پاور بانک بسازیم (:

صفحه ُورد رو باز کردم یک عالمه ناله نوشتم غر زدم، گله‌گی کردم، حسابی روضه خواندم.

سیاهِ سیاه، چرکِ چرک.

بعدتر نگاهم افتاد به پیکسل شهید حسین علم‌الهدی، خجالتم آمد از آن سیاه‌ها و چرکولی‌جاتی که نوشتم.

پیش خودم گفتم خب که چی؟ که چه بشه مثلا این‌جا هی ناله بزنی که آه ای ابرهای سیاه کنار روید نور بتابد دارم خفه می‌شوم الان است که بمیرم! جدا که چه بشود؟ که حال بد را پاس بدهم به چندنفر دیگر و خوشحالی کنم؟ در نتیجه‌ی این مراوده‌ی درونی، کاتشون کردم چرکارو /:

مخالف ناله نویسی نیستم و ناله‌های دوستان رو هم تا جایی که بشه می‌خونم. اما به عنوان یه بلاگری که تازه تازه داره کف سرد و سفت بیان تاتی تاتی میکنه ، تازه تازه وبلاگ صورتیش رو پی می‌ریزه، دلم نیومد انقدر زود این‌جارو مزین به ابرهای خاکستری کنم و دورهم اشک بریزیم.

اصلانم مهم نیست مجدد ارمیا خوندم و کسانی که ارمیا خوندن می‌فهمن من الان چه حالم.

در عوض حال خوشی که داغ داغ است و الان از تنور قلب عزیزی قل قل کرده و ریخته کف دلم را برایتان بگویم. کتابی که برایش گرفته بودم را تازه تمام کرده بود. با چشمان گریان و لبخندش تشکر میکرد و من از بابت اشک‌ها عذرخواهی. خیلی دوستش داشت گویا. البته که من کاری به قلم و سبک و ادبیات این کتاب ندارم و ورای این‌ها بهتون پیشنهادش می‌کنم.*

کتاب، زندگی شهید مدافع حرم شهید سیاهکالی به روایت همسرش بود نمی‌دانم مستند ملازمان حرم میدید یا نه؟ اگر آره که "یادت باشد" را خاطرتان است. اگر که نه این قسمتش را ببینید و عشق کنید و البته معذورم چون به حتم گریه هم خواهید کرد.

این عزیز بابت کتاب و سبک زندگی شهیدان و همسرانشان می‌گفت و من این بار در عوض سخنرانی کردن فقط گوش دادم و متوجه شدم حرف‌های جالبش شروع یک ایده برایم شده.

من با کلیات اعتقاداتم به قاعده آشنا هستم، چهارچوب اصلی رو مدت‌هاست ساختم ولی اعمالم داخل این چهارچوب جاگیر نمیشن. هرچه قدرهم خودم را به در دیوار میزدم، متوجه میشدم اعمالم سمت و سوی دیگری می‌گیرد. و من پیشرفتی نمی‌دیدم. الان به سبک زندگی شهیدان توجه کردم، متوجه شدم کلیات اعتقاداتم سر جایشان خوشگل و مرتب چیده شده‌اند و طبقه طبقه به مرور شکل می‌گیرند اما سیم اتصال کل به جزئم قطع است و جای جزئیات خالیست. برای همین است هرچه آقا پناهیان گوش میدهم هرچه هرچه فلان مراسم بروم هرچه فلان کنم بازهم در موقع عمل پایم بدجوری لنگ میزند. خب سیم اتصال قطع است.

تصمیم گرفتم به سبک زندگی شهدا خیلی خیلی دقت کنم و ریز اعمالشان را زیر ذربین بذارم. اگر کتاب زندگی‌نامه میخوانم به جزیاتت رفتاری آن‌ها ریز شوم، منظورم از جزییات، جزیات است ریز ریز ریز. این شبیه‌سازی‌ها لازم است خیلی هم لازم است. اگر زندگی چمران و امام موسی صدر را آنالیز کنم و سبکشان را شبیه سازی کنم، تقلید کلاغی نیست، به والله نیست. ریاهم نیست. تظاهرهم نیست. البته یه زمانی تظاهر است‌ها ولی اگر درونی شبیه‌سازی شود نیست. خب من به این شکل سبک زندگی های مختلف انقلابی را تجربه میکنم دانه دانه یادمیگیرم و خیلی اتفاقات قشنگ دیگر.

تصمیم اصلی این حرف‌ها نبودها این‌هارا که همه بلدیم مثل شعارهای دیگر. تصمیم این بود که این جزییات زندگی‌ها را یک جا منظم و مرتب بنویسم، اسمش راهم بذارم دفترچه‌ی مثال‌های یک زندگی انقلابی ایده‌آل. این مثال‌ها که از زندگی‌های واقعی منشع گرفته، میشود یک پاور بانک برایم. تا وقت‌های که شارژم ته کشید خودم رامتصل کنم به این پاور بانک. چون این‌ها از دل واقعیت برآمده، خیال و رویا و افسانه نیست و همین رئال بودنشان میشود قوت پاوربانکم.

از این پاوربانک‌های واقعی بسازیم برای خودمان و وقت و بی‌وقت شارژ کنیم خود را ((((:

.

* کتاب یادت باشد- روایت همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی

خانم کوچیک ۶
حنا :)
اومدم وویس بدم. :/

یک. متحجر بدبخت شستشوی مغزی امل بی‌اندیشه‌ی... ام... پیروی کورکورانه‌کُن! 
برو مذهب انسانیت ره واسه خودت فلان کن. بیچاااره...

دو. آقا این چه تصمیم خفنیه! خیلی خوشم اومد‌. تابستون قصد دارم شهداخوانی کنم‌. از ابتدا سعی می‌کنم چنین کنم برای خودم.

واااااای (((((((((((((:


یک: چطوری روت میشه با این امل عقب‌افتاده دوستی کنی/:

دو:اره اره اره. تابستون خفنی خلق خواهیم کرد.

ح. شریفی
خیلی خوبه تغییر دادن سبکی که حس بکنیم غلطه و سراغ شیوه ای بریم که احساس بکنیم خوبه.
خدا همه شهداء رو رحمت کنه و به خانواده هاشون صبر بده
ممنون از معرفی کتاب

درسته.

خواهش می‌کنم.

مهناز ...
خیلی تصمیم خوبیه. به شرطی که عملی بشه یعنی اون چیزهایی که تو اون دفترچه خوشگلت خواهی نوشت رو بتونی انجام هم بدی ان شا الله :)
تشبیهت به پاور بانکهم خیلی خوب بود.
نوشتن ناله و اینا هم گاهی خیلی بد نیست. یعنی باعث می شه خالی شی و بعدش حالت بهتر شه. اما اینکه بخوای منتشرشون کنی یا نه رو منم موافقم که گاهی نباید!

درسته درسته. ان‌شاءالله.

تصدقت.
موافقم باهات.

مالک ذهن خط خطی
وبلاگ قشنگی دارید!
دنبال شدید
ما را هم دنبال کنید.

ممنون.

چشم.

یک مسلمان
سلام

از همه ی حرف های جسته گریخته و بسیار دلنشین تان که بگذریم 
عنوان عجیب زیبا انتخاب شده بود...
تا آخر متن هی می گفتم خب الان بالاخره می گن چطوری پاوربانک بسازیم برا گوشیمون ولی نگفتید...البته یک چیز بهتر گفتید...کاش ما هم بتونیم این دفترچه رو شروع کنیم

دعا بفرمایید

سلام.

وای خدا از این زاویه نگاه نکرده بودم به عنوان (((((((((((((((((((((((((((: یعنی حتی یه درصدم فکر نکردم ممکنه یکی اولش تصور کنه می‌خوام پاوربانک بسازم (:
شروع می‌کنید ان‌شاءالله.

.. مَروه ..
سلام
یعنی میخوای بنویسی تو دفترچه؟
*
مثال های یک زندگی انقلابی ایده آل:))
موفق باشی

سلام.
ان‌شاءالله.
این طوری به من نیرو میده و سبب انگیزه میشه.
قربان شما.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان