اَبرَکِ صورَتی (:

ابرک ابرک (2)

این قست:داشنگاه

- ماهم سر کلاس‌های دانشگاه یه خانم ف نامی داریم که قشنگ مصداق بارز «همیشه یکی از همکلاسیاتون هست که سوالاش‌و نگه می‌داره سی ثانیه آخر کلاس می‌پرسه»هستش.وقتی که عین یک ساعت و نیم رو استاد حرف زد و شما تمام اون یک ساعت و نیم رو خودتون‌و کتک زدید و دست دوستتون رو برای دیدن ساعتش فلج کردید و جیگر خودت و اطرافیانتون و در خودکارو در آوردی وتمام این زجرهاروهم یه شوق اون یک ربع انتراک سپری کردی و در نهایت وقتی کلاس آخراشه و با کتف سوراخ شده و قیافه کانه مارمالاد سیب آماده میشی برای فرار از اون زیرزمین سونا جکوزی که بیییییییب حانم ف دست بالا کرده و سوالش را که حاوی مقادیری فلسفه و عرفان و جهان‌های موازی و یوگا است را می‌پرسد.استاد هم تمام اون یک ربع را به جواب دادن به خانم ف می‌گذراند و چون کسی از جایش بلند نمی‌شود شماهم مجبوری به همان شکل مارمالادگونه بمانی در کلاس منتظر شروع کلاس دوم با همان استاد!!!

- یه خانم ف دیگه‌ای هم هست که معمولا عادت دارد در حین تدریسِ استاد حرف بزند و تایید کند و جملات استاد را تکرار.در کنار این عادت نیکو همیشه جلوهم می‌شینن که تمام کلاس را مستفیض کند.مثلا اگر بخت یارت باشد و کنارش بشینی باید تمام اون یک و نیم ساعت کلاس را در عین گوش دادن به استاد به سحنان ف دوم هم گوش بدهی.

 

- استاد «ک» را در شبکه چهار می‌بینی و پیش خودت می‌گویی عجب اقیانوس عمیقی از دانش و ادبیات است.حتما در کلاسش‌هم قرار است کلی چیز میز یادت دهد.پایش که به کلاس می‌رسد بساط شوخی و خنده پهن می‌کند و یاد خاطرات کوهنوردی و سربازیش می‌افتد و در نهایت تو بدون آن‌که لایقش باشی با نمره‌ی بیست درسش را پاس می‌کنی.

 

- تو برای کلاس یوگاه یه خرده اضافه وزن نداری؟تو می‌خوای بری اسکی؟تووووو؟یا این هیکل؟یه نگاه به خود کردی تا حالا؟

اشتباه نکنید این‌ها حرف‌های خانم همسایه حین سبزی پاک کردن نیست.این‌ها مکالمات روزمره استاد عربی سر کلاس است.استادی که مرز شوخی و بی‌ادبی و لودگی‌را گم کرده است.نکته بامزه استاد عربی تیپ دهه شصت طورش است لباس‌ها و مدل مویی که بوی خاک می‌دهد.تا الان این چهارمین استاد عربی است که پای حرف هایش نشسته‌ام به طرز بانمک و عجیبی همگیشان یک دست عقاید و طرز تفکر عجیب و درهم برهم و نامشخصی را دنبال می‌کنند،علاقه وافری به سخنرانی کردن دارند و مسائل خاله‌زنکی را جدی پیگیری میکند.می‌توانم بگویم یک جور اوا خواهر خاصی در رفتارشان دیده می‌شود.ولی هنوزهم نتواستم به خط فکریشان پی ببرم.گاهی خیلی عقلگرا هستن گاهی می‌زنند به جاده خاکی و گاهی منکر همه چیز می‌شوند.


-در دانشگاه ما هفت نفریم.زهرا را خدا رسانده مارا سامان دهد.همیشه بهش می‌گم که خدا من‌و خوب می‌شناخت که مسبب آشناییمون شد.زهرا از ترم اول یک تنه بدون اینکه حتی غر بزند همیشه سر تمام کلاس‌ها رفته جزوه نوشته و یک تنه بار هه را به دوش کشیده.یک دختر شوخ و بذله‌گو که در همه چیز حتی بی‌مزه‌ترین یا تلخ‌ترین حوادث نکته بانمکی پیدا می‌کند.مطهره که به عبارتی دخترخوانده‌ی زهراهم هست!!!مهربان و دلسوز گروه است.اگر از ساعت مشخصی دیر کنی اولین نفریست که آلارم هشدارش چشمک می‌زند.بشدت همراه و پایه و حساس است.معده‌اش ناراحت است اما از خیر پیتزاهای بوفه با سس فراوان نمی‌گذرد.حدیث و عاطفه مادر و دختر بعدی گروه هفتی ما هستن.مادر و دختر دانشگاهی!!!طوری عاطفه حدیث را مامان صدا می‌زند که یک بار نسیم پرسید مگه مامانشم میاد دانشگاه؟((((((((((: عاطفه‌هم شم طنازی دارد و گاهی نکات بانمکی پیدا می‌کند.اراده‌اش در غیبت نکردن نظیر ندارد طوری که اگر یک روز نیاید کل دانشگاه نگرانش می‌شود.حدیث مادر گروه است.گوگولی و مهربان خیلی مهربان و رئوف‌القلب.انقدر مهربان که یک بار بابت این‌که کمی موقع حرف زدن با مادرش صدایش بالاتر رفته بود تا مدت ها ناراحت بود و خودش را نمی‌بخشید.الهام بوی کافه و بحث‌های هنری می‌دهد.صدای خوبی دارد و عکاسی و موسیقی و نقاشی بلد است.الهام هنرمند گروه است.

و اما حنانه،حنانه جودی‌ابوت گروه است.حنانه یک کمالگرا است و اگر روی چیزی دست بگذارد یا قیدش را می‌زند یا حتما بهترینش را انجام می‌دهد.صدای خوب بیان خوب یا قلم خوب از نظر من بیانگر شخصیت حقیق حنانه نیست.من تنهایی را از چشمانش خواندم و چون دردآشنا بودم تمامش را فهمیدم.من وقتی با حنانه آشنا شدم و مدتی بعد نسبت به او شناخت پیدا کردم حس کردم کسی که پیش رویم است انقدر بامن نقاط اشتراکی دارد که برای اولین بار پیش یک انسان دیگر احساس تنهایی نکنم.حنانه تنها دوستی است که من با او سفر رفته‌ام آن هم به عزیزترین نقطه جغرافیایی جهان.اولین دوستی است که خودم پیشنهاد سینما رفتن را بهش دادم آن هم عزیزترین فیلم.این حجم از شباهت با حنانه برایم حتی ترسناک و عجیب بود اما حالا عادت کرده‌ایم.بحثی را وسط می‌کشیم و در نهایت به موافقم و دقیقا و همینه ختمش می‌کنیم.حنانه شاید عمیق‌ترین دوستم است.

این جمع هفت نفره انقدر خوب هستن که تا الان دختری مثل مرا تحمل کرده‌اند.

.

این چند بند کوتاه از دل داشنگاه بیرون پرید و با اینکه خیلی جالب و بانمک نیست اما شاید جالب‌ترینای کل دانشگاه باشد.بوی ماشین چمن زنی دانشگاه که روز و شب مشغول چمن‌زنی است (مگه چه قدر قورمه‌سبزی میدن)کل پست را براشته.


علی یارتون(:

حنا :)
۱۰ ارديبهشت ۲۱:۲۹
نیشِ منو یکی ببنده ^__________________^

خیلی عزیزی. و مطمئناً خودت هم از حجم این عزت آگاهی :دی

خدا خانم ف‌ها رو هم به راه راست هدایت کنه که پیرمون کردن :|

پاسخ :

بستم(:
حالا تو نیش من‌و ببند*-*
الهی آمین -_____-
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان