اَبرَکِ صورَتی (:

ابرک ابرک (4)

-خب خب خب تبریک صدر جدولیم ((((((((((((((((((((:


-فصلِ شکوهمندِ امتحانات آغاز شد، امتحانِ اول مثنوی، حول و حوش هزاربیت، که تازه مثل گیج‌ها دویست بیتم اضافه بر سازمان زدم بر بدن. درسته بچه شب امتحانی هستم و کاملا کاملا دقیقه نودی، اما خب سعی‌ام بر اینه که شب امتحان با جان و دل بخونمشون. نمیدونم نمره‌ام چند بشه شاید حتی خیلی خوبم نشم ولی چهار صفحه نشستم شعرها رو شعرو شاعری ترجمه و معنا کردم /: پاسخ مدنظر استاد، یه جواب تلفیقیه. یعنی مسائل عرفانی و درون‌مایه‌ای رو با معانی ظاهری شعر، شرح و بسط بدیم و کمی روضه بخونیم و از این حرف‌ها.


-داخل اتوبوس دوست دوران دبیرستانم رو دیدم. بچه خرخون و منضبط و سوگولی معلم‌ها، حرف زدیم و زدیم و زدیم تا این‌که گفت بیا تابستون همراه هم بریم باشگاه و تو ورزش مورد نظر خودت و برو منم ورزش خودم و اما همراه هم باشیم. خواستم طبق روال تنبلانگی و کنج عزلت نشینیم، بهانه بسازم تا خودم تنهایی برم اما خوابوندم دهن نفس و قبول کردم و حتی باهاش تا باشگاه مذکور جهت تحقیق نیز رفتم. باشگاه بسته بود و ادامه مبارزه با نفس موند فردا صبح /: مشکل از اون نیست به هیچ وجه، من بیش از اندازه مردم گریز و انزواطلبم. آدرس این‌جاروهم نداره (:


-و بازهم داخل اتوبوس، خانم مانتویی‌ای از چادرم خوششش اومده بود و داشت از مدل و جنسش سوال می‌پرسید، بعد از این‌که بهش آدرس دادم که بره از منبعش بگیره کلی درباره این‌که چه قدر سختشه چادر ساده سرکنه حرف زد برام. گفت حتما میره از این مدل بگیره و من خیلی خوشنود و شوق‌زده بودم بابت این مهم. می‌دونید یه بارهم سر کلاس آیین زندگی خانمی بهم گفت تو چه راحتی با چادر، چرا و چگونه که خب براش توضیح دادم وقتی مدت زیادی همه جا وهمه جا بشه همراهت دیگه اگه باهاش راحت نباشی باید متعجب شد و خب من خیلی خوشحالی میکنم وقتی دیگران از مدل چادرسرکردنم می‌پرسن و احساس رضایت و تعجب می‌کنن که با چادرهم راحت و خوب و اوکی برخورد می‌کنم. این الان تعریف از خوده؟ تکبر پنهانی چیزی نباشه خدایی ناکرده/: مامان اشاره کردن تعریف از خود نیست جوجه!


- صفحه‌کلید "گلپر" انگلیسیه. منم همون بدوِ ولادت براش از این برچسب رنگی‌ها گرفتم. اما چسب همشون خراب خروب شده و داره دونه دونه کنده میشه. همین الان حرف "ز"بازیش گرفته هی میفته من با همون تتمه چسبش می‌چسبونمش، باز دوباره میفته و الخ. و الان غصه‌ام گرفته که چه کنم با صفحه کلید خارجکی و برچسب‌های رو به زوال )))):


-زهرا گفت چرا پست نمیذاری منم به این نتیجه رسیدم که این موتور دیزلی و درب و داغان مغز من یک هو روشن میشه و ممکنه شش یا هفت پست حتی پشت هم بنویسم. اما ممکنه روشن شدنش یک روز، یک هفته یا حتی یک ماه طول بکشه که این ضعف بزرگیه. توصیه‌ای دارید برای روشن شدن مفز؟


-الان دارم درکمال خاموشی مغزم می‌نویسم. پستم و دوست ندارم و وقتی دوسش نداشته باشم احتمال این‌که حذفش کنم زیاده ولی خب چون دلم نمیاد طفلانم رو به قتل برسونم، بابت انتشارش حرص می‌خورم که خب ممکمه بپرسید پس دیگه چرا آپش می‌کنی که باید بگم چون مریضم!


- وقتی مغز روشن و سرحال باشه،از کوچک‌ترین و جزئی‌ترین اتفاقات زندگی میتونه رمان به چاپ برسونه، مثلا امروز فلانی در کیفش رو باز کرد و یه آدامس نعنایی چپوند گوشه لپش که خب اتفاق ساده‌ایه اما نه برای یه ذهن فعال و پر جنب و جوش(که من ندارمش). خلاصه این ذهن میتونه از راه رفتن مورچه لبه گلدون، خمیازه کشیدن بابا، دکمه دوختن مامان، جیغ برادرزاده بابت خودچنگ‌زنی (الهی قبونش برم) و امثالهم ایده‌های ناب بگیره. همچنان منتظر ایده برای روشن کردن ذهن هستم.


با مغزی همچنان خاموش.

علی یارتون (:



^_^ khakestari
۲۷ خرداد ۲۰:۳۳
:)) منم مغزم خاموش شده و خیلی احتیاج دارم به حرف زدن و ثبت کردن اما همین که نمیدونم چجوری حس هام رو بیان کنم ،منصرف میشم.

+مدل چادرت چیه مگه؟ لبنانی عایا؟

پاسخ :

گاهی باید بی هدف فقط نوشت و نوشت و نوشت تا بشه اون چه که باید بشه گاهی‌ام نه مغز نیاز به یه سکوت داره.


+بلی ((((:
امیررضا خانلاری
۲۷ خرداد ۲۰:۴۲
سلام و عرض ادب قلم طنازی دارید
شعر هم می سرایید؟
در صورتی که تمایل دارید در کارگروه عضو شوید :)

پاسخ :

سلام و تشکر.
خیلی خیلی کم.
چشم.
.. مَروه ..
۲۷ خرداد ۲۲:۰۷
اخ اخ
شما دانشجوی ادبیات فارسی هستی؟
بفرمایید ما سکوت پیشه کنیم پس؛)

البته بنده هم حین انتخاب رشته
نهایت امر
بین فارسی و عربی
عربی را برگزیدم
فوقع ما وقع:)

وقتی می بینم این ادبیات فارسی ها سر کلاس نمایش نامه خوانی، داستان نویسی عروض، و سایر درس های این چنین دلبر می شینن،حقیقتا حسود می شوم:)
و مثلا میگم شاید اگه اونور بودم قلمم رشد زیادی داشت... که الان نداره

یعنی یه مدتی کلا یادم رفته بود ما نیز زمانی صاحب سبک بودیم (((: (سقف شکافته می شود)

تا اینکه به خود آمده،جهت دو نشان با یک تیر زدن، به عربی نوشت ها، روی آوردیم... :)
و کماکان واژه های درون مان،بین این دو زبان پارسی و عربی در حال تردد،
گاهی دچار نقصان شده و گاهی نیز مغفول می ماند:)
باشد که یا به پارسی نوشتن اکتفا کنیم
یا عربی مان آنقدر روان شود که ناچار نمانیم واژه ها را به زور در قالب سواد محدودمان بچپانیم:)

البته همین را هم به فال نیک میگیریم
که مگر تمام واژه های درون را باید نوشت؟
خیر... :)
چه بسا این تردد و حیرانی،اندکی ما را به سکوت وادارد
شاید که پند گیریم:))
*
میخواستم ده برم سر درسم
شش دقیقه دیر شد:)

بنظرم بذار بعد امتحانا جوابمو بده:))

پاسخ :

اختیار دارید شما که نزده می‌رقصی اگه دانشجوی ادبیات فارسی بودی که لابد الان استاد دانشگاهی، ادیبی، محققی، چیزی شده بودی ((:
آخ عربی؟ پس قطعا دختر منظم و دقیقی هستی. من عربی دوست دارم ولی این سیستم آموزشی مدرسه و بعدشم دانشگاه فقط در جهت حفظ قواعده ولاغیر/: یعنی طرف بلبل‌وار قواعد بلده ولی یک کلمه عربی ملتفت نمیشه.


می‌دونی رشته زبان و ادبیات فارسی یه ظاهر خوب و شیرین داره همون بحث داستان و شعر و فال حافظش/: و یه باطن عمیق و سخت و حتی گاهی خسته‌کننده. دانشکده ما به هرکدوم یه تک زده متاسفانه. یعنی اگه بخواهیم به دانشکده اکتفا کنمی نه ادیب میشیم نه نویسنده و شاعر. ولی باور کن این سیستم اصلا شاعر و نویسنده نمیده بیرون. تو الان یه قلم و سبک خوش‌خوان داری مال خودته، کلمات مال خودتن چه بسا بچه‌های ادبیات اونم ندارن. با بیان ضعیف،تفکرات ضعیف و سطحی و قلم ضعیف و خلاصه کفرآور اومدن نشستن سر کلاس/: (خودهم جزء همین‌ها /: )


فارسی و عربی باهم ارتباط ناگسستنی دارن. تو دو هیچ از من جلویی (:
یعنی به صورت تخصصی ادبیات عرب بلدی و می‌تونی با مطالعات آزاد به یه تلسط نسبی بر ادبیات فارسی‌ام دست یابی.
آیکون حسودی (:

حتی منم پند گرفتم ...

روزهای امتحان امان امان /:
موفق باشی.

منم امتحان تاریخ زبان فارسی دارم و دعای شما آرزوی ماست (:
خلاصه *_-

Va hid
۲۸ خرداد ۰۳:۳۴
مغز خاموش چیز بدیه!!
.. مَروه ..
۲۸ خرداد ۰۷:۲۹
آره
حق با توئه
موافقم
تقریبا مثل تفاوت تاریخ قرآن خوندن،با خود قرآن خوندنه(بلاتشبیه)
دور تا دور ادبیات میچرخیم
اما واردش نمیشیم... :/
مثلا کاش یه ترم و فقط یه ترم،یه استاد متبحری می اومد کل تاریخ ادبیات تمام دوره ها رو میگفت،به شخصه با علاقه ی تماام کامل می‌شنیدم
ولی دیگه اینطور نبود که هرر ترم...
کلا زوائد رشته زیاده
ولی در کل از نظم خوبی برخورداره
البته اینجوری هم که شما فکر میکنی نیست
رشته ی ما،اگه بخوای واقعا، بستر برای یادگیری عملی هم زیاد داره
مثلا سه ترم مکالمه داشتیم،شش واحد
بچه های ما بعضا هی غر میزدن،که شش واحد مکالمه پاس کردیم هیچی یاد نگرفتیم و اینا...
ولی من قبول نداشتم
چون همون اندک زمانی که گذاشتم و همون اندددکی که از توصیه های عمومی استاد پند گرفتم و عمل کردم باعث شده بود سر بزنگاه اتفاقا بتونم حرف بزنم... مثلا تو عراق...(با اینکه نمره هاشون بهتر از منه،یا مثلا یک نمره اختلاف معدل داریم!!)

در کل معتقدم شیوه آموزشی مون سالم نیست،استاندارد نیست،ولی نه اونقدری که میگن...
اصل خود آدمه
حداقل 80 درصد خود آدمه...

پاسخ :

آقا من باید تاکید می‌کردم که منظورم روی سیستم آموزش عربیِ رشته‌ی تجربی و ریاضی بود، و و و الانم که توی ادبیات، تمام تمرکز روی قواعده و همین سبب شده ماها فقط قواعد بخونیم. ولی هیچی از زبان عربی نفهمیم )):

درمورد سیستم آموزشی حرف زیاده و غصه‌هم.

.. مَروه ..
۲۸ خرداد ۰۷:۳۱
(اگه احساس میکنی نمیتونی جواب بدی،ننویس
باشه هر وقت فرصت کردی
مهم نیست...

مدل ما چنین است که بصورت رگباری وارد یک وبلاگ شده و پس از انس گرفتن با نویسنده، در محفل دوستان می نشینیم و مدام صحبت میکنیم... :)

پاسخ :

نیست بی‌وقفه و بکوب مشغول کسب علم هستم، ممکنه خدشه‌ای وارد بشه با وبلاگ اومدنم /:
روزی چهل بار اومدنم به سی‌و نه بار تقلیل پیدا کرده فقط /:


 مدلت و دوست دارم ^_^ سبب قوت قلب‌هم میشه.
مهناز ...
۲۹ خرداد ۱۰:۱۱
چقدر می چسبه صدر جولی بودن اونم وقتی اسپانیا و پرتغال هم گروهات باشن؛ بلی :))))
تو امتحاناتت موفق باشی ابرکِ جان.
منم مغز خاموش دارم ادامه می دیم ؛)

پاسخ :

اونم وقتی همشون گل زدن الا خودمون ((((: اصلا عااااالی^_^
قربانت مهناز جان.
مکافاتی داریما /:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان