بی‌بی‌‌دی بابی‌دی بوووووووم

درحالی که بغل دستم یه کوه لباس شسته شده تلنبار بود، این‌ور دستم‌، بالای سرم و روی میز، انبوهی از کتاب، مجله، کاغذ و جزوه پخش و پلا شده و جیغ ویغ می‌‌کردن، گلپرم* نیاز به تعویض ویندوز داشت، یک عالمه پوشه‌ی نامرتب و کله‌پا توی گوشیم ریخت و پاش شده بود، ضمن این‌که اندیشیدن به یک عالمه فیلم ندیده،، یک عالمه کتاب نخونده، یک عالمه کارهای نکرده داشت مغزم رو می‌جوید، برنامه‌های تابستون، کلاس رانندگی(با این همه مقاومتم بالاخره شمشیر رو غلاف کردم)، باشگاه، قرآن، مجدد زبان انگلیسی، بافندگی و طراحی و الخ توی مغزم سالسا می‌رقصیدن، منم یه گوشه افتاده بودم میون همه‌ی اینا و پوکر فیس زیست می‌کردم،
چرا؟ چون طبق روال عادت، یک ماه مونده به امتحانات، کل جهان رو برای خودم تبدیل می‌کردم به سیاه چاله و دور و برم‌هم نیزه می‌چیدم.

البته که همیشه صداهایی که از ته مهای مغزم ناله میزد که بابا جون قربون شکل ماهت، پاشو یه حرکتی بزنی، خجالتی بکش، لباس‌هاتو جمع و جور کن. که البته من داد میزدم بعد از امتحانا،

دوباره برمی‌گشت و می‌گفت پاشو کتاب‌ها و جزوه‌هاتو منظم کن، من اون ابرهارو فوری کنار می‌زدم و ناله می‌کردم بعد از امتحانا. اتاق و مرتب کن، بعد از امتحانا، گردگیری کن، بعد از امتحانا، گلدونای بی‌نوا رو آب بده، بعد از امتحانا، پاشو برو غذا بخور نمیری، بعد از امتحانا، چی؟ بعد از امتحانا، کجا؟ بعد از امتحانا.
کل اون مدت، به زندگی من گرد مرگ پاشیده میشد، سیاه و داغان و جسد! خب طبیعتا لای این اوضاع، درست درمون درس‌هم نمیشه خوند، یعنی چطوری میشد که رغبت کنم از زیر کوه لباس‌ها پاشم برم سمت تپه‌های کتاب‌ها و جزوه‌های خاک گرفته. قشنگ یه زندگی مالیخولیایی می‌ساختم برای خودم نه اون زمان رو خوش‌می‌گذروندم نه درس می‌خوندم. هیچی به هیچی.

.

امروز، دم‌دمای سحر در حالی که بین لباس‌ها و کتاب‌ها و برس و کش‌های مو، برای نشستن برادرزاده جا باز کردم و طفلی رو نشوندم در اون سیاه چال میون اون نیزه‌ها!!! براش انیمیشن گذاشتم. یه لحظه به دور و برم نگاهی انداختم پیش خودم تصور کردم شاید اصلا بعد از امتحانایی نباشه برام در اون صورت بعد از مرگم، اگه یکی پاش و بذاره توی این به اصطلاح اتاق، نمی‌گه خدابیامرز از اولم شلخته و تنِ‌لش بود؟ خیر سرش دخترم بود.

با این تصور بلند شدم و توکل کنان دستی کشیدم به سر و شکلش.

حالا شما قصه رو بذارید روی دور تند،

مرتب کردن البسه، جارو پارو،گردگیری، رسیدگی به گلدون‌های بدبخت، نظم کتاب‌ها و جزوه‌ها و الخ. 

حالا قصه‌رو برگردونید به حالت استاندارد، یک هو یه چرخی تو اتاق زدم و دیدم واااااای اصلا انگار با چوب دستی فرشته‌ی مهربان بی‌بی‌دی با‌‌بی‌دی‌ای چیزی کرده باشم همه چیز می‌درخشه و قهقهه‌ی مستانه سر دادن و تمام اون بوی جسد و مرگ و موت رخت بسته و رفته.

گلپر را نیز به برار تحویل دادم ویندوزش را تعویض کند. لیست تمام کارهای ناکرده را نوشتم، لیست برنامه‌‌های آتی را نیز نوشتم و همگی را با چوب دستی از مغزم بیرون کشیده و در قدح اندیشه چکاندم. انقدررررررر خوبه.

و کلی از بابت این عزاداری‌های احمقانه به خودم سرکوفت زدم.

جونم براتون بگه که الان خیلی امیدوار و خوب‌حال زیست می‌کنم.

فقط امیدارم از بابت این وقتی که صرف کردید برای این پستِ به هیچ درد نخور، من و حلال کنید.

از طرف خانم کوچیکِ خوب‌حال.

علی‌یارتون (:


*نام لپ‌تاپم.

خانم کوچیک ۲
مهناز ...
خانوم کوچیک جان ان شا الله که سال های سال خوب و خوش و سلامت زندگی کنی و نوه، نتیجه هاتو ببینی ؛)
لب تابتون چه اسم قشنگی دارن؛ گلپر...
این حالِ خوبت بعد از مرتب کردن و نوشتن اون چیزی که تویِ ذهنه رو درک میکنم اصلا یه حس آرامشی به آدم می ده که قابل وصف نیست.

تصدقت(:

اسمش از این‌جا اومد که هی می‌گم لپی، بعدتر شد لپر، بعدش رسوندمش به گلپر *-*
واقعااااااا انگار تمام قله‌های جهان و فتح کردی.

فاطمه سین
اولین و سخت ترین قدم رو برای تغییر برداشتی... مطمئنم که این شروع عالی می‌تونه به نتیجه عالی هم ختم بشه. موفق باشی خانم کوچیک 

تشکر بابت انرژی گرم و خوبت ^_^

همچنین فاطمه جانم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان