن ارزش، آن تقدیس. خیلی داد می‌رنم و نقد می‌کنم و توقع دارم. خیلی داد می‌رنم و خودم را به در و دیوار سینما و تلوزیون می‌کوبم که شما را به خدا دیگر جنگ را تحریف نکنید. می‌خواستم سریال مینو را کوبشانه نقد کنم، می‌خواستم نقدی بر تنگه‌ی ابوقریب بنویسم. می‌خواستم خشمگنانه فریاد برنم پس چرا هنور هیچکس نتوانسته یک اثر درست و حسابی از این جنگ بسازد. اما من برایش هیچ قدمی برنداشته‌ام. به قدر یک ساس هم برایش قدمی برنداشته‌ام و عجالتا دیگر زمانه، زمانه‌ی حرف نیست. الان وقت عمل است. که باشد فهمیدیم جگ فقط صدای توپ و تانک و موشک و خنپاره‌اش نبوده، باشد فهمیدیم یک ارزش قدر قدرت پشتش بوده، باشد فهمیدیم دفاع مقدس ارزشمند‌ترین بخش جانت است، اما تو برایش چه کردی؟ کو قدم‌هایت؟ کو تلاشی که به همان قدر محق باشی برای داد.

تمام این حرف‌ها را میشود در مورد شصت‌ هزار ارزش دیگر هم نوشت و نقد کرد و غر زد و ناله سر داد و در نهایت به استیصال و درماندگی رسید و تهش هم به این نتیجه که پس خودت برای ارزش‌هایت دقیقا چه غلطی کرده‌ای جز حرف زدن.

گفتم امشب، شب تکلیف‌ها را روشن کردن است و باید یک بار این تصمیم را بگیرم. بلند شوم و آن قدم را بردارم. قدم خواه وسعِ موریانه داشته باشد، خواه به قدر یک فیل، مهم نیست، واقعا مهم نیست، مهم ذاتش است.

حرف‌هایی که در این دو پست زدم، همه‌اشان تکراری است، هزاران آدم با هزارن طرق مختلف، هرازان بار این حرف‌ها را زده‌اند. اما امشب، باید یک بار برای تمام عمرم این‌ها را می‌نوشتم. تکراری و غیر تکراری، باید تمامش را اینجا ثبت می‌کردم.

همزمان با تمام شدن تایپ، بابا از حرم زنگ زد و من هوار کشیدم که برایم دعا کند. برایم دعا کن بابا.

کوتاهش کردم.

چون باقی این حرف‌ها بماند برای پستی که از شهید آوینی در آینده خواهم نوشت. اینجا نوشتم که بعدا شانه خالی نکنم.

.

علی یارتون (:

خانم کوچیک ۲

این پست، مهم، طولانی و یک خط مشی برای از این به بعد وبلاگ ابرک است. شاید آسمان ابرهایم باشد. بخوانیدش لطفا(1)

بسم الله.

امشب، شب روراست شدن با خود بود. شب سنگ‌ها را وا کندن. شب تکلیف را روشن کردن. امشب باید انتخاب می‌کردم که توانش را ندارم، پا پس بکشم و بروم پی بازی‌های کودکانه‌ام و تمام و یا می‌مانم و دیگر فقط عاشورا را در کتاب‌ها نخواهم خواند. من مدت‌هاست که خیلی حرف زده‌ام. زیادی‌هم حرف زده‌ام. عقاید و نگرش‌هایم را باور دارم، باور دارم که غصه‌شان را می‌خورم. گفته‌ام می‌خواهم جزوشان باشم. در مسیر باشم. به قله برسم. می‌خواهم پرچم را رویش نصب کنم. فریاها زده‌ام که این نظام را قبول دارم، انقلاب را قبول دارم، وضعیت کنونی را هم می‌بینم. درد دارم. درد دین دارم. دغدغه دارم. دغدغه‌ی آرمانی که در مه مانده را دارم. مدت‌هاست که فقط حرف زده‌ام و حتی تکلیم را درست و حسابی با خود و اطرافیانم روشن نکرده‌ام. در این مدت گم و گورترین ذره‌ی عالم ممکن بودم و مثل توپ از اینرسمتوبه آن سمت شوت میشدم. تلاش‌های کوچی می‌کردم که به درد نمی‌خورد، چون خودم با خودم رو نبودم. چون هنوز ریشه نگرفته بودم. چون حتی نمی‌دانستم چه می‌خواهم و در مسیر این چه می‌خواهم چه باید بکنم. سطحی بودم. مثلا اگر از چپ نقد می‌کردم امّل عقب‌افتاده‌ی متحجّری میشدم که بهتر بود بماند در پستو، اگر از راست نقد می‌کردم وصل میشدم به دولت و خائن وطن فروش. نمی‌دانستم راست کیست و دروغگو چه شکلی است. گم بودم. گم‌ترین عالم ممکن. تمام این‌ها شد و در خود ماندم. شب‌ها زار می‌زدم و صبح‌ها را با سریال و رمان به شب می‌رساندم که فقط بگذرد. فقط بگذرد این باتلاق. بغض‌هایم تکه‌های آجری می‌شدند که بعد از گداخته شدن در کوره، راه خروجی نداشتند. می‌ماندند و انباشته می‌شدند. تا مغزم انباشته شده بود از بغض.

قبل از رسیدن به حرف‌های بالا من دختر ناامیدی نبودم. دنبال جواب پرسش‌هایم می‌گشتم. خودم را انقلابی می‌دانستم. با دوستانم حرف می‌زدیم. بحث می‌کردیم. تحلیل و راهکار و برنامه و هدف بود که ازشان چکه می‌کرد ولی در نهایت به هیچ نتیجه‌ی قاطع و مشخصی نمی‌رسیدیم. ناله و رازی می‌کردیم که چرا کسی نمی‌آید دستمان را بگیرد و راه را نشانمان دهد؟ هر دفعه یکی را چنگ می‌انداختیم و با ولع تمامش را سر می‌کشیدیم. یک بار حاج آقا پناهیان را، کمی می‌گذشت و با بعضی مواضعش تردید به دلمان راه می‌افتاد. یک بار با امیرخانی، یک بار با صدرالساداتی و آقای زائری. ما گم شده‌هایی در کویر به دنبال یک چکه آب. اما تمام اینها، پراکنده‌هایی بودند که ما را هم پراکنده می‌کردند. همیشه یک چیزی کم بود. یک پایی در این چنگ انداختن‌ها می‌لنگید. هر دفعه به چیزی می‌رسیدیم که سراب بود. سست بود، پس می‌فهمیدیم هنوز تا ریشه مانده. دوباره لبریز از شک و ناامیدی بیابان گردی را از سر می‌گرفتیم. و ناامیدی بود که امید را به ته چاه می‌کشید.

تمام این گشتن‌ها، سراب‌ها را پس زدن‌ها، تشنه و دردناک دویدن‌ها، مرا رسانده بود به تمام شدن. به این که انگار واقعا جوابی نیست. که دور خودم را با یک مشت توهم و حباب پر کرده‌ام. من درد دین دارم، اما با یک سری نگرش‌های حوزه مشکل جدی دارم. خب چه کنم پس. من درد آرمان دارم اما پیدایش نمی‌کنم. خب چه کنم پس. درد رسیدن به قله‌ی اصلی دارم. اما به هر قله نگاه می‌کنم همیشه یکی از آن بالاتر هم پیدا میشود. خب چه کنم پس. من انقلاب را قبول دارم و برایم ارزشمند است اما با یک سری چیزهایی که الان در لباسش جاگیر شده و دورنشین سفره شده مشکل اساسی دارم. انقلاب کنم؟ نمیشود که. خب چه کنم پس. اینگونه شده بود. انگار دویدنی بی‌پایان. رسیدنی نارسیدنی. تلاشی بی‌حاصل. تهِ ناامیدی.

امشب شب روراست شدن هاست. تمام حرف‌های بالا را خواندید؟ حالا لطفا ادامه‌اش را هم منت بر مردمک‌هایم گذاشته و مطالعه فرمایید.

گفتم به هر چیزی تمسک می‌جستم و در نهایتِ ناامید بر می‌گشتم؟ چون کامل نبود؟ چون جواب اصلی نبود؟ این را هم گفتم که گم و داغان پرسه می‌زدم و واقعا دیگر هیچ امیدی به هیچ بهبودی نداشتم؟ نمی‌خواهم بگویم که ید بیضایی از گریبان در آمد، نمی‌خواهم عصای حضرت موسی را بازساری کنم و بگویم معجزه شده نه نه اصلا قصدم این نیست. اما میلاد دخانچی، همان کسی که بیشتر عمرش را در کانادا زندگی کرده، سوال برایش پیش آمده، به دنبال جواب‌هایش گشته، با تحلیل‌ها و تفکراتش، با مقدمه‌ی چپ نو مسلمانش، با یک جمع‌بندی سرتیتری، همان قطره‌ی باران بود. مواضعی که پاسخ بودند. پاسخ‌هایی شاید حداقلی که البته جای بحث دارند اما پاسخ بودند. سست نبوند. به معنای واقعی ریشه بودند. انسجام و چهارچوبی بودند که جمع‌ پراکنده‌ی ما گمی‌ها را درون خودش جای داد. حرف‌های درست و روشن پناهیان و امیرخانی و صدرالساداتی و زائری و خیلی‌های دیگر را با نظم و ریشه‌یابی‌ها کنار هم چید و چهارچوبی درست کرد از تمام این آدم‌ها. از تمام کسانی که واقعا درد و دغدغه دارند اما پراکنده هستند. ریشه نیستند، جمع ساخت.

درست یا غلط، میلاد دخانچی همان کسی است که من می‌خواستم. شما بخوانید مراد حتی. درست یا غلط، برای من شالوده‌ای است که بتوانم تفکرات و هدف‌هایم را رویش علم کنم. برای من زمینه است، زیر بناست. چیزی که در تمام این عمر، به دنبالش بودم.

ما پراکنده‌های زاری و ناله، در همین بیابانگردی‌ها حتی اگر به راهکاری می‌رسیدیم نمی‌دانستیم زیر لوای کدام پرچم ببریمش، در کدام زمین کشتش دهیم. در کدام هوا فریادش زنیم.

درست یا غط انگار میلاد دارد پرچم را، زمین را، هوا را نشان می‌دهد.

چشم بسته میلاد را نمی‌پذیرم. مطالعه خواهم کرد. بیش از قبل. تلاش خواهم کرد چندین برابر از قبل. خواهم پرسید، عمیق‌تر از گذشته.

اما به هر جهت، او، جهت را برایم روشن کرده.

خوشحالم از این انسجام.

.

ولی امشب، شب تکلیف روشن کردن است.

رهرو؟

رهرو؟

رهرو؟

.

.

.

ادامه دارد.

خانم کوچیک ۲

بیب بیب بیب بیب بیب، چراغ قرمز مثل سیب !!!

کمی تکراری و طویل، اما من دوست دارمش. از آن‌هاییست که به‌شدت ذهنم را منسجم کرد و حالم را خوش.

.

نسبت خانواده به فامیل از حیث جمعیت، ده به صد است. شلوغی در پلوغی. من همیشه در شلوغی بوده‌ام. از خانوداده‌ی پرجمعیت و شلوغ گرفته تا فامیل پرجمعیت‌تر و مملو از آدم. من هیچ‌وقت نوه‌ی درخشان و ارشد محسوب نمیشدم، همیشه توجهات بین ده بیست نوه پخش میشد. هیچ‌وقت طعم فرزند محبوب و معرکه بودن را نچشیدم، محبت روی پنج بچه متمرکز بود. از وقتی یادم می‌آید جمع‌های بزرگ فامیلی بود، جو تعدادی انسان متمول و به غایت کسالت‌بار، و صحبت‌هایی در مورد مارک رژ لب و طلاق بهاره رهنما و زایمان دختر شوکتینا و از همین بحث‌های فامیلیِ معمول سپری میشد. من چطور آدمی بودم؟ من نه شیرین زبانی و خلاقانه در جمع می‌درخشیدم، نه اصلا حرفی برای گفتن داشتم. معمولا ساکت‌ترین نقطه‌ی جمع بودم و همیشه صامت کنجی می‌نشستم. شبیه دخترانی که در مراسم رقص یار ندارند و بهشان می گویند گل دیواری. من هم همین بودم، منتهاجمعش دیگر رقص و بزن بکوب نبود، یه تعدادی آدم دور هم نشسته بودند به اسم فامیل و منم گل نبودم، علف هرزی بودم که آن گوشه موشه‌ها برای خودش نفس‌های منظم می‌کشید که از شدت کسالت نمیرد. در خانواده هم همینطور. وقتی عروس‌ها و پسرها جمع می‌شوند و شوخی و بگو بخند و حرف‌هایی که غیبت نیست چون تو رویشان‌هم می‌زنند! شروع میشود، من باز همان علف هرز کنار دیوارم. همین‌ها شد و من آرام آرام از تمام جمع‌های دنیا متنفر شدم. همین‌ها بود و من اسم مهمانی خانه‌ی عزیز می‌آمد وحشت می‌کنم و استرس می‌گیرم. از ماه‌ها قبل عروسی و پایتختی کلی قصه و لاف برای مامان می‌آیم که محض رضای خدا قبول کند که من بتمرگم در خانه که اصلا نمی‌خواهم بهم خوش بگذرد و هوایی عوض کنم. که اگر این خوشی باشد و تغییر آب و هوا می‌خواهم میلیون‌ها سال نباشد اصلا.

من جمع گریز منزوی بی‌خاصیتی بودم که همیشه در اتاقش نشسته و در را به روی جهانیان بسته است.  اتاقم شد آن محیط امن و قلعه‌ای که تحت حکمرانی خودم بود و دیوارهایش هم برج و باروی آن قلعه.  من از جمع گریزی و تنهایی خودم به شدت راضیم، خرس تنبل درونم هم در این وضع کمال خرسندی و آرامش را دارد و به هیچ وجهی راضی به تغییر موضع نیست. اما حالا مدتی است که دارم به این فکر می‌کنم که شاید رفتارم درست نیست، شاید باید تلاش می‌کردم حرف‌های جمع که سررشته و علاقه‌ای بهشان ندارم، را گاهی به سمتی که می‌خواهم بکشانم و هم خودم از گل قالی بودن تغییر موضع دهم و هم حرف‌های دیگران را بشنوم. شاید ایراد از من بود، شاید اگر شب یلدا درِ قلعه را به سمت خانواده نمی‌بستم و نمی‌نشستم پای رمان نصفه خوانده شده و تلاش می‌کردم که من هم بخش مفیدی از جمع باشم بهتر بود. درواقع این‌ها حرف‌های دختر آرمانگرای درونم است که معتقده تو فاطمه سادات، برای اعتقادات هم که شده باید بشوی آن دختری که در جمع‌های فامیلی و خانوادگی فعال است و دیگران به شدت دوستش دارند و برای حرف‌هایش ارزش قائلند. تو باید بشوی کسی که حرف‌هایش اعتبار دارد، تو باید برای دیگران پناه و معتمد باشی، تو می‌بایست آن کسی باشی که اگر فلانی دچار شکست عشقی شد به تو حرف‌هایش را بزند، تو باید آن شانه‌ای باشی که اگر دخترخاله‌ات غصه‌اش گرفت، سرش را رویش بگذارد و بگرید. چرا؟ برای اعتقادات و آرمانت. برای اینکه بتوانی کمی در جهت جو ایجاد شده نسبت به اعتقادات بکاهی و تلطیفش کنی.  تو باید این کارها را بکنی و نه و دوست ندارم و فلان و بلان هم توی کارت نباشد.

من این روزها که جدالی سخت بین خرس و دختر آرمانی درونم شکل گرفته به یک نتیجه مطلوب رسیدم که نه تنها دختر آرمانگرا و دغدغه‌مدار قانع شود بلکه برای خرسی هم کمی راضی کننده باشد.

این نتیجه را با یک خاطره شروع می‌کنم: شش سالم بود و شب اول مدرسه اول ابتدایی، به صرف شیرین و شام در بله برون یکی از آشنایان شرکت داشتیم، آن روز تاره کوله‌پشتی صورتی مینی موسی خریده بودم و آن را هم با خوردم بردم. در بله برون از آن جایی که بچه خجالتی‌ای محسوب میشدم و از جمع‌های بازی کودکان وحشت داشتم ، کنار مادرم نشسته بودم و کوله صورتی مینی موسی را محکم در بغل گرفته و با مینی‌موسش حرف می‌زدم که حوصله‌ام سر نرود. همان موقع یک خانم جوانی از اقوامِ آشنایمان که بله برونش بود کنارم نشست و شروع کرد با حالت آهنگینی از کوله‌ام تعریف کرد و آن‌قدر برایم حرف زد و قصه گفت که یخ رگ‌هایم آب شد و کلی با او دوست شدم. برایم خیار پوست می‌گرفت و من خاطرم هست که حتی سر و ته خیار را با چاقو کند و خودش خورد و گفت که این عادتش است و من قاه قاه خندیده بودم. این ماجرا برای 16 سال پیش است و من به واضح ترین شیوه ممکن در ذهن دارم که چه اوقات لذت‌بخشی برایم ساخت.

این خاطره را گفتم تا برسم به نتیجه‌ای که گرفته‌ام. آن خانم تا ابد در قلب من نشسته است، من صد ساله هم بشوم یادش در من واضح و پررنگ باقی خواهد ماند. من به این نتیچه رسیده‌ام که نه دلم می‌خواهد نه توانش را دارم جایم را در مجمع فامیلی و خانوادگی باز کنم. اما در جمع‌های بچه‌ها که می‌توانم.

بچه ها، بچه‌ها مهم‌ترین‌های عالم هستی، لوح‌های تر و تازه و قلم نخورده، ذهن‌های بدون چهارچوب و نامتناهی و خلاق، من عاشقشون هستم. برایم ارزشمندترین و مهم‌ترین‌های فامیل و خانواده کوچولوهایش است. پس چرا که نه؟ من بشوم دوست و رفیق و پناه آن طفلان معصوم مفید‌تر است یا آن قد کشیده‌هایی که دور همه چیزشان را زنجیر کرده‌اند؟ با بچه‌ها بودن شد انتخابم. که اگر خودم را از جمع‌های فامیل و خانواده حذف کردم، لااقل در بین این فسقلی‌های دوست داشتنی حضور موثر داشته باشم. مثل آن می‌ماند که کسی معمولا ساکت باشد اما گاهی حرف های خیلی خوبی بگوید. امیدواردم که چنین شود.

در خانواده‌ی خودم چهار برادرزاده موجود است، یک عدد فسقلی هفت ماهه، یک پسر پنج ساله، یک دختر پنج ساله و یک دختر نه ساله. همیشه رویای آن را داشتم که یک عمه معرکه و خفنی برایشان باشم. کتاب خوانشان کنم، سعی کنم نگذارم خلاقیت و کودکانگی‌هایشان بمیرد و از این دست وظایفی که برای خودم با تولد تک تکشان تراشیده بودم و بماند که در این راستا غلط چندانی نکردم.

اما حالا دارم کم کم یاد می‌گیرم و تلاش می‌کنم، هر چند به وسعت قدم‌های مورچه‌ای. من همیشه کنارشان و مشغول گرگم به هوا و قایم موشک(باشک شایدهم) بازی کردن نیستم، به نفع خرس درونم. در عوض هر از گاهی به جمعشان آرام آرام می‌خزم. کتابی که برایشان گرفته‌ام را می‌گذارم وسط و آن‌ها هم به دلیل ذهن ذاتا کنجکاو گوشی‌های متعفن را زمین می‌گذارند و دور کتاب می‌نشینند و باهم داستان می‌خوانیم. گاهی نقاشی می‌کشیم. گاهی پانتومیم و بازی‌های دیگر می‌کنیم و آنقدر خوش می‌گذرد که حتی دلش را ندارم ترکشان کنم.

تلاش می کنم. سخت است، خیلی سخت است. اما من ناامید نمیشوم و ایضا از بودن در جمع‌های حوصله سر بر بزرگ‌ترها قطعا و هزاران بار بیشتر، بهتر است.

تلاش می‌کنم عمه‌ی معرکه نه اما به قدر نیم اپسیلون برایشان مفید و به درد بخور باشم، آن هم نشد به قدر یک ساعت باهم خوش بگذرانیم و بخندیم و چیز میز از هم یاد بگیریم.

راستی در همین راستا من به نتایح بی‌نظیری در مورد این وروجک‌ها رسیده‌ام که به صورت چکیده اینجا می‌نویسم که بماند برای بعدها، اگر حوصله‌اش را ندارید متن اصلی تمام شده است و خداحافظ شما.

+ باران شره می‌کرد، مهدیه سادات که نه سالش است به شدت عاشق باران است. با کسب اجازه از والده پوشیدیم و رفتیم حیاط، تاب بازی کردیم، چرخیدیم وکلی عاشقانگی خلق کردیم. من متوجه روح لطیف و پروان‌ه‌باران و به شدت شکننده‌ی او شدم. دختری که کلی شاعرانگی دارد.

++ برای فسقلی‌ها کتابی از نمایشگاه البرز گرفتم که در هر صفحه‌اش از هر حیوانی صد عدد به شکل و رنگ و اندازه مختلف دارد برای شمارش، می گذاریمش وسط فرش و همگی دورش می نشینیم، نوبتی سوال می‌پرسم و می‌گذارم آن‌ها هم از من بپرسند. مطهره فیل بزرگ صورتی کو، امیرعلی جوجو کوچولویی که روی یال شیر نشسته را پیدا کن و کل کتاب را هزاران بار زیر ور و می‌کنیم. در همین موقع متوجه امیرعلی شدم، نه تنها به سرعت سوال‌هایش را جواب می‌داد بلکه حتی وقتی مطهره داشت دنبال مورچه و جوجه و فلان جک جانور می‌گشت هم جواب را بدون درنگ می‌یافت و بی‌قرار میشد که خودش بگوید. به شدت باهوش و تیز است. امیدوارم در آینده از این ویژگی درست بهره ببرد.

+++ یکبارهم جمعشان کردم و باهم پانتومیم ببخشید ادا بازی کردیم. مطهره سادات درخشان آن جمع بود از بس ایده‌های معرکه‌ای را با آن ذهن کوچکش انتخاب می‌کرد و به قدری قشنگ اجرایشان می‌کرد که تا مدت‌ها شوکه بودم، یک ذهن خلاق و نترس و معرکه‌ای دارد این بچه که فقط نگرانم قدرش دانسته نشود و بعدها در روند مدرسه و تربیت اشتباه نابودش کنن. بر مبنای همین ویژگی نقاشی‌هایش بی‌نظیر است و اصلا نمی‌خورد کار یک بچه‌ی پنج ساله باشد. پر از شکل‌های متفاوت و رنگ‌های خوشگل. وقتی بهش بگویی نقاشی بکش نباید انتظار کمی چمن و گل و خورشید داشته باشی، از بس ذهن باز و اعتماد به نفس دارد که کشیدن همه چیز را امتحان کرده. معرکه است معرکه.

القصه این روزها مسئله‌ی حضور در جمع را حل کرده و با حال خوشی زیست می‌کنم. گاهی که کنار بچه‌ها می‌روم متوجه میشوم که قوه‌ی خلاقیت ذهنم هم پابه‌پای آن‌ها در حال رشد و نمو است و من با آن‌ها طفل داخلی‌ام را بیرون می‌کشم تا با بچه‌ها بازی کند و هوا بخورد که نمیرد.

خرس درونم خواب آرامی دارد و دختر آرمانی دنبال راهکار و سرگرمی‌جدید برای بچه‌‌هاست.

و تمام.

علی یارتون. 

خانم کوچیک ۲

پایان کابوسی به نام استاد گ! تولدم هم بود تازه.

من آدم روزانه نویسی نیستم و به احتمال نخواهم شد. اما این چند اتفاق ارزش بر تن کردن لباس کلمات را داشتند.
آخرین پنجشبه‌ از آخرین ماه پاییز، آخرین کلاس عربی با استاد گ، پایانِ ترمِ پنجم، باران، تولدم/:
همین.
آرمان‌های منتهی به یک آرمان، امیدهای رنگ و رو رفته، دلی که غنج می‌رود، فلفسه‌هایی که باید گذاشت لب کوزه، ناله‌های جیغ، اشک‌هایی که در دفتر شعری که نداشتم قطره شد و الی آخر، مدتی بود که قسمتی از مغزم را انباشتی از این کلمه‌ها برای این روز، اشغال کرده بودند.(بود.)
اما تصمیم را تغییر دادم.
در عوض دو متن به انضمام یک فیلم، یک کتاب و یک قرار، ارزشمندترین‌های بیست و یک سالگی‌ام بودند.
همان‌ها را بدون حرف اضافی می‌گذارم.
نه این که جز این چندتا، چیز دیگری نبود، بود، اما مقام و مرتبه‌ای که این‌ها دارند، علو درجات است/:
.
اول می‌روم سراغ آخری که مهم‌ترین تصمیم تمام هستی زیست کرده و زیست خواهد کرده‌ام است. قرار.
نمی‌توانم واضح بگویم.
من یک شبه به این قرار نرسیدم. تمام ارکان زندگی مرا رساند به شهامتِ بستن این قرار. بالاخره من این عهد را بستم، قرآن آبی کوچکم را بغل گرفتم و این عهد را بستم و پایش هستم.
جمع کوچکی می‌دانند این قرار را. چشمانی که به چشمانم میفتند لطفا نپرسند.
.
فیلم:
به وقت شام.
از منظر دل.
.
کتاب:
لوازم نویسندگی از نادر ابراهیمی.
کتابی که خواندنش برای حیِّ بودن هرکسی حتی کسانی که قصد نویسنده شدن را ندارند، واجب است.
.
متنی از میلاد دخانچی که در ادامه‌ی مطلب می‌آید و مقاله‌ای که بازهم از میلاد دخانچی است و یک نظم و سامان اساسی به عقاید می‌دهد.
خانم کوچیک ادامه مطلب ۲

مارشِ عزایِ قِر آور/:

به محض درخشیدن صحنه به واسطه‌‌ی نورِ ساطع شده از پروژکتور، دکلمه‌اش را آغاز کرد. (بگویم به میدان نبرد قدم گذاشت، درست‌تر است.) آه خدایا آن هم یکی از شکرترین اشعارش را. عاشقانه‌ترین ابیات را مبارزانه و شمشیر بر دست به جنگی خونین می‌فرستاد. کلماتی که خودشان را برای قدم زدن زیر نور ماه آماده کرده بودند، حیران و سرگشته زیر توپ و تانک‌های دشمن، تکه تکه می‌شدند.

داشت می‌خواند، آن ‌هم غزلی را که خودش متولد کرده بود. چطور مادری فرزندش را نمی‌شناسد؟

تک واژها ،دانه دانه با سرعت نور از عصب بینایی به مغز ارسال شده و به تار صوتی می‌رسیدند، البته ایشان  (شاعری که غرق در دکلمه بود) با سرعت قارقاره زنگی تک واژها را از تارهای صوتی به لب‌های مبارک حمل می‌نمود. با لحن میدان رزمی‌ و وای خدایا مرا مرگ بده‌اش بالاخره روی هرچه بدخوان را کم کرد و شعر به پایان رسید. پیش تر من این شعر را عاشق بودم. اما نه بعد از آن لحظات درخشنده و درحالی که پیش خودم تکرار می‌کردم بارالهی کوسه‌ای بفرست و همین حالا ببلعش چرا که دارد به این غزل گند می‌زند.

در هر حال، به ستون درون‌مایه هم نمیشد تکیه کرد، صدای شمشیرها و نیزه‌ها مگر می‌گذاشت به معنی ابیات توجه کنم؟ تا می‌آمدم تمرکزم را روی کانون بیت بتابانم، نعره‌های حماسی و فریا‌های شورانگیزش، تمرکز و کانون وهرچه سر راهش بود را پودر می‌کرد.

.

در کلاس‌های نظم و نثرمان، اغلب، خود استاد خواندن از روی متن را عهده‌دار میشود، بماند که خودشان‌هم با همان الگوی ثابت و لحن حماسی کلاه خودی، این کار را می‌کنند. مهم نبود قالب شعر چیست، درون مایه چه می‌گوید و احساس واقعی هر کلمه چگونه است. تمامش را با یک الگوی ثابت و از پیش تعریف شده می‌خواندند و رد می‌شدند. از بچه‌ها یکی دو نفر داوطلبی می‌خواندند و بازهم همان الگو. همان الگوی وحشتناک تکراری کسالت آور، انگار این لحن خواندن، قرن‌هاست یک خط تکراری را سیر می‌کند و کسی هم نیست یک سنگ جلوی راهش پرتاب کند. از مسیر جدید و میانبر و سایرین هم خبری نیست. یک الگوی ثابت، تمام کلمات را تا آنجا که می‌توانی کشدار و محکم ادا کن. جملات سوالی است، باکی نیست، تو کشدار و محکم ادایشان کن. اینجا این کلمه خیلی لطیف و شکننده است، مهم نیست تو کشدار و محکم ادایش کن. این کلمه تعجب و شگفتی به دنبال دارد، مهم نیست تو ...

بله، برای تمام حالات، احساسات، معانی و هر چه که مربوط به آن کلمه است، ارزشی قایل نشو. در اینجا چیزی که اهمیت دارد، این است که همه‌اش را باصلابت و محکم ادا کنی و در یک راستا پیش بروی و در پایان هم بادی به غبغب تپل‌ات فرو کنی و به تشویق حضار، سری به تشکر و فخر تکان دهی.

.

نیما رئیسی شبی میهمان کتاب باز بود. حرف‌هایی که درمورد لحن ،این تکه‌ی ارزشمند فراموش شده زد، ساده بود. ساده‌ای که به یک پیچیده‌ی مسخره بدل شده. یعنی ما با یکی دوتا کار ساده، خیلی قشنگ‌تر و درست‌تر می‌خوانیم تا با یک خروار ادا و اطوارهای تابناک.

مغز تو، اگر معنای درست هر کلمه را دریابد، احساس درست در قلبت زاییده میشود، و تو آن کلمه را درست و با احساسی صادق ادا می‌کنی. اگر یک نفر با لحن درست شعری را بخواند، شنونده، معنای آن شعر را درک می‌کند و ذهنش با قر و فرهای خواننده آشفته نمی‌گردد. اما اگر مغز کلیشه‌زده اصلا به معنا نیندیشد، با احساسی دروغین و مصنوعی که قلب تولید کرده، لحن دروغین و مصنوعی‌ هم خواهد داشت. درنتیجه شنونده در این تکلفات ناراست، گم و گور خواهد شد.

ساده اما درست خواندن، این که تو همان انرژی و احساسی از کلمه گرفتی را به همان صورت به دیگران منتقل کنی. نه این که به تنِ کلمات، یک دست لباس ثابت بپوشانی. چگونه میشود به دست‌های ظریف و شکننده، گرزی سنگین داد و به پاهایی که جر برای خرامیدن آفریده نشده‌اند، پوتین پوشاند. ( معانی قاطی نشود، خانم هاهم می‌توانند بجنگند/:  )

شاید قشنگ‌تر این باشد که تن شعر حماسی، زره و کلاه خود کنیم، تن غزل‌های شکننده و رویایی، پیرهن چیت و آستین پفی بپوشانیم.

بشکنیم این الگوی ثابت و یک نواخت خواندن را. هرجا سوالی بود، واقعا سوال کنیم. هر جا شگفتی بود، به جدّ متعجب شویم و حیرت را در کلام بیاوریم. شاعر در جایی دچار غم است، خواننده نباید عروسی بگیرد و برقصد، نویسنده در جایی از متنش، دلش پر از ذوق شده، خواننده با پیراهن عزا آن جا را مزین نکند. این حلقه‌ی گمشده‌ی لحن را برگردانیم سر جایش.

.

پانویس: نگارنده با این حجم از حرف‌های درشت درشت در باب لحن، هنوز جرئت نکرده در کلاس بخواند.

پانویس بعدی: استاد درّی، تا به این جا تنها استادی بود که به مقوله‌ی لحنِ درست، توجه می‌کنند.

خانم کوچیک ۳

از طرف دختری که ماگ استار باکسِ صورتی‌اش را بغل گرفته به تمامی دنیا (:

اگر همینک به ساعتی که روی میزت چیدی، به کتاب‌های داخل کتابخانه‌ت، به گلدانی که کنج پنجره‌ات نفس می‌کشد، شلوار جین گل‌آلودت و یا هر اشیایی که به هر جهت داخل محدوده‌ی اتاقت گنجانده شده است نگاه کنی، آیا با دیدن همگی‌اشان، تنها یک نوع انرژی و احساس در وجودت منعکس میشود؟

.

حوالی عصر بود و داشتم از کتابخانه برمی‌گشتم، سر راهم، از این  گالری‌های جینگول‌ برق‌برقی فروشی‌‌ها بود، من هم ساعت نیاز داشتم. از این ساعت‌های زنگدار که مد شده و همه در عکس‌های اینستگرامی سرشار از کتاب و ماگشان، یکی هم از این ساعت‌ها می‌گذارند، زین روی با دستانی قوز کرده از کتاب داخل شدم. یک مغازه در ابعاد ده در ده که خود فروشنده با جمع و خم کردن دست و پاهایش داخلش جا شده بود. این نوع مغازه‌هاهم که تا گلو با گلدان و شیشه رنگی و هزار نوع آت و آشغال پر شده‌اند و من همیشه وقتی درون این گالری‌ها می‌روم استرس می‌گیرم که پر چادرم به چیزی گیر نکند، دستم بی ‌هوا به جایی نخورد و خلاصه مدام ترس ویران کردن مغازه را دارم. به هر جهت سعی نمودم حضور مویی و اعصاب‌خرد کن فروشنده را ندید بگیرم. ساعت‌ها در شکل و طرح گسترده چیده شده بودند و نگاهشان کردم. سرشان دستی کشیدم و در ذهنم تصور کردم کدامشان روی میزم باشد خوشحال خواهم شد، ولی به دلیل تنوع بیش از حد، هیچ مدل ارتباطی با هیچ کدامشان نگرفتم. در حالی که از خجالت فرو در خود رفته شده بودم  و خواستم با گفتن زیرلب بخشیدی فرار کنم، فروشنده دست انداخت و یک ساعت بی‌روح و کسل‌کننده را از لای آن همه ساعت رنگی کشید بیرون و گفت این چی؟ ومن، من مسخره پیش خودم تصور کردم قشنگ‌ترینشان که پیدا نشد لااقل این زشت‌ترینشان است و من هم انگار دائمِ خدا دنبال چسباندن پسوند ترین هستم، ناله کردم: بله، خوبه. همین رو بدید و اندوهگین به خونه برگشتم. گِرد، کرمی‌رنگ و کلی پژمرده. حالا این ساعت زنگش خوب کار می‌کند، شماره‌هایش درشت است و خوانا و کار راه بینداز. اما برایم فقط ساعت است. فقط ساعت و هیچ چیز فراتری ندارد و حس خاصی جز خب این یه ساعته برای فهم دقیق زمان، در من شکل نمی‌گیرد.

اوقاتی که کاراکترهای فیلم‌ها، با ماگ استارباکسی‌شان این طرف آن طرف می‌رفتند، ازش قهوه یا هر کوفتی می‌نوشیدند، و آن ماگ کله‌دار لعنتی را تکان تکان می‌دادند، من همش خودم را تصور می‌کردم که از این ماگ‌ها دارد و حین فیلم دیدن‌، کتاب خواندن، نطق کردن و غیره و ذلک آن را در قلاب دستانش گرفته. مسخره است اما داشتنش برایم تبدیل به یک رویا شده بود. این شد که برای پیدا کردنشان با حنانه انقلاب کردیم و پا از محدوده‌های رفته فراتر گذاشته و به انقلاب رفتیم. از این جهت که اطرافیانم تنها گزینه روی میزشان برای کادو دادن به من ماگ است، من ماگ و لیوان زیاد دارم. همشان قشنگ و کار راه بیندازند، اما برای من فقط ماگند، وسیله‌ای که قرار است برایت نوشیدنی حمل کند نه چیزی بیشتر. (که خب ممکن است پیش خودتان بگویید مگر باید چیز بیشتری باشد؟) به هر حال رویای من تنها داشتن ماگ استارباکسی بود با همان آرم رویش. برای تحقق این رویا انقلاب را بالا و پایین می‌کردیم و وقتی حنانه با یک ماگ خوشگل گل‌گلی در همان بدو گشتن دلش رفت، من همچنان دنبال خود استارباکس می‌گشتم چون حتم داشتم اگر من هم از آنها بگیرم برایم فقط ماگ است نه چیزی بیشتر. و بالاخره پیدایش کردم. یک ماگ استارباکس صورتی. تحقق رویاهای کوچک(:

لحظه‌ای که داخل مترو ماگ را از جعبه در‌آوردم، به یاد واکنش کلر در "من پیش از تو" افتادم وقتی ویل برایش جوراب شلواری زنبوری گرفته بود.   فقط جلوی دهانم رو گرفتم که واکنش کلارک رو برای عزیزان داخل مترو اجرا نکنم.( کلارک همیشه از بچگی آرزوی داشتن یک جوراب شلواری زنبوری در سر می‌پرورونده.) حالا تمام آن ماگ‌هایی که دارم و همشان کنج کابینت نشسته‌اند،  برایم فقط ماگند همین. اما این استبارباکس صورتی،  ماگ است اما در کنارش یک گشتن و پیدا کردن و شوق زده شدنِ لذت بخشی موج می خورد. یک حس و حالی فراتر از ماگ بودگی. که جایش نه داخل کابینت بلکه کنار تختم است. وقتی برش می‌دارم و لمسش می‌کنم، تمام این حس و حال را به خودم بازمی‌گرداند.

.

هر شی‌ای اگر با چیزی فراتر از خب لازمش دارم خریده شده باشد قطعا چیزی هم فراتر از خب لازمش داری بهت می‌بخشد و این اتفاق هیجان‌انگیزی است. نوعی تبادل انرژی یا عواطف یا چه می‌دانم هرچه. به هر کدامشان نگاه می‌کنی یک نوایی از دلشان بیرون می‌ریزد. شبیه آن تبلیغاتی که برای حمایت از تولید داخل ساخته شده بود و کیف‌ها نواهای خودشان را داشتند.

من از این وجودِ من بودنم به این توده‌ی جامد می‌دمم، سطحش را چند لِوِل بالاتر می‌برم. زنده میشود و نفس می‌کشد و کارش میشود انعکاس رنگی احساسات به محیط اطراف. یک چرخه‌ی آپ تو دیت کردن جِماد، یا شاید هم صنعت تشخیص را در ابیاتِ هستی، لحاظ کردن باشد این کار.

در ادامه: معمولا برای اینطور اشیا اسم انتخاب می‌کنم چون اسم دارند. برای ایشون به استار باکس اکتفا کردم مگر اینگه بفهمم اسم دیگه‌ای داره.

 

خانم کوچیک ۴

در محدوده‌ی تعلقاتم، همه پادشاهند(:

همیشه از این که کسی از من سوال کند بهترین کتابی که خواندی چه بوده یا اسم محبوب‌ترین فیلم‌ت را بگو و بدتر از آن، مامان را بیشتر دوست داری یا بابا را، وحشت داشتم. البته بیشتر از ترس، از این سوال‌ها متنفر بودم و هستم و احتمال به یقین اگر همین تایم لاین را ادامه دهم، خواهم بود.

من هیچوقت قدرت مقایسه‌ی خوبی نداشتم، ندارم. نمی‌توانم بین برف و باران یکی را انتخاب کنم، نمی‌توانم بگویم دلتورا را بیشتر از هری‌پاتر دوست دارم، چهل نامه را بیشتر از یک عاشقانه. مامان یا بابا؟ شوهر یا بچه؟ قورمه‌سبزی یا لازانیا؟ نسکافه یا چای؟ فلان یا بسان؟ کوفت یا درد؟

من یکی، توان گزینش یکی از چندتا را ندارم و خوب یا بد همین است که هست و من مشکلی با آن ندارم. اصلا درک نمی‌کنم چطوری زندایی می‌گوید شوهرش را بیشتر از بچه‌اش دوست دارد، یا فلانی برف را بیشتر از باران. البته هرکسی حق دارد نظر مختص به خودش را داشته باشد و من کاری با دیگران ندارم ولی لطفا این سوال چرند را از من نپرسید که بهترین کتاب که خواندی چه بوده است. در بین هزاران سبک و ژانر و موضوع و قلم، چطور میشود با قطعیت یک کتاب را کشید بیرون و گفت این این.

عقیده من بر این است که تمام چیزهایی که در شعاع دوست داشتنم جای گرفته‌اند، تک‌تک شان، جنس دوست داشتن خاص خودشان را دارند. چطور میشود عشق به فرزند را با عشق به همسر یکی دانست؟ و حتی مقایسه‌شان کرد؟ در حالی که نوعشان باهم زمین تا کهکشان راه شیری متفاوت است. چطور میشود گفت چای را بیشتر دوست داری یا نسکافه؟ در حالی که هر کدام طعم منحصر به فرد خودشان را دارند. من یکی توان گزینش بین دوست داشتنی‌هایم ندارم چرا که به قدری با وسواس این عزیزان را درون صندق علاقه‌مندی‌هایم جای داده‌ام که بی‌نهایت محترم و ارزشمندن و من یکی گزینش بینشان را نوعی توهین به آن‌ها و سپس به خود می‌دانم.

البته منظور من خط بطلان بر روی فعل مقایسه، کشیدن نیست. سبک سنگین می‌کنم و ویژگی‌های مهم و خوبشان را جداگانه در نظر می‌گیرم، نقاط ضعفشان راهم. مثلا فیلم ایکس از فیلم ایگرگ قوی‌‌تر بوده اما فیلم ایکس هم خوبی‌های خودش را دارد و من با آن به قدر فیلم ایکس، ارتباط خوبی گرفتم و هر دو را خیلی دوست دارم. مقایسه، نقد و امتیاز سر جای خودش کاملا لازم است و سبب پیشرفت. اما در نهایت بین مورد علاقه‌هایم، همشان را بی‌نهایت دوست دارم. حتی با این که هری‌پاتر و دلتورا هر دو تخیلی هستند بازهم نمیشود مقایسه‌شان کرد چرا که جهان‌هایی متفاوتی دارند و نوع دوست داشتنشان لااقل برای من فرق دارد. پس من به طور کل چه دوست‌داشتنی‌هایم در یک کیسه باشند چه در کیسه‌های مختلف اصلا نمی‌توانم بیشنان انتخاب کنم. توانش را ندارم درواقع. چون تا اسم یکی را می‌آورم اسامی باقی جلوی چشمانم ردیف میشود و فوری برایشان غصه‌ام می‌گیرد و نظرم را تغیر می‌دهم.  من هرگز نخواهم توانست بین دلبستگی‌هایم یکی را به عنوان سوپرگلدشان انتخاب کنم و تاچ پادشاهی بر سرش بگذارم.

شاید هم قدرت انتخاب ندارم چرا که در هر چیزی بالاخره یک نکته خوب پیدا می‌کنم که نمیشود نادیده‌اش گرفت.

اما به هر حال...

.

با لحن خونسردانه خوانده شود.

خانم کوچیک ۲

ممکن است لوسی صدایت کنم؟

لوسی ماد* عزیز،

ممنونم که زنده بودن را برایم به درخشان ترین وجه ممکن ترسیم کردی. شاید هفت هشت سالم بود که توک پاهای سرد و برهنه‌ام را به درون دنیای پاستیلی غرق در اکلیل‌های بنفشت گذاشتم. اما آن موقع‌ها خیلی نشد که درون سرزمین بکری که خلق کردی بمانم و زودی خودم را کشیدم بیرون شاید چون کمی احساس ترس کردم.

اما حالا، بیست و دو ساله‌ام و با کمرویی تمام وقتی دیگر نمی‌توانستم آن‌شرلی درونم را رام کنم، درِ دنیایت را زدم در حالی که فکر می‌کردم آنجا دیگر جای من نیست و تو راهم نخواهی داد، در را با پژواک شیپور خانم لوندر باز کردی. وقتی روی تخت، کنار پنجره‌ی بزرگ اتاق نشسته بودم(یکی از خوشبختی‌هایم داشتن پنجره رو به حیاط است) و باران به قدری حجیم می‌بارید که مدام منتظر بودم آسمان غش کند، جلد دوم آن‌شرلی را تمام کردم. آن لحظه‌ی شکوهمند را فراموش نخواهم کرد، که چگونه دانه دانه‌ی سلول‌هایم تا حد امکان انباشته از احساست و تخیلات ابرکی و نرم و لطیف شده‌ بودند. که اگر فکر نامه نوشتن برایت به سرم نمی‌زد، حتم داشتم که می‌مردم. لوسی، می‌توانم لوسی صدایت بزنم؟ کمی صمیمی شدن بدک نیست. قبل از نوشتن نامه سری به گوگل زدم تا تصویرت را ببینم و باید بگویم با دیدنت به شدت جا خوردم می‌دانی چرا؟ چون اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دماغ بی‌نقص و زیبایت بود، (آه آنی مدام روی بینی‌اش حساس بود و حتی با آن کمی جولان می‌داد.) و من متوجه شدم تصویر حقیقی آن‌شرلی را بالاخره پیدا کردم. دختری که اگر دیگران زیبا وصفش می‌کردنند به نظرت اصلا بهره‌ای از زیبایی نبرده بود و اگر می‌گفتند بی‌نمک است، قطعا تعجب می‌کردی که چگونه این زیبایی درخشان را ندید گرفته‌اند. می‌دانی لوسی من تصور می‌کنم که آن‌شرلی، سارا استنلی و ایمیلی بخش‌هایی از وجود تو هستند که هرکدامشات قسمت‌هایی از تورا به قلبشان سنجاق کرده‌اند که همه‌شان سبدی در دست گرفته و به جهان پولک‌های حیات‌بخش می‌پاشند.

ممنونم که با دنیایی که بخشیدی، به قوه‌ی تخیل، این نیروی ارزشمند و اساسی، که برخلاف تصور اطرافیانم به هیچ وجه بی‌مصرف و به درد نخور نیست،  نیرو دادی. درواقع کتاب‌هایت بال‌های پریدن آن قوه هستند. دو بال بزرگ و بلورین.

گمان کنم که دیگر وراجی بس است و حتما نویسنده‌ی معروفی مثل شما اوقات پری دارد، حتی اگر مرده باشد.

ارادتمند.

خانم کوچیک.

.


*لوسی ماد مونتگمری، نویسنده‌ی آثار آن شرلی، امیلی و قصه‌های جزیره.

خانم کوچیک ۵

چگونه از چون شدن خارج شویم؟

ای مردم بدانید و آگاه باشید که اگر مجموعه کتاب دلتورا را هنور نخوانده‌اید خیلی کار زشتی کرده‌اید!

.

این درست که حدود دو ماه و بیست و هشت روز و چند ساعت است که دروازه‌های ابرک صورتی را زنجیر کرده‌ام و حتی به قدر یک گردگیری و پرداختن قبوض آب و برق، سری بهش نزدم و این هم درست که انداره‌ی پشه‌ی آنوفل هیچ تلاشی در جهت پیشرفت نویسندگی هم نداشته‌ام، اما در عوض تمام این مدت را مشغول رشد و نمو در جهان تخیل و جادو بودم ولی آیا همین کافی نیست؟ افلا تعقلون؟ حالا شاید پیش خودتان متصور شوید که چه بیهوده کاری! اما شگفتا که این موجود دوپای ناطق می‌تواند از هر کوفتی در جهت کمال بهره‌مند شود. مثلا ممکن است با مشاهده‌ی راه رفتن ساسِ کِرِم رنگی حیرت کند یا حتی با خوردن کله‌پاچه‌ای که داخلش چند قطره لیموی تازه چکانده انگشت به وادی دهان برد و همچنان حیرت کند.

بله پس من هم که جزئی از این موجوداتِ حیرت‌زده هستم، می توانم با خواندن دلتورا و امثالهم به همان اندازه‌ای فیض ببرم که شخصی با خواندن (حالا به هر جهت اسمی نمی‌برم) مثلا یک کتاب فاخر فیض برده. خلاصه که در تمام این مدت واژه‌ی کیف (به کسر ف) را به میدان عمل فرستادم.

.

و اما "دلتورا"

امیلی رودا که در اصل نام مستعار نویسنده است سه دوره از دلتورا را نوشته است. در جست و جوی دلتورا(هشت جلد)، سرزمین سایه‌های دلتورا(سه جلد) و اژدهایان دلتورا(چهار جلد). که دیروز با بغضی جانکاه، زیر لحاف سبزم در حالی که همچنان رخت صورتی خواب بر تن داشتم تمامش کردم و نویسنده با بی‌رحمی تمام مرا از جهناش بیرون راند و به های‌های گریستن‌هایم نیز وقعی ننهاد. تمام شد.

ولی چرا انقدر یک داستان نوجوان رویم اثر کرده؟ به سه دلیل که دوتایش را می‌گویم.  اول این که این داستان برای من انگار شبیه‌سازی از مملکت خودمان بود. با داشتن آرمان، با تمام جان در جهت آن جنگیدن و با اتحاد  و اعتماد دشمن را از خاک بیرون انداختن، حفظ استقلال و تلاش در جهت آبادانی خاک. ( که البته در اینجا فعلا گزینه اول اتفاق افتاده.)

دوم هم ارتباط گرفتن با کاراکتر لیف است. مثلا لیف در تکه‌هایی از داستان متوجه میشود اگر تنبلی نمی‌کرد وبه دلیل کسالت‌بارگی تاریخ دلتورا خواندنشان را پشت گوش نمی‌انداخت در خیلی مواقع به کارش می‌امد و خیلی چیزهای دیگر.

باری به هر جهت یاد و خاطرش گرامی.

راستی دلیل سوم هم بازگشت شکوه مندانه به وبلاگ و نوشتن بود. دلتورا و سایر رمانیهایی که خواندم شلنگی به درون قلبم وصل کردن و لیتر لیتر شوق به درونش تراوش نمودند. این شد که این شد.

سلام.

.

عنوان: با خواندن رمان نوجوان(:

خانم کوچیک ۳

ترد، برشته و نمک‌زده!

خلال سیب زمینی‌ها را درون روغنِ داغ ریختم و صدای ناله‌های کوچک‌شان، نشان از گلدن تایمِ ریختن سیب زمینی در روغن بود. هم سطح تابه، منظم‌شان کردم و گذاشتم بمانند که خوشمزه شوند.

از شما می‌پرسم، شده سیب زمینی خام خورده باشید و خوشتان بیاید؟ بعید می‌دانم کسی بوده باشد که از لحظات شورانگیز سیب زمینی خام خوردن، تعریف کند و یا کپین "به سیب زمینیِ نپخته خوران بپیوندید" راه انداخته باشد.

سیب زمینی خام، سفت مانند سنگ پا، کمی گس شبیه به زغال‌اخته‌ی نارس که در اغلب اوقات حتی بد مزه، می‌باشد. البته اگر رگه‌های سبز داشته باشد هم دیگر از افتضاحات زمانه است. اما شما با کمی صرف زمان، سیب زمینی‌ها را شسته و پوست می‌کنید. بعد از خرد کردن، درون تابه‌ی حاوی روغن داغ ریخته، نمک زده و فرایند خوشمزه‎سازی را به نقط‌ی اوج می‌رسانید. سیب زمینی‌ها باید کمی زجر بکشند تا خوش‌طعم و قابل استفاده شوند. حتی اگر رژیم دارید و مایل به استفاده از این خوشمزه‌ی دوست‌داشتنی نیستید، می‌توانید سیب‌زمنی را آب‌پز کرده و با کره و ادویه‌ی فراوان نوش جانش کنید. (ترجیحا همراه با سبزی خوردن و نان سنگک.)

حرف اما همان است، سرخ شده، آب‌پز و یا حتی بخارپز، در هر سه حالت، سیب زمینی‌ها باید یک دوره‌ی قابل قبولی را طی کنند تا بشود خوردشان. خام و بی مزه بودن سیب زمینی‌ها نه تنها موجب سلب اشتها می‌شود، بلکه حتی ممکن است کیسه‌ی لطیف صفرا و معده‌ی خشن و چند عضوِ زودرنج دیگرتان راهم به زحمت بیندازد.

.

چه شد که از فرایند خوشمزه سازی سیب زمینی گفتم و زیاد هم گفتم؟ حقیقتش وقتی سیب زمینی‌هایی که درون روغن، درد می‌کشیدند را تماشا می‌کردم، که چطور ابتدا از حالت سفت به نرم تبدیل شده و سپس ترد و جذاب می‌شوند. اندیشه‌ام معطوف نوشته‌ها و عجله‌ای که همیشه در منتشر کردنشان دارم شد. زمان‌هایی که ایده‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنم و فریاد یافتم یافتمم بلند میشود، درونم هیجانِ دردناکی غل‌غل می‌کند که دلم می‌خواهد در سریع‌ترین زمان ممکن آن ایده، حس یا هر کوفتی که قرار است بنویسم را منتشر کنم و خلاصی یابم. خبر خوب این که بعد از اتمام نوشتن، سراسر وجودم در آردِ آزادی، غوطه می‌خورد و خبر بد این‌که به دلیل شتابی که برای نوشتن و اشتراکش به خرج دادم، نوشته‌ای به‌غایت بد ریخت و خالی، خلق کرده‌ام که چیزی جز کلیشه برای نقل ندارد. به همین سبب آن چند دانه‌ی آرد آزادی هم می‌ریخت کف بشقاب. در اصل من مشتی سیب زمینی خام و دل‌به‌هم زن، تهییه دیده بودم.

سیب زمینی‌ها را هم میزنم تا سمت دیگرشان سرخ و برشته شود، اگر در گلدن تایم برشان ندارم، یا خمیر خواهد شد و یا جزغاله. در هر دو صورت هم راهیِ سطل زباله. اندیشه‌ها و هر آن‌چه که خواهم نوشت، باید کمی درون ادویه و روغن بماند، پخته شوند و در زمان طلایی، منتشر. والا یا خام خواهند شد یا جزغاله و در هر دو صورت هم راهی سطل زباله.

سیب زمینی خام اگرچه ممکن است حاوی عناصر مفیدی باشد اما بدمزه است و قابل خوردن نیست. من با عجولانه نوشتن، بدمزگی‌ای خلق میکنم که شاید حاوی مقداری عناصر مفید باشد اما زشت و بدمزه است و شاید به هیچ دردی نخورد.

هنگامی که آشپز برای شما سیب زمینی سرخ شده درست کند، اگر سیب زمینی‌ها نه خمیر باشند و نه سوخته، بلکه کاملا درست و حسابی سرخ شده‌ باشند، نشان می‌دهد آشپز برای شما و شکم شما ارزش قائل شده. وقتی من اندیشه‌هایم را نگه می‌دارم، بهشان فرصت پختگی و بالندگی می‌دهم و در موعد مناسبش به اشتراک میگذارمشان، نشان می‌دهد خواننده برایم ارزشمند است. والا می‌توانستم همان زمانی که ایده به ذهنم رسید در قالب سطحی‌ترین و پرشتاب‌ترین کلمات بیانشان کنم و خودم را خلاصی ببخشم.

.

اگر می‌خواهم نویسنده شوم، اگر داعیه عشق به این مقدس را دارم و اگرهای بسیار، باید که روز و شب مشق صبر کنم. صبوری بی‌حساب. شتاب‌زدگی، چیزی جر مشتی سیب‌زمینی خام و بدمزه برجای نمی‌گذارد.

 

 

خانم کوچیک ۴
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان