بِپّر،بغلت می‌کنم

ابرهای طوسی که در دل آسمان نشستن و باران شدت گرفت،دانه دانه کنجی پیدا می‌کنن و پناهی می‌گیرند.
آدم‌ها به پاها سرعت می‌دهن،ماشین‌ها تند تر می‌روند و هر جنبنده‌ای در جست و جوی پناهی و مکانی.
اما گاهی می‌بنینم چند جنبنده‌ی نرم را که روی تیربرق،زیر ابرهای طوسی و باران سیل‌وار برای خودشان نشسته‌اند و به این جنبشِ فرار از باران،نگاه می‌کنند.
 حالا رو به روی پنجره‌ی اتاقم،روی تیر برق،کنار کاج پیر کوچه،کبوتری نشسته،پاهایش را دراز کرده و سرش را بالا گرفته و باران را لمس می‌کند.هر از گاهی اشاره می‌کند که بیا،این از برای توست.
و من زیر پتوی چهل‌تکه به بارانم نگاه می‌کنم و حسرت می‌خورم از اجازه‌ ای که صادر نمی‌شود تا پتو را بکنم و بدوم زیرش.
کبوتر هنوز آن جاست و تعجبم از این است که چرا زیر کاج پیر پناه نمی‌گیرد و پتوی چهل‌ تکه‌ای رویش نمی‌اندازد،خیسی از بال‌های کرکی‌اش چکه می‌کند و همچنان آن بالا نشسته و صدایم می‌زند که بیا این برای تمیزیِ توست.لازمت است این خیسیِ لطیف.
.
لازمم است این خیسیِ لطیف.
.
باران باران باران
وقتی فرو می‌چکی با خودم زمزه می‌کنم پس هنوزهم امیدی هست و روشنایی‌ قلبم را گرم می‌کند.
باران باران باران
نکند فرارِ ما از تو قلبت را خراش دهد؟
آدم‌ها هنوز هم با آمدنت شاید نه به ظاهر،اما دلشان گرم می‌شود و روشن.
پس ببار.
بپر قطره جان،دست‌هایم را نگه داشته‌ام تا بغلت کنم.
.
علی‌ یارتون(:
خانم کوچیک ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان