هم چالش، هم همه چیز!

نمی‌دونم بشه اسم‌اش رو گذاشت بسته شدنِ نطفهِ کلماتِ در مغز یا چی، به هر حال من می‌ذارم. این چرخه‌ی دنیا اومدن کلمات و این جلف‌بازی‌ها. توی دل مغز، پقی جرقه‌ای زده میشه و نطفه‌ی کلمات کوچولو موچولو بسته، اون‌ها یواشکی اون گوشه موشه‌های مغز رشد می‌کنند، بالنده میشن، دست و پا در میارن و خلاصه حسابی که خوشگل کردن، حسابی که شکیل و آبرومند شدن موعدش می‌رسه، شروع می‌کنن به جفتک انداختن و نویسنده با قلم جراحی ( حتی کیبورد جراحی!) اون‌هارو می‌ریزه بیرون، به دنیا میارتشون. شنیدید که اکثر نویسنده‌ها کارهاشون رو بچه‌های خوشون خطاب می‌کنن. (البته این روزا توله‌سگ و سمور آبی و اختاپوس‌هاهم حکم بچه رو دارند کلمات که جای خود داره.)

دانشمندان برای این چرخه‌ی زیبا و جینگیل هیچ اسمی نذاشتن؟ خب مثلا کلمه‌تولوژی‌ای چیزی ...

پس با استناد به این چرخه، من روزهای نازایی را می‌گذرانم، چراکه مغزم خشک شده و جز هفته‌ای پنج کلمه چیزی به دنیا نمی‌آورم ... دکتر نازایی خوب برای کلمه تولوژی سراغ ندارید؟

.

اول. توسط دو نفر به چالش نویسندگی کتاب دعوت شدم. خیلی ممنونم بچه‌ها، خودتونم که طبق روال خیلی خیلی خوب و درست و اصولی و قشنگ از افکارتون گفته بودید.

راستش در این زمینه فقط می‌تونم به چند خط کوتاه اکتفا کنم (چون تمام پست‌هایی که در این زمینه خوندم رو دیدم و اکثرا حرف منم بود و منم از تکراری گفتن بی‌زارم.) اگه روزی بخوام به صورت جدی ( نه خشن!) کتاب بنویسم قطعا باید عقاید و دغدغه‌هام رو لای زرورقِ قصه و داستان (یه قصه‌ی لطیف که مثل هندوانه‌ی خنک تو گرمای پنجاه درجه مرده رو زنده کنه یا مثل یه چای داغ لعنتی تو سرمای زیر صفر، حیات ببخشه) بپیچم. اگه روزی تونستم با تمرین و تمرین و تمرین و توکل، همچین قصه‌ای که بتونه عقایدم رو کمی نامحسوس که دل رو نزنه توی جونش جای بده بنویسم یا به عبارتی تن افکار و عقایدم لباس چین واچین تور توری کنم و بفرستمش داخل ملت و ملت این طفل رو پذیرا باشن، اون روز دیگه هیچ آرزویی ندارم و می‌شینم کنج دیوار کنار شومینه بافتنی‌ام رو می‌بافم و به خانه برمی‌گردیم تماشا می‌کنم.

دوم. دیروز آزمون آیین‌نامه مقدماتی رو پاس کردم!!! الهی شکر قطعا چون حال نداشتم برای بار دوم برم امتحان. دلم برای استاد‌ش تنگ خواهد شد و ایشونم رفت کنج صندوقچه عزیزانی که می‌خوای بغلشون کنی ولی خب نمیشه. مثل استاد هلال احمرم ( وااااای.)

سوم. صد و سیزده پست نخوانده دارم و این بلاگر خطاکار رو عفو بفرمایید لطفا.

.

علی یارتون (:


خانم کوچیک ۷
سراسر گنگ
سلام
تشبیهاتتون برای زایش کلمات جالب بود به نظرم زبان شناسی به شما خیلی خواهد چسبید

برای کتاب هم نگران نباشید اگر با خودتون صادق باشید و این صداقت فراگیر بشه خودبه خود اونی که باید عقاید شما رو از نوشته هاتون بیابیه میابه اونی هم که نباید خب نباید دیگه واضحه چیکارش دارید؟
الان هم از همین یک مطلبتون کلی میشه راجع به ابعاد مختلف خالقشون حدس زد

راجع به آیین نامه هم باید بگم تنها جایی بوده که تقلب کردم و واقعا عالی انجامش دادم چون 30 از 30 شدم

سلام.
اول.خیلی ممنون، کامنت‌های طویل من رو به وجد میاره.
دوم، مممون، قابلی ندارن این تشبیهات، مال خودتون ):
سوم، درست می‌گید، موافقم.
.
الان پندتون بدم که چرا تقلب کردید؟ ولی چه خوب که حداقل نتیجه داد و نمره کامل گرفتید*-* والا من میز اول بودم، افسر تو صورتم نشسته بود طوری که خم میشد می‌خورد بهم، حتی به تقلبم نمیشد فکر کرد. البته بلد نبودن تقلب هم بی‌تاثیر نبود/:

فآطمه . قآف ؛)
دکتر نازایی خوب: مغز خودت :))
دیدم که میگم.

خیلی هم عالی^___^

بله بله چاکریم *-*

سیّد محمّد جعاوله
سلام
موفق باشید

سلام.
شماهم.

ح. شریفی
هر بلاگری نویسنده ست. نویسنده ی حرف های دلش و خیلی چیزهای دیگه.
بابت آیین نامه تبریک میگم :)

متشکرم ‌))):

مهناز ...
امیدوارم به آرزوت برسی ؛)

هرچی صلاحه تصدقت.
ان‌شاءالله توهم تمامشون رو لمس کنی.

سراسر گنگ
با اینکه کلا تقلب نمیکردم اما راه های جالبی برای تقلب تو ذهنمه که شاید نوشتمشون اون موقع بیاید بخونید شاید مفید بود

عجب پستی شود.
چشم میام و می‌خونم.

قاسم صفایی نژاد
ممنون از شرکت در چالش.
به پست مربوطه لینک شدید.

تشکر می‌کنم از مهرتون.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان