اَبرَکِ صورَتی (:

ترد، برشته و نمک‌زده!

۲ نظر

خلال سیب زمینی‌ها را درون روغنِ داغ ریختم و صدای ناله‌های کوچک‌شان، نشان از گلدن تایمِ ریختن سیب زمینی در روغن بود. هم سطح تابه، منظم‌شان کردم و گذاشتم بمانند که خوشمزه شوند.

از شما می‌پرسم، شده سیب زمینی خام خورده باشید و خوشتان بیاید؟ بعید می‌دانم کسی بوده باشد که از لحظات شورانگیز سیب زمینی خام خوردن، تعریف کند و یا کپین "به سیب زمینیِ نپخته خوران بپیوندید" راه انداخته باشد.

سیب زمینی خام، سفت مانند سنگ پا، کمی گس شبیه به زغال‌اخته‌ی نارس که در اغلب اوقات حتی بد مزه، می‌باشد. البته اگر رگه‌های سبز داشته باشد هم دیگر از افتضاحات زمانه است. اما شما با کمی صرف زمان، سیب زمینی‌ها را شسته و پوست می‌کنید. بعد از خرد کردن، درون تابه‌ی حاوی روغن داغ ریخته، نمک زده و فرایند خوشمزه‎سازی را به نقط‌ی اوج می‌رسانید. سیب زمینی‌ها باید کمی زجر بکشند تا خوش‌طعم و قابل استفاده شوند. حتی اگر رژیم دارید و مایل به استفاده از این خوشمزه‌ی دوست‌داشتنی نیستید، می‌توانید سیب‌زمنی را آب‌پز کرده و با کره و ادویه‌ی فراوان نوش جانش کنید. (ترجیحا همراه با سبزی خوردن و نان سنگک.)

حرف اما همان است، سرخ شده، آب‌پز و یا حتی بخارپز، در هر سه حالت، سیب زمینی‌ها باید یک دوره‌ی قابل قبولی را طی کنند تا بشود خوردشان. خام و بی مزه بودن سیب زمینی‌ها نه تنها موجب سلب اشتها می‌شود، بلکه حتی ممکن است کیسه‌ی لطیف صفرا و معده‌ی خشن و چند عضوِ زودرنج دیگرتان راهم به زحمت بیندازد.

.

چه شد که از فرایند خوشمزه سازی سیب زمینی گفتم و زیاد هم گفتم؟ حقیقتش وقتی سیب زمینی‌هایی که درون روغن، درد می‌کشیدند را تماشا می‌کردم، که چطور ابتدا از حالت سفت به نرم تبدیل شده و سپس ترد و جذاب می‌شوند. اندیشه‌ام معطوف نوشته‌ها و عجله‌ای که همیشه در منتشر کردنشان دارم شد. زمان‌هایی که ایده‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنم و فریاد یافتم یافتمم بلند میشود، درونم هیجانِ دردناکی غل‌غل می‌کند که دلم می‌خواهد در سریع‌ترین زمان ممکن آن ایده، حس یا هر کوفتی که قرار است بنویسم را منتشر کنم و خلاصی یابم. خبر خوب این که بعد از اتمام نوشتن، سراسر وجودم در آردِ آزادی، غوطه می‌خورد و خبر بد این‌که به دلیل شتابی که برای نوشتن و اشتراکش به خرج دادم، نوشته‌ای به‌غایت بد ریخت و خالی، خلق کرده‌ام که چیزی جز کلیشه برای نقل ندارد. به همین سبب آن چند دانه‌ی آرد آزادی هم می‌ریخت کف بشقاب. در اصل من مشتی سیب زمینی خام و دل‌به‌هم زن، تهییه دیده بودم.

سیب زمینی‌ها را هم میزنم تا سمت دیگرشان سرخ و برشته شود، اگر در گلدن تایم برشان ندارم، یا خمیر خواهد شد و یا جزغاله. در هر دو صورت هم راهیِ سطل زباله. اندیشه‌ها و هر آن‌چه که خواهم نوشت، باید کمی درون ادویه و روغن بماند، پخته شوند و در زمان طلایی، منتشر. والا یا خام خواهند شد یا جزغاله و در هر دو صورت هم راهی سطل زباله.

سیب زمینی خام اگرچه ممکن است حاوی عناصر مفیدی باشد اما بدمزه است و قابل خوردن نیست. من با عجولانه نوشتن، بدمزگی‌ای خلق میکنم که شاید حاوی مقداری عناصر مفید باشد اما زشت و بدمزه است و شاید به هیچ دردی نخورد.

هنگامی که آشپز برای شما سیب زمینی سرخ شده درست کند، اگر سیب زمینی‌ها نه خمیر باشند و نه سوخته، بلکه کاملا درست و حسابی سرخ شده‌ باشند، نشان می‌دهد آشپز برای شما و شکم شما ارزش قائل شده. وقتی من اندیشه‌هایم را نگه می‌دارم، بهشان فرصت پختگی و بالندگی می‌دهم و در موعد مناسبش به اشتراک میگذارمشان، نشان می‌دهد خواننده برایم ارزشمند است. والا می‌توانستم همان زمانی که ایده به ذهنم رسید در قالب سطحی‌ترین و پرشتاب‌ترین کلمات بیانشان کنم و خودم را خلاصی ببخشم.

.

اگر می‌خواهم نویسنده شوم، اگر داعیه عشق به این مقدس را دارم و اگرهای بسیار، باید که روز و شب مشق صبر کنم. صبوری بی‌حساب. شتاب‌زدگی، چیزی جر مشتی سیب‌زمینی خام و بدمزه برجای نمی‌گذارد.

 

 

...

۲ نظر

 اهل مجله خواندن هستید؟ اهل خواندن مجله‌ی طنز چطور؟ اهل خواندن مجله‌ی طنز " سه‌نقطه" چه؟

به حالت چهار زانو نشسته بالای منبر: بنا به تعدادی دلیلِ قانع‌ کننده البته از نظر خودم! شما رو به  مطالعه‌ی این مجله اندرز میدم/:

اول. وجود تعدادی انسان کاربلد، معتمد، اندیشمند و دغدغه‌مدار در پشت صحنه‌ی این نشریه است. وقتی فکر می‌کنید که این مجله‌رو چه کسانی تهییه دیدند دلتون گرم میشه به خواندنش و خاطرتان جمع.

دوم. خب به طبع وجود افرادی که در بالا متذکر شدم، به یقین بنا است با انبوهی از مطالبِ به‌درد‌بخور، جذاب، به دردبخور، طناز، به درد‌بخور، عمیق و بازهم به‌درد‌بخور رو‌به‌رو بشیم.

ذکر چندباره‌ی واژه‌ی "به‌درد‌بخور" آن‌هم با نیم فاصله، نشانِ حفظِ اصالتِ طنز حقیقی است. 

سوم. دقیقا در عصری که طنز،در شرف از دست دادن معنای حقیقی خودش است، شایدهم از دست داده،این مجله، طنز حقیقی یا حقیقت طنز رو برای مخاطب آشکار می‌کنه و بازهم دقیقا در عصر نزول سطح تفکرات و به تَبَعِ آن نزول سطح فرهنگ، خواندن این دست نشریات، واجب و ضروری است.

به حالت نیم‌خیز روی منبر : قانع شدید یا دوباره بشینم؟

خیلی تعریف کردم ازش، پولیم بابتش نگرفتم و واقعا عجب کودنی هستم که تبلیغات رایگان می‌کنم، آن‌هم برای فرد مشهوری مثل من !!!

ایراد اساسی این مجله در حال حاضر در توزیعه، طوری که ممکنه وقتی به صاحب صد و یکمین کیوسکی که سراغ‌اش رفتید اسم این مجله رو ذکر کنید با چشمان گرد شده ازتون بپرسه چی هست اصلا /:

پس اگه یافت نشد نگردید، به صفحه‌ی اینستگرام* این مجله بروید و به صورت آنلاین سفارش دهید، ارسال رایگان است.

.

* 3noghtemag@

پانویس: والا عنوانی درخورتر از ... پیدا نکردم.

و متلاطم الامواج

۳ نظر

درست زمانی که خواستم عطسه کنم، بین دوراهیِ نگه داشتنِ حجم هوای بدن یا رها کردنش، فکرم رفت سمت این که: پزشکان بر این باورند که اگر عطسه را نگه داریم یا به اصطلاح به دهانمان صدا خفه کنی وصل کنیم و خیلی ملوس و ریز آن را ول بدهیم ممکن است دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و درنهایت سکته‌ی مغزی شویم و اگر با تمام جانمان عطسه کنیم یعنی طوری که انگار می‌خواهیم در مسابقه‌ی چه کسی خرکی‌تر عطسه می‌کند نفر اول شویم هم ممکن است یکی از دنده‌هایمان بشکند! البته که تا من بیاییم نتایج دنیای پزشکی نوین را بررسی کنم و نتیجه‌گیری و درنهایت اتخاذ تصمیمِ درست، عطسه‌ام درحالی که عاقل اندر کودن نگاهم می‌کرد، درون بدنم محو شد و رفت.

فیلم دلشکسته را خاطرتان است؟ دلدادگی دخترکی مریخی با پسرکی خورشیدی که هر دو در دو جهان متفاوت زندگی کرده بودنند، پسرکی که رخت و لباسش هم بوی یمین میداد و دختری که یسار را طی می‌کرد و اما بعد، عشق از جانب یمن وزیدن گرفت و به یسار رفت و در قلب‌هایشان لانه ساخت، افسوس که یکی این طرف بود و آن دیگری آن طرف، پسرک لاجرم برای دست یافتن به عشق، اندکی به گام‌های مبارکش تغییر جهت نثار کرد و دختر قصه هم یسار را به لقایش بخشید و گام در میانه راه نهاد، هر دو اندکی مسیر را تغییر زاویه دادند و یکی زاویه صدو هشتاد درجه و آن یکی چهل و پنج درجه را به  نود رساند، هر دو پای در میانه راه گذاشتند و نتیجه این شد که توانستند شانه به شانه هم در جاده گام بردارند البته با دستانی در هم چفت شده ((((:

عطسه و فیلم دلشکسته ریسمانی بود برای وصل شدن به حال، حالِ نامیزانِ متشنج، کشتی‌ای که به قول تصویر سازان کلیشه، با امواج پر تلاطمِ زندگی، دست به گریبان است و شاید دو سرنوشت در آن سمت پایان انتظارش را می‌کشند، یا تسلیم شده و غرق خواهد شد و یا ایستادگی از برای رسیدن به خشکی. در این حال، این حالِ نامیزانِ متشنج، عطسه‌زن‌هایی هستند که دنده‌هایشان خرد میشود، یا دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و به تبَع آن سکته مغزی می‌شوند. رهروهایی هستند که به سبب پیچش زیادی در یمینشان زمین می‌خورند و یساری‌هایی که دره‌ی مه گرفته را جاده متصور میشوند. کشتی از طریق هیچ یک از این دو گروه به خشکی امن نخواهد رسید، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که نه پایش پیچ بخورد نه در دره پرت شود، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که عطسه‌هایش نه سکته‌آور است و نه دنده خرد کن...

جدال، کانال تلگرام علی علیزاده

۱ نظر

توییت روز: هرگز به آینده ایران اینقدر امیدوار نبوده‌ام. ترامپ بزرگترین نعمت است. ناخواسته دارد مجبورمان میکند از خواب صدساله نفتی بیدار شویم و اوضاع داخلیمان را اصلاح کنیم. شفافیت، عدالت، فساد را جدی بگیریم و از ۸۵میلیون دهان باز رانتخوار مصرف کننده تبدیل به «ملت» شویم.

اگر فرصت شناس باشیم.

--------

🔹 در دو سه روز آینده درباره این «بحران کاذب ناامیدی» به صورت مفصل مینویسم. اما احساس میکنم باید مقابل این جو گله ای و توده‌ای که مشغول تزریق ناامیدی به جامعه است ایستاد. بگذار بگویند چون ایران نیستی از روی شکم سیر حرف میزنی. بگذار بگویند از جمهوری اسلامی پول میگیری و منافعت با این نظام مشترک است. بگذار دشنام و نفرین و تهمت روانه کنند. 

🔸 اما این موج ناامیدی طبیعی نیست. مصنوعی است. ترامپ و پمپئو قول داده بودند که فریاد نارضایتی را از داخل بلند خواهند کرد. و وضعیت داخل را بی ثبات کنند. و من و تو ی فریاد زننده ناامیدی به ترامپ و نتانیاهو همان را میدهیم که آنها چشم براهش هستند. هر فریاد ناامیدی از کلیت وضعیت دقیقا سکه ریختن در سبد ترامپ و نتانیاهو است و انها را برای زدن ضربه بعدی مصمم تر میکند. یعنی با هر عربده ناامیدی ات یک فشنگ در تفنگی گذاشته ای که رو به سوی خودت دارد. 

🔹 نقد وضعیت و نقد دولت جای خود، اما آیا کسی میان این قوم نیست که به جوانان یادآوری کند ایران روزهای بسیار بسیار سخت تری داشته و امید اولین تکلیف ملی و مهمترین اسلحه دفاع ملی ماست؟ کانال تلگرام علی علیزاده @jedaal

🔸 پانوشت: رانتی نامیدن هشتاد و پنج میلیون از جمله خودم لزوما توهین نیست. توصیف است. هرگونه رابطه ملت و حکومت و دولت در اقتصاد متکی بر نفت یا سایر منابع خام رابطه ای رانتی است. مساله در چنین جوامعی زیاد یا کم بودن رانت است. اما در اقتصادهای متکی بر مالیات جنس و جوهر رابطه شهروند و دولت به کلی متفاوت است.  

https://www.instagram.com/p/Bl3Ak2DHdSP/

.

پانویس: این مطلب رو از کانال تلگرام ایشون برداشتم و باورش دارم. خیلی عمیق باورش دارم.

آشتی؟

۴ نظر

همیشه که نباید از درخشش و روزهای ارج و قرب حرف زد و پز داد، همیشه که نمیشود از روزهای آشتی و شادی و رفت و آمد گفت، گاهی ‌هم باید سرمان را بگذاریم روی زانوی کسی و صادقانه اعتراف کنیم و اندکی‌هم بگرییم.
سرم را آرام روی زانویت می‌گذارم، هیس، می‌خواهم اعترافی بکنم، اعتراف می‌کنم چهار سال است رنگ مشهد و حرم ندیده‌ام، اعتراف می‌کنم هر دفعه طوری برای مامان و بابا جور شده که من نتوانم برم،  همین آخری طوری شد که در روزهای امتحانات رفتن و ...اجازه ندادند، می‌بینی؟ و وقتی فقط به تو اجازه ندهند اما به اطرافیانت چرا، حق‌اش نیست دست بیندازی و قلب‌ات را برداری و بریزی دور؟
.
سرم را روی زانویت می‌گذارم، اعتراف می‌کنم که رفتم و با ناباوری پاسپورت گرفتم، من و مامان و بابا، که بریم کربلا، کربلا باورت می‌شود؟ اما غافل از این‌که حساب و کتاب آنها با پاسپورت و گمرک و ویزا و این چیزها نیست، نرفتیم دیگر. قسمت نشد.
.
حتی راهیان نورهم نرفتم.
.
الان حقش نیست به یه چیزی توی خودم شک کنم؟ یه ناخالصی غلیظی درونم رسوب کرده که هرچی خودم را الک می‌کنم پیدایش نمی‌کنم و این خیلی بد است که ندانی.
.
با من قهر کرده‌اند. و امشب تولدشان است، تولدتون مبارک هرچند که با من قهرید، هرچند راهم نمی‌دهید و حتما هم حقم بوده.
و درست است که بدهاهم دل دارند ولی این دل لعنتی گاهی یادش می‌رود صاحبش بد است و بونه می‌گیرد و شب‌ها صاحبش در گوشش می‌گوید هییییش تو حق نداری از این حرف‌ها بزنی و سعی می‌کند با دلیل و منطق، آرامش کند.
تولدشونه و من نبایست بیایم و بند کنم به روضه‌خوانی و گلایه، تولدشونه و اگرچه لایق نیستم ولی من‌باب آشتی‌کنان گویم‌، ارباب من غلط کردم، آشتی؟

.

هم چالش، هم همه چیز!

۷ نظر

نمی‌دونم بشه اسم‌اش رو گذاشت بسته شدنِ نطفهِ کلماتِ در مغز یا چی، به هر حال من می‌ذارم. این چرخه‌ی دنیا اومدن کلمات و این جلف‌بازی‌ها. توی دل مغز، پقی جرقه‌ای زده میشه و نطفه‌ی کلمات کوچولو موچولو بسته، اون‌ها یواشکی اون گوشه موشه‌های مغز رشد می‌کنند، بالنده میشن، دست و پا در میارن و خلاصه حسابی که خوشگل کردن، حسابی که شکیل و آبرومند شدن موعدش می‌رسه، شروع می‌کنن به جفتک انداختن و نویسنده با قلم جراحی ( حتی کیبورد جراحی!) اون‌هارو می‌ریزه بیرون، به دنیا میارتشون. شنیدید که اکثر نویسنده‌ها کارهاشون رو بچه‌های خوشون خطاب می‌کنن. (البته این روزا توله‌سگ و سمور آبی و اختاپوس‌هاهم حکم بچه رو دارند کلمات که جای خود داره.)

دانشمندان برای این چرخه‌ی زیبا و جینگیل هیچ اسمی نذاشتن؟ خب مثلا کلمه‌تولوژی‌ای چیزی ...

پس با استناد به این چرخه، من روزهای نازایی را می‌گذرانم، چراکه مغزم خشک شده و جز هفته‌ای پنج کلمه چیزی به دنیا نمی‌آورم ... دکتر نازایی خوب برای کلمه تولوژی سراغ ندارید؟

.

اول. توسط دو نفر به چالش نویسندگی کتاب دعوت شدم. خیلی ممنونم بچه‌ها، خودتونم که طبق روال خیلی خیلی خوب و درست و اصولی و قشنگ از افکارتون گفته بودید.

راستش در این زمینه فقط می‌تونم به چند خط کوتاه اکتفا کنم (چون تمام پست‌هایی که در این زمینه خوندم رو دیدم و اکثرا حرف منم بود و منم از تکراری گفتن بی‌زارم.) اگه روزی بخوام به صورت جدی ( نه خشن!) کتاب بنویسم قطعا باید عقاید و دغدغه‌هام رو لای زرورقِ قصه و داستان (یه قصه‌ی لطیف که مثل هندوانه‌ی خنک تو گرمای پنجاه درجه مرده رو زنده کنه یا مثل یه چای داغ لعنتی تو سرمای زیر صفر، حیات ببخشه) بپیچم. اگه روزی تونستم با تمرین و تمرین و تمرین و توکل، همچین قصه‌ای که بتونه عقایدم رو کمی نامحسوس که دل رو نزنه توی جونش جای بده بنویسم یا به عبارتی تن افکار و عقایدم لباس چین واچین تور توری کنم و بفرستمش داخل ملت و ملت این طفل رو پذیرا باشن، اون روز دیگه هیچ آرزویی ندارم و می‌شینم کنج دیوار کنار شومینه بافتنی‌ام رو می‌بافم و به خانه برمی‌گردیم تماشا می‌کنم.

دوم. دیروز آزمون آیین‌نامه مقدماتی رو پاس کردم!!! الهی شکر قطعا چون حال نداشتم برای بار دوم برم امتحان. دلم برای استاد‌ش تنگ خواهد شد و ایشونم رفت کنج صندوقچه عزیزانی که می‌خوای بغلشون کنی ولی خب نمیشه. مثل استاد هلال احمرم ( وااااای.)

سوم. صد و سیزده پست نخوانده دارم و این بلاگر خطاکار رو عفو بفرمایید لطفا.

.

علی یارتون (:


مشتی قاتلِ جانیِ محو و گم.

۵ نظر

می کشیم و می کشیم و می کشیم؛

ما به کشتن و شکستن و دریدن خوشیم ...

اما این بار قرار نیست با سلاح گرم و سرد، این کار و بکنیم.

نیازی به خون ریزی و کثافت کاری نیست.

خب، حالا بهت میگم چطوری بدون تفتگ، بدون خون، بدون خشونت، آدم بکشی.

دوست داری یادت بدم؟

می کشیم و می کشیم و می کشیم ...

راحته، خیلی خیلی راحت‌تر از اونی که فکرش رو بکنی، فقط کافیه از کلمه جادویی استعداد پرده برداری کنی.

چیزی نیست نترس؛

رو کن سمت اولین انسان اطرافت و بهش بگو بی‌استعدادِ کودن. تو هیچی نیستی، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای قاتلانِ دست بلورین، خوش آمدی.

برو جلوی آینه، زل بزن به مردمکات و بگو تو هیچی نیستی، بی‌استعداد، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای خودکشی کنندگانِ متحرک خوش آمدی.

.

هوشِ بالا، متوسط، کم، رو به افول، توانایی‌های خارق‌العاده، استعدادهای بالفطره، بحثِ این پست نیست. من نه تخصصِ این مباحث رو دارم نه آنقدر دنیادیده هستم که نظرات قطعی و کلی صادر کنم. من فقط می‌خوام از یه چیز مشترک حرف بزنم. اونم استعداد یادگیریه. همه‌ی ما، من، تو، دختر همسایه، پسر فال‌فروش، شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، تمام روزهای هفته‌زا، دی‌ماهیِ جیگولر، آذری فنتستیک، خردادی مغرور و متولدین تمام ماه‌ها، همه، داریمش، همه از این نعمت برخورداریم. و اونم استعداد و توانایی یادگیریه. باتری این استعداد، انرژی‌ای که موتور این توانایی رو روشن می‌کنه، ایمانه. ایمان. و این شعار نیست، حقیقتیه که ماها تبدیل‌اش کردیم به شعار‌های دست‌نیافتنی.

یکی به موسیقی علاقه‌ داره و استعداد‌اش رو توی این زمینه به کار می‌بره، یکی پزشکی، یکی مهندسی، نقاشی، نویسندگی و الخ. ما همه این استعداد یادگیری رو داریم. فقط کافیه روشنش کنیم.

.

من تا سال پیش جدی نمی‌نوشتم، در حد انشای مدرسه و پست اینستگرام. اما دیگه طاقت نیاوردم چون عاشقش بودم و بی‌نهایت دوستش داشتم. و یادمه روزی که و کیبورد و لمس کردم و شنیدم. صدای خمیازه‌ی استعدادم بود. استعداد نویسندگی؟ نه، استعداد یادگیری، چیز که همگی ازش بهره‌مندیم. کیبورد و لمس کردم و شروع کردم. بهش ایمان آوردم و شروع کردم. من به استعدادم ایمان دارم. فقط دارم در جهت نوشتن ازش استفاده می‌کنم. چیزی به اسم استعداد موسیقی و نویسندگی و بازیگری وجود نداره. تنها و تنها نعمت استعداد یادگیری هست، که داخل خمیرماییه‌ی همه، ودیعه نهاده شده. این اعتقاد و باور قلبی منه و بهم شهامت داد توی سن بیست سالگی دست یه قلم ببرم. الان نویسنده عالی‌ای نیستم، خوبم نیستم، اما به استعداد یادگیری ایمان دارم و قطعا نویسنده خوبی از خودم می‌سازم.

یادمه روزهای اول بهم گفتن تو استعداد نویسندگی نداری، درست می‌گفتن، چون من به چنینی عناوینی اعتقاد نداشتم، در سیستم و قاموس من چیزی به اسم استعداد نویسندگی وجود نداشت و نداره و نخواهد داشت. من عاشق نوشتنم و از استعداد یادگیریم در این جهت استفاده می‌کنم و خواهم کرد.

نتیجه‌گیری از کل پستم: من به عناوینی مانند "استعداد موسیقی"، "استعداد پزشکی" و الخ اعتقاد ندارم. تنها استعداد یادگیری و باور قلبیه که خدا تو وجود همه‌ی ما به ودیعه گذاشته. ازش استفاده کنیم.

.

پ‌ن: اگه انقدر منفعل و تنبل و بی‌خاصیتیم که نمی‌تونیم از استعداد یادگیری خودمون بهره‌ ببریم، لااقل انسان باشیم و باور و امید قلبی ‌آدم‌هارو نکشیم. نکشیمشون. این کار، از هر قتلی، قتل‌تره.

.

علی یارتون (:


آی اَم سو هپیییییی(:

۲ نظر

به نام خدا

تابستان خود را چگونه می‌گذرانید؟

ساعاتی از روز را مشغول خفه کردن خود با سریال دکتر هو هستم و الباقی روز را مشغول خفه کردن دیگران با سریال دکتر هو!!!

.

قصد دارم با نوشتن این پست، به نظم ذهنی درباره وقت گذاشتن پای هری‌پاتر و دکتر هو و امثالهم برسم. که آیا این کار برای من زیان‌باره یا چی؟ که آیا می‌تونم از این کار (وقت پای این چیزا گذاشتن) در جهتِ مثبتی استفاده کنم؟

.

سر کلاس مثنوی بود که آقای فلانی از استاد سوال کرد که فایده‌ی رمان خوندن چیه؟ من خیلی به این مقوله فکر کردم. اصولا چرا رمان می‌خونم؟ چرا فیلم و سریال می‌بینم؟ می‌دونید؟ اصولا کتاب، فیلم، سریال و هر کوفتی که قصه تعریف کنه یا علمی‌تر حرف بزنیم داستان‌محور باشه، یک جهان جدید همراه با آدم‌های جدید، احساسات و احوالات جدید و به تَبَع آن تجربیات جدید رو به همراه داره. وقتی که من تصمیم بگیرم کتابی رو بخونم یا فیلمی ببینم، انگاری درِ جهانِ خالقش رو باز می‌کنم و آروم آروم پا میذارم توش و همراهیش می‌کنم.یعنی می‌تونم با یک زندگی، جای صدها زندگی، زندگی کنم، تجربه کنم، درک کنم.

می‌تونم توی خونه، پیژامه پوشیده، لنگ روی لنگ انداخته، کتابی رو باز کنم و برم فرانسه قرن نوزدهم، برم دست بندازم گردن ملکه ویکتوریا یا برم زیر دریاها و لپ ماهی‌هارو بکشم یا حتی برم روی سطح مریخ قرن پنج میلیون و الخ. حالا اینارو نگفتم که در باب فواید کتاب و کتاب‌خوانی حرف زده باشم. بیشتر می‌خوام در باره جهان‌های تخیلی بنویسم.

حالا اگه این جهانی که بناست بریم توش با جهان خودمون فرق داشته باشه و ما بتونیم باهاش ناممکن‌ها رو تجربه کنیم، در حقیقت جهانی که نشات گرفته از تخیلات نویسنده باشه، میشه همون ژانر تخیلی که سبک مورد علاقه منه. یعنی من واله و شیدای ژانر تخیلی هستم. یعنی من دارم نیمی از زندگیم رو توی این جهان‌ها زیست می‌کنم. اصلا این پست رو دارم می‌نویسم که به یک نظم ذهنی برسم که چرا یه بخشی از روزم رو دارم سریال دکتر هو می‌بینم و یه بخش دیگه‌اش رو ارباب حلقه‌ها می‌خونم.

زندگی اصلی من متشکل از عادات و روزمرگی و کسالته. تهی از هیجان. تهی از تجربه. نقطه صفر هیجان و انرژی. بدون کوچک‌ترین لذت و تجربه‌ی به‌درد بخوری. وقتی وارد جهان تخیلی میشم، درِ این روزمرگی و کسالت رو می‌بندم و پا میذارم توی اوج ِتخیل و هیجان و انرژی. می‌تونم چیزهایی رو درک و تجربه کنم که توی زندگی واقعی نمیشه. می‌تونم لذتی‌رو ببرم که حتم دارم تجربه‌اش در جهان واقعی به اون کشل نیست یا من بلدش نیستم. در حقیقت من بدون تخیل من بدون رویابافی هیچی نیستم و از افسردگی خواهم مرد. پس دلیل اصلی اعتیادم به هری‌پاتر و فلان و فلان همینه.

پس باتوجه به کسالت و روزمرگی، من بی‌نهایت شیفته جهان تخیلم و دارم بابتش وقت صرف می‌کنم. من از این کار پشیمون نیستم. من کار مفیدی انجام نمی‌دادم که حالا غصه‌اش رو بخورم.ولی خب من دارم زمان میدم، هیجان می‌گیرم. عمر میدم و پا می‌ذارم تو دنیای هری‌پاتر و عشق می‌کنم. پس این هیجان و عشق و حال، رایگان نیست، دارم ارزشمندترین موجودیم رو بابتش می‌پردازم. که خب در ازاش یک عالمه شور و هیجان و انرژی و فنتستیکی‌جات کسب می‌کنم.

پس با نوشتن کل این پست، که از فواید رمان و فیلم شروع شد و به ژانر علمی-تخیلی رسید و عمری که بابت تجربه این ناممکن‌ها پرداخته میشه، خواستم به یه چرخه برسم. من بخشی از وقتم رو میدم، هیجان و انرژی می‌گیرم و می‌تونم باقی وقت‌ام رو با اون هیجان و انرژی، مفیدتر بگذرونم. این میشه یه چرخه ذهنی که من با کتاب و فیلم برای خودم ساختم. این میشه هدفمند فیلم و سریال دیدن و کتاب خوندن. در عین حال که من نه‌تنها هیجان و انرژی می‌گرم، بلکه کلی به تجربیات و اطلاعاتم‌هم افزوده میشه. پس من دچار خسران وقت نشدم.

البته که انسان همیشه در خسران است ((((:

.

مطالب بالا درباب این بود که من چرا انقدر شیفته و معتاد به ژانر تخیلی هستم. یه جورایی فوایدش در حد چکیده.

اما قطعا مضراتی داره که خب من پذیرفتمشون و میشه با کنترل ذهن، به حداقل رسوندشون.  یکی از مضراتش برای خود من این بود که من آدم به‌شدت احساساتی و عاطفی هستم و هرچیزی رو که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم، به صورتِ خیلی عمیق و ریشه‌ای دلبسته‌اش میشم و با جون و دل دوستش خواهم داشت. یعنی وقتی هری‌پاتر تموم شد و تق، پرت شدم توی دنیای خودم، به صورت عمیق و گریه‌داری دلتنگش میشم و یعنی بعد ازاینکه ناچاری از اون جهان بیرون بیایی، دچار یه غم نامحسوس و لمس‌ناپذیری میشی که البته اونشم برای من قشنگه. وخب ممکنه دچار بحران روحی روانی بشیم که آخه این چه زندگی تهی و خالی و مسخره و لوسیه و از این پوچی‌گرایی‌ها، این اشکالی که بر جهان تخیلی وارده و من پذیرفتمش و سعی می‌کنم روی فکر و ارادم مسلط‌تر شم که کم‌تر دچار این بحران و خلا بشم.

.

خب اگر بخوام نتیجه‌گیری کنم باید بگم که ما با رمان و فیلم می‌تونیم کلی تجربه و چیزمیز بیآموزییم. می‌تونیم در کنار تجربه شخصی جهان خود، هزاران هزار جهان اشخاص دیگرو هم تجربه کنیم که خب مگه یه آدم چه قدر عمر میکنه که بخواد فقط خودش تجربه کنه؟ پس خوندن رمان واجبه.

حالا بین این جهان‌ها، هیجان انگیزترینش جهان‌های تخیلیه که می‌تونه یه بخشی از عادات و روزمرگی‌هارو از بین ببره و به زندگی هیجان و انرژی تزریق کنه و هم می‌تونه مارو از زندگی کسالت بارمون متنفرتر کنه و افسرده‌تر بشیم این بستگی به نگرش خودمون داره، بستگی به تسلط و اراده خودمون داره. در اصل بستگی به انتخاب خودمون داره.

علی‌یارتون (:

.

پ‌ن: راستش بازم دچار کلی‌گویی شدم، اما حس می‌کنم اصل مطلب و ادا کرده باشم.

پ‌ن‌۲: مغزم بعد از مدت‌ها بیدار شده و دارم به صورت رگباری پست اپ می‌کنم.

پ‌ن۳: من بالاخره وارد جهان دکتر هو شدم و اصلا براش به صورت مستقل یه پست میرم.

پ‌ن۴: اطرافیانم خیلی در حال کار و تلاشند، خیلی فعال و مفیدن، من جز بافتنی و سریال و کتاب هیچ غلطی نمی‌کنم تو زندگیم((((((((((((: ولی تو فکرشم یه سامونی به کارهایی که نصفه و نیمه شروع کردم بدم. حداقل یا تمومشون کنم یا کلا بکنم بندازمشون دور.

پ‌ن۵: تا پانویس‌ها از متن اصلی بیشتر نشده برم/:

کی از همه بدبخت‌تره؟! من من

۲ نظر
✍ احسان محمدی

✈️ یک روز هواپیمایی از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه:

_ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی نگران نباشید من یک خلبان حرفه ایم و شما رو سالم میرسونم.

✈️ چند دقیقه بعد خلبان میگه:
 _ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ایم و و فرودگاه هم نزدیکه.

✈️ باز بعد از چند دقیقه این بار میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! پلیز ریپید اَفتر می: اشهد ان لا اله الا الله!

🚫 حالا این حکایت ماست. یک عده اصرار دارند بگویند ما بدبخت و بیچاره و ناامیدیم، هیچ چیزی درست نمیشه، همه چی خرابه. بر همین اساس پیشنهاد می کنم برای حل مشکلات کشور به شیوه این دوستان ریپید افتر می:

☡ خاک تو سر ما که زنده ایم، چاره اینه که بمیریم! (تکرار کنید:بمیریم! بمیریم!)

☡ ما خیلی بیچاره ایم! (تکرار کنید: بیچاره ایم! بیچاره ایم!)

☡همینجوری به بدبختی مون ادامه بدیم خودش خود به خود درست میشه!(تکرار کنید: درست میشه! درست میشه!)

☡ ما فرشته ایم، بقیه مردم دُزدن، مسئولین همه بَدَن! (تکرار کنید: همه بَدَن من خوبم! همه بَدَن من خوبم!)

🚫 خُب! خدا قوت پهلوان! خسته نباشی دلاور! با این روش ما تونستیم بخشی از مشکلات کشور رو حل کنیم! بقیه اش هم با احساس بدبختی هر چه بیشتر حل میشه، میشیم عین ژاپن و سوئیس! اونا هم دقیقا" با همین روش کشورشون رو ساختن!

🇯🇵مثلا" وقتی تو جنگ جهانی دوم آمریکا روی  هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم ریخت و این دو شهر با خاک یکسان شدند، می دونید چطور از نو ساختند؟

یک نفر رفت روی بشکه گفت:
_ کی از همه بدبخت تره؟!
‌مردم جواب دادن: مَن!مَن! مَن!

بعد ساختمان ها عین لوبیای سحرآمیز یکی یکی رشد کردند و شهر آباد شد!

 ◀️نزدیک عید بعضی خانم ها موهاشون رو زرد می کنن، هر چی زردتر، عیدتر!
حالا هم احساس بدبختی مُده، هر چی احساس بدبختی بیشتر، مُدتر، روشنفکرتر، بهتر!

🔸 خب شما می گی چکار کنیم؟

_ من سوئیس زندگی نمی کنم، تمام اخبار بد را می بینم، می خوانم و چه بسا حال دلم و جیبم از بسیاری از شما بدتر باشد که مطمئنم هست، اما #تمرین_میکنم جار نزنم وای من چقدر بدبختم! وای خاک تو سر ما! وای ما بیچاره ترین مردم دنیاییم!

◀️ دلیلی ندارد مدام خبر بد، حس بد و حال بد به هم بدهیم. به خدا به کسی که ناامیدی را به همه منتقل می کند نه مدال می دهند نه یارانه اضافی!

◀️ اصلا" شیطون بلاها! چطور موقع عشق و حال و صفاسیتی تک خوری می کنید، بعد ناله هاتونو میارید عین قیمه می ریزید توماستای ما؟!
#بشوره_ببره
به قلمِ احسان محمدی.
.
این پست به قلم احسان محمدی بود که داخل کانالشون منتشر کردن. حرفِ دلِ من بود، می‌خواستم همچین چیزهایی بنویسم که دیدم ایشون به عادلانه‌ترین نحو این کارو کردن.

چیزی شبیه عطرِ حضورِ شما کم است...*

۷ نظر

کاش تربتِ سید‌الشهدا میشدم. پیرزنی با هزار هزار عشق، مرا لای مشمایی می‌پیچید و پرِ دامن ساده و بدون گل‌اش می‌گذاشت. پسرش که رفت، شاخ شمشاد‌اش که رفت، دیگر دامن گلدار نپوشید. میشدم مرهم دردهایش، تسکین غم‌هایش، خاک تیمم‌اش، پاهایش درد می‌کرد ولی کسی نبود که دکتر ببرتش، اندکی از مرا درون آب حل می‌کرد و دوای امام حسینی درست می‌کرد. کسی نبود زیارتش ببرد، دلش تنگ بود، غمی و غربتی شده بود دلش، اما خب می‌دانی؟ کسی نبود ببرتش، مرا از پر دامن بیرون می‌آورد، می‌بوسیدم، نوازشم می‌کرد تا از حرارت دل بکاهد. عادتش بود، تا اذون صبح، پشت در، چمباتمه میزد. اذون که میزد و در و دیوار خجل میشد از روی مادرِ منتظر، مرا در مشتش می‌گرفت، یاحسین می‌گفت و خود سیدالشهدا دلش را آرام می‌کرد. آخر می‌دانی؟ گفته بودتش قبل از اذون صبح برخواهد گشت، برنگشت. ولی مادرست دیگر ...

تربتِ سیدالشهدا بودن، پر دامنِ مادرِ شهید ...

 

کاش عروسکِ دخترکی بودم، تنها عروسک‌اش، از این‌ها که مامان‌ها با تکه پارچه درست کرده‌اند، عروسک دخترکی که همه‌ی دنیایش عروسک‌اش بود. مرهم‌اش بود، صندوقچه‌ی درودلک‌هایش بود. ذوق می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، غصه‌اش میشد مرا بغل می‌گرفت، دلش تالاپ تولوپ می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، وقت‌هایی که به عکس بابایی‌اش نگاه می‌کرد، نبود که بغلش کند، موهایش را بنوازد، بنشاندش کنج زانویش، بغضی میشد و چفیه بابای‌یاش را دور من می‌پیچاند و تا صبح مرا تنگِ آغوشش می‌گرفت. وقت‌هایی که دخترهایی را در بغل بابایی‌هایشان می‌دید که بابایی‌هایشان تصدق دخترشان می‌رفتن، قدم‌هایش آرام میشد با مشت‌اش اشک‌ها را محکم پاک می‌کرد که مبادا مامانی ببیند و غصه‌اش بشود، مرا قایمکی درون جیب‌اش محکم فشار می‌داد و من میشدم تمامِ تمامِ تمامِ کسِ بی‌کسی‌هایش ...

 

کاش نرمی گلوی نوزادی میشدم، بوی پودر و شیر و استفراغ، بوی بچه، نرم و سفید و سرخ، با خط‌های قرمز، که بشوم همه‌ی همه‌ی تسکین‌های بی‌تابی‌هایش. دلش که پر می‌کشید برای مَرد‌اش، چنگی که از درون، قلبش را فشار میداد، هوا که کم می‌آورد، صورتش را فرو میکرد درون نرمی گلوی پسرش و نفس عمیق می‌کشید، آرام‌تر می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، دلش‌ روشن می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، چنگ درونی مشت‌اش را باز می‌کرد و قلب را رها می‌کرد. نرمی گلوی پسرک‌اش می‌شدم، تنها امید‌اش برای ادامه دادن بدونِ او. پسرک را با خود سر مزار خالی می‌برد، نگاهش میرفت سمتِ خانم‌هایی که با مرداشان، شانه‌به‌شانه هم راه می‌روند، دست‌های حمایتگری که هر ازگاهی پشتشان می‌نشیند زمین نخورند، درهایی که برایشان باز میشود، مردهایی که با عشق نگاهشان می‌کنند، دست خودش نبود، دلش آتش می‌گرفت، بغض‌اش که از چشم‌هایش راه خروج پیدا می‌کرد، پسرک‌اش را بغل میکرد، پر چادر را روی سر می‌کشید، صورت درون نرمی گلو فرو می‌کرد و هق‌هق‌هایش را همان‌جا دفن می‌کرد...

.

اگر عروسک یا تربت یا حتی نرمی گلو بودم از الانِ خودم، قطعا مفیدتر واقع میشدم.

بچه‌ی بدی شدم این روزها ...

.

*عنوان تک‌بیتی از محمدعلی بهمنی است.

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان