اَبرَکِ صورَتی (:

سکوت تو یه مثنوی*

نوشته هایم با عنوان «دِلَکَم» در حقیقت حاصل انباشت احساسات نگارنده هستند.خیلی جدی نگیرینشان و به این معنا نیستند که حتما برای دخترک خوابگرد اتفاق افتاده اند.بیشتر شمایل یک رویای خنک و یاسی را دارند.

راستش عاشقی کردنمان هم شبیه کتاب‌ها نشد.
خبری از قدم زدن زیر نم باران و بوی کا‌ه‌گل روی دیوار نبود.

پیش نیامد گل‌هایت را لای کتاب سهراب و حافظ خشک کنم.

پیش نیامد برایم شعر بگویی و در چشمانم زل بزنی و بخوانیشان.

پیش نیامد بپرسی چشمانت اذیتت نمی‌کند و بعد از جواب نهِ من، بگویی ولی پدر مرا درآورده.

پیش نیامد وقتی صحبتم تمام شد و بگویم حواست کجاست بگویی به صدایت.

هیچ کدام از این عاشق بازی‌های پولک پولکی دلبرانه که در رمان‌ها و فیلم‌ها قشنگ هستند پیش نیامد.

خاطرم هست همیشه می‌گفتی عاشقی کردنمان‌هم به آدمیزاد نرفته.

اما من تمام این رویاهای اکلیلی را به همان یک ربع آخر کلاس می‌بخشم.

همان یک ربع برای تمام زندگیمان بس است.

.

 استاد ساعتش را نگاه کرد،دفتر و دستکش را بست.آمد و روی یکی از صندلی‌های ردیف جلو به حالت برعکس و رو به ما نشست.چانه به دست تکیه داد و با لبخند همیشه مرموزش دانه دانه از نظر گذراندمان.گفت بنا شد یک ربع آخر کلاس مال دانشجو باشد اگر حرفی دارید بزنید شعری سروده یا متنی نوشتید بخوانیدش و خلاصه هرچه دل تنگتان میخواهد بگویید.کمی مکث،و ادامه داد راستی بچه‌ها شماهم این بوی عجیب و حس کردید؟اچند مدته از کلاس شما یه بوی عجیبی میاد.حسابی شوکه شدیم کسی چیزی نمی‌گفت دست آخر زهره بود که شهامت کرد و پرسید منظورتون چیه استاد؟

استاد خندید خیلی خندید بالاخره خنده به سر رسید و گفت من از این جمع بوی عشق میشنفم.بوی عشق،نادون‌ها.سرم پایین بود.سرت پایین بود.داشتم با زیپ کیفم بازی بازی می‌کردم،داشتی با در خودکارت ور می‌رفتی.

دست آخر استاد صدایت کرد هردو پریدیم.

گفت محمدعلی یک شعر مهمانمان نمی‌کنی؟

چرا حس کردم گونه‌هایم گوجه‌ای شده است.

شروع که کردی صدایت که به قلبم رسید همان حالات مشابهی که نویسنده‌ها و شعرا صدها بار وصفش کرده‌اند به جانم افتاد.دستم را از زیر چادر روی قلبم گذاشتم و فشارش دادم.داشت آبروریزی می‌کرد.نفس نمی‌کشیدم تا همه‌ی همه‌ی صدایت مال من باشد صوتی از قلم نیفتد.

شعرت را تمام کردی.

سرم را بالا آوردم و نگاهت کردم.

سرت پایین بود و خیره به نوک کفش هایت.

استاد گفت:گقتم که بوی عشق می‌آید نگفتم؟نگاهم کرد و خندید.

دستم همچنان روی قلبم،سرم سمتت

استاد که رفت نگاهم کردی و دستت رفت سوی قلبت.

گفتم که همین یک عمر کفافم میدهد.

همین یک ربع هم بوی باران می‌داد و هم خاک نم خورده.

.

*ترانه‌ی حافظ از روزبه بمانی.

حنا :)
۱۰ ارديبهشت ۱۶:۵۲
ای تف تو این زندگی که تو کلاسای ما کوفتم نیست :/
چه‌قدر دلنشین بود. جیگرم سوخت.

پاسخ :

در عوض ماهم پرهیزگار و دانشگر داریم/:(هشتگ نگاه به ترک دیوار)
آه و فغان حضار))):
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان