اَبرَکِ صورَتی (:

معلق و رها،بسان قاصدک.

۰ نظر

قبل‌ترها کوچیک کوچیک خوشحالی سرازیر می‌شد کنجِ خاک‌گرفته‌ی دلم و به قدری بالا میومد که به چشمانم می‌رسید،در نهایت تکه‌ ستاره‌ای بدل می‌گشت و برق میزد.
قبل‌ترها اگر کشوی شال‌ و روسری‌هایم‌ را خالی می‌کردم و از نو و با ترتیب رنگ‌بندیِ خاصی،می‌چیدمشان،حال دلم خوب می‌شد.وقتی به شالها و روسری‌هایی که با ترتیب وسواسگونه‌ای از پررنگ به کم‌رنگ چیده شده بودند نگاه می‌کردم ذوق بود که در دیواره‌های قلبم شکرک می‌زد.
قبل‌ترها اگر می‌نشستم و باحوصله پوشه‌های گلپر را مرتب می‌کردم و تصویر دلبرانه‌ای برای زمینه‌اش می‌یافتم،حس می‌کردم جهانِ فتح شده‌ای در دستانم می‌درخشد.
قبل‌ترها اگر کاری را که شروع کرده بودم به پایان می‌رساندم و نقطه‌اش را میگذاشتم،فوج فوج خوشحالی در دلم نشت می‌کرد و وجودم را سرشار می‌کرد.حس می‌کردم دوباره از نو متولد شدم.
قبل‌ترها نشاط ابدی‌ای در گوشه‌ی دلم جا خوش کرده بود،نشاطی که هیچ چیز سیاهش نمی‌کرد،کم‌رنگش نمی‌کرد،نابودش نمی‌کرد.
حالا کتابخانه‌ی جدیدم رسیده،کتاب‌هایم‌ را آن‌طور که همیشه دلم می‌خواست ولی مکانش نبود چیده‌ام،اتاق جارو و گردگیری شده،آینه برق می‌زند،گلپر با فایل‌های مرتب شده و تصویر زمینه‌ی خوشگلش پیش رویم است،پروژه‌ی زبانم‌ را تحویل داده‌ام اما نه حس خوشحالی چندانی در قلبم شکرک زده و نه احساس می‌کنم از نو متولد شده‌ام.
بیشتر حالِ دانه‌ای معلق در هوا را دارم که باد به هرکجا که میلش کشد،می‌بردش.حالا دیگر قبل‌ترها نیست،آن هاله‌ی امیدی که همیشه در برم ‌میگرفت نیست.حالا دیگر آن نشاط ابدی وجود نداری،کمرنگ شده.حالا حواسی در کار نیست،خشم و عصبانیت و خوشحالی و امید برایم بی‌معنا هستند.حالا دیگر هیچ چیز نیست.
کتاب می‌خوانم،فیلم‌ می‌بینم،دانشگاه می‌روم،معمولی و ساده به زندگی ادامه می‌دهم.شاید بهتر باشد کم‌تر به همه چیز فکر کنم،به این که چرا کتاب می‌خوانم،چرا فلان فیلم را می‌بینم،چرا به دانشگاه می‌روم و اصلا چرا همچین رشته‌ای انتخاب کرده‌ام.وقتی قرار نیست پا از نقطه‌ی امنم بیرون بگذارم و کاری کنم،بهتر است از فلسفه‌بازی‌های احمقانه‌ام دست بکشم تا نه خودم را آزار دهم نه اطرافیانم‌را.
گاهی فکر می‌کنم تمام وجودم ادا و اصول است و ننربازی.دارم ادای اندیشمند بودن را در میاورم،ادای فهیم و متفکر بودن‌را،ادای کتاب‌خوان‌هارا،ادای عمیق و باطن‌نگرهارا،ادای مؤمن بودن‌را در میاورم.گاهی حس می‌کنم تمام جونم ادا و اصول است و ننربازی.
بیشتر همان حس و حال آن دانه‌ی معلق را دارم.بی‌هیچ چیز و بی‌هیچ چیز.خالی‌ترین و رها‌ترین دانه‌ی هستی.شاید بسان قاصدکی که مکان و زمان خاصی ندارد.
شاید بهتر باشد مدتی دست‌نگه‌ دارم و همانطور خالی و معلق و رها به زیستن ادامه دهم تا ببینم این باد مرا کجا خواهد برد.این قاصدک عاقبت در دستان چه کسی خواهد نشست.
شاید تویی که این را بخوانی پیش خودت بگویی آدمی به امید زنده است و امید،هدف‌را پررنگ می‌کند و هدف،انگیزه آفرین است و انگیزه،تلاش و کوشش و حرکت در پی خواهد آورد و این تللاش و کوشش و حرکت،نشاط و سعادت و کمالت خواهد بخشید.
این چرخه را از برم.
اما چرخه‌هاهم نیاز به توقف و تجدید قوا دارند.
شاید الان زمان چرخش نیست،
لااقل نه این ساعت.

.

پ‌ن:"گلپر"نام لپ‌تاپم می‌باشد.

علی‌یارتون.

یه تک ستاره گوشه‌ی چشمونش لونه کرده ...

۱ نظر

نظرت راجع به کتاب‌های نادر ابراهیمی چیه؟

اول آتش بخونم یا یک عاشقانه؟

راستی نامیرا خوندی؟قشنگه؟بخونمش؟

این کتاب چطور؟اون یکی؟این؟

.

.

.

مسئله این جاست که من اصلا نمیتونم در قالب یکی دوتا کلمه در باب خوب یا بد بودن کتاب نظری بدم.نمیتونم به طرفم بکم این خوبه بخونش یا این بده سمتشم نرو.جدا از بحث سلیقه و عقیده که خیلی هم مهمه روی صحبتم با اینه که بابا اصلا کسی مثل نادر ابراهیمی در قالب یکی دوتا واژه جاگیر نمی‌شه.روی صحبتم با سبک و سیاق نویسنده‌هاست.

من معتقدم که می‌شه تمام داستان‌نویس‌های جهان‌ که حرفی برای گفتن داشتن و دارن و در سه دسته‌ی جدا طبقه بندی کرد.یه کوچولو افلاطون بازی و این حرف‌ها.


دسته‌ی اول:قصه‌ی خوب،روایت ضعیف

این طبقه شامل داستان نویس‌هایی میشه که حالا بنا به دلائل مختلفی مثل:تجارب شخصی،سفرهای زیاد یا ارتباط با آدم‌های مختلف و ...الخ قصه‌های خوب و نابی تو چنته دارن.اما بازهم علت‌های مختلفی از جمله کتاب کم خوندن،فیلم ندیدن و تنبلی خودشون منجر شده ذهن و اندیشه بازی نداشته باشن که اون‌هم منجر به قلم ضعیف،کم جون،بی‌حال و خشک و بی‌نمک شده.نویسنده به صورت مستقیم،خسته کننده و خیلی بی مزه‌ای دست به روایت اون قصه‌ی ناب و خوب می‌زنه و در نتیجه قصه‌ی ناب‌هم از بین می‌بره.به عبارتی زخمیش می‌کنه.درست مانند دانشجوهای عزیز دلی که برای پایان‌نامشون سوژه‌های عالی و بکری انتخاب می‌کنن اما نمیتوون یا نمی‌خوان که حق مطلب و ادا کنن در نتیجه موضوع خوب،زخمی می‌شه و به‌واقع گند می‌خوره بهش.

مثال:متاسفم اما قریب به نود درصد ادبیات دفاع مقدس ما تا الان توی این جایگاه قرار داره.شخص راوی قصه‌ی مقدسش‌رو خودش می‌نویسه اما تجربه‌ی نوشتن تا به حال نداشته.این می‌شه که داستان جذاب و گیراش خیلی مستقیم و شاید حتی خسته‌کننده روایت می‌شه.و خیلی از کتاب‌های دیگه.


دسته‌ی دوم:قصه‌‌ی ضعیف(معمولی)،روایت قوی

نویسنده‌های این دسته درست عکسِ دسته‌ی اول هستند.آدمایی که کتاب زیاد خوندن،فیلم زیاد دیدن،ذهن باز و قلم قدرت‌مندی دارند.بازی با کلمات و ساخت ترکیبات جدید و به طور کلی ادبیات بلدن.اما حالا به هر جهت قصه‌های جدید و خاص و بکری ندارن یا نمی‌خواستن داشته باشن.اما قصه‌های معمولی و به بهترین وجه روایت کردند.به قصه روحِ هنر و ادبیات دمیدن.داستان‌هاشون جون داره.کتابشون یه روایت مستقیم و رویی نیست.به طور کلی بلدن نویسندگی کنن.مثال داشتم.اما گمانم برای این دسته قید مثال زدن‌وبزنم.


دسته‌ی سوم:قصه‌ی عالی،روایت عالی

و اما دسته‌ی سوم.شاید بشه گفت که تعداد افرادی که توی این قسمت قرار می‌گیرن خیلی کمه.نویسنده‌هایی نه تها قصه‌های ناب و بکر و پر از خلاقیتی دارن بلکه اون‌هارو به بهترین و شیرین‌ترین و استادانه‌ترین ئوجه مکن روایت می‌کنن.آدمایی که به معنای حقیقی کلمه نویسنده هستند.با تمام جونشون حق این مقدسین ابزاررو به جا آوردن.تمام هستی و عشقشون‌رو گذاشتن پای این قلم.این قلم مقدس.آدمایی که خیلی خوندن خیلی دیدن خیلی شنیدن و خیلی تجربه کردن.انسان‌های اندیشمندی که تفکر کردن بلدن،اندیشه دارن،برنامه دارن و مهم‌تر از همه یه هدف برزگ و اصلی دارن.یه آرمان مشترک.کسایی که سرشون بالاست چون به اون آرمان اصلیه همون که نوک قله است چشم دوختن.آدماهایی که یه برق عجیبی همیشه گوشه‌ی چشمشون هست.یه تک ستاره گوشه‌ی چشمونشون لونه کرده.دیدنشون عمیقه،شنیدنشون عمیقه اصلا تمام روح و روانشون عمیقه.و اینکه این نویسنده‌ها عاشقن عاشق.

مشخصه که می‌خوام چه کسی‌رو مثال بزنم؟

نادر ابراهیمی همون دسته سومی‌ است،همون آدم اندیشمندی که همیشه یه برق عجیبی گوشه‌ چشمشه.همون عاشقی که بهترین ابزار برای نزدیک شدن به آرمانش‌رو توی قلم دیده و با تمام جونش از این ابزار بهره برده.همونی که همیشه سرش بالا بوده و خیره به قله.آره نادر همچین کسیه.از فعل ماضی استفاده نکردم چون بابتش دلیل داشتم.نمی‌تونم انسان‌های عاشقی که با تمام جون پای عشق و آرمان ایستادن و مرده تلقی کنم.

 نکته1:طاهره راست می‌گه،سطح همه چیز اومده پایین.ذهان‌ها تنبل شده،الان تو کتاب نادر بده دست ملت اکثرا پس می‌زننش.چون سطحش بالاست.چون فکر پشتشه.چون نیاز به خواندن در عین حال اندیشیدن داره.حق با توست طاهره باید این سطح و پله پله آورد بالا.باید هنرمند اگه آرمان داره اگه عاشقه قید خیلی چیزهارو بزنه و سرخم کنه و از نردبامش بیاد پایین و هم‌سطح مردمش بایسته.ولی یه پاشم بگذاره روی پله‌ی بالایی تا بتونه ببرتشون بالا.دوشاش هم.پا به پای هم.

نکته2:من چیزی از دغدغه و هدف داشتن نگفتم چون تمام افرادی که توی هر سه دسته قرار می‌گیرن دغدغه هایی داشتن به هرجهت.درجه و سطح اهداف و دغدغه‌ها مسئله است.

ممکنه بعدها این متن و ویرایش کنم.شاید نیاز داشته باشه تکمیل‌تر بشه.شایدم نه همینی که هست خوبه.




شما اگه بودید برای اولین پست از اولین وبلاگتون چه عنوانی انتخاب می‌کردید؟

۰ نظر
آغاز کردن همیشه برای من سخت بوده.
از اولین‌ها ترس داشتم.
اولین قدم‌ها،
اولین سلام‌ها،
اولین لبخند‌ها،
اولین‌ها خیلی ترسناکن چون تا به حال تجربه نشدن و تو نبریدیشون تا ببینی قرمز و شیرین هستن یا سفید و بی‌مزه.
آغاز کردن برام سخته و اولین‌ها می‌ترسونتم.
پس آغاز کردنِ اولین‌ها،سختِ ترسناک محسوب می‌شن.
اما لذت‌بخشن.
باز کردن گلوگیر برای من تجربه‌ی سختِ ترسناکی بود.چون اولین بارمه،چون آغازه.
به هر روی من این سد سخت و ترسناک‌و شکستم.
برای این وبلاگِ تازه نفس،هدف خاص و مشخصی،سبک و بیان خاص و مشخصی و لحن و موضوع خاص و مشخصی انتخاب نکردم.
بنا ندارم خودم و محدود کنم،
خودم و سانسور کنم.
شاید یه غایت اصلی و یه چهارچوب کلی اصول وبلاگ نویسیم بشه.
من و گلوگیر قرار گذاشتیم باهم بزرگ بشیم،یاد بگیریم،تجربه کنیم،تفکر کنیم،بخندیم،گریه کنیم و ...الخ.پس من ‌نمی‌تونم از همین بدو ولادت یه دست لباس برای تمام عمرش بدوزم لباس نوزادی خاص نوزادیه نَه سه سالگی نَه ده سالگی.چه بسا لباس راحتی و مهمونیش‌هم باهم فرق داشته باشه که داره.پس این جا ممکن است با تفاوتی از لحن‌ها و قالب‌های نوشتار برخورد کنید.چرا که محدود شدن همیشه من و به وحشت می‌ندازد.
بنا دارم این جا بر تن اندیشه‌های یک خوابگرد که خواب هستی می‌بیند لباسی از جنس کلمات بپوشانم.
بسم الله گوبان آغاز می‌کنبم.
یا علی.

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان