اَبرَکِ صورَتی (:

حباب، نه حبابِ اقتصادی و این حرف‌ها.

فی‌الحال که کنج ادبیات فارسی، نه به قول نسترن، زبان‌اش را جا نیندازین، ارزش‌اش بیشتر نباشد کم‌تر نیست. فی‌الحال که کنج زبان و ادبیات فارسی نشسته‌ام، آن‌هم با دیپلم تجربی، نمی‌توانم بگویم خوشحال و خرسندم یا ناراضی و خشماگین. غرض، آن غایت نهایی است که تو چرا درس می‌خوانی؟ چرا به دانشگاه می‌روی؟ چرا زبان و ادبیات فارسی را انتخاب کردی؟ چرا می‌خواهی معلم شوی؟ چرا ازدواج می‌کنی؟ چرا بچه‌دار می‌شوی؟ چون همه مردم این کارها را می‌کنند؟ چون طبیعت زندگیست؟ چون خو گرفتی به گوسفندوارانه زیستن؟ در پی غرایض دویودن؟ غایت نهایی که به این پرسش‌های چرایی یک پاسخ قاطعانه می‌دهد.

یک چیز اصلی، یک ارزش، هدف، جوهره اصلا هرچه که عشقتان کشید اسمش را بگذارید. یک چیزی باید باشد که آدم لابه‎لای روزمرگی‌ها و عاداتش از افسردگی نمیرد. اصلا یک نیروی کششی که بتواند در اوج خستگی و ملال، توانبخشی کند. که آدم با فکر کردن به آن تپش قلب بگیرد بداند تلاش‌هایش بی‌حاصل نیست ارزش‌اش را دارد. اصلا یک چیزی که وجودش مانع از رسیدن به چاه پوچیست. یک رویا یک آرمان ...

بخواهم مثالی‌تر بگویم، به خودم نگاه می‌کنم، دختری با ظاهری مذهبی در یک خانواده کاملا مذهبی. خب پس اگر چادر سرم کنم، نماز بخوانم، فلان کنم شاخ غولی نشکسته‌ام و چیزی از خودم ندارم. تمام‌اش متناسب با شرایط خانواده ایجاد شده. حالا سوال‌های قبلی را برای این‌ها هم تکرار می‌کنم: چرا چادر سرت میکنی؟ چرا نماز می‌‌خوانی؟ چرا به دین گرایش داری و میخواهی اعتقاداتت را حفظ کنی و پرورششان بدی؟ اصلا چرا دنباله‌روی مذهب خانواده شدی و نمی‌خواهی فقط با شناسنامه دین‌داری کنی؟ و الخ.

جواب تمام این چراها درنهایت میرسد به آن آرمان به آن رویا به آن ارزش. که اگر نباشد، من هیچ فرقی با گوسفند ندارم.

خب حالا با این پیش‌زمینه برگردیم به رشته درسی. دختری که به ظاهر نمی‌تواند بدون معنا و آرمان زندگی کند الان وسط این رشته‌ی عظیم به چیزی رسیده؟ خوشحال است؟ خود را نزدیک به آرمانش می بیند؟ ادبیات می‌تواند پاسخگوی پرسش‌هایش شود؟

این رشته یکی از عاشقانه‌های من است. جو مزخرف دانشکده، استادهای تهوع‌آور و خیلی چیزهای سیاه و کدر دیگر فرعی هم باعث نشده عاشقانگی‌های ادبیاتی من، کم‌رنگ شوند. با تمام عشقی که به این رشته دارم گمان نکنم دیگر برای ارشد ادامه اش بدهم چرا؟ چون تصور می‌کنم ابزار من برای رسیدن به آرمان این رشته نیست. من توانایی استفاده از این رشته عظیم برای نزدک شدن به آرمان را ندارم. نسترن توانایی‌اش را داشت و الان هم دارد از طریق همین رشته حق‌گرایی می‌کند، روشنگری می‌کند. نسترن از طریق همین رشته یک بار تمام اعتقادات و نگرش‌هایش را ریخت درو از نو بنایشان کرد و شاید از حال منِ مدعی،  مومن‌تر و آرمان‌خواه‌تر هم باشد که هست. من اما نمی‌توانم. این رشته را باتمام جونم دوست دارم. خیلی دوستش دارم اما بگذارید کلیشه را برگردانم به حرف هایم من لایق این رشته نیستم. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست.

دو سال از ادبیاتی بودنم گذشته خوب و جدی درس نخواندم. چون آن هدف پررنگ درونم خاموش شده بود. چیزی در این دوسال از علم این رشته برای خودم جمع نکردم چون آن هدف پررنگ خاموش شده بود. کلاس‌هایم را سه خط درمیان می‌رفتم، برای امتحانات به نمرات متوسط اکتفا می‌کردم چرا که آن هدف پررنگ خاموش شده بود. چون به خودم قول داده بودم ارشد رشته را عوض خواهم کرد دانشجو خواهم شد لای کتاب‌ها وول خواهم خورد و فعال و پرشور بازی در خواهم آورد و از این وعده وعیدها. گفتم برای ارشد رشته‌ای انتخاب میکنم که بتواند پاسخگوی نیازهایم شود بتواند دستی باشد و مرا بالا بکشد بتواند طنابی باشد که مرا به آرمان برساند. این دوسال با تمام این فکرها گذشت و من دختری پر از سوال و شک و سرگردانی با چشم هایی ماتی رنگ می چرخیدم و برای تنبلی هایم بهانه های قشنگ قشنگ می‌تراشیدم و کیف می‌کردم از این آرمانخواهی‌هایم.

دیروز امتحان آخر از ترم چهارم بود و من برای امتحان به این مهمی تنها یک ساعت آن‌هم قبل از امتحان درس خواندم.سر جلسه هیچ چیز یادم نمی‌آمد تمام خوانده‌هایم پاک شده بود و همان‌جا فهمیدم که نمره قبولی برای عربی بدون وقت گذاشتن و درست ومفهومی خواندن محال است.بعد از امتحان زهرا که از وضعیت درس خواندم خبر داشت پرسید قبول میشوی که بغضم ترکید و گریه کردم. گریه کردم برای اینکه دوسال سرگدان و گم و گور بودم. که نمی‌دانستم چه می‌خواهم. درست است که شاید ادبیات پاسخگوی من نیست و شاید نمی‌دانستم ازش چه می‌خواهم و رفتارکردن مقابلش را بلد نبودم و نمی‌توانست مرا به هدف‌هایم برساند اما تمام این‌ها در این دوسال تبدیل شده بودند به توجیه‌های خوشگل خوشگلی برای تنبل بودن. برای همین یک سوزن گرفتم و فرو کردمش درون این حباب خود‌بزرگ پنداری و کاهلی. حباب و پوسته‌ی خوشگلش دود شد و درونش دخترک نحیف رنگ و رو زردی چمباتمه زده بود و دستانش را روی چشم‌ها گذاشته بود تا نور اذیتش نکند ...

همه‌ی این‌ها را گفتم تا ببینم امروزِ روزی با خودم چند چندم. آرمانخواهی و معناگرایی خوب است. اصلا باید باشد. ادبیات ابزار من نیست. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست. لایقش نیستم ... تمامش درست.

اما می‌توانستم بگردم و برای این‌که چهارسال دانشجوی خوب و مفید این رشته باشم عالم عالم هدف و آرمان کوچک پیدا کنم و از این چهار سال بهترین و پربازده‌ترین بهره را ببرم. دوسال‌اش که رفت. خوب است که در پایان نیمه اول به این نتیجه رسیدم و نیمه دوم را انقدر گیچ و گم و افسرد و تنبل‌وار شروع نمی‌کنم. ایده‌آل و معرکه نه، مفید برای خودم.

.

پ‌ن: ببینید عزیزای دل، من این پست رو به صورت یه سلسله نوشتم تا برسم به این که چرا انقدر تنبل بودم! بحث‌های مطرح شده همشون دارن یه حرف مشترک میزنن و به یه نتیجه کلی میرسن. این که دوستان فرمودن بحث خیلی کلیه بله خیلی پیچیده و کلیه اما حرف من اصلا باز کردن اون بحث‌ها نبود!!! من اصلا نمی‌خوام به صورت ریشه‌ای وارد بحث آرمانخواهی و کمالگرایی و این‌ مباحث بشم. چون بشدت عمیقه و با یه پست نمیش همچین چیزهایی رو جمع کرد. اما الان به صورت یه خلاصه از کل متن میگم تا رفع ابهام بشه: خانم ایکس که فرد آرمانخواهیه، می‌خواست از رشته‌اش به آرمان اصلی زندگیش برسه دید نمی‌تونه زد جاده خاکی و تنبلی و این حرف‌ها. کل مباحث دارن یه حرف رو میزنن!!!!!!!


فاطمه سین
۰۸ تیر ۰۸:۵۴
باید بیشتر از دوبار پستت رو می خوندم تا برسم به معنی اصلیش
خانم کوچیکِ عزیزم،  یه وقتایی آدم فکز می کنه اگر این راه رو بره چه بهشت برینی منتظرشه، تصورات پاستلی صورتی می سازه و وقتی  وارد می شه و دنیای خاکستری که فکر می کرده صورتیه رو می بینه یهو جا می خوره و می ره تو بهت، واسه بعضیا این بهت خیلی طول می کشه، من شیش ماه طول کشید تا بتونم خودم رو تطبیق بدم هنوز کامل نتونستم‌ و دروغ نگفتم اگر بگم حال تورو سه شنبه تجربه کردم…
خوبیش اینه که سه ماه تابستون برای خود سازی در پیشه و ما می تونیم دوباره از خاکستر باورای حبابیمون متولد شبم

پاسخ :

اول بگم که بابت کلی‌گویی که داخل پست کردم یه پی‌نوشت زدم که مخاطب دچار ابهام نشه ممنون از تذکرت.
دوم هم موافقم و ان‌شاء‌الله که از خاکستر حبابیمون متولد بشیم ((((:
hani aliabadi
۰۸ تیر ۰۹:۳۴
از نظر من متن از چند قسمت تشکیل شده که یک بار باید جدا جدا و یک بار با هم بررسی بشه ولی برای قسمت اول توصیه من اینه که کتاب لطفا گوسفند نباشید رو بخونید و برای قسمت دانشگاه منم هم نظر فاطمه جان هستم هر چند چون فوق العاده فرد منطقی هستم از اول رشته ای که خواستم وارد بشم رو منطقی و بدون دل خوشی انتخاب کردم چیزی رو انتخاب کردم که ویترین خیلی خوبی از من می ساخت و از درون برای خودم هیچی نداشت. در نهایت شاید حسم شبیه شما بود، ولی باید بگم این کمال طلبی و این که من از این زندگی چی می خوام هر روز باید ادامه داشته باشه تا این که من توی ترم چهار پیداش کردم وگرنه الان می تونم بگم جز افسرده ترین افراد روی زمین بودم. 
و یک بار با هم بررسی کردنش یعنی انتخاب درست و صحیح از کمال گرایی در رشته تحصیلی که اونم جدا می شه بررسی کرد.

پاسخ :

سلام. ممنونم از دقت نظرت. گمونم همگی دچار یه سوء برداشت شدیم! ببینید مباحث مطرح شده در پست همشون دارن یه حرف مشترک میزنن.
اینکه بر فرض مثال خانم ایکس یه انسان آرمانخواه و معناگراست و میخواد از رشته‌ای که انتخاب کرده به این آرمان نزدیک بشه اما دیده این رشته ابزار درستی براش نیست. ولی نباید این شعارهارو میکرد دلیلی بر تنبلی.
حرف اصلی این پست همین بود.
من اصلا نمی‌خواستم به صورت کلان و ریشه‌ای وارد بحث آرمانخواهی و کمال‌طلبی بشم چون بشدت لایه‌ای و عمیقه و با یه پست نمیشه جمعشون کرد.
خیلی خیلی ممنونم که وقت گذاشتین.
فاطمه سین
۰۸ تیر ۰۹:۵۸
اتفاقا همین الان داشتم با خودم فکر می کردم نکنه خانم کوچیک از دستم ناراحت باشه که دیدم جواب دادی
منظورم اون نبود عزیز
ببین بعضی پستا رو با یه بار خوندن می شه به عمقش رسید ولی پست تو عمیق تر بود و باید شیرجه عمیق تری می زدم منظورم متوجه مشدن منظورت نبود عزیز دل
ان شاء الله که توی خود سازی موفق باشی و تنت سلامت باشه ❤

پاسخ :

ناراحت؟؟؟؟ نه بابا برای چی آخه؟؟؟؟ وقتی یکی وقت گذاشته و مطالب و کامل خونده و حتی بهشون فکرم کرده من بابتش از خوشحالی میمیرم (((:
ولی حرف تو باعث شد منوجه بشم پستم نیاز به یه پی‌نوشت داره.
بیشتر به این خاطر بود که خیلی یک‌هویی وکلی از این مسیله آرمانخواهی از همه چیز، گفتم و کمی باعث پراکندگی شد.
قربان لطفت الهی که همیشه حال دلت خوش باشه هم‌نام جان.
مب هم
۰۸ تیر ۱۱:۵۸
آرمان خواهی...چیزیست که آدم در خوب یا بد بودنش می ماند...درکتان میکنم به شدت...

پاسخ :

حس خوشایندیه درک شدن در دنیایی که درک نمیشی ((((:
.. مَروه ..
۰۸ تیر ۱۴:۴۶
سلام
توجیه های خوشگلی برای تنبلی...

سوالات متن خیلی خوب بود...

پاسخ :

سلام.
امان از این نفس لعنتی که برای هرکسی به شکلی درمیاد مال من از نوع تنبلیشه!


قربانت ... گاهی این سوال‌ها مغزم و از تو میخورن.
حنا :)
۱۱ تیر ۲۲:۳۱
هیچی دیگه...
اعلام موافقت می‌کنم و از گوشه صحنه خارج می‌شم.
خدا قوتمون بده.

پاسخ :

اره دیدم که بلند شدی و قایمکی از در پشتی زدی بیرون /:

آمین.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان