اَبرَکِ صورَتی (:

من مست و تو دیوانه،مارا کی برد خانه؟

-بالاخره تمومش کردی؟
_اوهوم.
_خوشت اومد؟
-نه
_چراااااا؟خیلی ازش تعریف می‌کنن که...حتما تو نفهمیدیش.
مدت‌هاست قفلش شدم که چی می‌شه که بعضی از آثار(کتاب،فیلم،نقاشی و الخ)از حیث فروش،می‌رسن به نوک اورست و بعض هاشونم به کف جهنم.
فلان کتاب که به شکل وحشتناکی نگارش یافته،موضوع سخیف و آبکی‌ای رو پوشش داده فقط با یه عنوان مبهم و دهن‌پرکن و تحسین منتقد چطور انقدر فروش می‌کنه و به چندین زبانم ترجمه میشه؟از همه مهم‌تر،چطور نظر مخاطب رو جلب می‌کنه؟
درحقیقت
منتقد براش دست و جیغ و هورا که کشید،تبلیغات
گزافش که استارت خورد سیل مخاطبه که روانه اش میشه.فروش میره سمت اورست.
خانم ایکس در اینستگرام صفحه‌ای با ان‌کا فالوور داره،یه صفحه با پر از عکس رنگی و کتاب و ماگ.خانم ایکس تعریف فلان کتاب و شنیده،منتقد ستایشش کرده و دوست تئاتر رفته پیشنهادش،
کتاب رو می‌گیره و  بعد از گذاشتن چهل‌ عدد استوری و پست و ای‌مردم منم اینو شروع کردم،آغازش می‌کنه.با یه پیش‌زمینه‌ی خوب و شاهکار پنداری آغازش می‌کنه.خانم ایکس حدود یک سوم از کتاب و خونده،چیزی دستگیرش نشده،ولی خب اون سلبریتی دندون مرواریدی تعریفش‌و کرده پس لابد خوبه.لذا خمیازه‌ای می‌کشه و میره صفحه بعدی.در طول مطالعه درونش جدالی شروه می‌شه،که این کتاب شاهکاره ببین این همون متن معروفشه که سلبریتی دندون مرواریدی گذاشته بود،اشکال از توست تو درک هنری نداری و ...بالاخره بعد از اینکه خوش‌و کتک زد و ملزم کرد تا آخر بخونه تمومش می‌کنه.چیزی از کتاب نفهمیده،امااااا خب کتابِ شاهکاریه.به خودش می‌قبولونه کتاب بی‌نظیری بوده.
فردا روز،دوستش تو تلگرام ازش می‌پرسه بالاخره این شاهکارو خوندی؟نظرت چی بود؟
خانم ایکس یه نگاه به کتاب می‌ندازه و نفس عمیق می‌کشه و با یه لبخند فراخ شروع میکنه به اظهار نظر:
خیلی عجیب بود،
اصلا انقدر خاص و تکان دهنده بود که هنوزم تو شوکم
عجب انرژی داشت کم مونده بود وسطاش بذارمش کنار چون حس می‌کردم اصلا لایق خوندن همچین عظمتی نیستم.درک هنری نویسنده بی نظیر بود.
عجب انسان فکور و اندیشمندی ...
خانم ایکس فوری دست به کار می‌شه و تا از قافله هنرشناسان و متفکرین عقب نمونده،عکس کتاب و به انضمام همون یک تکه متن معروف رو منتشر می‌کنه و سیل کامنت‌ها که به‌به به این فهم و درایت.
.
خب چی می‌شه که می‌شه این؟
من با سواد نداشتم سه مرحله شکل‌گیری این جریان و ذکر می‌کنم.بنا نیست جامعه شناسی کنم و به بررسی لایه‌های زیرین و خیلی ریشه‌ای بپردازم.
1)مرحله اول تجارته،پول،مانی/:
نویسنده،ناشر،منتقد و رسانه طبق قراردادی مشارکتی،وارد عمل می‌شن.
کتاب نوشته می‌شه،منتقد وارد عمل می‌شه  و با کلمات بسیار بسیار قلنبه‌وارانه تحسینش می‌کنه طوری که کسی جرئت نکنه اعتراض کنه و تبلیغات رسانه‌ای‌هم آغاز می‌شه.محتوای کتاب،سبک و قلم نویسنده،سطح ادبیاتش کشکم حساب نمی‌شه،همین که یه موضوع خاص و خرکی و یه عنوان خوشگل و ناب داشته باشه کفایت می‌کنه.
2)مرحله دوم،سلبریتی دندون مرواریدیه!!!
کتاب نوشته شد،منتقد ستایشش کرد،رسانه تبلغیش.حالا قشری که به بیماری خود مهم‌پنداری مبتلا هستن و توهم اندیشمند بودن رو دارند،وارد صحنه میشن.سیاست‌مدار متوهم،هنرمند متوهم و الخ،می‌بینن که فلان کتاب نظر منتقد و جلب کرده و چه تبلیغاتی، چه سری چه دمی عجب پایی و موج نکنه عقب بمونم بهم انگ امل و نفهم بزنن و الخ شکل می‌گیره.در نتیجه با تمام قوا و گذاشتن عکس در تمامی زوایا با پس‌زمینه گلدار و ماگ و نوتلا سعی می‌کنن تو چش و چال عوام فرو کنن که ماهم اینو خوندیم و ماهم هنرشناس و متفکر و خلاصه ماهم هستیم.
پ‌ن:البته ممکنم هست شخص سلبرتی و معروف در ازای تبلیغ یه اثر پول بگیره.
3 مردم
مهم‌ترین و مهم‌ترین و مهم‌ترین مهره.
اصلا مراحل اول و دوم برای شکل گیری مرحله سومه.
مردم نباشن هزاریم تبلیغ و حرف منتقد و سلبریتی،کشکم نیست.
بخش زیادی از ماها دهن بینیم،یه تابو شکل گرفته مینی بر اینکه هرچی قشر مثلا مهم و بافرهنگ بزنن درسته،تو فکر نکن تو نظر نده تو فقط بگو چشم.
ما مردم می‌گم ما که خواننده متصور نشه دارم خودم و جدا می‌کنم،جمع کثیری از ما مردم از اینکه خودمون باشیم وحشت داریم از بیان نظرات و عقاید خودمون وحشت داریم.انقدر از اول غریق نجات بهمون بازوبند بسته می‌ترسیم درش بیاریم.می‌ترسیم فکر کنیم.یه شخصیت منفعل و بشدت تاثیرپذیر شکل گرفته.حالا این قشر متاثر و دهن‌بین می‌بینه فلان کتاب چاپ شده منتقد تحسینش کرده پرفروش فلان تایمز بوده رسانه بولدش کرده و واااااای این خواننده هم خوندتش پس قطعا خوبه.
می‌خونتش،
نمی‌فهمتش.
اما چون از قبل براش یه حباب صورتی خوشگل ساختن نمیتونه تصمیم بگیره،
نمیزنه این حباب و بترکونه،یا می‌ترسه متهم بشه به نفهم و امل و نداشتن درک هنری یا اینکه از بس قدرت فکر و ازش گرفتن حتی متوجه بد بودن اثر نمی‌شه.چیزی با خوندن کتاب بهش اضافه نشده،هیچ منفعتی براش نداشته و حتی کلی از وقتشم گرفته شده اما خب به دلیل تلقین و شناور بودن تو اون حباب صورتی متوجه نمی‌شه.
.
این میشه که برای خیلی از آثار هنری اعم از کتاب،فیلم،موسیقی و الخ این چرخه میگرده و می‌گرده.بعد از اینکه اثر فروش رفت،اون حباب ترکید و مخاطب به خودش اومد تازه متوجه این اشتباه میشه اما خب این جریان به هدفش که پول و چهره‌سازی و قدرت باشه رسیده.
پس آیا اثری که توجه مخاطب و رسانه‌ و چهره‌ها را به خود جلب کرده همیشه اثر شاخص و ارزشمندیه؟و بلعکس.
همه اینطوری نیستن،هستن انسان‌های درست و باوجدان ونترسی که تحت تاثیر این جریان نیستن و با نقدهای درست و روشنگری‌هایی که انجام میدن به امثال من کم سواد کمک کنن.هستن.مردمی که تو اقلیتن.
این جریان‌ها خیلی عمیق‌تر و ریشه‌ای‌تر از این حرفایست.دانم.
من فقط یه جنبه از این قضیه‌رو ترسیم کردم.قطعا جوانب دیگری نیز دارد.
عنوان:مولانا(من بیخود و تو بیخود،ما را کی برد خانه؟!)
علی یارتون(:


.. مَروه ..
۲۸ ارديبهشت ۱۶:۴۴
بسیار عالی
از فکرتون خوشم اومد...

فقط این قافله رو اصلاحش کنید در متن

پاسخ :

متشکرم.
خدایا غافله آخه-_-
ممنونم که گفتید خدا خیرتون بده.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان