جزغاله شدی تا من آدم شوم*

من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
صرفا خانم‌هایی بودند که با چهره خسته و مقنعه کج از روی متن کتاب درسی می‌خواندند و می‌رفتند و سر برج‌هم حقوقی.
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
معلمی که می‌داند برای چه معلم شده،به میل خودش در این کسوت درآمده،برای رسیدن به هدف عظیمش انتخابش کرده.نه از روی ناچاری و برای کسب یک لقمه نان.
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
معلمی که بابتش عاشق درسش شوم.معمولا اگر معلمی خوب باشد و بداند رسم دبیری را بچه‌ها شیفته همان درس بی‌مزه و سختش‌هم می‌شوند.
معلمی نداشتم که به شوق دیدن روی بچه‌ها بیدار شود و برای دیدشان دلش غنج برود.
معلمی نداشتم که عاشقم کند که مرا بشناسد که وجودم برایش ارزشمند باشد که با نگاهش همه چیزم دستگیرش شود دلم از ندیدنش بگیرد که بخواهم بعد از اتمام کلاس بازهم با او ارتباط بگیرم.
معلمی نداشتم که حرف بیشتری،بیشتر از آنچه در کتاب درسی است بزند.
معلمی نداشتم که ...
معلمی را چه می‌دانم که این حرف‌های قدرناشناسانه را می‌زنم؟
شاید کمی کمالگرایانه باشد اما من معلم را کسی می‌دانم که بداند از کجا آمده در کجا قرار دارد و به کجا خواهد رفت**.سوالاتی داشته.تلاش کرده و به جواب‌هایی رسیده.جواب‌ها به آرمانی برایش بدل شده.حال آرمانی دارد که عاشقش است ارزشش است اصلا دلیل هستی‌اش است.می‌خواهد در جهت اشاعه آرمانش حرکت کند.در کسوت معلمی حرکت کند.عاشق شاگردانش است هستی شاگردانش برایش اهمیت دارد در جهت بهبود این هستی می‌کوشد و اصلا برای همین معلم شده است.اطلاعات وسیعی دارد.خوب حرف می‌زند و خوب گوش می‌دهد خوب می‌بیند خلاقیت و خوش فکری دارد.تمام این هارا ابزاری کرده در جهت پیش برد آرمانش.حرف‌هایم زیادی ریخت آرمانی و شعاری پیدا کرد.معلمی که کتاب نخوانده،فیلم ندیده،هیچ هدف و آرمانی ندارد چطور از این اسم مقدس استفاده می‌کند.
معلم همان خانمی است که بچه‌هایش را به دیدن تئاتر و فیلم می‌برد.
شاید همان آخوندی باشد که به روستاها می‌رود و برای بچه‌ها قصه می‌خواند.
همان پیریست که کتاب درسی را می‌بندد و می‌گوید خب حالا بریم سر درس اصلی.
.
دلیل اصلی عشقم به معلمی همیشه این بود که هیچ‌وقت معلمی که معلم باشد نداشتم وبه خودم می‌گفتم خب بس است ایراد گرفتن اگر خودت می‌توانی یاعلی.بشو همان معلمی که آرزویت بود داشته باشی که دستانت را بگیرد و همراهت باشد.
من شیفته دبیری هستم و اما شاید هرگز نشود که بشود/:
.
دلیل اصلی این‌که معلم شدن را به استاد دانشگاه بودن ارحج میدانم این است که فی‌الحال خودم دانشجو هستم و لای دانشجو جماعت،می‌بینم که اندیشه‌ها شکل گرفته تعصبات دورشان پیچیده و چه قدر غلط و درست به هم تنیده شده است که تفکیکشان عمر نوح می‌خواهد.
قلبم خواهان این است که معلم فکر‌های ترد و تازه شوم،فکرهایی که تازه تازه جوانه‌های سبز و کوچکش در‌آمده،فکرهای دست نخورده و منعطف.
شایدهم لایقش نباشم؛
شاید اصلا معلم خوبی از آب درنیایم؛
اما تلاشم را می‌کنم.
علی یارتون(:
.
*شمع بودی،شعله بودی سوختی؛تاهنرت را به من آموختی.(خدایا کشتن مارو با این یه تیکه مثلا شعر)
**حضرت علی (ع)

خانم کوچیک ۳
پریسا ..
معلم خوبی می شوی :)

تصدق محبتت *__*

حنا :)
ایششالا به حق پنج‌تن یه معلم خفن می‌شی :))
من همه‌ش رویای روزی رو می‌بینم که بگم یکی از بچه‌هام... و صورت تک‌تک بچه‌های پشت نیمکت بیاد جلوی چشمم.

عه پریسا هم اینجاست :))

پنج تن شفیعت(:

ایشالا لباس رویا رو بکنه و واقعیت‌و تنش کنه.
:)))))))))))))

هانیه
خدا رو شکر معلم و استادهای خوبی داشتم 
ایشا الله شما هم روزی معلم خوبی بشید

الهی شکر (:

قربانِ مهرت ^_^
هرچی مصلحته.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان