زده بود به سرش!

چه می‌کنی اگر بفهمی کمی دیرتر از موعدش رسیدی؟
که چای سرد شده،
که او رفته،
که ماهی مرده،
که آب خشک شده.
چه می‌کنی اگر الان در هر نقطه‌ای که هستی،متوقف شوی، 
عقب گرد کنی،
دست سایه بان چشم کنی و به مسیری که طی کردی نگاه کنی و
ببینی که هیچ نرفته‌ای و فقط سال‌ها پاهایت را به درجا عادت داده‌ای.
چه می‌کنی اگر در تاریکی اتاقت پشت پنجره چنباتمه بزنی،به آسمان نگاه کنی،
بیینی ستاره‌ی همیشه‌ی پررنگ‌ت نیست؟
جایش خالی است و رهایت کرده.
و تو یادت رفته بودش.
.
همیشه دستی آماده داشتم برای در دهان دل کوبیدن.
.
گفت:بپر من با میله می‌گیرمت.
گفتم باشه رفتم لب استخر،یک پا با زاویه چهل و پنج جلوی پای عقبی،دست‌ها بالای سر و کشیده و قوس رو به پایین.
آمدم بپرم ترس تمامم را خورد و نتوانستم و نگاهش کردم و سرش را تکان داد و نوچی کرد و میله را کناری گذاشت و گفت از تو شناگر در نمیاد این بار چهاردهمه بی خیالش شو.
رفت. 
اشکم را رها کردم.
به آب نگاه کردم و حس کردم من که ترسی نداشتم چرا چنین می‌کنم.
دوباره از نو
پاها  درست  سر جای خود،
دست ها بالای سر و کمی قوس
و شلپپپپپپ
شنا کردم و رسیدم بهش و دیدم شصتش را به نشانه‌ی تایید بالا آورد و گفت عجیبه.شیرچه‌ی خوب و پاهای قوی برای شنا، عجیبه این ترست.
شجاعتت رو زیاد کن.حیفه.
من اما برگشتم و به رختکن رفتم و زار زدم و زار زدم و زار زدم.
.
که نمی‌دانم چه مرگم است و چه دردی دارم و چرا می‌خواهم چیزی را بریزم دور.
که چرا انقدر آدم دیری هستم.خیلی دیر خیلی دیر ...
.
که حتی حالم از همین پست هم به هم می‌خورد/:
چون حس می‌کنم ممکن است همین کلمه‌هاهم ادا باشن.
.
پ‌ن: دوساعت دیگه باید بیدار بشم و برم دانشگاه اونم در معیت استاد "د"عزیز دلم -___-

.
خانم کوچیک ۱
حنا :)
شما اگه چهارساعت اضافه‌تر می‌موندی دیروز، می‌تونستی قشنگ یه داستانِ آلبرکامویی‌، صادق هدایتی طوری بنویسی :))

تو ذهن خوش‌تصویری داری. دوستش دارم. 

آممممممم راستش چون این وبلاگ آزمایشی‌طوره،فیلتر نذاشتم پای پست‌ها.والا عمرا انقدر سیاه‌و چرک منتشر کنم /:

عزیزی ^_^

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان