اَبرَکِ صورَتی (:

چیزی شبیه عطرِ حضورِ شما کم است...*

کاش تربتِ سید‌الشهدا میشدم. پیرزنی با هزار هزار عشق، مرا لای مشمایی می‌پیچید و پرِ دامن ساده و بدون گل‌اش می‌گذاشت. پسرش که رفت، شاخ شمشاد‌اش که رفت، دیگر دامن گلدار نپوشید. میشدم مرهم دردهایش، تسکین غم‌هایش، خاک تیمم‌اش، پاهایش درد می‌کرد ولی کسی نبود که دکتر ببرتش، اندکی از مرا درون آب حل می‌کرد و دوای امام حسینی درست می‌کرد. کسی نبود زیارتش ببرد، دلش تنگ بود، غمی و غربتی شده بود دلش، اما خب می‌دانی؟ کسی نبود ببرتش، مرا از پر دامن بیرون می‌آورد، می‌بوسیدم، نوازشم می‌کرد تا از حرارت دل بکاهد. عادتش بود، تا اذون صبح، پشت در، چمباتمه میزد. اذون که میزد و در و دیوار خجل میشد از روی مادرِ منتظر، مرا در مشتش می‌گرفت، یاحسین می‌گفت و خود سیدالشهدا دلش را آرام می‌کرد. آخر می‌دانی؟ گفته بودتش قبل از اذون صبح برخواهد گشت، برنگشت. ولی مادرست دیگر ...

تربتِ سیدالشهدا بودن، پر دامنِ مادرِ شهید ...

 

کاش عروسکِ دخترکی بودم، تنها عروسک‌اش، از این‌ها که مامان‌ها با تکه پارچه درست کرده‌اند، عروسک دخترکی که همه‌ی دنیایش عروسک‌اش بود. مرهم‌اش بود، صندوقچه‌ی درودلک‌هایش بود. ذوق می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، غصه‌اش میشد مرا بغل می‌گرفت، دلش تالاپ تولوپ می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، وقت‌هایی که به عکس بابایی‌اش نگاه می‌کرد، نبود که بغلش کند، موهایش را بنوازد، بنشاندش کنج زانویش، بغضی میشد و چفیه بابای‌یاش را دور من می‌پیچاند و تا صبح مرا تنگِ آغوشش می‌گرفت. وقت‌هایی که دخترهایی را در بغل بابایی‌هایشان می‌دید که بابایی‌هایشان تصدق دخترشان می‌رفتن، قدم‌هایش آرام میشد با مشت‌اش اشک‌ها را محکم پاک می‌کرد که مبادا مامانی ببیند و غصه‌اش بشود، مرا قایمکی درون جیب‌اش محکم فشار می‌داد و من میشدم تمامِ تمامِ تمامِ کسِ بی‌کسی‌هایش ...

 

کاش نرمی گلوی نوزادی میشدم، بوی پودر و شیر و استفراغ، بوی بچه، نرم و سفید و سرخ، با خط‌های قرمز، که بشوم همه‌ی همه‌ی تسکین‌های بی‌تابی‌هایش. دلش که پر می‌کشید برای مَرد‌اش، چنگی که از درون، قلبش را فشار میداد، هوا که کم می‌آورد، صورتش را فرو میکرد درون نرمی گلوی پسرش و نفس عمیق می‌کشید، آرام‌تر می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، دلش‌ روشن می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، چنگ درونی مشت‌اش را باز می‌کرد و قلب را رها می‌کرد. نرمی گلوی پسرک‌اش می‌شدم، تنها امید‌اش برای ادامه دادن بدونِ او. پسرک را با خود سر مزار خالی می‌برد، نگاهش میرفت سمتِ خانم‌هایی که با مرداشان، شانه‌به‌شانه هم راه می‌روند، دست‌های حمایتگری که هر ازگاهی پشتشان می‌نشیند زمین نخورند، درهایی که برایشان باز میشود، مردهایی که با عشق نگاهشان می‌کنند، دست خودش نبود، دلش آتش می‌گرفت، بغض‌اش که از چشم‌هایش راه خروج پیدا می‌کرد، پسرک‌اش را بغل میکرد، پر چادر را روی سر می‌کشید، صورت درون نرمی گلو فرو می‌کرد و هق‌هق‌هایش را همان‌جا دفن می‌کرد...

.

اگر عروسک یا تربت یا حتی نرمی گلو بودم از الانِ خودم، قطعا مفیدتر واقع میشدم.

بچه‌ی بدی شدم این روزها ...

.

*عنوان تک‌بیتی از محمدعلی بهمنی است.

مهندس رضا عباسی
۱۲ تیر ۱۲:۰۶
هنوز تموم نکردم ولی متن قشنگیه

پاسخ :

خیلی متشکر
.. مَروه ..
۱۲ تیر ۱۲:۱۶
نوشته ی محمد علی بهمنی بود یعنی؟
چقدر قشنگ تصویرسازی کرده بود....

دلمان نویسندگی خواست

پاسخ :

عنوان از محمدعلی بهمنیه )):
مهندس رضا عباسی
۱۲ تیر ۱۲:۱۹
عالی بود
تمومشد
مایل بودین بیاین وب همو دنبال کنیم.

پاسخ :

باشه میام وبتون رو حتما می‌بینم.
ممنونم.
.. مَروه ..
۱۲ تیر ۱۲:۲۷
خیلی خوب
ما شاالله....
ما شاالله....

خصوصا تیکه ی اولش....

پاسخ :

دونه دونه قند آب میشود ^-^

چه خوبه که هستی مروه ):
^_^ khakestari
۱۳ تیر ۰۱:۵۱
خانوم کوچیک میشه رک بهت بگم که حسودی کردم به قلمت؟
:) چه خوب مینویسی و احساساتت رو بیان میکنی
عالی بود......

پاسخ :

خاکستری نه به خاطر تعریف‌هایی که کیلو کیلو قند تو دلم آب کرد به خاطر اندیشه‌های خودت یکی از وبلاگ‌هایی که به علاقه‌مندی‌هام اضافه شده ):

قربانِ مهرت، من از دل نوشتم و چون تو خودت اهل دلی، به دلت نشسته.
مب هم
۱۳ تیر ۰۸:۵۹
آخ که مفید نبودن...این روز ها من را  دارد نابود می کند!
خیلی خوب نوشته بودین...

پاسخ :

خیلی خیلی زجرناکه، یه‌طورایی ناامیدی میاره و آدم دست به هرکاری بزنه دچار تضاد درونی میشه، پس بیایید این حس نامفید بودن و بکنیم بندازیم دور و از نو بسازیم ):

متشکرم.
بلوط خانوم
۱۳ تیر ۱۳:۵۲
سلام
خیلی خیلی خوب نوشتین. قلمتون چه دلنشینه و چقدر عالیه که برای نوشتن از این موضوع، به کارش گرفتید.  
مفید بودن دغدغهء منم هست. کاش فکری بکنیم برایش.

پاسخ :

سلام به روی ماهتون.
خیلی خیلی متشکرم.
الهی شکر که به دلتون نشسته.
اره واقعا. کاش براش فکر جدی بکنیم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان