اَبرَکِ صورَتی (:

یه تک ستاره گوشه‌ی چشمونش لونه کرده ...

نظرت راجع به کتاب‌های نادر ابراهیمی چیه؟

اول آتش بخونم یا یک عاشقانه؟

راستی نامیرا خوندی؟قشنگه؟بخونمش؟

این کتاب چطور؟اون یکی؟این؟

.

.

.

مسئله این جاست که من اصلا نمیتونم در قالب یکی دوتا کلمه در باب خوب یا بد بودن کتاب نظری بدم.نمیتونم به طرفم بکم این خوبه بخونش یا این بده سمتشم نرو.جدا از بحث سلیقه و عقیده که خیلی هم مهمه روی صحبتم با اینه که بابا اصلا کسی مثل نادر ابراهیمی در قالب یکی دوتا واژه جاگیر نمی‌شه.روی صحبتم با سبک و سیاق نویسنده‌هاست.

من معتقدم که می‌شه تمام داستان‌نویس‌های جهان‌ که حرفی برای گفتن داشتن و دارن و در سه دسته‌ی جدا طبقه بندی کرد.یه کوچولو افلاطون بازی و این حرف‌ها.


دسته‌ی اول:قصه‌ی خوب،روایت ضعیف

این طبقه شامل داستان نویس‌هایی میشه که حالا بنا به دلائل مختلفی مثل:تجارب شخصی،سفرهای زیاد یا ارتباط با آدم‌های مختلف و ...الخ قصه‌های خوب و نابی تو چنته دارن.اما بازهم علت‌های مختلفی از جمله کتاب کم خوندن،فیلم ندیدن و تنبلی خودشون منجر شده ذهن و اندیشه بازی نداشته باشن که اون‌هم منجر به قلم ضعیف،کم جون،بی‌حال و خشک و بی‌نمک شده.نویسنده به صورت مستقیم،خسته کننده و خیلی بی مزه‌ای دست به روایت اون قصه‌ی ناب و خوب می‌زنه و در نتیجه قصه‌ی ناب‌هم از بین می‌بره.به عبارتی زخمیش می‌کنه.درست مانند دانشجوهای عزیز دلی که برای پایان‌نامشون سوژه‌های عالی و بکری انتخاب می‌کنن اما نمیتوون یا نمی‌خوان که حق مطلب و ادا کنن در نتیجه موضوع خوب،زخمی می‌شه و به‌واقع گند می‌خوره بهش.

مثال:متاسفم اما قریب به نود درصد ادبیات دفاع مقدس ما تا الان توی این جایگاه قرار داره.شخص راوی قصه‌ی مقدسش‌رو خودش می‌نویسه اما تجربه‌ی نوشتن تا به حال نداشته.این می‌شه که داستان جذاب و گیراش خیلی مستقیم و شاید حتی خسته‌کننده روایت می‌شه.و خیلی از کتاب‌های دیگه.


دسته‌ی دوم:قصه‌‌ی ضعیف(معمولی)،روایت قوی

نویسنده‌های این دسته درست عکسِ دسته‌ی اول هستند.آدمایی که کتاب زیاد خوندن،فیلم زیاد دیدن،ذهن باز و قلم قدرت‌مندی دارند.بازی با کلمات و ساخت ترکیبات جدید و به طور کلی ادبیات بلدن.اما حالا به هر جهت قصه‌های جدید و خاص و بکری ندارن یا نمی‌خواستن داشته باشن.اما قصه‌های معمولی و به بهترین وجه روایت کردند.به قصه روحِ هنر و ادبیات دمیدن.داستان‌هاشون جون داره.کتابشون یه روایت مستقیم و رویی نیست.به طور کلی بلدن نویسندگی کنن.مثال داشتم.اما گمانم برای این دسته قید مثال زدن‌وبزنم.


دسته‌ی سوم:قصه‌ی عالی،روایت عالی

و اما دسته‌ی سوم.شاید بشه گفت که تعداد افرادی که توی این قسمت قرار می‌گیرن خیلی کمه.نویسنده‌هایی نه تها قصه‌های ناب و بکر و پر از خلاقیتی دارن بلکه اون‌هارو به بهترین و شیرین‌ترین و استادانه‌ترین ئوجه مکن روایت می‌کنن.آدمایی که به معنای حقیقی کلمه نویسنده هستند.با تمام جونشون حق این مقدسین ابزاررو به جا آوردن.تمام هستی و عشقشون‌رو گذاشتن پای این قلم.این قلم مقدس.آدمایی که خیلی خوندن خیلی دیدن خیلی شنیدن و خیلی تجربه کردن.انسان‌های اندیشمندی که تفکر کردن بلدن،اندیشه دارن،برنامه دارن و مهم‌تر از همه یه هدف برزگ و اصلی دارن.یه آرمان مشترک.کسایی که سرشون بالاست چون به اون آرمان اصلیه همون که نوک قله است چشم دوختن.آدماهایی که یه برق عجیبی همیشه گوشه‌ی چشمشون هست.یه تک ستاره گوشه‌ی چشمونشون لونه کرده.دیدنشون عمیقه،شنیدنشون عمیقه اصلا تمام روح و روانشون عمیقه.و اینکه این نویسنده‌ها عاشقن عاشق.

مشخصه که می‌خوام چه کسی‌رو مثال بزنم؟

نادر ابراهیمی همون دسته سومی‌ است،همون آدم اندیشمندی که همیشه یه برق عجیبی گوشه‌ چشمشه.همون عاشقی که بهترین ابزار برای نزدیک شدن به آرمانش‌رو توی قلم دیده و با تمام جونش از این ابزار بهره برده.همونی که همیشه سرش بالا بوده و خیره به قله.آره نادر همچین کسیه.از فعل ماضی استفاده نکردم چون بابتش دلیل داشتم.نمی‌تونم انسان‌های عاشقی که با تمام جون پای عشق و آرمان ایستادن و مرده تلقی کنم.

 نکته1:طاهره راست می‌گه،سطح همه چیز اومده پایین.ذهان‌ها تنبل شده،الان تو کتاب نادر بده دست ملت اکثرا پس می‌زننش.چون سطحش بالاست.چون فکر پشتشه.چون نیاز به خواندن در عین حال اندیشیدن داره.حق با توست طاهره باید این سطح و پله پله آورد بالا.باید هنرمند اگه آرمان داره اگه عاشقه قید خیلی چیزهارو بزنه و سرخم کنه و از نردبامش بیاد پایین و هم‌سطح مردمش بایسته.ولی یه پاشم بگذاره روی پله‌ی بالایی تا بتونه ببرتشون بالا.دوشاش هم.پا به پای هم.

نکته2:من چیزی از دغدغه و هدف داشتن نگفتم چون تمام افرادی که توی هر سه دسته قرار می‌گیرن دغدغه هایی داشتن به هرجهت.درجه و سطح اهداف و دغدغه‌ها مسئله است.

ممکنه بعدها این متن و ویرایش کنم.شاید نیاز داشته باشه تکمیل‌تر بشه.شایدم نه همینی که هست خوبه.




حنا :)
۲۰ فروردين ۱۳:۴۵
پست خیلی خوبی بود. مقدمه‌ی جالب، توضیح کافی، نتیجه‌ی عالی :)
با همه‌‌اش موافقم و باید براش خیلی تلاش کنیم. خیلی زیاد.

پاسخ :

قربانِ چشمونِ سیاهت.لطف داری کرور کرور.
درسته باید خیلی تلاش کنیم.خیلی.
تلاش تا بی‌نهایت و فراتر از آن/:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان