اَبرَکِ صورَتی (:

ابرک ابرک (4)

۷ نظر

-خب خب خب تبریک صدر جدولیم ((((((((((((((((((((:


-فصلِ شکوهمندِ امتحانات آغاز شد، امتحانِ اول مثنوی، حول و حوش هزاربیت، که تازه مثل گیج‌ها دویست بیتم اضافه بر سازمان زدم بر بدن. درسته بچه شب امتحانی هستم و کاملا کاملا دقیقه نودی، اما خب سعی‌ام بر اینه که شب امتحان با جان و دل بخونمشون. نمیدونم نمره‌ام چند بشه شاید حتی خیلی خوبم نشم ولی چهار صفحه نشستم شعرها رو شعرو شاعری ترجمه و معنا کردم /: پاسخ مدنظر استاد، یه جواب تلفیقیه. یعنی مسائل عرفانی و درون‌مایه‌ای رو با معانی ظاهری شعر، شرح و بسط بدیم و کمی روضه بخونیم و از این حرف‌ها.


-داخل اتوبوس دوست دوران دبیرستانم رو دیدم. بچه خرخون و منضبط و سوگولی معلم‌ها، حرف زدیم و زدیم و زدیم تا این‌که گفت بیا تابستون همراه هم بریم باشگاه و تو ورزش مورد نظر خودت و برو منم ورزش خودم و اما همراه هم باشیم. خواستم طبق روال تنبلانگی و کنج عزلت نشینیم، بهانه بسازم تا خودم تنهایی برم اما خوابوندم دهن نفس و قبول کردم و حتی باهاش تا باشگاه مذکور جهت تحقیق نیز رفتم. باشگاه بسته بود و ادامه مبارزه با نفس موند فردا صبح /: مشکل از اون نیست به هیچ وجه، من بیش از اندازه مردم گریز و انزواطلبم. آدرس این‌جاروهم نداره (:


-و بازهم داخل اتوبوس، خانم مانتویی‌ای از چادرم خوششش اومده بود و داشت از مدل و جنسش سوال می‌پرسید، بعد از این‌که بهش آدرس دادم که بره از منبعش بگیره کلی درباره این‌که چه قدر سختشه چادر ساده سرکنه حرف زد برام. گفت حتما میره از این مدل بگیره و من خیلی خوشنود و شوق‌زده بودم بابت این مهم. می‌دونید یه بارهم سر کلاس آیین زندگی خانمی بهم گفت تو چه راحتی با چادر، چرا و چگونه که خب براش توضیح دادم وقتی مدت زیادی همه جا وهمه جا بشه همراهت دیگه اگه باهاش راحت نباشی باید متعجب شد و خب من خیلی خوشحالی میکنم وقتی دیگران از مدل چادرسرکردنم می‌پرسن و احساس رضایت و تعجب می‌کنن که با چادرهم راحت و خوب و اوکی برخورد می‌کنم. این الان تعریف از خوده؟ تکبر پنهانی چیزی نباشه خدایی ناکرده/: مامان اشاره کردن تعریف از خود نیست جوجه!


- صفحه‌کلید "گلپر" انگلیسیه. منم همون بدوِ ولادت براش از این برچسب رنگی‌ها گرفتم. اما چسب همشون خراب خروب شده و داره دونه دونه کنده میشه. همین الان حرف "ز"بازیش گرفته هی میفته من با همون تتمه چسبش می‌چسبونمش، باز دوباره میفته و الخ. و الان غصه‌ام گرفته که چه کنم با صفحه کلید خارجکی و برچسب‌های رو به زوال )))):


-زهرا گفت چرا پست نمیذاری منم به این نتیجه رسیدم که این موتور دیزلی و درب و داغان مغز من یک هو روشن میشه و ممکنه شش یا هفت پست حتی پشت هم بنویسم. اما ممکنه روشن شدنش یک روز، یک هفته یا حتی یک ماه طول بکشه که این ضعف بزرگیه. توصیه‌ای دارید برای روشن شدن مفز؟


-الان دارم درکمال خاموشی مغزم می‌نویسم. پستم و دوست ندارم و وقتی دوسش نداشته باشم احتمال این‌که حذفش کنم زیاده ولی خب چون دلم نمیاد طفلانم رو به قتل برسونم، بابت انتشارش حرص می‌خورم که خب ممکمه بپرسید پس دیگه چرا آپش می‌کنی که باید بگم چون مریضم!


- وقتی مغز روشن و سرحال باشه،از کوچک‌ترین و جزئی‌ترین اتفاقات زندگی میتونه رمان به چاپ برسونه، مثلا امروز فلانی در کیفش رو باز کرد و یه آدامس نعنایی چپوند گوشه لپش که خب اتفاق ساده‌ایه اما نه برای یه ذهن فعال و پر جنب و جوش(که من ندارمش). خلاصه این ذهن میتونه از راه رفتن مورچه لبه گلدون، خمیازه کشیدن بابا، دکمه دوختن مامان، جیغ برادرزاده بابت خودچنگ‌زنی (الهی قبونش برم) و امثالهم ایده‌های ناب بگیره. همچنان منتظر ایده برای روشن کردن ذهن هستم.


با مغزی همچنان خاموش.

علی یارتون (:



ابرَک ابرَک (۳)

۲ نظر
- کاش یه عده با حماقت‌هاشون اوضاع و طوری نکنن که یه عده‌ی دیگه نتونن به هیچ شکلی درستش کنن.و کاش باز اون یه عده با همون حماقت‌ها سبب نشن که عده دومی حتی نتونن  دهن باز کنن برای شفاف‌سازی چه برسه به دفاع.
- چرا یکی‌هایی هستن که فکر می‌کنن خدا خلقشون کرده برای اظهار نظر کردن.طوفان و سیل و زلزله و صدف طاهریان و لیگ دست سه و پشمک حاج‌عبد‌الله و ترامپ،توی دل همشون،فرقی نداره چه موضوعی و ژانری،به صورت مقاوم و پایدار حضور دارن.یعنی مثلا توی لایه‌های جنوبی قطب شمال شما نظرات و تحلیل‌های این یکی‌هارو به عینه می‌بینی.
- حالا درسته که قدر ارزن آدم عارفی نیستم و اصلا شاید حتی اظهار نظر کردن توی این وادی جاست جوکینگ باشه،اما خب به عنوان دانشجویی که یه نصف روز در هفته کلی نظرات پارادوکسی می‌بینه و می‌شنوه،باید یک بار برای خودم روشن کنم که آقاجون تکلیفت‌رو با این قضایا روشن کن،و به این نتیجه رسیدم که من عرفانی که بگه امروز فول شوقی پس نماز نخون و نمی‌پسندم.اصلا عرفانی که شریعت و دین‌رو تحت سلطه بگیره قبول ندارم.خلاصه که حضرت علی عرفان و آوردن و گرفتن زیر چتر دین در حقیقت عرفان و تحت سلطه دین قرار دادن و خب خیلی مفصله اما من متوجه شدم اگرم بنا باشه عرفان و دوست بدارم،نوک پیکانم بیشتر میل به همین سمت و سوی داره.سمت عرفان علی.در حدش و اندازه این حرف‌ها نیستم و بشین بینیم بابای حضار.پس می‌گذریم.
- وسواس نظم من عود کرده.اصلا شورش‌و درآورده و داره گند قضیه‌روهم درمیاره حتی.الان تو دوره‌ی نظم شروعه(اصلا اسامی رو جدی نگیرید چون علمی نیستن)نظم شروع یعنی این‌که مثلا خانم ایکس شروع می‌کنه به خوندن کتاب،اواسط کتاب،وقفه‌ای پیش میاد بعد از مدتی که می‌خواد کتاب و ادامه بده دچار این حالت نمیشه از وسط شروع کنم و این مسخره‌جات میشه و میره از اول.حالا حساب کنید سر هر کار بزرگ و وقت‌گیری دچار این حالات بشه.
- کتاب مرد رویاها از سید مهدی شجاعی یه فیلم‌نامه از زندگی شهید چمرانه،خیلی نرم و لطیف و روان و خوبه.توی این بل‌بشوی برجام و شرکا،لازمم بود با این حجم از اطلاعات تکه و پاره درِ همه جارو ببندم و چفت کنم و این و بگیرم دستم.
- خلاصه که همین.
تکه ابرک‌های درهم برهم خانم کوچیک.
علی‌یارتون (:

ابرک ابرک (2)

۱ نظر

این قست:داشنگاه

- ماهم سر کلاس‌های دانشگاه یه خانم ف نامی داریم که قشنگ مصداق بارز «همیشه یکی از همکلاسیاتون هست که سوالاش‌و نگه می‌داره سی ثانیه آخر کلاس می‌پرسه»هستش.وقتی که عین یک ساعت و نیم رو استاد حرف زد و شما تمام اون یک ساعت و نیم رو خودتون‌و کتک زدید و دست دوستتون رو برای دیدن ساعتش فلج کردید و جیگر خودت و اطرافیانتون و در خودکارو در آوردی وتمام این زجرهاروهم یه شوق اون یک ربع انتراک سپری کردی و در نهایت وقتی کلاس آخراشه و با کتف سوراخ شده و قیافه کانه مارمالاد سیب آماده میشی برای فرار از اون زیرزمین سونا جکوزی که بیییییییب حانم ف دست بالا کرده و سوالش را که حاوی مقادیری فلسفه و عرفان و جهان‌های موازی و یوگا است را می‌پرسد.استاد هم تمام اون یک ربع را به جواب دادن به خانم ف می‌گذراند و چون کسی از جایش بلند نمی‌شود شماهم مجبوری به همان شکل مارمالادگونه بمانی در کلاس منتظر شروع کلاس دوم با همان استاد!!!

- یه خانم ف دیگه‌ای هم هست که معمولا عادت دارد در حین تدریسِ استاد حرف بزند و تایید کند و جملات استاد را تکرار.در کنار این عادت نیکو همیشه جلوهم می‌شینن که تمام کلاس را مستفیض کند.مثلا اگر بخت یارت باشد و کنارش بشینی باید تمام اون یک و نیم ساعت کلاس را در عین گوش دادن به استاد به سحنان ف دوم هم گوش بدهی.

 

- استاد «ک» را در شبکه چهار می‌بینی و پیش خودت می‌گویی عجب اقیانوس عمیقی از دانش و ادبیات است.حتما در کلاسش‌هم قرار است کلی چیز میز یادت دهد.پایش که به کلاس می‌رسد بساط شوخی و خنده پهن می‌کند و یاد خاطرات کوهنوردی و سربازیش می‌افتد و در نهایت تو بدون آن‌که لایقش باشی با نمره‌ی بیست درسش را پاس می‌کنی.

 

- تو برای کلاس یوگاه یه خرده اضافه وزن نداری؟تو می‌خوای بری اسکی؟تووووو؟یا این هیکل؟یه نگاه به خود کردی تا حالا؟

اشتباه نکنید این‌ها حرف‌های خانم همسایه حین سبزی پاک کردن نیست.این‌ها مکالمات روزمره استاد عربی سر کلاس است.استادی که مرز شوخی و بی‌ادبی و لودگی‌را گم کرده است.نکته بامزه استاد عربی تیپ دهه شصت طورش است لباس‌ها و مدل مویی که بوی خاک می‌دهد.تا الان این چهارمین استاد عربی است که پای حرف هایش نشسته‌ام به طرز بانمک و عجیبی همگیشان یک دست عقاید و طرز تفکر عجیب و درهم برهم و نامشخصی را دنبال می‌کنند،علاقه وافری به سخنرانی کردن دارند و مسائل خاله‌زنکی را جدی پیگیری میکند.می‌توانم بگویم یک جور اوا خواهر خاصی در رفتارشان دیده می‌شود.ولی هنوزهم نتواستم به خط فکریشان پی ببرم.گاهی خیلی عقلگرا هستن گاهی می‌زنند به جاده خاکی و گاهی منکر همه چیز می‌شوند.


-در دانشگاه ما هفت نفریم.زهرا را خدا رسانده مارا سامان دهد.همیشه بهش می‌گم که خدا من‌و خوب می‌شناخت که مسبب آشناییمون شد.زهرا از ترم اول یک تنه بدون اینکه حتی غر بزند همیشه سر تمام کلاس‌ها رفته جزوه نوشته و یک تنه بار هه را به دوش کشیده.یک دختر شوخ و بذله‌گو که در همه چیز حتی بی‌مزه‌ترین یا تلخ‌ترین حوادث نکته بانمکی پیدا می‌کند.مطهره که به عبارتی دخترخوانده‌ی زهراهم هست!!!مهربان و دلسوز گروه است.اگر از ساعت مشخصی دیر کنی اولین نفریست که آلارم هشدارش چشمک می‌زند.بشدت همراه و پایه و حساس است.معده‌اش ناراحت است اما از خیر پیتزاهای بوفه با سس فراوان نمی‌گذرد.حدیث و عاطفه مادر و دختر بعدی گروه هفتی ما هستن.مادر و دختر دانشگاهی!!!طوری عاطفه حدیث را مامان صدا می‌زند که یک بار نسیم پرسید مگه مامانشم میاد دانشگاه؟((((((((((: عاطفه‌هم شم طنازی دارد و گاهی نکات بانمکی پیدا می‌کند.اراده‌اش در غیبت نکردن نظیر ندارد طوری که اگر یک روز نیاید کل دانشگاه نگرانش می‌شود.حدیث مادر گروه است.گوگولی و مهربان خیلی مهربان و رئوف‌القلب.انقدر مهربان که یک بار بابت این‌که کمی موقع حرف زدن با مادرش صدایش بالاتر رفته بود تا مدت ها ناراحت بود و خودش را نمی‌بخشید.الهام بوی کافه و بحث‌های هنری می‌دهد.صدای خوبی دارد و عکاسی و موسیقی و نقاشی بلد است.الهام هنرمند گروه است.

و اما حنانه،حنانه جودی‌ابوت گروه است.حنانه یک کمالگرا است و اگر روی چیزی دست بگذارد یا قیدش را می‌زند یا حتما بهترینش را انجام می‌دهد.صدای خوب بیان خوب یا قلم خوب از نظر من بیانگر شخصیت حقیق حنانه نیست.من تنهایی را از چشمانش خواندم و چون دردآشنا بودم تمامش را فهمیدم.من وقتی با حنانه آشنا شدم و مدتی بعد نسبت به او شناخت پیدا کردم حس کردم کسی که پیش رویم است انقدر بامن نقاط اشتراکی دارد که برای اولین بار پیش یک انسان دیگر احساس تنهایی نکنم.حنانه تنها دوستی است که من با او سفر رفته‌ام آن هم به عزیزترین نقطه جغرافیایی جهان.اولین دوستی است که خودم پیشنهاد سینما رفتن را بهش دادم آن هم عزیزترین فیلم.این حجم از شباهت با حنانه برایم حتی ترسناک و عجیب بود اما حالا عادت کرده‌ایم.بحثی را وسط می‌کشیم و در نهایت به موافقم و دقیقا و همینه ختمش می‌کنیم.حنانه شاید عمیق‌ترین دوستم است.

این جمع هفت نفره انقدر خوب هستن که تا الان دختری مثل مرا تحمل کرده‌اند.

.

این چند بند کوتاه از دل داشنگاه بیرون پرید و با اینکه خیلی جالب و بانمک نیست اما شاید جالب‌ترینای کل دانشگاه باشد.بوی ماشین چمن زنی دانشگاه که روز و شب مشغول چمن‌زنی است (مگه چه قدر قورمه‌سبزی میدن)کل پست را براشته.


علی یارتون(:

ابرک ابرک (1)

۰ نظر

-متصور بشید که یه آقای دکتری با صدای صد،صد و هشتاد درجه جذاب و گیراش ازتون بپرسه رشته‌ات چیه و بعد از شنیدن نام زبان و ادبیات فارسی یه تای ایروش رو بده بالا و زل بزنه تو تخم چشمات و برات غزل بخونه و تو در حالی که بند بند جونت داره از شدت هیجان پاره پوره میشه و مثل ماست چکیده در حال وا رفتنی و انقدر بی‌ظرفیتی که دستات کبود شدن از بس دسته‌ی صندلی‌رو فشار دادی که یه موقع با سرامیک‌های زمین یکی نشی،چطوری آخه ازت انتظار دارن کلت‌و شکل گاو گواتمالایی بندازی پایین و مثلا بی‌حیایی نکنی.نمیشه آقاجان نمیشه گل من.

-همیشه توی فک فامیل یکی هست که توی عیدها و تولدها با ابعاد کادوهاش باعث میشه هدیه الباقی خانواده به چشم نیاد.بله همونی که خرسای گنده بک میگیره یا با یه جعبه گل رز فک همه رو میندازه کف آسفالت،همون‌و عرض میکنم.

-اگه از جهان تخیلی و فانتزی‌طور خوشتون نمیاد به بند کتونی صورتیم.اما دیگه پارو از فرش خودتون فراتر نذارید و سعی کنید توی جهان زشت و سیاه ولی واقعی عزیزتون وول بخورید و کاری به جهان ما نداشته باشید.و الا این چوب دستی‌رو فرو می‌کنم تو تخم چشماتون.

-سریال "سارق روح"بیشتر از این‌که منو بترسونه از این فرقه مرقه‌ها،داره برام ایجاد جذابیتم می‌کنه،با این آهنگای کاوه آفاقشم که دیگه قشنگ یه حس مالیخولیایی بانمکی توی آدم بوجود میاره.خیلی کول و فانه خلاصه.ولی با تمام این اوصاف دوسش دارم.

-مامان بزرگم،مامان مامانم،گاهی اوقات میاد و یکی دو شبی رو خونه ما می‌مونه.ما از بچگی عزه به فتح ع صداش می‌کردیم.که از عزیزه منشعب شده بود.عزه دیابت غیر وابسته به انسولین داره و در نتیجه رژیم غذایی خاص و محدودی براش نوشتن.هرچیزی نمی‌تونه بخوره،هر زمانی نمی‌تونه بخوره و هرجایی نمیتونه بخوره.عزه یکی دوسالی می‌شه که از زور تنیلی و دردای پیری و چاقی ،با واکر راه میره و درنتیجه اعضای خانواده باید روزی شونصد میلیون بار مراسم سر جدت بلند شو برو دستشویی اگه بری بهت قاقالی‌لی می‌دیم برگزار کنن.خلاصه یه سری این عزه خانم اومده بود خونه‌ی ما و خاطرمم هست تعطیلات نوروز بود وشکلات و آجیلم که خب به وفور همه جا ریخته بود.ما دیدیم که عزه‌ی ما خیلی فعال شده و بدون برگزاری سر جدت پاشو برو دستشویی اگه بری بهت قاقالی‌لی می‌دیم خودش خیلی موقر و خانم قشنگ پا می‌شه و می‌ره دستشویی.طوری از این تحول درونی مامانبزرگ دچار شگفتی شده بودیم و انگشت حیرت بر دهان می‌مکیدیم که اگه بهمون میگفتن همین الان لردولدومرت و مرگ‌خوارهاش دارن میان سمت خونتون که شکمتونو سفره کنن شوکه نمی‌شدیم.به هر صورت ما با این تحول درونی کنار اومدیم و گذاشتیم پای سال جدید،تصمیمات جدید و این چیزا.تا اینکه یه روز داشتم سطل آشغال دسشتویی رو خالی می‌کردم که دیدم لای هر دستمال کاغذی یه چیزی برق برقی میاد بیرون.بازش کردم چشمم خورد به انبوه کاغذ های شکلات.از تافی هلو و پرتقال گرفته تا مغزدار فندوقی و کاراملی.نکته بانمک قضییه این بود که این کاغذای شکلات و خیلی هم حرفه‌ای لای دستما جاساز کرده بود.

-با باب شدن پیامرسان ایرانی "بله"شاهد نشت هنرنمایی نمکین ایرانی‌ها خواهیم بود نمونه‌اش:

 

بچه‌ها بالاخره بله‌رو گرفتم.                                                                          

هورااااااا مبارکه.به سلامتی.

 

 من بله ریختما.                                                                                               

چی‌رو بله ریختی؟مسخره کردی/:

 

شما بله داری؟                                                                                         

نه ما نخبر داریم.هار هار هار.

 

دارم میرم اگه خدا بخواد بله‌رو بگیرم.                                                                               

داداش موفق باشی خدا کمکت کنه طرف راضی شه.

 .

.

و از این دست موارد مشابه و غیرمشابه.
-بهم گفت دیدی کلیپ گشت ارشادرو؟دیدی گفتم این حجاب و دین و مسخره بازیاتون به درد نمی‌خوره و همش چرنده؟گفتم این پرتقال له و خراب وکرموئه،ولی آیا باعث میشه تو دیگه پرتقال نخوری؟آیا کل ماهیت پرتقال بودن و می‌بره زیرسوال؟آیا سبب میشه که تو بگی تمام پرتقال‌ها خراب و گندیده هستن،پس دیگه میذاریمش کنار؟

 

تا پست هجو و به درد نخور بعدی خدا یار و نگهدارتان.

علی‌یارتون(:

 

 

 

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان