مارشِ عزایِ قِر آور/:

به محض درخشیدن صحنه به واسطه‌‌ی نورِ ساطع شده از پروژکتور، دکلمه‌اش را آغاز کرد. (بگویم به میدان نبرد قدم گذاشت، درست‌تر است.) آه خدایا آن هم یکی از شکرترین اشعارش را. عاشقانه‌ترین ابیات را مبارزانه و شمشیر بر دست به جنگی خونین می‌فرستاد. کلماتی که خودشان را برای قدم زدن زیر نور ماه آماده کرده بودند، حیران و سرگشته زیر توپ و تانک‌های دشمن، تکه تکه می‌شدند.

داشت می‌خواند، آن ‌هم غزلی را که خودش متولد کرده بود. چطور مادری فرزندش را نمی‌شناسد؟

تک واژها ،دانه دانه با سرعت نور از عصب بینایی به مغز ارسال شده و به تار صوتی می‌رسیدند، البته ایشان  (شاعری که غرق در دکلمه بود) با سرعت قارقاره زنگی تک واژها را از تارهای صوتی به لب‌های مبارک حمل می‌نمود. با لحن میدان رزمی‌ و وای خدایا مرا مرگ بده‌اش بالاخره روی هرچه بدخوان را کم کرد و شعر به پایان رسید. پیش تر من این شعر را عاشق بودم. اما نه بعد از آن لحظات درخشنده و درحالی که پیش خودم تکرار می‌کردم بارالهی کوسه‌ای بفرست و همین حالا ببلعش چرا که دارد به این غزل گند می‌زند.

در هر حال، به ستون درون‌مایه هم نمیشد تکیه کرد، صدای شمشیرها و نیزه‌ها مگر می‌گذاشت به معنی ابیات توجه کنم؟ تا می‌آمدم تمرکزم را روی کانون بیت بتابانم، نعره‌های حماسی و فریا‌های شورانگیزش، تمرکز و کانون وهرچه سر راهش بود را پودر می‌کرد.

.

در کلاس‌های نظم و نثرمان، اغلب، خود استاد خواندن از روی متن را عهده‌دار میشود، بماند که خودشان‌هم با همان الگوی ثابت و لحن حماسی کلاه خودی، این کار را می‌کنند. مهم نبود قالب شعر چیست، درون مایه چه می‌گوید و احساس واقعی هر کلمه چگونه است. تمامش را با یک الگوی ثابت و از پیش تعریف شده می‌خواندند و رد می‌شدند. از بچه‌ها یکی دو نفر داوطلبی می‌خواندند و بازهم همان الگو. همان الگوی وحشتناک تکراری کسالت آور، انگار این لحن خواندن، قرن‌هاست یک خط تکراری را سیر می‌کند و کسی هم نیست یک سنگ جلوی راهش پرتاب کند. از مسیر جدید و میانبر و سایرین هم خبری نیست. یک الگوی ثابت، تمام کلمات را تا آنجا که می‌توانی کشدار و محکم ادا کن. جملات سوالی است، باکی نیست، تو کشدار و محکم ادایشان کن. اینجا این کلمه خیلی لطیف و شکننده است، مهم نیست تو کشدار و محکم ادایش کن. این کلمه تعجب و شگفتی به دنبال دارد، مهم نیست تو ...

بله، برای تمام حالات، احساسات، معانی و هر چه که مربوط به آن کلمه است، ارزشی قایل نشو. در اینجا چیزی که اهمیت دارد، این است که همه‌اش را باصلابت و محکم ادا کنی و در یک راستا پیش بروی و در پایان هم بادی به غبغب تپل‌ات فرو کنی و به تشویق حضار، سری به تشکر و فخر تکان دهی.

.

نیما رئیسی شبی میهمان کتاب باز بود. حرف‌هایی که درمورد لحن ،این تکه‌ی ارزشمند فراموش شده زد، ساده بود. ساده‌ای که به یک پیچیده‌ی مسخره بدل شده. یعنی ما با یکی دوتا کار ساده، خیلی قشنگ‌تر و درست‌تر می‌خوانیم تا با یک خروار ادا و اطوارهای تابناک.

مغز تو، اگر معنای درست هر کلمه را دریابد، احساس درست در قلبت زاییده میشود، و تو آن کلمه را درست و با احساسی صادق ادا می‌کنی. اگر یک نفر با لحن درست شعری را بخواند، شنونده، معنای آن شعر را درک می‌کند و ذهنش با قر و فرهای خواننده آشفته نمی‌گردد. اما اگر مغز کلیشه‌زده اصلا به معنا نیندیشد، با احساسی دروغین و مصنوعی که قلب تولید کرده، لحن دروغین و مصنوعی‌ هم خواهد داشت. درنتیجه شنونده در این تکلفات ناراست، گم و گور خواهد شد.

ساده اما درست خواندن، این که تو همان انرژی و احساسی از کلمه گرفتی را به همان صورت به دیگران منتقل کنی. نه این که به تنِ کلمات، یک دست لباس ثابت بپوشانی. چگونه میشود به دست‌های ظریف و شکننده، گرزی سنگین داد و به پاهایی که جر برای خرامیدن آفریده نشده‌اند، پوتین پوشاند. ( معانی قاطی نشود، خانم هاهم می‌توانند بجنگند/:  )

شاید قشنگ‌تر این باشد که تن شعر حماسی، زره و کلاه خود کنیم، تن غزل‌های شکننده و رویایی، پیرهن چیت و آستین پفی بپوشانیم.

بشکنیم این الگوی ثابت و یک نواخت خواندن را. هرجا سوالی بود، واقعا سوال کنیم. هر جا شگفتی بود، به جدّ متعجب شویم و حیرت را در کلام بیاوریم. شاعر در جایی دچار غم است، خواننده نباید عروسی بگیرد و برقصد، نویسنده در جایی از متنش، دلش پر از ذوق شده، خواننده با پیراهن عزا آن جا را مزین نکند. این حلقه‌ی گمشده‌ی لحن را برگردانیم سر جایش.

.

پانویس: نگارنده با این حجم از حرف‌های درشت درشت در باب لحن، هنوز جرئت نکرده در کلاس بخواند.

پانویس بعدی: استاد درّی، تا به این جا تنها استادی بود که به مقوله‌ی لحنِ درست، توجه می‌کنند.

خانم کوچیک ۳
حسین
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

بَـــــــــــــــه

بـــــــــــــــه

سیّد محمّد جعاوله
سلام
مطلب جالبی بود
ممنونم.

سلام.

تشکر.

قاسم صفایی نژاد
ممنون از توضیحات خوبتون

ممنون که خوندید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان