اَبرَکِ صورَتی (:

گل‌گیسوی من کو؟

یک دلبرانگی‌هایی در جهانِ من ته‌نشین شده است که هر از چند گاهی هم‌ش می‌زنم و می‌بینم که بخار گرم و غلیظ حسرت ازش بلند میشود.
در جهانی زیاد مردانه و خیلی زیاد عقلانی با مادری که بعد از چهار پسر بزرگ صاحب دختری شده بود و خودش ‌هم بشدت انسان مقتدر و درونگرایی بود بزرگ شدم.
هیچوقت کسی برایم لالایی نخواند،
شب‌ها با بوسه و شب‌بخیر بدرقه‌ام نکرد،
موهایم را نبافت و دست آخر بوسه‌ای بر آن‌ها نزد،
مادربزرگی نداشتم که بیاید و سرم را روی پیرهن چین‌چینی گل‌دارش بگذارم و برایم به ترکی شعر بخواند و تصدقم برود،
پدربزرگی که دستم را بگیرد و به پارک برویم، باهم بستنی لیس بزنیم.
کسی مرا به مدرسه نبرد تا در راه برگشت بلندبلند شعر بخوانیم و درحالی که ازش جلو می‌زدم دعوایم کند و محکم دستم را بچسبد.
کسی نبود حین آشپزی کردن شعری را زیر لب آواز کند،
کسی یادم نداد دخترانگی کردن را،
دلبرانگی کردن را،
موهای کج بافته و دم‌پایی‌های خرگوشی را.
اما
در میان این حجم از عقلانی زندگی کردنِ مامان،
بابایی داشتم که هر از چند گاهی می‌ریخت بیرون احساساتش را،
که انار می‌چیند گوشه‌ی کتاب‌خانه‌ام، که ورودم را با بوسه‌هایش سبز کند،
ولی من که بیشتر با مامان و برادرها بودم، سخت شده بودم و سخت می‌شد بشوم آن دختری که باید،
من یاد نگرفتم مامان و بابا را ببوسم و بغلشان کنم،
به سادگی بیان کنم دوستت دارم را،
به سادگی گریه کنم،
تصدق بروم،
بخوانم،
بچرخم،
برقصم.
.
من در خانه‌ای کاملا مردانه رشد کردم.
در خانه‌ای با چهار پسر بزرگ.
همیشه‌ی خدا بلوز و شلوار اسپورت خط‌دار یا پیراهن‌های مردانه تنم بود و موهایم کوتاه کوتاه. جای عروسک‌، توپ فوتبال داشتم و تابستان‌ها با برادران جام جهانی برگزار می‌کردم.
اما ته قلبم یک ته‌مایه‌ی دخترانگی نشست کرده بود و جوانه‌هایش هنوز سبز بود و تازه.
این جوانه‌ها را شاید قلبم آبیاری می‌کرد شاید بابا آبیاری می‌کرد و رشدشان می‌داد.
که تبدیلم کرد به آدمی که ظاهرش پسرکی بود شیطان و یاغی که توپ فوتبال از بغلش جدا نمیشد و باطنش دخترکی بود که با موهای باز روی تابی نشسته بود و آوازی می‌خواند و موهایش را به رقص وا می‌داشت.
.
القصه این روزهایم بیشتر به این ته‌نشینی‌های حسرت‌آور جهانم می‌اندیشم. دوست‌تر دارم آن دخترک درونم را که لباس چین‌واچینی صورتی تنش کنم، موهایش را ببافم و عروسکش را بغلش دهم و به تمام عالم نشانش بدهم.
این روزها بلندتر شعر می‌خوانم،
این روزها لبخندم از رخم پاک نمیشود،
موهایم را دیگر کوتاه نکرده‌ام،
که بابا گاهی دستی به گیس‌هایم بکشد و بگوید چه قدر شبیه جوانی مامانت هستی آن روزهایی که موهایش را کوتاه کوتاه نکرده بود.
و یک دوستت دارم بابایی طلب بابا که دخنرانگی‌ام را مدیونش هستم.
.
مامان را دوست دارم و بهش خرده نمی‌گیرم. مامان زنی بااستعداد و اندیشمند است،کتاب زیاد خوانده،فیلم زیاد دیده،بیان خوبی دارد و باپشتکار است.
از همان انسانی‌هایی است که می‌تواند بی‌مزه‌ترین جک عالم را برایتان به بهترین شکل ممکن تعریف کند و شما ساعت‌ها بخندید.
فقط نمی‌دانم جهانِ چهار پسر با آن دختر زیبایی که با موهای بلند سوار اسبی شده و نرم و لطیف، روبه قاب دوربین، می‌خندد چه کرده.
.

علی یارتون (:

مسـ ـتور
۰۱ خرداد ۱۶:۳۳
عزیزززززم چقدر قشنگ نوشتی ^_^
تو هنوزم میتونی اون ته نشین شده های دخترانه رو بروز بدی، من مطمئنم. خودِ همین بروز ته نشین شده ها از ویژگی خاص دختراست (((:

پاسخ :

تصدقت ^_^
اصلا می‌فرمایند که :
یکی یدونه دختر چراغه خونه دختر گلابتونه دختر ماه آسمونه دختر
قندو نباته دختر همیشه باهاته دختر اسم قشنگو نازش ورد لباته دختر
باریتم بخون فقط

*راستی در جوابِ جوابم! آره منم لبخند و اون‌وری میزنم به جای این‌وری! اون‌وری خیلی لبخندتره!
(:
حنا :)
۰۱ خرداد ۲۱:۱۰
ولی همیشه از اینور اونورت می‌زد بیرون این دختره. حتی وقتی که فکر می‌کردی خبری ازش نیست :دی
خوبه که حالا رها شده. 

پاسخ :

بارون میزنه به خاک و بوش و نمیشه با هیچ چیزی پوشوند. گمونم عالم دخترانگی هم شبیه همین باشه،انگاری نمیشه با هیچ چیزی پنهونش کرد.
آره، از یه تضاد اذیت‌کننده خلاصم می‌کنه.
.. مَروه ..
۰۲ خرداد ۰۱:۱۱
سلام
بیخود نیست پس انقدر دوستت دارم:)

/به دل نشست نوشته تون،عجییب/

پاسخ :

سلام.
تصدق مهر و محبتت *-*
الهی شکر تشکر ((((:
حوا ...
۰۲ خرداد ۰۹:۲۸
حواپسند و زیبا :)
می‌دونی شاید بشه بهش گفت بغضِ فروخورده یا حرف‌هایی قلنبه شده‌ی کنجِ دل که من فکر می‌کنم همه به نوعی دارنش...

پاسخ :

متشکر ^_^
درسته.
نیوشا یعقوبی
۰۲ خرداد ۱۴:۲۹
اتفاقا این میتونه یه مزیت باشه
چون الان میتونی بعد دخترونه ات رو رشد بدی
و چون با بعد فکر و منطق بزرگ شدی میشی یه دختر که هم احساسات داره هم منطق و میتونه همیشه تصمیمات درست بگیره 

پاسخ :

از این زوایه بهش نگاه نکرده بودم.
خوش‌حالم کردید با نظرِ تحلیلیِ خوبتون.
متشکرم.
رهرو ...
۰۳ خرداد ۱۵:۵۹
سلام
مطلب دلنشینی بود با کامنت تکمیل کننده خانم نیوشا

دخترانگی حلقه مفقوده خیلی از دختران ماست و زیاد هم ربطی به خانواده نداره. بیشتر به دلیل فرهنگ غلط فمینیستی هست که دائم دختران رو تشویق به مرد بودن می کنه و انجام کاراهای مردانه که نشان بدن ما هم می تونیم!

در صورتی که زن خلق شده تا کارهایی رو انجام بده که مردان عاجزن از انجامش. و البته مردان هم خلق شدن تا کارهایی رو انجام بدن که زنان توانایی انجامش رو ندارند.
برای همین زو مرد زوج همن یعنی کامل کننده هم، نه عین هم. اگر کاملا شبیه هم بودن با توانایی ها و ویژگی های یکسان که دیگه زوجیت معنی نداشت.

پاسخ :

سلام.طاعات قبول.
متشکرم از وقتی که صرف کردید و نظر تحلیلیِ به‌جاتون.
بله قبول دارم و خوشحالم که الان با منطق‌، بعد احساسیم‌رو پذیرفتم و تصمیم به رشدش گرفتم.
رهرو ...
۰۳ خرداد ۱۶:۲۵
طاعات شماهم قبول 🌷
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿✿
۰۴ خرداد ۱۲:۲۶
ای جانم :))

پاسخ :

((((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان