ابرک ابرک (4)

-خب خب خب تبریک صدر جدولیم ((((((((((((((((((((:


-فصلِ شکوهمندِ امتحانات آغاز شد، امتحانِ اول مثنوی، حول و حوش هزاربیت، که تازه مثل گیج‌ها دویست بیتم اضافه بر سازمان زدم بر بدن. درسته بچه شب امتحانی هستم و کاملا کاملا دقیقه نودی، اما خب سعی‌ام بر اینه که شب امتحان با جان و دل بخونمشون. نمیدونم نمره‌ام چند بشه شاید حتی خیلی خوبم نشم ولی چهار صفحه نشستم شعرها رو شعرو شاعری ترجمه و معنا کردم /: پاسخ مدنظر استاد، یه جواب تلفیقیه. یعنی مسائل عرفانی و درون‌مایه‌ای رو با معانی ظاهری شعر، شرح و بسط بدیم و کمی روضه بخونیم و از این حرف‌ها.


-داخل اتوبوس دوست دوران دبیرستانم رو دیدم. بچه خرخون و منضبط و سوگولی معلم‌ها، حرف زدیم و زدیم و زدیم تا این‌که گفت بیا تابستون همراه هم بریم باشگاه و تو ورزش مورد نظر خودت و برو منم ورزش خودم و اما همراه هم باشیم. خواستم طبق روال تنبلانگی و کنج عزلت نشینیم، بهانه بسازم تا خودم تنهایی برم اما خوابوندم دهن نفس و قبول کردم و حتی باهاش تا باشگاه مذکور جهت تحقیق نیز رفتم. باشگاه بسته بود و ادامه مبارزه با نفس موند فردا صبح /: مشکل از اون نیست به هیچ وجه، من بیش از اندازه مردم گریز و انزواطلبم. آدرس این‌جاروهم نداره (:


-و بازهم داخل اتوبوس، خانم مانتویی‌ای از چادرم خوششش اومده بود و داشت از مدل و جنسش سوال می‌پرسید، بعد از این‌که بهش آدرس دادم که بره از منبعش بگیره کلی درباره این‌که چه قدر سختشه چادر ساده سرکنه حرف زد برام. گفت حتما میره از این مدل بگیره و من خیلی خوشنود و شوق‌زده بودم بابت این مهم. می‌دونید یه بارهم سر کلاس آیین زندگی خانمی بهم گفت تو چه راحتی با چادر، چرا و چگونه که خب براش توضیح دادم وقتی مدت زیادی همه جا وهمه جا بشه همراهت دیگه اگه باهاش راحت نباشی باید متعجب شد و خب من خیلی خوشحالی میکنم وقتی دیگران از مدل چادرسرکردنم می‌پرسن و احساس رضایت و تعجب می‌کنن که با چادرهم راحت و خوب و اوکی برخورد می‌کنم. این الان تعریف از خوده؟ تکبر پنهانی چیزی نباشه خدایی ناکرده/: مامان اشاره کردن تعریف از خود نیست جوجه!


- صفحه‌کلید "گلپر" انگلیسیه. منم همون بدوِ ولادت براش از این برچسب رنگی‌ها گرفتم. اما چسب همشون خراب خروب شده و داره دونه دونه کنده میشه. همین الان حرف "ز"بازیش گرفته هی میفته من با همون تتمه چسبش می‌چسبونمش، باز دوباره میفته و الخ. و الان غصه‌ام گرفته که چه کنم با صفحه کلید خارجکی و برچسب‌های رو به زوال )))):


-زهرا گفت چرا پست نمیذاری منم به این نتیجه رسیدم که این موتور دیزلی و درب و داغان مغز من یک هو روشن میشه و ممکنه شش یا هفت پست حتی پشت هم بنویسم. اما ممکنه روشن شدنش یک روز، یک هفته یا حتی یک ماه طول بکشه که این ضعف بزرگیه. توصیه‌ای دارید برای روشن شدن مفز؟


-الان دارم درکمال خاموشی مغزم می‌نویسم. پستم و دوست ندارم و وقتی دوسش نداشته باشم احتمال این‌که حذفش کنم زیاده ولی خب چون دلم نمیاد طفلانم رو به قتل برسونم، بابت انتشارش حرص می‌خورم که خب ممکمه بپرسید پس دیگه چرا آپش می‌کنی که باید بگم چون مریضم!


- وقتی مغز روشن و سرحال باشه،از کوچک‌ترین و جزئی‌ترین اتفاقات زندگی میتونه رمان به چاپ برسونه، مثلا امروز فلانی در کیفش رو باز کرد و یه آدامس نعنایی چپوند گوشه لپش که خب اتفاق ساده‌ایه اما نه برای یه ذهن فعال و پر جنب و جوش(که من ندارمش). خلاصه این ذهن میتونه از راه رفتن مورچه لبه گلدون، خمیازه کشیدن بابا، دکمه دوختن مامان، جیغ برادرزاده بابت خودچنگ‌زنی (الهی قبونش برم) و امثالهم ایده‌های ناب بگیره. همچنان منتظر ایده برای روشن کردن ذهن هستم.


با مغزی همچنان خاموش.

علی یارتون (:



خانم کوچیک ۷

اضافه‌کاریِ طبیعت

یک سیم ظریف و نقره‌ای من را به ابرها وصل کرده، خاصه وقتی باران می‌زند، ابرها همه‌ جای آسمان می‌نشینند، می‌شنوم شکوه گلایه‌ها را از دلگیری و کسالت روزهای ابری،
اصلا همین شد که فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرها وصل شده‌ام،
روزهای ابری، همان زمانی که رنگِ شهر یکی دو درجه تیره‌تر شده و به تَبَعِ آن دل‌ها گرفته و به تَبَعِ آن کسلات آمده،
رنگ درونی من، یکی دو درجه که نه، چهل، چهل و هفت درجه روشن‌تر میشود.
غم و غصه‌رو بی‌خیال میشوم، غم نخور دنیا دو روزه میشوم، بخند تا دنیا بهت بخنده میشوم، گذشته گذشته است میشوم، حتی بی‌خبری خوش‌خبری و سایر این شر و ورهای خوش‌بگذرانی میشوم.
باران به لطایف‌الحیلی مرا از یک کوه زمخت و خشن و تنبل به یک بچه رودخانه‌‌ای تر و تازه و سرحال بدل می‌کند.
بوی باران را که قُرت قُرت قورت دادم زیر لایه‌های فوقانی‌ام، عروسی و حنابندان و پایتختی و سیسمونی‌آور (چمدانم اسم این مراسم چیست) هم‌زمان برگزار میشود. طوری که می‌خواهم بروم باهمه روبوسی کنم حتی با صورت چروک عمه‌ی پیر بابا و داخل دهانشان آبنبات بچپانم.

اصلا همین دیروز بود داشتم به امتحانات پیشِ‌رو و یکی دو بدبختی
 دیگر و یک اتفاق خیلی خیلی مهم و استرس‌آور فکر می‌کردم و کتاب پیش رویم گریه‌اش گرفته بود، گااااااااااامپ کارامپپپپپپپپ صدای رعد‌ آمد و نور برقش فلش زد و من به صدم ثانیه‌ای غصه‌هایم پَر، گله‌و‌شکوه‌هایم پَر، دلهره‌هایم‌هم پَر، خلاصه با این پَر پَرهایِ آنی فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرک‌ها متصلم.
حکما اسم این‌جا راهم به همین مناسبت، ابرک گذاشتم.
دخترک ابرکی یا ابرک صورتی توصیف صادقانه‌‌ایست
من دلم نمی‌گیرد با ابرهای خاکستری، من غم عالم نمی‌نشیند کنج دلم با باران، من دچار رعب و افسردگی نمیشودم با شنیدن صدای رعد‌و‌برق.
.
همین الان که دارم تایپ می‌کنم، الان که ویرگول را زدم، یک رعد مهیب و گنده، غرید و من در دلم قربان‌صدقه‌ی ابرها رفتم و هیجان‌زده شدم.
همین الان که نقطه را زدم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند خلاصه.
اضافه‌کاری طبیعت را شاهد هستیم این روزها.
الهی که همیشه در اضافه‌کاری‌های بابرکت بچرخند.
حتی برای منِ قدرناشناس.
.
علی یارتون (:

خانم کوچیک ۱

رویایِ بنفشِ کم‌رنگِ روبه صورتیِ مایل به صدفی (:

پیاز‌ها را نگینی نگینی می‌کنم، مدام با پشت دست گلوله‌های اشک را پاک می‌کنم، چشمم تا ستون فقراتش می‌سوزد. بخار آشم روی کاشی‌های صدفی بالای گاز نشسته و این یعنی زندگی جریان دارد.
یک چشمم به نگینی‌هاست که یک‌دست بمانند و یکیش‌هم به ساعت. عقربه بزرگه روی شش برود، پیدایت میشود. لبخند می‌نشیند کنج صورتم. چشمم به نگینی‌هاست که یکدست بمانند.
عقربه بزرگه روی شش است، مسخره نفس در سینه نگه داشته‌ام، مسخره دست‌هایم روی هوا بی‌حرکت مانده است. صدای موتورت تیکِ ساعت برنارد میشود و من دوباره به حرکت می‌افتم. نفس را ول میدهم. دست هارا حرکت.
زنگ بلبلیمان می‌نوازد، مثل همیشه، دوتا پشت هم و یکی‌هم آرام، این یعنی منم خانم فقط من..
دوان دوان گرد پیاز و آش و دود را آبپاشی می‌کنم، دوان دوان چادر روی پشتی را بر میدارم، لبخندم می‌چکد روی گل‌های قالی لاکی‌امان.
دوان دوان خودم را به در میرسانم، تا از حیاط در را باز کنم، تو دوست‌تر داری. لبخندم می‌چکد توی حوض آبی و ماهی گلی‌امان شالاپ شلوپ می‌کند. صدای خرخر موتور از پشت در پیداست، لبخند موزیانه میزنم، میروم پشت در چادرم را صاف و صوف می‌کنم، بعد طوری که پیدا نشوم در را باز می‌کنم تا به خیالم از پشت غافل‌گیرت کنم، نیم‌رخت به رویت میرسد و از چال گونه‌‌ی زیر ریش‌هایت لبخندت را بو می‌کنم.
می‌خندی و می‌گویی صبر کن در را ببندم بعد هر شیطنتی می‌خواهی بکن دخترک، اولش لجم می‌گیرد اما بعد دست می‌اندازم روی دستت تا باهم موتور را داخل بیاوریم.
به سرعت سلام می‌دهیم،
بازهم می‌گذاری اول سین سلام من پیدا شود تا هفتاد حسنه برایم بنویسند فرشته‌ها.
یادم می‌افتد ، هرکسی زودتر سلام کرد.
یادم می‌افتد، هرکسی زودتر محبت کرد.
یادم می‌افتد هرکسی زودتر لبخند پاچاند در صورت دیگری.
هماهنگ و شانه‌به‌شانه در حیاط می‌رویم سمت در ورودی‌ در چوبی‌امان با شیشه‌های رنگی‌اش که بوی قدیم از سر و شکلش بلند میشود و روزها که نور آفتاب را رنگی‌ رنگی ریخت روی پادری و گلدان‌ها من عشق می‌کنم.
دست می‌گذاری پشتم تا من اول وارد شوم، بر‌میگردم و نگاهم را می‌دوزم  به آن دوتا قهوه‌ای سوخته و یاد رمان‌های چهارده‌سالگی می‌افتم که رنگ چشم‌ها یا طوسی بود یا از این رنگ‌‌های متالیک که با هر پیرهنی ست میشد!!! اما من این قهوه‌ای سوخته‌را عاشق‌ترم.
.
.
.
دست و رو شسته‌، حوله روی یک شانه افتاده، همراه با ریش‌ و ابروی تر وارد آشپزخانه میشوی، وارد حجم جاری زندگی میشوی،
دور آشپزخانه می‌چرخی، مثل همیشه،
تک‌تک ارکان آشپزخانه را نگاه می‌کنی، مثل همیشه
روی گندمی‌ها دست می‌کشی و از رشدشان می‌پرسی، بازهم مثل همیشه.
مثل همیشه روی میز گرد وسط آشپزخانه، رو‌به‌روی من می‌نشینی، از تمام چیزهای ممکن و لاممکن حرف می‌زنی و من این بار یک‌چشمم به نگینی‌هاست و یک چشمم به ترک‌های لبانت.
یک چشم سومی‌هم وام می‌گیرم برای قهوه‌ای چشمانت.
مثل همیشه، مثل همیشه نیست،
این مثل همیشه‌ها جدای از همه چیز است، این مثل همیشه‌ها فقط پوسته‌ی همیشه تنشان است، به عادت و تکرار مالیده نمی‌شوند.
من چشمانم به ترک لب‌هایت است و حالا بازهم نگاهم به ساعت است که پس کی اذان می‌زند.
یادم بنداز پیراهن مشکی‌ات را برای شب، اتو کنم.

.

.

.

ما در حیاطمان باغچه‌ای داریم کوچک. ما در باغچه‌امان ریحان و مرزه می‌کاریم، اطرافش کمی تربچه و گندم.
گندم برکت دارد، تو می‌گویی همیشه گندم بکاریم و آخر سر بدهیم کفترها تا برایمان دعا کنن.
یاد قصه‌ها می‌افتم کنار حوض شمعدانی می‌گذارند، اما ما شمعدانی نداریم، هرچه شمعدانی گذاشتم خشک شد و نفهمیدم دستم برکت ندارد یا چه، به هر حال نشد. در عوض یک مش مریم داریم رو‌به‌روی خانه‌امان، یک تاب داریم داخل خانه‌امان، تاب را تو برایم بستی،  کنار خانه یک بیدهم داریم، به قول مش مریم این بید تا وقتی عاشقی در کوچه باشد، سبز می‌ماند. شیشه‌ی عمرش است. بعدی نگاهی می‌کند و می‌گوید مراقب شیشه‌ی عمرش باشید و من حیا را می‌بلعم و چشم بلندی می‌دهم.

.

.

.

خانم کوچیک ۶

پاور بانک بسازیم (:

صفحه ُورد رو باز کردم یک عالمه ناله نوشتم غر زدم، گله‌گی کردم، حسابی روضه خواندم.

سیاهِ سیاه، چرکِ چرک.

بعدتر نگاهم افتاد به پیکسل شهید حسین علم‌الهدی، خجالتم آمد از آن سیاه‌ها و چرکولی‌جاتی که نوشتم.

پیش خودم گفتم خب که چی؟ که چه بشه مثلا این‌جا هی ناله بزنی که آه ای ابرهای سیاه کنار روید نور بتابد دارم خفه می‌شوم الان است که بمیرم! جدا که چه بشود؟ که حال بد را پاس بدهم به چندنفر دیگر و خوشحالی کنم؟ در نتیجه‌ی این مراوده‌ی درونی، کاتشون کردم چرکارو /:

مخالف ناله نویسی نیستم و ناله‌های دوستان رو هم تا جایی که بشه می‌خونم. اما به عنوان یه بلاگری که تازه تازه داره کف سرد و سفت بیان تاتی تاتی میکنه ، تازه تازه وبلاگ صورتیش رو پی می‌ریزه، دلم نیومد انقدر زود این‌جارو مزین به ابرهای خاکستری کنم و دورهم اشک بریزیم.

اصلانم مهم نیست مجدد ارمیا خوندم و کسانی که ارمیا خوندن می‌فهمن من الان چه حالم.

در عوض حال خوشی که داغ داغ است و الان از تنور قلب عزیزی قل قل کرده و ریخته کف دلم را برایتان بگویم. کتابی که برایش گرفته بودم را تازه تمام کرده بود. با چشمان گریان و لبخندش تشکر میکرد و من از بابت اشک‌ها عذرخواهی. خیلی دوستش داشت گویا. البته که من کاری به قلم و سبک و ادبیات این کتاب ندارم و ورای این‌ها بهتون پیشنهادش می‌کنم.*

کتاب، زندگی شهید مدافع حرم شهید سیاهکالی به روایت همسرش بود نمی‌دانم مستند ملازمان حرم میدید یا نه؟ اگر آره که "یادت باشد" را خاطرتان است. اگر که نه این قسمتش را ببینید و عشق کنید و البته معذورم چون به حتم گریه هم خواهید کرد.

این عزیز بابت کتاب و سبک زندگی شهیدان و همسرانشان می‌گفت و من این بار در عوض سخنرانی کردن فقط گوش دادم و متوجه شدم حرف‌های جالبش شروع یک ایده برایم شده.

من با کلیات اعتقاداتم به قاعده آشنا هستم، چهارچوب اصلی رو مدت‌هاست ساختم ولی اعمالم داخل این چهارچوب جاگیر نمیشن. هرچه قدرهم خودم را به در دیوار میزدم، متوجه میشدم اعمالم سمت و سوی دیگری می‌گیرد. و من پیشرفتی نمی‌دیدم. الان به سبک زندگی شهیدان توجه کردم، متوجه شدم کلیات اعتقاداتم سر جایشان خوشگل و مرتب چیده شده‌اند و طبقه طبقه به مرور شکل می‌گیرند اما سیم اتصال کل به جزئم قطع است و جای جزئیات خالیست. برای همین است هرچه آقا پناهیان گوش میدهم هرچه هرچه فلان مراسم بروم هرچه فلان کنم بازهم در موقع عمل پایم بدجوری لنگ میزند. خب سیم اتصال قطع است.

تصمیم گرفتم به سبک زندگی شهدا خیلی خیلی دقت کنم و ریز اعمالشان را زیر ذربین بذارم. اگر کتاب زندگی‌نامه میخوانم به جزیاتت رفتاری آن‌ها ریز شوم، منظورم از جزییات، جزیات است ریز ریز ریز. این شبیه‌سازی‌ها لازم است خیلی هم لازم است. اگر زندگی چمران و امام موسی صدر را آنالیز کنم و سبکشان را شبیه سازی کنم، تقلید کلاغی نیست، به والله نیست. ریاهم نیست. تظاهرهم نیست. البته یه زمانی تظاهر است‌ها ولی اگر درونی شبیه‌سازی شود نیست. خب من به این شکل سبک زندگی های مختلف انقلابی را تجربه میکنم دانه دانه یادمیگیرم و خیلی اتفاقات قشنگ دیگر.

تصمیم اصلی این حرف‌ها نبودها این‌هارا که همه بلدیم مثل شعارهای دیگر. تصمیم این بود که این جزییات زندگی‌ها را یک جا منظم و مرتب بنویسم، اسمش راهم بذارم دفترچه‌ی مثال‌های یک زندگی انقلابی ایده‌آل. این مثال‌ها که از زندگی‌های واقعی منشع گرفته، میشود یک پاور بانک برایم. تا وقت‌های که شارژم ته کشید خودم رامتصل کنم به این پاور بانک. چون این‌ها از دل واقعیت برآمده، خیال و رویا و افسانه نیست و همین رئال بودنشان میشود قوت پاوربانکم.

از این پاوربانک‌های واقعی بسازیم برای خودمان و وقت و بی‌وقت شارژ کنیم خود را ((((:

.

* کتاب یادت باشد- روایت همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی

خانم کوچیک ۶

یارا تو هم هوایِ ما دارا *

"ناگهان ارمیا درحالی که نیم تنهِ‌ی بالایش، محیط دایره‌ای را می‌پیمود شروع کرد:

یامهدی، عجل علی ظهورک. بیا. ظهور کن. زودتر بیا. نه نیا. کجا می‌آیی؟ کسی منتظر ظهورت هست؟ اگر یک قوطی کنسرو کم‌تر به ما بدهند ظهور تورا که هیچ خدا را هم فراموش می‌کنیم. چه کسی منتظر ظهورت است؟ کی؟ چرا بیخودی داد می زنیم؟

همه انقدر بلند ضجه می‌زدند که هیچ کس صدای مداح را نشنید که آرام گفت شما که خودتان مداح داشتید ما را برای چی آوردید توی این خاک و خل؟

ارمیا ادامه داد آقا کجا می‌آیی؟ می‌آیی مصطفی را از قبر بیرون بیاوری؟ نه نیا او از من خسته شده بود، نیا اگر آدم بودیم ما می‌آمدیم پیش تو اگر ادم بودیم الان پهلوی مصطفی بودیم آقا نیا بیایی گردنم را میزنی ولی بیا زجرش کمتر است این جوری دارم زجر کش میشوم.

.

.

حرف‌های جبهه را برای هیچ کس نمیشد تکرار کرد، چه کسی می‌فهمید سربند یا زهرا یعنی چه؟ چه کسی می‌فهمید نوجوان چهارده ساله‌ای که پشت لباسش می‌نویسد می‌رویم تا انتقام سیلی مادرمان را بگیریم چه می‌خواهد بگویید؟ مادری که اهل هزار و چهارصد سال پیش بود و فرزند چهارده ساله‌اش امروز برای انتقام به پا خواسته است.این حرف هارا هیچ کس نمی‌فهمد حتی اگر سال‌ها مداح بوده باشد.

.

.

مداح از جا بلند شد و از حسینیه بیرون آمد.

.

.

مداح برای اولین بار برای خودش روضه می‌خواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه می‌کرد، حالا دو صدا، سکوت شب را بر هم میزد گریه مداح و گریه حسینیه.

.

.

و ارمیا همچنان می‌گفت:

آقا بیا گردنمان را بزن."**

.

.

.

.

.

خانم کوچیک ادامه مطلب ۴

من که حیران تو حیران توام*

((سرت کلاه رفته و حقیقت بر تو اشتباه شده، حق و باطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی‌توان شناخت، این صحیح نیست که تو اول شخصیت‌هایی را مقیاس قرار دهی و بعد حق و باطل را با این مقیاس‌ها بسنجی، فلان چیز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چیز باطل است، چون فلان و فلان با آن مخالفند، نه، اشخاص نبایند مقیاس حق و باطل قرار گیرند، این حق و باطل است که باید مقیاس اشخاص و شخصیت‌ آنان باشند.))**

این کتاب‌رو سال پیش خواندم، ولی، انصافا که بار دوم اصلِ خواندن است! بار دوم، بلعیده می‌شود، حل می‌شود در وجود. دوباره بخوانیمش در این ایام.

التماس دعا

علی یارتون (:


*من که حیران تو حیران توام می دانم     

 نه فقط من که در این دایره سرگردانم

سید حمیدرضا برقعی

**جاذبه و دافعه‌ی علی علیه‌السلام-استاد شهید مرتضی مطهری


خانم کوچیک ۴

آقا سید محمدطاها، جوین این حسینی فَمیلی

برای بار چهارم نوه‌دار شدیم، برای بار چهارم عمه شدم، برای بار چهارم از نزدیک نوزادِ چند ساعته دیدم، برای بار چهارم از بغل گرفتن نوزاد امتناع کردم.
برای بار چهارم به یک انسان تر و تازه نگاه کردم.
همه‌اش مگر چند ساعت میشد که رهاییده بودنش به این دیار؟
سید محمدطاها قدوم کوچولویش را بر این دنیا گذاشت.
.
بعد از خیلی آمدن‌ها و رفتن‌ها و عکس گرفتن‌ها و چلاندن‌های آن حجم کوچک و نازک، اتاق خالی شد و رفتم کنار تخت کوچکش نشستم.
گونه‌اش را نوازیدم، به موهای سیاه و چسبیده‌اش دست کشیدم، انگشت کوچیه‌ام را لای دستان بسته‌اش جای دادم و به پاهایش نگاه کردم و تصدقش رفتم.
گل‌انداخته و نرم و نازک لای پتوی خال مخالی سفیدش پیچیده شده  و تمام مدت خواب بود.
یک انسان تر و تازه و چند ساعته، عجیب است
بوی بچه، عجیب است
نفسش، عجیب است
نگاهش، عجیب است.
همه چیزش عجیب و پر از شکوه است
و من بغضانه نگاهش می‌کردم این حجم نرم و نازک و لطیف را.
.

خانم کوچیک ۹

مردِ رویاها با یک عدد عینکِ بزرگ و گرد!

این کتاب نه آن قلم اساطیری، نه آن فضای رویایی و نه هیچ چیز بکر و نابی اگر داشته باشد به دامم نینداخت،
که کار، کار صاحب ماجراست.
که صابحش است با دام بی‌ سر و صدایش..
که گویی نشسته، دست زیر چانه قرار داده و با لبخند مرموزی منتظر است
که تو برسی، بازش کنی وآرام آرام پایت را روی تور بگذاری
دانه دانه،
بند بند،
جلو بروی،
گام گام جلو ببردت،
 و
.
.
.
 دیگر تمام شد. تبریک می‌گویم تو صید شدی.
.
آقاجان من هی می‌گویم این کتاب جدأ ورای سادگی، یک شکرپنیر درست و حسابی کنار فنجانِ چای داغی بود برایم. روی چای، گل‌های محمدی و دارچین هم بود.
عطر شکر پنیر و چای داغ و گل محمدی و دارچین را خودت یک‌جا تصور کن 
تصور کردی؟
حالا به خواصشون‌هم فکر کن.
.
من این فیلم‌نامه رو که بخشی از زندگی شهید چمران به قلم آسد مهدی شجاعی بود رو خیلی دوست داشتم. و دقیقا به دو صورت بالا برای همه توصیفش کردم.

.

مردِ رویاها؛

سید مهدی شجاعی؛

انتشارات نیستان.
.

علی یارتون.

خانم کوچیک ۴

بی‌بی‌‌دی بابی‌دی بوووووووم

درحالی که بغل دستم یه کوه لباس شسته شده تلنبار بود، این‌ور دستم‌، بالای سرم و روی میز، انبوهی از کتاب، مجله، کاغذ و جزوه پخش و پلا شده و جیغ ویغ می‌‌کردن، گلپرم* نیاز به تعویض ویندوز داشت، یک عالمه پوشه‌ی نامرتب و کله‌پا توی گوشیم ریخت و پاش شده بود، ضمن این‌که اندیشیدن به یک عالمه فیلم ندیده،، یک عالمه کتاب نخونده، یک عالمه کارهای نکرده داشت مغزم رو می‌جوید، برنامه‌های تابستون، کلاس رانندگی(با این همه مقاومتم بالاخره شمشیر رو غلاف کردم)، باشگاه، قرآن، مجدد زبان انگلیسی، بافندگی و طراحی و الخ توی مغزم سالسا می‌رقصیدن، منم یه گوشه افتاده بودم میون همه‌ی اینا و پوکر فیس زیست می‌کردم،
چرا؟ چون طبق روال عادت، یک ماه مونده به امتحانات، کل جهان رو برای خودم تبدیل می‌کردم به سیاه چاله و دور و برم‌هم نیزه می‌چیدم.

البته که همیشه صداهایی که از ته مهای مغزم ناله میزد که بابا جون قربون شکل ماهت، پاشو یه حرکتی بزنی، خجالتی بکش، لباس‌هاتو جمع و جور کن. که البته من داد میزدم بعد از امتحانا،

دوباره برمی‌گشت و می‌گفت پاشو کتاب‌ها و جزوه‌هاتو منظم کن، من اون ابرهارو فوری کنار می‌زدم و ناله می‌کردم بعد از امتحانا. اتاق و مرتب کن، بعد از امتحانا، گردگیری کن، بعد از امتحانا، گلدونای بی‌نوا رو آب بده، بعد از امتحانا، پاشو برو غذا بخور نمیری، بعد از امتحانا، چی؟ بعد از امتحانا، کجا؟ بعد از امتحانا.
کل اون مدت، به زندگی من گرد مرگ پاشیده میشد، سیاه و داغان و جسد! خب طبیعتا لای این اوضاع، درست درمون درس‌هم نمیشه خوند، یعنی چطوری میشد که رغبت کنم از زیر کوه لباس‌ها پاشم برم سمت تپه‌های کتاب‌ها و جزوه‌های خاک گرفته. قشنگ یه زندگی مالیخولیایی می‌ساختم برای خودم نه اون زمان رو خوش‌می‌گذروندم نه درس می‌خوندم. هیچی به هیچی.

.

امروز، دم‌دمای سحر در حالی که بین لباس‌ها و کتاب‌ها و برس و کش‌های مو، برای نشستن برادرزاده جا باز کردم و طفلی رو نشوندم در اون سیاه چال میون اون نیزه‌ها!!! براش انیمیشن گذاشتم. یه لحظه به دور و برم نگاهی انداختم پیش خودم تصور کردم شاید اصلا بعد از امتحانایی نباشه برام در اون صورت بعد از مرگم، اگه یکی پاش و بذاره توی این به اصطلاح اتاق، نمی‌گه خدابیامرز از اولم شلخته و تنِ‌لش بود؟ خیر سرش دخترم بود.

با این تصور بلند شدم و توکل کنان دستی کشیدم به سر و شکلش.

حالا شما قصه رو بذارید روی دور تند،

مرتب کردن البسه، جارو پارو،گردگیری، رسیدگی به گلدون‌های بدبخت، نظم کتاب‌ها و جزوه‌ها و الخ. 

حالا قصه‌رو برگردونید به حالت استاندارد، یک هو یه چرخی تو اتاق زدم و دیدم واااااای اصلا انگار با چوب دستی فرشته‌ی مهربان بی‌بی‌دی با‌‌بی‌دی‌ای چیزی کرده باشم همه چیز می‌درخشه و قهقهه‌ی مستانه سر دادن و تمام اون بوی جسد و مرگ و موت رخت بسته و رفته.

گلپر را نیز به برار تحویل دادم ویندوزش را تعویض کند. لیست تمام کارهای ناکرده را نوشتم، لیست برنامه‌‌های آتی را نیز نوشتم و همگی را با چوب دستی از مغزم بیرون کشیده و در قدح اندیشه چکاندم. انقدررررررر خوبه.

و کلی از بابت این عزاداری‌های احمقانه به خودم سرکوفت زدم.

جونم براتون بگه که الان خیلی امیدوار و خوب‌حال زیست می‌کنم.

فقط امیدارم از بابت این وقتی که صرف کردید برای این پستِ به هیچ درد نخور، من و حلال کنید.

از طرف خانم کوچیکِ خوب‌حال.

علی‌یارتون (:


*نام لپ‌تاپم.

خانم کوچیک ۲

عاشق، زلیخا ماندن است (:

می‌دونم نقد به سریال "سر دلبران" زیاده، می‌دونم ایرادات کم نیست، ممکنه زیادی ایده‌آل باشه یا با واقعیت‌ها در تضاد، می‌دونم انقدر اتفاقات بد افتاده که نشه به روحانی‌ها اعتماد کرد چه برسه تحمل فیلمی که نقش اول‌ش یک روحانیه. بله منم در همین مملکت زندگی می‌کنم و بابت اعتقاداتم هیچ شیر نفتی به منزل وصل نکردن.

با تمام این نقدها و ایرادات،خوبه به چندتا از ویژگی‌های مثبت و کم سابقه‌ی این سریال‌هم توجه بشه:

اول این‌که شخصیت سلیم (روحانی-نقش اول) آدم فرشته سیرتی نیست، یعنی یک انسان عابد و زاهدی که تمام حرف‌ها و رفتارش با دوراندیشی و نکته سنجی باشد و هیچ خطایی ازش سر نزند، نیست. بلکم اوهم گاهی دچار خشم و عصبانیت میشود،گاهی عجولانه تصمیم می‌گیرد و حتی خودش‌هم ممکن است دچار قضاوت و ... از این دست گناهان شود.خلاصه که سازندگان نخواستند شخصیت را بدون هیچ نقطه‌ی سیاهی خلق کنند.

دوم این‌که حتما توجه بشه این قصه‌ی خیلی در تضاد با واقعیت‌ها، در حال رخ دادن در شهر یزد است،در محله‌های قدیمی و اصیل یزد،نه تهران و کرج.در حقیقت این اتفاق مهمی‌ست که چندان مورد دقت قرار نگرفنه.

حرفم چیه؟ منظورم اینه که این نوع سبک زندگی‌های خیلی زیبا و دلپسند که یحتمل در شهرهایی مانند تهران و کرج کم‌رنگ و یا حتی ناپدید شده باشن، هنوز در شهرها و روستاهای دیگر ایران جریان دارند و رنگ‌نباخته‌اند.به عبارتی ریشه‌‌اشان خشک نشده.

سوم این‌که ورای بحث‌های دقیق و تخصصی در حوزه‌ی رسالت هنر و قهرمان‌سازی و شعار و شعارزدگی و کلیشه باید گفت که این روزها سینما و تلوزیون بشدت خالی از قهرمان، ایده‌آل و آرمان شده است.

بیان درد‌ها و واقعیات جامعه مهم است.اما به وفور آن‌هم به صورت سطحی و بی‌هدف و بدون ریشه‌یابی در کف سینما ریخته،در حقیقت نبود همین آرمان و ایده‌آل یکی از علت‌های ریشه‌ایست اتفاقا، که بگذریم چون بنا بحث‌های تخصصی نیست، ضمن این‌که گاهی آنقدر از ساختن آرمان و ایده‌آل و قهرمان خودداری شده است که به طور کل دارد یادمان می‌رود قرمان که بود و ایده‌آل چه بود.

چهارم این که حتی اگر سریال را ندیدید حالا به هر دلیلی، لااقل تیتراژش را که روزبه بمانی خوانده و حنجره‌اش گرم، گوش دهید.از بس محشر و به‌جا و حتی پخشش از تلوزیون کم‌سابقه است.

همین.

.

خیلی زیاد بی‌ربط: این روزا مشغول ارباب حلقه‌ها هستم.دقیقا ارباب حلقه‌ها رو نگه داشتم برای همچین روزهایی،درحالی که چیزی تا امتحانا نمونده و من یک عدد مقاله نانوشته و کنفرانس ناآماده دارم شروع کردم صبح تا شب خودم و با ارباب خفه کردن.سر هری پاتر هم همین بلا رو سر خودم آوردم، نخوندم نخوندم درست اواسط امتحان‌های سوم دبیرستان اون نهایی‌هایی که پدر صاحب بچه رو می‌کردن تو شیشه اسید، خوندمش.

دیگه کسی که پا تو جهان هری بذاره رو حالا تو با چوب و فلک و تهدید به اسید پاشی و تژدید خرداد و اینا که نمی‌تونی بکشی بیرون.
هری پاتر و بعدها دوبار دیگه خوندم اما اون بار اولی، یه مزه‌ی دیگه داشت.
مثل طعم کباب کوبیده‌ای که تازه از سیخ بکشی بیرون و کبابی که یه ماهه مونده توی یخچال و مزه‌ی رب و کالباس و خیارشور گرفته.
.
علی یارتون (:
خانم کوچیک ۵
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان