بیب بیب بیب بیب بیب، چراغ قرمز مثل سیب !!!

کمی تکراری و طویل، اما من دوست دارمش. از آن‌هاییست که به‌شدت ذهنم را منسجم کرد و حالم را خوش.

.

نسبت خانواده به فامیل از حیث جمعیت، ده به صد است. شلوغی در پلوغی. من همیشه در شلوغی بوده‌ام. از خانوداده‌ی پرجمعیت و شلوغ گرفته تا فامیل پرجمعیت‌تر و مملو از آدم. من هیچ‌وقت نوه‌ی درخشان و ارشد محسوب نمیشدم، همیشه توجهات بین ده بیست نوه پخش میشد. هیچ‌وقت طعم فرزند محبوب و معرکه بودن را نچشیدم، محبت روی پنج بچه متمرکز بود. از وقتی یادم می‌آید جمع‌های بزرگ فامیلی بود، جو تعدادی انسان متمول و به غایت کسالت‌بار، و صحبت‌هایی در مورد مارک رژ لب و طلاق بهاره رهنما و زایمان دختر شوکتینا و از همین بحث‌های فامیلیِ معمول سپری میشد. من چطور آدمی بودم؟ من نه شیرین زبانی و خلاقانه در جمع می‌درخشیدم، نه اصلا حرفی برای گفتن داشتم. معمولا ساکت‌ترین نقطه‌ی جمع بودم و همیشه صامت کنجی می‌نشستم. شبیه دخترانی که در مراسم رقص یار ندارند و بهشان می گویند گل دیواری. من هم همین بودم، منتهاجمعش دیگر رقص و بزن بکوب نبود، یه تعدادی آدم دور هم نشسته بودند به اسم فامیل و منم گل نبودم، علف هرزی بودم که آن گوشه موشه‌ها برای خودش نفس‌های منظم می‌کشید که از شدت کسالت نمیرد. در خانواده هم همینطور. وقتی عروس‌ها و پسرها جمع می‌شوند و شوخی و بگو بخند و حرف‌هایی که غیبت نیست چون تو رویشان‌هم می‌زنند! شروع میشود، من باز همان علف هرز کنار دیوارم. همین‌ها شد و من آرام آرام از تمام جمع‌های دنیا متنفر شدم. همین‌ها بود و من اسم مهمانی خانه‌ی عزیز می‌آمد وحشت می‌کنم و استرس می‌گیرم. از ماه‌ها قبل عروسی و پایتختی کلی قصه و لاف برای مامان می‌آیم که محض رضای خدا قبول کند که من بتمرگم در خانه که اصلا نمی‌خواهم بهم خوش بگذرد و هوایی عوض کنم. که اگر این خوشی باشد و تغییر آب و هوا می‌خواهم میلیون‌ها سال نباشد اصلا.

من جمع گریز منزوی بی‌خاصیتی بودم که همیشه در اتاقش نشسته و در را به روی جهانیان بسته است.  اتاقم شد آن محیط امن و قلعه‌ای که تحت حکمرانی خودم بود و دیوارهایش هم برج و باروی آن قلعه.  من از جمع گریزی و تنهایی خودم به شدت راضیم، خرس تنبل درونم هم در این وضع کمال خرسندی و آرامش را دارد و به هیچ وجهی راضی به تغییر موضع نیست. اما حالا مدتی است که دارم به این فکر می‌کنم که شاید رفتارم درست نیست، شاید باید تلاش می‌کردم حرف‌های جمع که سررشته و علاقه‌ای بهشان ندارم، را گاهی به سمتی که می‌خواهم بکشانم و هم خودم از گل قالی بودن تغییر موضع دهم و هم حرف‌های دیگران را بشنوم. شاید ایراد از من بود، شاید اگر شب یلدا درِ قلعه را به سمت خانواده نمی‌بستم و نمی‌نشستم پای رمان نصفه خوانده شده و تلاش می‌کردم که من هم بخش مفیدی از جمع باشم بهتر بود. درواقع این‌ها حرف‌های دختر آرمانگرای درونم است که معتقده تو فاطمه سادات، برای اعتقادات هم که شده باید بشوی آن دختری که در جمع‌های فامیلی و خانوادگی فعال است و دیگران به شدت دوستش دارند و برای حرف‌هایش ارزش قائلند. تو باید بشوی کسی که حرف‌هایش اعتبار دارد، تو باید برای دیگران پناه و معتمد باشی، تو می‌بایست آن کسی باشی که اگر فلانی دچار شکست عشقی شد به تو حرف‌هایش را بزند، تو باید آن شانه‌ای باشی که اگر دخترخاله‌ات غصه‌اش گرفت، سرش را رویش بگذارد و بگرید. چرا؟ برای اعتقادات و آرمانت. برای اینکه بتوانی کمی در جهت جو ایجاد شده نسبت به اعتقادات بکاهی و تلطیفش کنی.  تو باید این کارها را بکنی و نه و دوست ندارم و فلان و بلان هم توی کارت نباشد.

من این روزها که جدالی سخت بین خرس و دختر آرمانی درونم شکل گرفته به یک نتیجه مطلوب رسیدم که نه تنها دختر آرمانگرا و دغدغه‌مدار قانع شود بلکه برای خرسی هم کمی راضی کننده باشد.

این نتیجه را با یک خاطره شروع می‌کنم: شش سالم بود و شب اول مدرسه اول ابتدایی، به صرف شیرین و شام در بله برون یکی از آشنایان شرکت داشتیم، آن روز تاره کوله‌پشتی صورتی مینی موسی خریده بودم و آن را هم با خوردم بردم. در بله برون از آن جایی که بچه خجالتی‌ای محسوب میشدم و از جمع‌های بازی کودکان وحشت داشتم ، کنار مادرم نشسته بودم و کوله صورتی مینی موسی را محکم در بغل گرفته و با مینی‌موسش حرف می‌زدم که حوصله‌ام سر نرود. همان موقع یک خانم جوانی از اقوامِ آشنایمان که بله برونش بود کنارم نشست و شروع کرد با حالت آهنگینی از کوله‌ام تعریف کرد و آن‌قدر برایم حرف زد و قصه گفت که یخ رگ‌هایم آب شد و کلی با او دوست شدم. برایم خیار پوست می‌گرفت و من خاطرم هست که حتی سر و ته خیار را با چاقو کند و خودش خورد و گفت که این عادتش است و من قاه قاه خندیده بودم. این ماجرا برای 16 سال پیش است و من به واضح ترین شیوه ممکن در ذهن دارم که چه اوقات لذت‌بخشی برایم ساخت.

این خاطره را گفتم تا برسم به نتیجه‌ای که گرفته‌ام. آن خانم تا ابد در قلب من نشسته است، من صد ساله هم بشوم یادش در من واضح و پررنگ باقی خواهد ماند. من به این نتیچه رسیده‌ام که نه دلم می‌خواهد نه توانش را دارم جایم را در مجمع فامیلی و خانوادگی باز کنم. اما در جمع‌های بچه‌ها که می‌توانم.

بچه ها، بچه‌ها مهم‌ترین‌های عالم هستی، لوح‌های تر و تازه و قلم نخورده، ذهن‌های بدون چهارچوب و نامتناهی و خلاق، من عاشقشون هستم. برایم ارزشمندترین و مهم‌ترین‌های فامیل و خانواده کوچولوهایش است. پس چرا که نه؟ من بشوم دوست و رفیق و پناه آن طفلان معصوم مفید‌تر است یا آن قد کشیده‌هایی که دور همه چیزشان را زنجیر کرده‌اند؟ با بچه‌ها بودن شد انتخابم. که اگر خودم را از جمع‌های فامیل و خانواده حذف کردم، لااقل در بین این فسقلی‌های دوست داشتنی حضور موثر داشته باشم. مثل آن می‌ماند که کسی معمولا ساکت باشد اما گاهی حرف های خیلی خوبی بگوید. امیدواردم که چنین شود.

در خانواده‌ی خودم چهار برادرزاده موجود است، یک عدد فسقلی هفت ماهه، یک پسر پنج ساله، یک دختر پنج ساله و یک دختر نه ساله. همیشه رویای آن را داشتم که یک عمه معرکه و خفنی برایشان باشم. کتاب خوانشان کنم، سعی کنم نگذارم خلاقیت و کودکانگی‌هایشان بمیرد و از این دست وظایفی که برای خودم با تولد تک تکشان تراشیده بودم و بماند که در این راستا غلط چندانی نکردم.

اما حالا دارم کم کم یاد می‌گیرم و تلاش می‌کنم، هر چند به وسعت قدم‌های مورچه‌ای. من همیشه کنارشان و مشغول گرگم به هوا و قایم موشک(باشک شایدهم) بازی کردن نیستم، به نفع خرس درونم. در عوض هر از گاهی به جمعشان آرام آرام می‌خزم. کتابی که برایشان گرفته‌ام را می‌گذارم وسط و آن‌ها هم به دلیل ذهن ذاتا کنجکاو گوشی‌های متعفن را زمین می‌گذارند و دور کتاب می‌نشینند و باهم داستان می‌خوانیم. گاهی نقاشی می‌کشیم. گاهی پانتومیم و بازی‌های دیگر می‌کنیم و آنقدر خوش می‌گذرد که حتی دلش را ندارم ترکشان کنم.

تلاش می کنم. سخت است، خیلی سخت است. اما من ناامید نمیشوم و ایضا از بودن در جمع‌های حوصله سر بر بزرگ‌ترها قطعا و هزاران بار بیشتر، بهتر است.

تلاش می‌کنم عمه‌ی معرکه نه اما به قدر نیم اپسیلون برایشان مفید و به درد بخور باشم، آن هم نشد به قدر یک ساعت باهم خوش بگذرانیم و بخندیم و چیز میز از هم یاد بگیریم.

راستی در همین راستا من به نتایح بی‌نظیری در مورد این وروجک‌ها رسیده‌ام که به صورت چکیده اینجا می‌نویسم که بماند برای بعدها، اگر حوصله‌اش را ندارید متن اصلی تمام شده است و خداحافظ شما.

+ باران شره می‌کرد، مهدیه سادات که نه سالش است به شدت عاشق باران است. با کسب اجازه از والده پوشیدیم و رفتیم حیاط، تاب بازی کردیم، چرخیدیم وکلی عاشقانگی خلق کردیم. من متوجه روح لطیف و پروان‌ه‌باران و به شدت شکننده‌ی او شدم. دختری که کلی شاعرانگی دارد.

++ برای فسقلی‌ها کتابی از نمایشگاه البرز گرفتم که در هر صفحه‌اش از هر حیوانی صد عدد به شکل و رنگ و اندازه مختلف دارد برای شمارش، می گذاریمش وسط فرش و همگی دورش می نشینیم، نوبتی سوال می‌پرسم و می‌گذارم آن‌ها هم از من بپرسند. مطهره فیل بزرگ صورتی کو، امیرعلی جوجو کوچولویی که روی یال شیر نشسته را پیدا کن و کل کتاب را هزاران بار زیر ور و می‌کنیم. در همین موقع متوجه امیرعلی شدم، نه تنها به سرعت سوال‌هایش را جواب می‌داد بلکه حتی وقتی مطهره داشت دنبال مورچه و جوجه و فلان جک جانور می‌گشت هم جواب را بدون درنگ می‌یافت و بی‌قرار میشد که خودش بگوید. به شدت باهوش و تیز است. امیدوارم در آینده از این ویژگی درست بهره ببرد.

+++ یکبارهم جمعشان کردم و باهم پانتومیم ببخشید ادا بازی کردیم. مطهره سادات درخشان آن جمع بود از بس ایده‌های معرکه‌ای را با آن ذهن کوچکش انتخاب می‌کرد و به قدری قشنگ اجرایشان می‌کرد که تا مدت‌ها شوکه بودم، یک ذهن خلاق و نترس و معرکه‌ای دارد این بچه که فقط نگرانم قدرش دانسته نشود و بعدها در روند مدرسه و تربیت اشتباه نابودش کنن. بر مبنای همین ویژگی نقاشی‌هایش بی‌نظیر است و اصلا نمی‌خورد کار یک بچه‌ی پنج ساله باشد. پر از شکل‌های متفاوت و رنگ‌های خوشگل. وقتی بهش بگویی نقاشی بکش نباید انتظار کمی چمن و گل و خورشید داشته باشی، از بس ذهن باز و اعتماد به نفس دارد که کشیدن همه چیز را امتحان کرده. معرکه است معرکه.

القصه این روزها مسئله‌ی حضور در جمع را حل کرده و با حال خوشی زیست می‌کنم. گاهی که کنار بچه‌ها می‌روم متوجه میشوم که قوه‌ی خلاقیت ذهنم هم پابه‌پای آن‌ها در حال رشد و نمو است و من با آن‌ها طفل داخلی‌ام را بیرون می‌کشم تا با بچه‌ها بازی کند و هوا بخورد که نمیرد.

خرس درونم خواب آرامی دارد و دختر آرمانی دنبال راهکار و سرگرمی‌جدید برای بچه‌‌هاست.

و تمام.

علی یارتون. 

خانم کوچیک ۲
علی زیرایی
ممنونم دنبال شدین

ممنونم بابت چی بود حالا؟ /:

نوا ...
تجربه‌هات رو از این به بعد بنویس تند و تند. خیلی مزه می‌دن. عاشقشون شدم. :))))

این رسیدن به نقطه‌ی امن و آسایش، این پذیرش خود و در عین حال مراقبت ازش، بی‌نظیرترینه. خداقوت. خداروشکر. :)

چشم.

.
معرکه، بی‌نظیر، دقیقا.
بغل‌های بسیار.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان