از طرف دختری که ماگ استار باکسِ صورتی‌اش را بغل گرفته به تمامی دنیا (:

اگر همینک به ساعتی که روی میزت چیدی، به کتاب‌های داخل کتابخانه‌ت، به گلدانی که کنج پنجره‌ات نفس می‌کشد، شلوار جین گل‌آلودت و یا هر اشیایی که به هر جهت داخل محدوده‌ی اتاقت گنجانده شده است نگاه کنی، آیا با دیدن همگی‌اشان، تنها یک نوع انرژی و احساس در وجودت منعکس میشود؟

.

حوالی عصر بود و داشتم از کتابخانه برمی‌گشتم، سر راهم، از این  گالری‌های جینگول‌ برق‌برقی فروشی‌‌ها بود، من هم ساعت نیاز داشتم. از این ساعت‌های زنگدار که مد شده و همه در عکس‌های اینستگرامی سرشار از کتاب و ماگشان، یکی هم از این ساعت‌ها می‌گذارند، زین روی با دستانی قوز کرده از کتاب داخل شدم. یک مغازه در ابعاد ده در ده که خود فروشنده با جمع و خم کردن دست و پاهایش داخلش جا شده بود. این نوع مغازه‌هاهم که تا گلو با گلدان و شیشه رنگی و هزار نوع آت و آشغال پر شده‌اند و من همیشه وقتی درون این گالری‌ها می‌روم استرس می‌گیرم که پر چادرم به چیزی گیر نکند، دستم بی ‌هوا به جایی نخورد و خلاصه مدام ترس ویران کردن مغازه را دارم. به هر جهت سعی نمودم حضور مویی و اعصاب‌خورد کن فروشنده را ندید بگیرم. ساعت‌ها در شکل و طرح گسترده چیده شده بودند و نگاهشان کردم. سرشان دستی کشیدم و در ذهنم تصور کردم کدامشان روی میزم باشد خوشحال خواهم شد، ولی به دلیل تنوع بیش از حد، هیچ مدل ارتباطی با هیچ کدامشان نگرفتم. در حالی که از خجالت فرو در خود رفته شده بودم  و خواستم با گفتن زیرلب بخشیدی فرار کنم، فروشنده دست انداخت و یک ساعت بی‌روح و کسل‌کننده را از لای آن همه ساعت رنگی کشید بیرون و گفت این چی؟ ومن، من مسخره پیش خودم تصور کردم قشنگ‌ترینشان که پیدا نشد لااقل این زشت‌ترینشان است و من هم انگار دنبال چسباندن پسوند ترین هستم، گفتم آره خوبه همین رو بدید و اندوهگین به خونه برگشتم. گِرد، کرمی‌رنگ و کلی پژمرده. حالا این ساعت زنگش خوب کار می‌کند، شماره‌هایش درشت است و خوانا و کار راه بینداز. اما برایم فقط ساعت است. فقط ساعت و هیچ چیز فراتری ندارد و حس خاصی جز خب این یه ساعته برای فهم دقیق زمان، در من شکل نمی‌گیرد.

اوقاتی که کاراکترهای فیلم‌ها، با ماگ استارباکسی‌شان این طرف آن طرف می‌رفتند، ازش قهوه یا هر کوفتی می‌نوشیدند، و آن ماگ کله‌دار لعنتی را تکان تکان می‌دادند، من همش خودم را تصور می‌کردم که از این ماگ‌ها دارد و حین فیلم دیدن‌، کتاب خواندن، نطق کردن و غیره و ذلک آن را در قلاب دستانش گرفته. مسخره است اما داشتنش برایم تبدیل به یک رویا شده بود. این شد که برای پیدا کردنشان با حنانه انقلاب کردیم و پا از محدوده‌های رفته فراتر گذاشته و به انقلاب رفتیم. از این جهت که اطرافیانم تنها گزینه روی میزشان برای کادو دادن به من ماگ است، من ماگ و لیوان زیاد دارم. همشان قشنگ و کار راه بیندازند، اما برای من فقط ماگند، وسیله‌ای که قرار است برایت نوشیدنی حمل کند نه چیزی بیشتر. (که خب ممکن است پیش خودتان بگویید مگر باید چیز بیشتری باشد؟) به هر حال رویای من تنها داشتن ماگ استارباکسی بود با همان آرم رویش. برای تحقق این رویا انقلاب را بالا و پایین می‌کردیم و وقتی حنانه با یک ماگ خوشگل گل‌گلی در همان بدو گشتن دلش رفت، من همچنان دنبال خود استارباکس می‌گشتم چون حتم داشتم اگر من هم از آنها بگیرم برایم فقط ماگ است نه چیزی بیشتر. و بالاخره پیدایش کردم. یک ماگ استارباکس صورتی. تحقق رویاهای کوچک(:

لحظه‌ای که داخل مترو ماگ رو از جعبه در‌آوردم، یاد واکنش کلر در "من پیش از تو" افتادم وقتی ویل برایش جوراب شلواری زنبوری گرفته بود.   فقط جلوی دهنم رو گرفتم که واکنش کلارک رو برای عزیزان داخل مترو اجرا نکنم.( کلارک همیشه از بچگی آرزوی داشتن یک جوراب شلواری زنبوری در سر می‌پرورونده.) حالا تمام آن ماگ‌هایی که دارم و همشان کنج کابینت نشسته‌اند،  برایم فقط ماگند همین. اما این استبارباکس صورتی،  ماگ است اما در کنارش یک گشتن و پیدا کردن و شوق زده شدنِ لذت بخشی موج می خورد. یک حس و حالی فراتر از ماگ بودگی. که جایش نه داخل کابینت بلکه کنار تختم است. وقتی برش می‌دارم و لمسش می‌کنم، تمام این حس و حال را به خودم بازمی‌گرداند.

.

هر شی‌ای اگر با چیزی فراتر از خب لازمش دارم خریده شده باشد قطعا چیزی هم فراتر از خب لازمش داری بهت می‌بخشد و این اتفاق هیجان‌انگیزی است. نوعی تبادل انرژی یا عواطف یا چه می‌دانم هرچه. به هر کدامشان نگاه می‌کنی یک نوایی از دلشان بیرون می‌ریزد. شبیه آن تبلیغاتی که برای حمایت از تولید داخل ساخته شده بود و کیف‌ها نواهای خودشان را داشتند.

من از این وجودِ من بودنم به این توده‌ی جامد می‌دمم، سطحش را چند لِوِل بالاتر می‌برم. زنده میشود و نفس می‌کشد و کارش میشود انعکاس رنگی احساسات به محیط اطراف. یک چرخه‌ی آپ تو دیت کردن جماد، یا شاید هم صنعت تشخیص را در ابیاتِ هستی، لحاظ کردن باشد این کار.

در ادامه: معمولا برای اینطور اشیا اسم انتخاب می‌کنم چون اسم دارند. برای ایشون به استار باکس اکتفا کردم مگر اینگه بفهمم اسم دیگه‌ای داره.

 

خانم کوچیک ۴
رضا برزگری
شبا با استار باکس میخوابی؟ :)

مرا با استار باکس به خاک بسپارید /:

سیّد محمّد جعاوله
سلام

سلام.

نوا ...
اکبرمو به دنیا نمی‌دم منم. :دی
نوشِ جونت.

اصلا جرئتش رو داری به کسی جز اکبر فکر کنی؟

اکبر از خطه‌ی غیورمردانه آبجی /:

چوگویک ...
من به هر چی علاقه خاص داشتم خانواده لطف کردن از بین بردنش :)

ای وااااااای، تدابیر امنیتی رو بالا ببرید خب.

شاید دوست دارن تمام عشق و علاقه‌تون معطوف به خودشون باشه :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان