یارا تو هم هوایِ ما دارا *

"ناگهان ارمیا درحالی که نیم تنهِ‌ی بالایش، محیط دایره‌ای را می‌پیمود شروع کرد:

یامهدی، عجل علی ظهورک. بیا. ظهور کن. زودتر بیا. نه نیا. کجا می‌آیی؟ کسی منتظر ظهورت هست؟ اگر یک قوطی کنسرو کم‌تر به ما بدهند ظهور تورا که هیچ خدا را هم فراموش می‌کنیم. چه کسی منتظر ظهورت است؟ کی؟ چرا بیخودی داد می زنیم؟

همه انقدر بلند ضجه می‌زدند که هیچ کس صدای مداح را نشنید که آرام گفت شما که خودتان مداح داشتید ما را برای چی آوردید توی این خاک و خل؟

ارمیا ادامه داد آقا کجا می‌آیی؟ می‌آیی مصطفی را از قبر بیرون بیاوری؟ نه نیا او از من خسته شده بود، نیا اگر آدم بودیم ما می‌آمدیم پیش تو اگر ادم بودیم الان پهلوی مصطفی بودیم آقا نیا بیایی گردنم را میزنی ولی بیا زجرش کمتر است این جوری دارم زجر کش میشوم.

.

.

حرف‌های جبهه را برای هیچ کس نمیشد تکرار کرد، چه کسی می‌فهمید سربند یا زهرا یعنی چه؟ چه کسی می‌فهمید نوجوان چهارده ساله‌ای که پشت لباسش می‌نویسد می‌رویم تا انتقام سیلی مادرمان را بگیریم چه می‌خواهد بگویید؟ مادری که اهل هزار و چهارصد سال پیش بود و فرزند چهارده ساله‌اش امروز برای انتقام به پا خواسته است.این حرف هارا هیچ کس نمی‌فهمد حتی اگر سال‌ها مداح بوده باشد.

.

.

مداح از جا بلند شد و از حسینیه بیرون آمد.

.

.

مداح برای اولین بار برای خودش روضه می‌خواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه می‌کرد، حالا دو صدا، سکوت شب را بر هم میزد گریه مداح و گریه حسینیه.

.

.

و ارمیا همچنان می‌گفت:

آقا بیا گردنمان را بزن."**

.

.

.

.

.

الله اکبر الله الکبر
اذان بود که از گلدسته‌ی مسجد دانشگاه پخش میشد. عینکم و زدم و به قدم‌هام سرعت دادم. من احمقم که عینک زدم چون رویِ رد شدن از  کنار مزار شهدا و مسجدی که داشت اذان پخش می‌کرد رو نداشتم. پس عینک زدم و سرم و تا جایی که جا داشت کج کردم و رد شدم. توی دلم فریب می‌بافتم که تندتر برو زودتر برسی نمازتم سریع‌تر بخونی!
صدای اذان لا‌به‌لای جیک و جیک گنجشگَکان و دختری که داشت فرار می‌کرد.
.
نفسم منقطع شده بود که سوار اتوبوس دانشگاه شدم از بس که همیشه باید اون تیکه‌ی نرسیده به ایستگاه رو از ترس ردشدن اتوبوس دوان دوان برم. صندلی اول خالی بود و بعد از باز کردن پنجره نشستم.
خسته بودم، تاب صدای شهر رو نداشتم. شهر همیشه هست. صدای شهر همیشه هست.
برای بریدن صدای شهر پناه بردم به هندزفری.
.
آقا مرتضی صدای من و می‌شنوی؟
ابراهیم هادی صدای من و می‌شنوی؟
افسر جنگ سخت، منم افسر جنگ نرم گیر کردم تو کانال تلگرام اومدم کانال کمیل که نجانم ب ...
صدای دکتر زمانی بود.
فکه بود.
فکه‌ی خودمون.
من پلیر و روشن کردم برای ترانه گوش دادن که نگاهم رفت سمت پوشه‌ی راهیان نور سال گذشته، فایلِ "ضبط بدون عنوانِ شماره‌ی هفت و پلی کردم، نمی‌دونستم اصلا برای کدوم منطقه است هیچ وقت نشستم اسامی فایل‌هارو درست کنم. فایل و باز کردم و صدای صلوات دکتر زمانی پیچید تو دلم که بعدش گفت:
خوب جایی اومدید
من نگاهتون می‌کردم دیدم بعضی‌هاتون دارید با این رمل بازی می‌کنید.
بازی کنید اشکالی نداره.
آخه این شما نیستید که با خاک بازی می‌کنید این خاکه که داره شمارو جذب خودش می‌کنه صداتون می‌کنه نگاهتون می‌کنه.
اخه این خاک چشم داره، قلب داره ...
َدیدی اون ته کار یه خواهری اومد می‌گفت الیَ اخی...
صدا دکتر زمانی بود.
فکه بود.
فکه‌ی خودمون.
که زمینش به آسمونش وصله.
که ماهش خوشگل‌تره.
.
گفتم پوشه‌ی راهیانِ نور سال گذشته،
نگفتم اما امسال پوشه‌ی جدیدی در کار نیست.
گفتم فکه. 
نگفتم اما امسال چی رو از خودم دریغ کردم.
گفتم دکتر زمانی. 
نگفتم اما امسال خودم و از شنیدن چه صداهایی محروم کردم.
نرفتم برای همین روزا
برای همین سنگینی وزنه‌‌ای که رفته روی سینه و پایین نمیاد.
برای همون روز، اون روزی که توی اتوبوس جلوی صد جفت چشم پر چادر و کشیدم رو صورتم و زار زدم و بهت و تعجب و تاسف ملت و به جون خریدم.
برای اینکه وقتی زمین خوردم، فکر کردن به رفتنِ سال آتی، یاعلی‌ای بشه برای بلند شدنم.
یا اگر بازهم شروع شد اهمال‌کاری‌هام، نرفتنم بشه پتکی‌ای و بیاد فرق سرم.
نرفتم و با نرفتنم در حق خودم شمشیرِ دوپهلو‌ای رو از نیام کشیدم که یک سمتش سیاه و زهرگین بود و سمت دیگرش سفید و صیقل‌داده و آغشته به نوشدارو.
در حقیقت نرفتم، چون می‌خواستم یک‌بار این دریچه به خواست خودم باز بشه،که باز شدنش بشه انتخاب خودم.
نرفتم و حتم دارم اگه برگردم به اسفندماه، بازهم نصف‌شبی به دوستم پیام می‌فرستم که من امسال نمیرم.
که اونم بگه منم تصمیم داشتم نرم.
.
چند روز پیش اینارو به دوستی گفتم،
دعوام کرد. خیلی دعوام کرد.
گفت تصمیمت غلطه.
گفت تو باید با مدام رفتن‌هات یه چیزهایی رو توی وجودت زنده نگه داری،که کم‌رنگ نشه که نمیره.
که تو اشتباه متوجه شدی، که این رسمش نیست،که که که
خیلی حرف‌ها زد و درستم بودن.انصافا درست بودن.
اما گمانم بازهم اگر برگردم به اسفند تصمیم بشه همون تصمیم.

.

.

.

پانویس: قول میدم یکی دو روز دیگه به شرط حیات تک‌تک پست‌های نخونده رو بخونم و نظر بذارم.

پانویس دوم: ارمیا می‌خونم این روزا، برای بار آممم یادم نیست بار چندم، نکه ارمیا شده رفیق، اصلا توی کتاب‌خونه نمیره، جاش روی میز کنار تخته، که روزایی که رسیدم به تمومی، دست بندازم برش دارم.

پانویس سوم: من نشستم بیش‌از نصف متن ارمیا رو هایلایت کردم، یک عالمه چیز میز لا‌به‌لاش نوشتم. این کتاب به من وصله شده حالا. تازه حس کتاب خوندن و تجربه کردم.

پانویس چهارم: "یَا حَیُّ یَا قَیُّومُ یَا لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ أَسْأَلُکَ أَنْ تُحْیِیَ قَلْبِی اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ" برای همه‌امون. الهی آمین.

.

علی یارتون (:

* آهنگ علی زندوکیلی.

**دیگه مشخصه ولی خب، کتاب ارمیا، رضا امیرخانی (امیدوارم حلال کنن بخشی از متن و این‌جا نوشتم)


خانم کوچیک ۴
chefft.blog.ir 💞💕
لایک
التماس دعا🙏🙏

(:

حنا :)
گیر کردم تو کانال تلگرام...

...

بدجورم.

ح. شریفی
سلام
ان شاءالله که همه بریم در کانال  یار.

سلام.

الهی آمین. چه کانال دلبری (:

.. مَروه ..
سلام
این صوت و راهیان و... ماجرای شخص خودت بود دیگه؟

سلام.
اهوووم بله (((:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان