اَبرَکِ صورَتی (:

بوی دارچین لای سیب

دستانت ستون چانه شده بود،لبخندی محو میهمان لبت بود و چشمانت،چشمانت انگار کن که خاستگاه خورشید شده بودند.من اما فنجان قهوه‌ات را در دست داشتم.بنا بود بنارا بگذارم بر مزاح،فال و قهوه و آینده را ابزاری کنم بر خنداندنت،خنداندنی که خنده‌ی مرا به ارمغان می‌آورد.

تو در همان شمایل:دست زیر چانه و چشمانی به غایت برق افتاده و لبخندی گلبه‌ای مرا نگاه می‌کردی و من اما ناباورانه خیره‌ی فنجان قهوه‌ات بودم.انگار کن که تفاله های قهوه تارهای سفت و کشنده‌ی عنکبوتی شده و مرا در دام خود انداخته بودنند.بسان آن کفشدوزکی که گیر تارهای بدطینت می‌شود،همانقدر بهت زده همان قدر ناامید.

دستانم بنا را گذاشتن به لرزیدن و حتم داشتم چهره‌ام نیز مهتابی شده است.هیچکدام از نگاهت پنهان نماند.

می‌لرزی؟چرا رنگت پریده عزیزکم؟نکند این هم جزیی از بازیست؟ما که به فال قهوه و کف بینی ایمان نداشتیم.تو این را گفتی و سعی کردی فنجانت از دستان لرزانم که دورش قلاب شده بودند بیرون بکشی که با امتناع ابلهانه‌ی من رو به رو شدی.دیدم که گرد بهت بر چشمانت پاشیدم،خورشید رفت و جایش را به ابرهای تیره داد.

میدانی در فنجان قهوه‌ات چه دیدم؟چشمم که به الگوریتم تفاله‌ها افتاد نفهمیدم چه شد فقط اندیشیدم که دست اسکلتی نفرت انگیز از درون فنجان بالا آمد و نیشتری زهراگین بر عمق جانم فرو کرد.من اما گردش سم را حس می‌کردم که از درون قلبم با هفتاد بار در دقیقه درون شریان‌هایم پمپاژ می‌شود و اندکی بعد به دانه دانه‌ی سلول‌هایم می‌رسد و سیرابشان می کرد..خودم را دیدم که به دانه دانه‌ی سلول‌هایم با خرسندی می‌گویم که با احترامی آمیخته به سرمستی جام زهرتان را بالا بیاورید و این زهر سیاه و مسموه را با طمانینه نوش کنید.چه بزمی راه انداخته بودیم من و جام زهر و سلول‌ها.چه قتلگاه شاعرانه‌ای برپا کرده بودیم.

داشتی قهوه را مزمزه می‌کردی که برایت تعریف کردم که چندی پیش نیمه‌های شب بود که آینه‌ی اتاقم بیخود و بی‌جهت تکه تکه شد،باران خشمگنانه بر شیشه میکوفت و غرش ابرهای عصبانی شب را درمینوردیدن.خلاصه که همه چیز شمایل یک فیلم ترسناک به خود گرفته بود و تا نهایت به جنون کشاندن من پیش می‌رفت.خاطرت است که گفتم آن شب من نه باصدای رعد و نه حتی با صدای شکستن آیینه از خواب پریدم.بلکه من داشتم خوابی میدیم که مایل نبودم ببینمش اما روح یاغی‌گرم مصرانه بر دیدن خواب پا می‌فشرد.در خواب که بیشتر رنگ و بوی اوهامی مریض می‌داد،پیردختری دیدم که گوشه‌ی خانه‌ کنار شومینه نشسته و شال می‌بافد و زیر لب آرام آرام چیزی نجوا می‌کرد.بوی نم با بوی تن پیرها ترکیب شده بود اخر میدانی پیر ها بوی خاصی می‌دهند.مثل نوزادان که بوی خاص خودشان را دارند تلفیقی از شیر و استفراق و چیزهای دیگر،تن پیرهاهم الفیقی از عریق و نا وچیزهای دیگریست.داشتم می‌گفتم حس کردم باید بفهمم که پیردختر چه می‌گوید برای همین کنارش رفتم و گوش بر لبانش نهادم،داشت مویه می‌کرد مویه‌ای دردناک و آشنا،در همان حال غم بارگی مانده بودم که احساس کردم موهایم در حال نم‌ناک شدنند سرم را که بالا گرفتم در یافتم پیردختر گریه می‌کند،قلبم فشرده شد.نه تنها مویه‌ها آشنا بودند بلکه حتی اشک‌هایش نیز بوی آشنایی داشتند.نگاهم به نگاهش افتاد و آن جا بود که کاملا از درون فروریختم،چشمانش،خدایا،انگار چشمانش را کنده و جایشان دو دکمه‌ی سیاه دوخته بود درست مثل کورلاین!قلبم مچاله شده بود و نمیدانم چرا کسی در گوشم نعره می‌زد که این پیردختر خودت هستی.تو هستی تووووو   همانجا تمام تلاشم را کردم که از این اوهام لعنتی بیدار شوم موفق شدم.جشمانم باز باز بود کسی در اتاق نبود اما آیینه خیلی اتفاقی خرد شد تو میدانستی درواقع من برایت گفته بودم که آیینه از قبل ترک داشته و این ترک برمی‌گردد به زمانی که مادرم زنده بود و من شاید دور و بر سه سال داشتم آیینه ترک دتشن و ناگهان تکه تکه شد.

خلاصه که من آن شب دیوانه کننده و خواب دیدن و شکستن اتقافی آیینه را تعریف کردم و حالا فنجان به دست جلویت نشسته‌ام،لااقل جسما که اینطور است.تو اما دیگر دست زیر چانه نداری،لبخند کنج لبت نیست و حتی خورشید زیر ابرهای سیاه پنهان شده.و مسبب تمامش‌هم من هستم.منی که با رنگ مهتابی خیره به تفاله‌هام.

چه در آن فنجان لعنتی دیدم؟من همان پیردختر را دیدم که شال میبافت،مویه می‌کرد،اشک میریخت و جای چشمانش دو دکمه‌ی سیاه نشسته بود...و صدایی که نعره می‌زند این تویی خود تووووووو.

حنا :)
۱۰ ارديبهشت ۱۶:۴۸
لرزیدم به خودم. چه نگاه ترسناکی بود.
می‌دونی؟ من عمیقاً معتقدم که احوالات درونیِ آدم، سر می‌کشه توی متن‌هاش. یه جوری می‌زنه بیرون. گاهی حتی نمی‌دونی چه مرگته، و وقتی که می‌نویسی، یهو یه دردی رو حس می‌کنی که این همه وقت تو دوره‌ی نهفتگیش بوده.
حالت خوب‌تر باشه کاش. 

پاسخ :

درست می‌گی.متشکرم که انقدر دقتت بالا بود.سایه‌ات بر سر گلوگیرم مستدام((((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان