اَبرَکِ صورَتی (:

ابرک ابرک (1)

مطالبی با عنوان "ابرک‌ابرک" در حقیقت برش‌های متراکم و پراکنده از اتفاقات روزهایم است.

-متصور بشید که یه آقای دکتری با صدای صد،صد و هشتاد درجه جذاب و گیراش ازتون بپرسه رشته‌ات چیه و بعد از شنیدن نام زبان و ادبیات فارسی یه تای ایروش رو بده بالا و زل بزنه تو تخم چشمات و برات غزل بخونه و تو در حالی که بند بند جونت داره از شدت هیجان پاره پوره میشه و مثل ماست چکیده در حال وا رفتنی و انقدر بی‌ظرفیتی که دستات کبود شدن از بس دسته‌ی صندلی‌رو فشار دادی که یه موقع با سرامیک‌های زمین یکی نشی،چطوری آخه ازت انتظار دارن کلت‌و شکل گاو گواتمالایی بندازی پایین و مثلا بی‌حیایی نکنی.نمیشه آقاجان نمیشه گل من.

-همیشه توی فک فامیل یکی هست که توی عیدها و تولدها با ابعاد کادوهاش باعث میشه هدیه الباقی خانواده به چشم نیاد.بله همونی که خرسای گنده بک میگیره یا با یه جعبه گل رز فک همه رو میندازه کف آسفالت،همون‌و عرض میکنم.

-اگه از جهان تخیلی و فانتزی‌طور خوشتون نمیاد به بند کتونی صورتیم.اما دیگه پارو از فرش خودتون فراتر نذارید و سعی کنید توی جهان زشت و سیاه ولی واقعی عزیزتون وول بخورید و کاری به جهان ما نداشته باشید.و الا این چوب دستی‌رو فرو می‌کنم تو تخم چشماتون.

-سریال "سارق روح"بیشتر از این‌که منو بترسونه از این فرقه مرقه‌ها،داره برام ایجاد جذابیتم می‌کنه،با این آهنگای کاوه آفاقشم که دیگه قشنگ یه حس مالیخولیایی بانمکی توی آدم بوجود میاره.خیلی کول و فانه خلاصه.ولی با تمام این اوصاف دوسش دارم.

-مامان بزرگم،مامان مامانم،گاهی اوقات میاد و یکی دو شبی رو خونه ما می‌مونه.ما از بچگی عزه به فتح ع صداش می‌کردیم.که از عزیزه منشعب شده بود.عزه دیابت غیر وابسته به انسولین داره و در نتیجه رژیم غذایی خاص و محدودی براش نوشتن.هرچیزی نمی‌تونه بخوره،هر زمانی نمی‌تونه بخوره و هرجایی نمیتونه بخوره.عزه یکی دوسالی می‌شه که از زور تنیلی و دردای پیری و چاقی ،با واکر راه میره و درنتیجه اعضای خانواده باید روزی شونصد میلیون بار مراسم سر جدت بلند شو برو دستشویی اگه بری بهت قاقالی‌لی می‌دیم برگزار کنن.خلاصه یه سری این عزه خانم اومده بود خونه‌ی ما و خاطرمم هست تعطیلات نوروز بود وشکلات و آجیلم که خب به وفور همه جا ریخته بود.ما دیدیم که عزه‌ی ما خیلی فعال شده و بدون برگزاری سر جدت پاشو برو دستشویی اگه بری بهت قاقالی‌لی می‌دیم خودش خیلی موقر و خانم قشنگ پا می‌شه و می‌ره دستشویی.طوری از این تحول درونی مامانبزرگ دچار شگفتی شده بودیم و انگشت حیرت بر دهان می‌مکیدیم که اگه بهمون میگفتن همین الان لردولدومرت و مرگ‌خوارهاش دارن میان سمت خونتون که شکمتونو سفره کنن شوکه نمی‌شدیم.به هر صورت ما با این تحول درونی کنار اومدیم و گذاشتیم پای سال جدید،تصمیمات جدید و این چیزا.تا اینکه یه روز داشتم سطل آشغال دسشتویی رو خالی می‌کردم که دیدم لای هر دستمال کاغذی یه چیزی برق برقی میاد بیرون.بازش کردم چشمم خورد به انبوه کاغذ های شکلات.از تافی هلو و پرتقال گرفته تا مغزدار فندوقی و کاراملی.نکته بانمک قضییه این بود که این کاغذای شکلات و خیلی هم حرفه‌ای لای دستما جاساز کرده بود.

-با باب شدن پیامرسان ایرانی "بله"شاهد نشت هنرنمایی نمکین ایرانی‌ها خواهیم بود نمونه‌اش:

 

بچه‌ها بالاخره بله‌رو گرفتم.                                                                          

هورااااااا مبارکه.به سلامتی.

 

 من بله ریختما.                                                                                               

چی‌رو بله ریختی؟مسخره کردی/:

 

شما بله داری؟                                                                                         

نه ما نخبر داریم.هار هار هار.

 

دارم میرم اگه خدا بخواد بله‌رو بگیرم.                                                                               

داداش موفق باشی خدا کمکت کنه طرف راضی شه.

 .

.

و از این دست موارد مشابه و غیرمشابه.
-بهم گفت دیدی کلیپ گشت ارشادرو؟دیدی گفتم این حجاب و دین و مسخره بازیاتون به درد نمی‌خوره و همش چرنده؟گفتم این پرتقال له و خراب وکرموئه،ولی آیا باعث میشه تو دیگه پرتقال نخوری؟آیا کل ماهیت پرتقال بودن و می‌بره زیرسوال؟آیا سبب میشه که تو بگی تمام پرتقال‌ها خراب و گندیده هستن،پس دیگه میذاریمش کنار؟

 

تا پست هجو و به درد نخور بعدی خدا یار و نگهدارتان.

علی‌یارتون(:

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان