از طرف دختری که ماگ استار باکسِ صورتی‌اش را بغل گرفته به تمامی دنیا (:

اگر همینک به ساعتی که روی میزت چیدی، به کتاب‌های داخل کتابخانه‌ت، به گلدانی که کنج پنجره‌ات نفس می‌کشد، شلوار جین گل‌آلودت و یا هر اشیایی که به هر جهت داخل محدوده‌ی اتاقت گنجانده شده است نگاه کنی، آیا با دیدن همگی‌اشان، تنها یک نوع انرژی و احساس در وجودت منعکس میشود؟

.

حوالی عصر بود و داشتم از کتابخانه برمی‌گشتم، سر راهم، از این  گالری‌های جینگول‌ برق‌برقی فروشی‌‌ها بود، من هم ساعت نیاز داشتم. از این ساعت‌های زنگدار که مد شده و همه در عکس‌های اینستگرامی سرشار از کتاب و ماگشان، یکی هم از این ساعت‌ها می‌گذارند، زین روی با دستانی قوز کرده از کتاب داخل شدم. یک مغازه در ابعاد ده در ده که خود فروشنده با جمع و خم کردن دست و پاهایش داخلش جا شده بود. این نوع مغازه‌هاهم که تا گلو با گلدان و شیشه رنگی و هزار نوع آت و آشغال پر شده‌اند و من همیشه وقتی درون این گالری‌ها می‌روم استرس می‌گیرم که پر چادرم به چیزی گیر نکند، دستم بی ‌هوا به جایی نخورد و خلاصه مدام ترس ویران کردن مغازه را دارم. به هر جهت سعی نمودم حضور مویی و اعصاب‌خورد کن فروشنده را ندید بگیرم. ساعت‌ها در شکل و طرح گسترده چیده شده بودند و نگاهشان کردم. سرشان دستی کشیدم و در ذهنم تصور کردم کدامشان روی میزم باشد خوشحال خواهم شد، ولی به دلیل تنوع بیش از حد، هیچ مدل ارتباطی با هیچ کدامشان نگرفتم. در حالی که از خجالت فرو در خود رفته شده بودم  و خواستم با گفتن زیرلب بخشیدی فرار کنم، فروشنده دست انداخت و یک ساعت بی‌روح و کسل‌کننده را از لای آن همه ساعت رنگی کشید بیرون و گفت این چی؟ ومن، من مسخره پیش خودم تصور کردم قشنگ‌ترینشان که پیدا نشد لااقل این زشت‌ترینشان است و من هم انگار دنبال چسباندن پسوند ترین هستم، گفتم آره خوبه همین رو بدید و اندوهگین به خونه برگشتم. گِرد، کرمی‌رنگ و کلی پژمرده. حالا این ساعت زنگش خوب کار می‌کند، شماره‌هایش درشت است و خوانا و کار راه بینداز. اما برایم فقط ساعت است. فقط ساعت و هیچ چیز فراتری ندارد و حس خاصی جز خب این یه ساعته برای فهم دقیق زمان، در من شکل نمی‌گیرد.

اوقاتی که کاراکترهای فیلم‌ها، با ماگ استارباکسی‌شان این طرف آن طرف می‌رفتند، ازش قهوه یا هر کوفتی می‌نوشیدند، و آن ماگ کله‌دار لعنتی را تکان تکان می‌دادند، من همش خودم را تصور می‌کردم که از این ماگ‌ها دارد و حین فیلم دیدن‌، کتاب خواندن، نطق کردن و غیره و ذلک آن را در قلاب دستانش گرفته. مسخره است اما داشتنش برایم تبدیل به یک رویا شده بود. این شد که برای پیدا کردنشان با حنانه انقلاب کردیم و پا از محدوده‌های رفته فراتر گذاشته و به انقلاب رفتیم. از این جهت که اطرافیانم تنها گزینه روی میزشان برای کادو دادن به من ماگ است، من ماگ و لیوان زیاد دارم. همشان قشنگ و کار راه بیندازند، اما برای من فقط ماگند، وسیله‌ای که قرار است برایت نوشیدنی حمل کند نه چیزی بیشتر. (که خب ممکن است پیش خودتان بگویید مگر باید چیز بیشتری باشد؟) به هر حال رویای من تنها داشتن ماگ استارباکسی بود با همان آرم رویش. برای تحقق این رویا انقلاب را بالا و پایین می‌کردیم و وقتی حنانه با یک ماگ خوشگل گل‌گلی در همان بدو گشتن دلش رفت، من همچنان دنبال خود استارباکس می‌گشتم چون حتم داشتم اگر من هم از آنها بگیرم برایم فقط ماگ است نه چیزی بیشتر. و بالاخره پیدایش کردم. یک ماگ استارباکس صورتی. تحقق رویاهای کوچک(:

لحظه‌ای که داخل مترو ماگ رو از جعبه در‌آوردم، یاد واکنش کلر در "من پیش از تو" افتادم وقتی ویل برایش جوراب شلواری زنبوری گرفته بود.   فقط جلوی دهنم رو گرفتم که واکنش کلارک رو برای عزیزان داخل مترو اجرا نکنم.( کلارک همیشه از بچگی آرزوی داشتن یک جوراب شلواری زنبوری در سر می‌پرورونده.) حالا تمام آن ماگ‌هایی که دارم و همشان کنج کابینت نشسته‌اند،  برایم فقط ماگند همین. اما این استبارباکس صورتی،  ماگ است اما در کنارش یک گشتن و پیدا کردن و شوق زده شدنِ لذت بخشی موج می خورد. یک حس و حالی فراتر از ماگ بودگی. که جایش نه داخل کابینت بلکه کنار تختم است. وقتی برش می‌دارم و لمسش می‌کنم، تمام این حس و حال را به خودم بازمی‌گرداند.

.

هر شی‌ای اگر با چیزی فراتر از خب لازمش دارم خریده شده باشد قطعا چیزی هم فراتر از خب لازمش داری بهت می‌بخشد و این اتفاق هیجان‌انگیزی است. نوعی تبادل انرژی یا عواطف یا چه می‌دانم هرچه. به هر کدامشان نگاه می‌کنی یک نوایی از دلشان بیرون می‌ریزد. شبیه آن تبلیغاتی که برای حمایت از تولید داخل ساخته شده بود و کیف‌ها نواهای خودشان را داشتند.

من از این وجودِ من بودنم به این توده‌ی جامد می‌دمم، سطحش را چند لِوِل بالاتر می‌برم. زنده میشود و نفس می‌کشد و کارش میشود انعکاس رنگی احساسات به محیط اطراف. یک چرخه‌ی آپ تو دیت کردن جماد، یا شاید هم صنعت تشخیص را در ابیاتِ هستی، لحاظ کردن باشد این کار.

در ادامه: معمولا برای اینطور اشیا اسم انتخاب می‌کنم چون اسم دارند. برای ایشون به استار باکس اکتفا کردم مگر اینگه بفهمم اسم دیگه‌ای داره.

 

خانم کوچیک ۴

در محدوده‌ی تعلقاتم، همه پادشاهند(:

همیشه از این که کسی از من سوال کند بهترین کتابی که خواندی چه بوده یا اسم محبوب‌ترین فیلم‌ت را بگو و بدتر از آن، مامان را بیشتر دوست داری یا بابا را، وحشت داشتم. البته بیشتر از ترس، از این سوال‌ها متنفر بودم و هستم و احتمال به یقین اگر همین تایم لاین را ادامه دهم، خواهم بود.

من هیچوقت قدرت مقایسه‌ی خوبی نداشتم، ندارم. نمی‌توانم بین برف و باران یکی را انتخاب کنم، نمی‌توانم بگویم دلتورا را بیشتر از هری‌پاتر دوست دارم، چهل نامه را بیشتر از یک عاشقانه. مامان یا بابا؟ شوهر یا بچه؟ قورمه‌سبزی یا لازانیا؟ نسکافه یا چای؟ فلان یا بسان؟ کوفت یادرد؟

من یکی توان گزینش یکی از چندتا را ندارم و خوب یا بد همین است که هست و من مشکلی با آن ندارم. اصلا درک نمی‌کنم چطوری زندایی می‌گوید شوهرش را بیشتر از بچه‌اش دوست دارد، یا فلانی برف را بیشتر از باران. البته هرکسی حق دارد نظر مختص به خودش راداشته باشد و من کاری با دیگران ندارم ولی لطفا این سوال چرند را از من نپرسید که بهترین کتاب که خواندی چه بوده است. در بین هزاران سبک و ژانر و موضوع و قلم، چطور میشود با قطعیت یک کتاب را کشید بیرون و گفت این این.

عقیده من بر این است که تمام چیزهایی که در شعاع دوست داشتنم جای گرفته‌اند، تک‌تک شان، جنس دوست داشتن خاص خودشان را دارند. چطور میشود عشق به فرزند را با عشق به همسر یکی دانست؟ و حتی مقایسه‌شان کرد؟ در حالی که نوعشان باهم زمین تا کهکشان راه شیری متفاوت است. چطور میشود گفت چای را بیشتر دوست داری یا نسکافه؟ در حالی که هر کدام طعم منحصر به فرد خودشان را دارند. من یکی توان گزینش بین دوست داشتنی‌هایم ندارم چرا که به قدری با وسواس این عزیزان را درون صندق علاقه‌مندی‌هایم جای داده‌ام که بی‌نهایت محترم و ارزشمندن و من یکی گزینش بینشان را نوعی توهین به آن‌ها و سپس به خود می‌دانم.

البته منظور من خط بطلان بر روی فعل مقایسه، کشیدن نیست. سبک سنگین می‌کنم و ویژگی‌های مهم و خوبشان را جداگانه در نظر می‌گیرم، نقاط ضعفشان راهم. مثلا فیلم ایکس از فیلم ایگرگ قوی‌‌تر بوده اما فیلم ایکس هم خوبی‌های خودش را دارد و من با آن به قدر فیلم ایکس، ارتباط خوبی گرفتم و هر دو را خیلی دوست دارم. مقایسه، نقد و امتیاز سر جای خودش کاملا لازم است و سبب پیشرفت. اما در نهایت بین مورد علاقه‌هایم، همشان را بی‌نهایت دوست دارم. حتی با این که هری‌پاتر و دلتورا هر دو تخیلی هستند بازهم نمیشود مقایسه‌شان کرد چرا که جهان‌هایی متفاوتی دارند و نوع دوست داشتنشان لااقل برای من فرق دارد. پس من به طور کل چه دوست‌داشتنی‌هایم در یک کیسه باشند چه در کیسه‌های مختلف اصلا نمی‌توانم بیشنان انتخاب کنم. توانش را ندارم درواقع. چون تا اسم یکی را می‌آورم اسامی باقی جلوی چشمانم ردیف میشود و فوری برایشان غصه‌ام می‌گیرد و نظرم را تغیر می‌دهم.  من هرگز نخواهم توانست بین دلبستگی‌هایم یکی را به عنوان سوپرگلدشان انتخاب کنم و تاچ پادشاهی بر سرش بگذارم.

شاید هم قدرت انتخاب ندارم چرا که در هر چیزی بالاخره یک نکته خوب پیدا می‌کنم که نمیشود نادیده‌اش گرفت.

اما به هر حال...

.

با لحن خونسردانه خوانده شود.

خانم کوچیک ۲

ممکن است لوسی صدایت کنم؟

لوسی ماد* عزیز،

ممنونم که زنده بودن را برایم به درخشان ترین وجه ممکن ترسیم کردی. شاید هفت هشت سالم بود که توک پاهای سرد و برهنه‌ام را به درون دنیای پاستیلی غرق در اکلیل‌های بنفشت گذاشتم. اما آن موقع‌ها خیلی نشد که درون سرزمین بکری که خلق کردی بمانم و زودی خودم را کشیدم بیرون شاید چون کمی احساس ترس کردم.

اما حالا، بیست و دو ساله‌ام و با کمرویی تمام وقتی دیگر نمی‌توانستم آن‌شرلی درونم را رام کنم، درِ دنیایت را زدم در حالی که فکر می‌کردم آنجا دیگر جای من نیست و تو راهم نخواهی داد، در را با پژواک شیپور خانم لوندر باز کردی. وقتی روی تخت، کنار پنجره‌ی بزرگ اتاق نشسته بودم(یکی از خوشبختی‌هایم داشتن پنجره رو به حیاط است) و باران به قدری حجیم می‌بارید که مدام منتظر بودم آسمان غش کند، جلد دوم آن‌شرلی را تمام کردم. آن لحظه‌ی شکوهمند را فراموش نخواهم کرد، که چگونه دانه دانه‌ی سلول‌هایم تا حد امکان انباشته از احساست و تخیلات ابرکی و نرم و لطیف شده‌ بودند. که اگر فکر نامه نوشتن برایت به سرم نمی‌زد، حتم داشتم که می‌مردم. لوسی، می‌توانم لوسی صدایت بزنم؟ کمی صمیمی شدن بدک نیست. قبل از نوشتن نامه سری به گوگل زدم تا تصویرت را ببینم و باید بگویم با دیدنت به شدت جا خوردم می‌دانی چرا؟ چون اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دماغ بی‌نقص و زیبایت بود، (آه آنی مدام روی بینی‌اش حساس بود و حتی با آن کمی جولان می‌داد.) و من متوجه شدم تصویر حقیقی آن‌شرلی را بالاخره پیدا کردم. دختری که اگر دیگران زیبا وصفش می‌کردنند به نظرت اصلا بهره‌ای از زیبایی نبرده بود و اگر می‌گفتند بی‌نمک است، قطعا تعجب می‌کردی که چگونه این زیبایی درخشان را ندید گرفته‌اند. می‌دانی لوسی من تصور می‌کنم که آن‌شرلی، سارا استنلی و ایمیلی بخش‌هایی از وجود تو هستند که هرکدامشات قسمت‌هایی از تورا به قلبشان سنجاق کرده‌اند که همه‌شان سبدی در دست گرفته و به جهان پولک‌های حیات‌بخش می‌پاشند.

ممنونم که با دنیایی که بخشیدی، به قوه‌ی تخیل، این نیروی ارزشمند و اساسی، که برخلاف تصور اطرافیانم به هیچ وجه بی‌مصرف و به درد نخور نیست،  نیرو دادی. درواقع کتاب‌هایت بال‌های پریدن آن قوه هستند. دو بال بزرگ و بلورین.

گمان کنم که دیگر وراجی بس است و حتما نویسنده‌ی معروفی مثل شما اوقات پری دارد، حتی اگر مرده باشد.

ارادتمند.

خانم کوچیک.

.


*لوسی ماد مونتگمری، نویسنده‌ی آثار آن شرلی، امیلی و قصه‌های جزیره.

خانم کوچیک ۵

چگونه از چون شدن خارج شویم؟

ای مردم بدانید و آگاه باشید که اگر مجموعه کتاب دلتورا را هنور نخوانده‌اید خیلی کار زشتی کرده‌اید!

.

این درست که حدود دو ماه و بیست و هشت روز و چند ساعت است که دروازه‌های ابرک صورتی را زنجیر کرده‌ام و حتی به قدر یک گردگیری و پرداختن قبوض آب و برق، سری بهش نزدم و این هم درست که انداره‌ی پشه‌ی آنوفل هیچ تلاشی در جهت پیشرفت نویسندگی هم نداشته‌ام، اما در عوض تمام این مدت را مشغول رشد و نمو در جهان تخیل و جادو بودم ولی آیا همین کافی نیست؟ افلا تعقلون؟ حالا شاید پیش خودتان متصور شوید که چه بیهوده کاری! اما شگفتا که این موجود دوپای ناطق می‌تواند از هر کوفتی در جهت کمال بهره‌مند شود. مثلا ممکن است با مشاهده‌ی راه رفتن ساسِ کِرِم رنگی حیرت کند یا حتی با خوردن کله‌پاچه‌ای که داخلش چند قطره لیموی تازه چکانده انگشت به وادی دهان برد و همچنان حیرت کند.

بله پس من هم که جزئی از این موجوداتِ حیرت‌زده هستم، می توانم با خواندن دلتورا و امثالهم به همان اندازه‌ای فیض ببرم که شخصی با خواندن (حالا به هر جهت اسمی نمی‌برم) مثلا یک کتاب فاخر فیض برده. خلاصه که در تمام این مدت واژه‌ی کیف (به کسر ف) را به میدان عمل فرستادم.

.

و اما "دلتورا"

امیلی رودا که در اصل نام مستعار نویسنده است سه دوره از دلتورا را نوشته است. در جست و جوی دلتورا(هشت جلد)، سرزمین سایه‌های دلتورا(سه جلد) و اژدهایان دلتورا(چهار جلد). که دیروز با بغضی جانکاه، زیر لحاف سبزم در حالی که همچنان رخت صورتی خواب بر تن داشتم تمامش کردم و نویسنده با بی‌رحمی تمام مرا از جهناش بیرون راند و به های‌های گریستن‌هایم نیز وقعی ننهاد. تمام شد.

ولی چرا انقدر یک داستان نوجوان رویم اثر کرده؟ به سه دلیل که دوتایش را می‌گویم.  اول این که این داستان برای من انگار شبیه‌سازی از مملکت خودمان بود. با داشتن آرمان، با تمام جان در جهت آن جنگیدن و با اتحاد  و اعتماد دشمن را از خاک بیرون انداختن، حفظ استقلال و تلاش در جهت آبادانی خاک. ( که البته در اینجا فعلا گزینه اول اتفاق افتاده.)

دوم هم ارتباط گرفتن با کاراکتر لیف است. مثلا لیف در تکه‌هایی از داستان متوجه میشود اگر تنبلی نمی‌کرد وبه دلیل کسالت‌بارگی تاریخ دلتورا خواندنشان را پشت گوش نمی‌انداخت در خیلی مواقع به کارش می‌امد و خیلی چیزهای دیگر.

باری به هر جهت یاد و خاطرش گرامی.

راستی دلیل سوم هم بازگشت شکوه مندانه به وبلاگ و نوشتن بود. دلتورا و سایر رمانیهایی که خواندم شلنگی به درون قلبم وصل کردن و لیتر لیتر شوق به درونش تراوش نمودند. این شد که این شد.

سلام.

.

عنوان: با خواندن رمان نوجوان(:

خانم کوچیک ۳

ترد، برشته و نمک‌زده!

خلال سیب زمینی‌ها را درون روغنِ داغ ریختم و صدای ناله‌های کوچک‌شان، نشان از گلدن تایمِ ریختن سیب زمینی در روغن بود. هم سطح تابه، منظم‌شان کردم و گذاشتم بمانند که خوشمزه شوند.

از شما می‌پرسم، شده سیب زمینی خام خورده باشید و خوشتان بیاید؟ بعید می‌دانم کسی بوده باشد که از لحظات شورانگیز سیب زمینی خام خوردن، تعریف کند و یا کپین "به سیب زمینیِ نپخته خوران بپیوندید" راه انداخته باشد.

سیب زمینی خام، سفت مانند سنگ پا، کمی گس شبیه به زغال‌اخته‌ی نارس که در اغلب اوقات حتی بد مزه، می‌باشد. البته اگر رگه‌های سبز داشته باشد هم دیگر از افتضاحات زمانه است. اما شما با کمی صرف زمان، سیب زمینی‌ها را شسته و پوست می‌کنید. بعد از خرد کردن، درون تابه‌ی حاوی روغن داغ ریخته، نمک زده و فرایند خوشمزه‎سازی را به نقط‌ی اوج می‌رسانید. سیب زمینی‌ها باید کمی زجر بکشند تا خوش‌طعم و قابل استفاده شوند. حتی اگر رژیم دارید و مایل به استفاده از این خوشمزه‌ی دوست‌داشتنی نیستید، می‌توانید سیب‌زمنی را آب‌پز کرده و با کره و ادویه‌ی فراوان نوش جانش کنید. (ترجیحا همراه با سبزی خوردن و نان سنگک.)

حرف اما همان است، سرخ شده، آب‌پز و یا حتی بخارپز، در هر سه حالت، سیب زمینی‌ها باید یک دوره‌ی قابل قبولی را طی کنند تا بشود خوردشان. خام و بی مزه بودن سیب زمینی‌ها نه تنها موجب سلب اشتها می‌شود، بلکه حتی ممکن است کیسه‌ی لطیف صفرا و معده‌ی خشن و چند عضوِ زودرنج دیگرتان راهم به زحمت بیندازد.

.

چه شد که از فرایند خوشمزه سازی سیب زمینی گفتم و زیاد هم گفتم؟ حقیقتش وقتی سیب زمینی‌هایی که درون روغن، درد می‌کشیدند را تماشا می‌کردم، که چطور ابتدا از حالت سفت به نرم تبدیل شده و سپس ترد و جذاب می‌شوند. اندیشه‌ام معطوف نوشته‌ها و عجله‌ای که همیشه در منتشر کردنشان دارم شد. زمان‌هایی که ایده‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنم و فریاد یافتم یافتمم بلند میشود، درونم هیجانِ دردناکی غل‌غل می‌کند که دلم می‌خواهد در سریع‌ترین زمان ممکن آن ایده، حس یا هر کوفتی که قرار است بنویسم را منتشر کنم و خلاصی یابم. خبر خوب این که بعد از اتمام نوشتن، سراسر وجودم در آردِ آزادی، غوطه می‌خورد و خبر بد این‌که به دلیل شتابی که برای نوشتن و اشتراکش به خرج دادم، نوشته‌ای به‌غایت بد ریخت و خالی، خلق کرده‌ام که چیزی جز کلیشه برای نقل ندارد. به همین سبب آن چند دانه‌ی آرد آزادی هم می‌ریخت کف بشقاب. در اصل من مشتی سیب زمینی خام و دل‌به‌هم زن، تهییه دیده بودم.

سیب زمینی‌ها را هم میزنم تا سمت دیگرشان سرخ و برشته شود، اگر در گلدن تایم برشان ندارم، یا خمیر خواهد شد و یا جزغاله. در هر دو صورت هم راهیِ سطل زباله. اندیشه‌ها و هر آن‌چه که خواهم نوشت، باید کمی درون ادویه و روغن بماند، پخته شوند و در زمان طلایی، منتشر. والا یا خام خواهند شد یا جزغاله و در هر دو صورت هم راهی سطل زباله.

سیب زمینی خام اگرچه ممکن است حاوی عناصر مفیدی باشد اما بدمزه است و قابل خوردن نیست. من با عجولانه نوشتن، بدمزگی‌ای خلق میکنم که شاید حاوی مقداری عناصر مفید باشد اما زشت و بدمزه است و شاید به هیچ دردی نخورد.

هنگامی که آشپز برای شما سیب زمینی سرخ شده درست کند، اگر سیب زمینی‌ها نه خمیر باشند و نه سوخته، بلکه کاملا درست و حسابی سرخ شده‌ باشند، نشان می‌دهد آشپز برای شما و شکم شما ارزش قائل شده. وقتی من اندیشه‌هایم را نگه می‌دارم، بهشان فرصت پختگی و بالندگی می‌دهم و در موعد مناسبش به اشتراک میگذارمشان، نشان می‌دهد خواننده برایم ارزشمند است. والا می‌توانستم همان زمانی که ایده به ذهنم رسید در قالب سطحی‌ترین و پرشتاب‌ترین کلمات بیانشان کنم و خودم را خلاصی ببخشم.

.

اگر می‌خواهم نویسنده شوم، اگر داعیه عشق به این مقدس را دارم و اگرهای بسیار، باید که روز و شب مشق صبر کنم. صبوری بی‌حساب. شتاب‌زدگی، چیزی جر مشتی سیب‌زمینی خام و بدمزه برجای نمی‌گذارد.

 

 

خانم کوچیک ۴

...

 اهل مجله خواندن هستید؟ اهل خواندن مجله‌ی طنز چطور؟ اهل خواندن مجله‌ی طنز " سه‌نقطه" چه؟

به حالت چهار زانو نشسته بالای منبر: بنا به تعدادی دلیلِ قانع‌ کننده البته از نظر خودم! شما رو به  مطالعه‌ی این مجله اندرز میدم/:

اول. وجود تعدادی انسان کاربلد، معتمد، اندیشمند و دغدغه‌مدار در پشت صحنه‌ی این نشریه است. وقتی فکر می‌کنید که این مجله‌رو چه کسانی تهییه دیدند دلتون گرم میشه به خواندنش و خاطرتان جمع.

دوم. خب به طبع وجود افرادی که در بالا متذکر شدم، به یقین بنا است با انبوهی از مطالبِ به‌درد‌بخور، جذاب، به دردبخور، طناز، به درد‌بخور، عمیق و بازهم به‌درد‌بخور رو‌به‌رو بشیم.

ذکر چندباره‌ی واژه‌ی "به‌درد‌بخور" آن‌هم با نیم فاصله، نشانِ حفظِ اصالتِ طنز حقیقی است. 

سوم. دقیقا در عصری که طنز،در شرف از دست دادن معنای حقیقی خودش است، شایدهم از دست داده،این مجله، طنز حقیقی یا حقیقت طنز رو برای مخاطب آشکار می‌کنه و بازهم دقیقا در عصر نزول سطح تفکرات و به تَبَعِ آن نزول سطح فرهنگ، خواندن این دست نشریات، واجب و ضروری است.

به حالت نیم‌خیز روی منبر : قانع شدید یا دوباره بشینم؟

خیلی تعریف کردم ازش، پولیم بابتش نگرفتم و واقعا عجب کودنی هستم که تبلیغات رایگان می‌کنم، آن‌هم برای فرد مشهوری مثل من !!!

ایراد اساسی این مجله در حال حاضر در توزیعه، طوری که ممکنه وقتی به صاحب صد و یکمین کیوسکی که سراغ‌اش رفتید اسم این مجله رو ذکر کنید با چشمان گرد شده ازتون بپرسه چی هست اصلا /:

پس اگه یافت نشد نگردید، به صفحه‌ی اینستگرام* این مجله بروید و به صورت آنلاین سفارش دهید، ارسال رایگان است.

.

* 3noghtemag@

پانویس: والا عنوانی درخورتر از ... پیدا نکردم.

خانم کوچیک ۲

و متلاطم الامواج

درست زمانی که خواستم عطسه کنم، بین دوراهیِ نگه داشتنِ حجم هوای بدن یا رها کردنش، فکرم رفت سمت این که: پزشکان بر این باورند که اگر عطسه را نگه داریم یا به اصطلاح به دهانمان صدا خفه کنی وصل کنیم و خیلی ملوس و ریز آن را ول بدهیم ممکن است دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و درنهایت سکته‌ی مغزی شویم و اگر با تمام جانمان عطسه کنیم یعنی طوری که انگار می‌خواهیم در مسابقه‌ی چه کسی خرکی‌تر عطسه می‌کند نفر اول شویم هم ممکن است یکی از دنده‌هایمان بشکند! البته که تا من بیاییم نتایج دنیای پزشکی نوین را بررسی کنم و نتیجه‌گیری و درنهایت اتخاذ تصمیمِ درست، عطسه‌ام درحالی که عاقل اندر کودن نگاهم می‌کرد، درون بدنم محو شد و رفت.

فیلم دلشکسته را خاطرتان است؟ دلدادگی دخترکی مریخی با پسرکی خورشیدی که هر دو در دو جهان متفاوت زندگی کرده بودنند، پسرکی که رخت و لباسش هم بوی یمین میداد و دختری که یسار را طی می‌کرد و اما بعد، عشق از جانب یمن وزیدن گرفت و به یسار رفت و در قلب‌هایشان لانه ساخت، افسوس که یکی این طرف بود و آن دیگری آن طرف، پسرک لاجرم برای دست یافتن به عشق، اندکی به گام‌های مبارکش تغییر جهت نثار کرد و دختر قصه هم یسار را به لقایش بخشید و گام در میانه راه نهاد، هر دو اندکی مسیر را تغییر زاویه دادند و یکی زاویه صدو هشتاد درجه و آن یکی چهل و پنج درجه را به  نود رساند، هر دو پای در میانه راه گذاشتند و نتیجه این شد که توانستند شانه به شانه هم در جاده گام بردارند البته با دستانی در هم چفت شده ((((:

عطسه و فیلم دلشکسته ریسمانی بود برای وصل شدن به حال، حالِ نامیزانِ متشنج، کشتی‌ای که به قول تصویر سازان کلیشه، با امواج پر تلاطمِ زندگی، دست به گریبان است و شاید دو سرنوشت در آن سمت پایان انتظارش را می‌کشند، یا تسلیم شده و غرق خواهد شد و یا ایستادگی از برای رسیدن به خشکی. در این حال، این حالِ نامیزانِ متشنج، عطسه‌زن‌هایی هستند که دنده‌هایشان خرد میشود، یا دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و به تبَع آن سکته مغزی می‌شوند. رهروهایی هستند که به سبب پیچش زیادی در یمینشان زمین می‌خورند و یساری‌هایی که دره‌ی مه گرفته را جاده متصور میشوند. کشتی از طریق هیچ یک از این دو گروه به خشکی امن نخواهد رسید، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که نه پایش پیچ بخورد نه در دره پرت شود، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که عطسه‌هایش نه سکته‌آور است و نه دنده خرد کن...

خانم کوچیک ۳

جدال، کانال تلگرام علی علیزاده

توییت روز: هرگز به آینده ایران اینقدر امیدوار نبوده‌ام. ترامپ بزرگترین نعمت است. ناخواسته دارد مجبورمان میکند از خواب صدساله نفتی بیدار شویم و اوضاع داخلیمان را اصلاح کنیم. شفافیت، عدالت، فساد را جدی بگیریم و از ۸۵میلیون دهان باز رانتخوار مصرف کننده تبدیل به «ملت» شویم.

اگر فرصت شناس باشیم.

--------

🔹 در دو سه روز آینده درباره این «بحران کاذب ناامیدی» به صورت مفصل مینویسم. اما احساس میکنم باید مقابل این جو گله ای و توده‌ای که مشغول تزریق ناامیدی به جامعه است ایستاد. بگذار بگویند چون ایران نیستی از روی شکم سیر حرف میزنی. بگذار بگویند از جمهوری اسلامی پول میگیری و منافعت با این نظام مشترک است. بگذار دشنام و نفرین و تهمت روانه کنند. 

🔸 اما این موج ناامیدی طبیعی نیست. مصنوعی است. ترامپ و پمپئو قول داده بودند که فریاد نارضایتی را از داخل بلند خواهند کرد. و وضعیت داخل را بی ثبات کنند. و من و تو ی فریاد زننده ناامیدی به ترامپ و نتانیاهو همان را میدهیم که آنها چشم براهش هستند. هر فریاد ناامیدی از کلیت وضعیت دقیقا سکه ریختن در سبد ترامپ و نتانیاهو است و انها را برای زدن ضربه بعدی مصمم تر میکند. یعنی با هر عربده ناامیدی ات یک فشنگ در تفنگی گذاشته ای که رو به سوی خودت دارد. 

🔹 نقد وضعیت و نقد دولت جای خود، اما آیا کسی میان این قوم نیست که به جوانان یادآوری کند ایران روزهای بسیار بسیار سخت تری داشته و امید اولین تکلیف ملی و مهمترین اسلحه دفاع ملی ماست؟ کانال تلگرام علی علیزاده @jedaal

🔸 پانوشت: رانتی نامیدن هشتاد و پنج میلیون از جمله خودم لزوما توهین نیست. توصیف است. هرگونه رابطه ملت و حکومت و دولت در اقتصاد متکی بر نفت یا سایر منابع خام رابطه ای رانتی است. مساله در چنین جوامعی زیاد یا کم بودن رانت است. اما در اقتصادهای متکی بر مالیات جنس و جوهر رابطه شهروند و دولت به کلی متفاوت است.  

https://www.instagram.com/p/Bl3Ak2DHdSP/

.

پانویس: این مطلب رو از کانال تلگرام ایشون برداشتم و باورش دارم. خیلی عمیق باورش دارم.

خانم کوچیک ۱

آشتی؟

همیشه که نباید از درخشش و روزهای ارج و قرب حرف زد و پز داد، همیشه که نمیشود از روزهای آشتی و شادی و رفت و آمد گفت، گاهی ‌هم باید سرمان را بگذاریم روی زانوی کسی و صادقانه اعتراف کنیم و اندکی‌هم بگرییم.
سرم را آرام روی زانویت می‌گذارم، هیس، می‌خواهم اعترافی بکنم، اعتراف می‌کنم چهار سال است رنگ مشهد و حرم ندیده‌ام، اعتراف می‌کنم هر دفعه طوری برای مامان و بابا جور شده که من نتوانم برم،  همین آخری طوری شد که در روزهای امتحانات رفتن و ...اجازه ندادند، می‌بینی؟ و وقتی فقط به تو اجازه ندهند اما به اطرافیانت چرا، حق‌اش نیست دست بیندازی و قلب‌ات را برداری و بریزی دور؟
.
سرم را روی زانویت می‌گذارم، اعتراف می‌کنم که رفتم و با ناباوری پاسپورت گرفتم، من و مامان و بابا، که بریم کربلا، کربلا باورت می‌شود؟ اما غافل از این‌که حساب و کتاب آنها با پاسپورت و گمرک و ویزا و این چیزها نیست، نرفتیم دیگر. قسمت نشد.
.
حتی راهیان نورهم نرفتم.
.
الان حقش نیست به یه چیزی توی خودم شک کنم؟ یه ناخالصی غلیظی درونم رسوب کرده که هرچی خودم را الک می‌کنم پیدایش نمی‌کنم و این خیلی بد است که ندانی.
.
با من قهر کرده‌اند. و امشب تولدشان است، تولدتون مبارک هرچند که با من قهرید، هرچند راهم نمی‌دهید و حتما هم حقم بوده.
و درست است که بدهاهم دل دارند ولی این دل لعنتی گاهی یادش می‌رود صاحبش بد است و بونه می‌گیرد و شب‌ها صاحبش در گوشش می‌گوید هییییش تو حق نداری از این حرف‌ها بزنی و سعی می‌کند با دلیل و منطق، آرامش کند.
تولدشونه و من نبایست بیایم و بند کنم به روضه‌خوانی و گلایه، تولدشونه و اگرچه لایق نیستم ولی من‌باب آشتی‌کنان گویم‌، ارباب من غلط کردم، آشتی؟

.

خانم کوچیک ۴

هم چالش، هم همه چیز!

نمی‌دونم بشه اسم‌اش رو گذاشت بسته شدنِ نطفهِ کلماتِ در مغز یا چی، به هر حال من می‌ذارم. این چرخه‌ی دنیا اومدن کلمات و این جلف‌بازی‌ها. توی دل مغز، پقی جرقه‌ای زده میشه و نطفه‌ی کلمات کوچولو موچولو بسته، اون‌ها یواشکی اون گوشه موشه‌های مغز رشد می‌کنند، بالنده میشن، دست و پا در میارن و خلاصه حسابی که خوشگل کردن، حسابی که شکیل و آبرومند شدن موعدش می‌رسه، شروع می‌کنن به جفتک انداختن و نویسنده با قلم جراحی ( حتی کیبورد جراحی!) اون‌هارو می‌ریزه بیرون، به دنیا میارتشون. شنیدید که اکثر نویسنده‌ها کارهاشون رو بچه‌های خوشون خطاب می‌کنن. (البته این روزا توله‌سگ و سمور آبی و اختاپوس‌هاهم حکم بچه رو دارند کلمات که جای خود داره.)

دانشمندان برای این چرخه‌ی زیبا و جینگیل هیچ اسمی نذاشتن؟ خب مثلا کلمه‌تولوژی‌ای چیزی ...

پس با استناد به این چرخه، من روزهای نازایی را می‌گذرانم، چراکه مغزم خشک شده و جز هفته‌ای پنج کلمه چیزی به دنیا نمی‌آورم ... دکتر نازایی خوب برای کلمه تولوژی سراغ ندارید؟

.

اول. توسط دو نفر به چالش نویسندگی کتاب دعوت شدم. خیلی ممنونم بچه‌ها، خودتونم که طبق روال خیلی خیلی خوب و درست و اصولی و قشنگ از افکارتون گفته بودید.

راستش در این زمینه فقط می‌تونم به چند خط کوتاه اکتفا کنم (چون تمام پست‌هایی که در این زمینه خوندم رو دیدم و اکثرا حرف منم بود و منم از تکراری گفتن بی‌زارم.) اگه روزی بخوام به صورت جدی ( نه خشن!) کتاب بنویسم قطعا باید عقاید و دغدغه‌هام رو لای زرورقِ قصه و داستان (یه قصه‌ی لطیف که مثل هندوانه‌ی خنک تو گرمای پنجاه درجه مرده رو زنده کنه یا مثل یه چای داغ لعنتی تو سرمای زیر صفر، حیات ببخشه) بپیچم. اگه روزی تونستم با تمرین و تمرین و تمرین و توکل، همچین قصه‌ای که بتونه عقایدم رو کمی نامحسوس که دل رو نزنه توی جونش جای بده بنویسم یا به عبارتی تن افکار و عقایدم لباس چین واچین تور توری کنم و بفرستمش داخل ملت و ملت این طفل رو پذیرا باشن، اون روز دیگه هیچ آرزویی ندارم و می‌شینم کنج دیوار کنار شومینه بافتنی‌ام رو می‌بافم و به خانه برمی‌گردیم تماشا می‌کنم.

دوم. دیروز آزمون آیین‌نامه مقدماتی رو پاس کردم!!! الهی شکر قطعا چون حال نداشتم برای بار دوم برم امتحان. دلم برای استاد‌ش تنگ خواهد شد و ایشونم رفت کنج صندوقچه عزیزانی که می‌خوای بغلشون کنی ولی خب نمیشه. مثل استاد هلال احمرم ( وااااای.)

سوم. صد و سیزده پست نخوانده دارم و این بلاگر خطاکار رو عفو بفرمایید لطفا.

.

علی یارتون (:


خانم کوچیک ۷
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان