اَبرَکِ صورَتی (:

معلق و رها،بسان قاصدک.

قبل‌ترها کوچیک کوچیک خوشحالی سرازیر می‌شد کنجِ خاک‌گرفته‌ی دلم و به قدری بالا میومد که به چشمانم می‌رسید،در نهایت تکه‌ ستاره‌ای بدل می‌گشت و برق میزد.
قبل‌ترها اگر کشوی شال‌ و روسری‌هایم‌ را خالی می‌کردم و از نو و با ترتیب رنگ‌بندیِ خاصی،می‌چیدمشان،حال دلم خوب می‌شد.وقتی به شالها و روسری‌هایی که با ترتیب وسواسگونه‌ای از پررنگ به کم‌رنگ چیده شده بودند نگاه می‌کردم ذوق بود که در دیواره‌های قلبم شکرک می‌زد.
قبل‌ترها اگر می‌نشستم و باحوصله پوشه‌های گلپر را مرتب می‌کردم و تصویر دلبرانه‌ای برای زمینه‌اش می‌یافتم،حس می‌کردم جهانِ فتح شده‌ای در دستانم می‌درخشد.
قبل‌ترها اگر کاری را که شروع کرده بودم به پایان می‌رساندم و نقطه‌اش را میگذاشتم،فوج فوج خوشحالی در دلم نشت می‌کرد و وجودم را سرشار می‌کرد.حس می‌کردم دوباره از نو متولد شدم.
قبل‌ترها نشاط ابدی‌ای در گوشه‌ی دلم جا خوش کرده بود،نشاطی که هیچ چیز سیاهش نمی‌کرد،کم‌رنگش نمی‌کرد،نابودش نمی‌کرد.
حالا کتابخانه‌ی جدیدم رسیده،کتاب‌هایم‌ را آن‌طور که همیشه دلم می‌خواست ولی مکانش نبود چیده‌ام،اتاق جارو و گردگیری شده،آینه برق می‌زند،گلپر با فایل‌های مرتب شده و تصویر زمینه‌ی خوشگلش پیش رویم است،پروژه‌ی زبانم‌ را تحویل داده‌ام اما نه حس خوشحالی چندانی در قلبم شکرک زده و نه احساس می‌کنم از نو متولد شده‌ام.
بیشتر حالِ دانه‌ای معلق در هوا را دارم که باد به هرکجا که میلش کشد،می‌بردش.حالا دیگر قبل‌ترها نیست،آن هاله‌ی امیدی که همیشه در برم ‌میگرفت نیست.حالا دیگر آن نشاط ابدی وجود نداری،کمرنگ شده.حالا حواسی در کار نیست،خشم و عصبانیت و خوشحالی و امید برایم بی‌معنا هستند.حالا دیگر هیچ چیز نیست.
کتاب می‌خوانم،فیلم‌ می‌بینم،دانشگاه می‌روم،معمولی و ساده به زندگی ادامه می‌دهم.شاید بهتر باشد کم‌تر به همه چیز فکر کنم،به این که چرا کتاب می‌خوانم،چرا فلان فیلم را می‌بینم،چرا به دانشگاه می‌روم و اصلا چرا همچین رشته‌ای انتخاب کرده‌ام.وقتی قرار نیست پا از نقطه‌ی امنم بیرون بگذارم و کاری کنم،بهتر است از فلسفه‌بازی‌های احمقانه‌ام دست بکشم تا نه خودم را آزار دهم نه اطرافیانم‌را.
گاهی فکر می‌کنم تمام وجودم ادا و اصول است و ننربازی.دارم ادای اندیشمند بودن را در میاورم،ادای فهیم و متفکر بودن‌را،ادای کتاب‌خوان‌هارا،ادای عمیق و باطن‌نگرهارا،ادای مؤمن بودن‌را در میاورم.گاهی حس می‌کنم تمام جونم ادا و اصول است و ننربازی.
بیشتر همان حس و حال آن دانه‌ی معلق را دارم.بی‌هیچ چیز و بی‌هیچ چیز.خالی‌ترین و رها‌ترین دانه‌ی هستی.شاید بسان قاصدکی که مکان و زمان خاصی ندارد.
شاید بهتر باشد مدتی دست‌نگه‌ دارم و همانطور خالی و معلق و رها به زیستن ادامه دهم تا ببینم این باد مرا کجا خواهد برد.این قاصدک عاقبت در دستان چه کسی خواهد نشست.
شاید تویی که این را بخوانی پیش خودت بگویی آدمی به امید زنده است و امید،هدف‌را پررنگ می‌کند و هدف،انگیزه آفرین است و انگیزه،تلاش و کوشش و حرکت در پی خواهد آورد و این تللاش و کوشش و حرکت،نشاط و سعادت و کمالت خواهد بخشید.
این چرخه را از برم.
اما چرخه‌هاهم نیاز به توقف و تجدید قوا دارند.
شاید الان زمان چرخش نیست،
لااقل نه این ساعت.

.

پ‌ن:"گلپر"نام لپ‌تاپم می‌باشد.

علی‌یارتون.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان