از طرف دختری که ماگ استار باکسِ صورتی‌اش را بغل گرفته به تمامی دنیا (:

اگر همینک به ساعتی که روی میزت چیدی، به کتاب‌های داخل کتابخانه‌ت، به گلدانی که کنج پنجره‌ات نفس می‌کشد، شلوار جین گل‌آلودت و یا هر اشیایی که به هر جهت داخل محدوده‌ی اتاقت گنجانده شده است نگاه کنی، آیا با دیدن همگی‌اشان، تنها یک نوع انرژی و احساس در وجودت منعکس میشود؟

.

حوالی عصر بود و داشتم از کتابخانه برمی‌گشتم، سر راهم، از این  گالری‌های جینگول‌ برق‌برقی فروشی‌‌ها بود، من هم ساعت نیاز داشتم. از این ساعت‌های زنگدار که مد شده و همه در عکس‌های اینستگرامی سرشار از کتاب و ماگشان، یکی هم از این ساعت‌ها می‌گذارند، زین روی با دستانی قوز کرده از کتاب داخل شدم. یک مغازه در ابعاد ده در ده که خود فروشنده با جمع و خم کردن دست و پاهایش داخلش جا شده بود. این نوع مغازه‌هاهم که تا گلو با گلدان و شیشه رنگی و هزار نوع آت و آشغال پر شده‌اند و من همیشه وقتی درون این گالری‌ها می‌روم استرس می‌گیرم که پر چادرم به چیزی گیر نکند، دستم بی ‌هوا به جایی نخورد و خلاصه مدام ترس ویران کردن مغازه را دارم. به هر جهت سعی نمودم حضور مویی و اعصاب‌خورد کن فروشنده را ندید بگیرم. ساعت‌ها در شکل و طرح گسترده چیده شده بودند و نگاهشان کردم. سرشان دستی کشیدم و در ذهنم تصور کردم کدامشان روی میزم باشد خوشحال خواهم شد، ولی به دلیل تنوع بیش از حد، هیچ مدل ارتباطی با هیچ کدامشان نگرفتم. در حالی که از خجالت فرو در خود رفته شده بودم  و خواستم با گفتن زیرلب بخشیدی فرار کنم، فروشنده دست انداخت و یک ساعت بی‌روح و کسل‌کننده را از لای آن همه ساعت رنگی کشید بیرون و گفت این چی؟ ومن، من مسخره پیش خودم تصور کردم قشنگ‌ترینشان که پیدا نشد لااقل این زشت‌ترینشان است و من هم انگار دنبال چسباندن پسوند ترین هستم، گفتم آره خوبه همین رو بدید و اندوهگین به خونه برگشتم. گِرد، کرمی‌رنگ و کلی پژمرده. حالا این ساعت زنگش خوب کار می‌کند، شماره‌هایش درشت است و خوانا و کار راه بینداز. اما برایم فقط ساعت است. فقط ساعت و هیچ چیز فراتری ندارد و حس خاصی جز خب این یه ساعته برای فهم دقیق زمان، در من شکل نمی‌گیرد.

اوقاتی که کاراکترهای فیلم‌ها، با ماگ استارباکسی‌شان این طرف آن طرف می‌رفتند، ازش قهوه یا هر کوفتی می‌نوشیدند، و آن ماگ کله‌دار لعنتی را تکان تکان می‌دادند، من همش خودم را تصور می‌کردم که از این ماگ‌ها دارد و حین فیلم دیدن‌، کتاب خواندن، نطق کردن و غیره و ذلک آن را در قلاب دستانش گرفته. مسخره است اما داشتنش برایم تبدیل به یک رویا شده بود. این شد که برای پیدا کردنشان با حنانه انقلاب کردیم و پا از محدوده‌های رفته فراتر گذاشته و به انقلاب رفتیم. از این جهت که اطرافیانم تنها گزینه روی میزشان برای کادو دادن به من ماگ است، من ماگ و لیوان زیاد دارم. همشان قشنگ و کار راه بیندازند، اما برای من فقط ماگند، وسیله‌ای که قرار است برایت نوشیدنی حمل کند نه چیزی بیشتر. (که خب ممکن است پیش خودتان بگویید مگر باید چیز بیشتری باشد؟) به هر حال رویای من تنها داشتن ماگ استارباکسی بود با همان آرم رویش. برای تحقق این رویا انقلاب را بالا و پایین می‌کردیم و وقتی حنانه با یک ماگ خوشگل گل‌گلی در همان بدو گشتن دلش رفت، من همچنان دنبال خود استارباکس می‌گشتم چون حتم داشتم اگر من هم از آنها بگیرم برایم فقط ماگ است نه چیزی بیشتر. و بالاخره پیدایش کردم. یک ماگ استارباکس صورتی. تحقق رویاهای کوچک(:

لحظه‌ای که داخل مترو ماگ رو از جعبه در‌آوردم، یاد واکنش کلر در "من پیش از تو" افتادم وقتی ویل برایش جوراب شلواری زنبوری گرفته بود.   فقط جلوی دهنم رو گرفتم که واکنش کلارک رو برای عزیزان داخل مترو اجرا نکنم.( کلارک همیشه از بچگی آرزوی داشتن یک جوراب شلواری زنبوری در سر می‌پرورونده.) حالا تمام آن ماگ‌هایی که دارم و همشان کنج کابینت نشسته‌اند،  برایم فقط ماگند همین. اما این استبارباکس صورتی،  ماگ است اما در کنارش یک گشتن و پیدا کردن و شوق زده شدنِ لذت بخشی موج می خورد. یک حس و حالی فراتر از ماگ بودگی. که جایش نه داخل کابینت بلکه کنار تختم است. وقتی برش می‌دارم و لمسش می‌کنم، تمام این حس و حال را به خودم بازمی‌گرداند.

.

هر شی‌ای اگر با چیزی فراتر از خب لازمش دارم خریده شده باشد قطعا چیزی هم فراتر از خب لازمش داری بهت می‌بخشد و این اتفاق هیجان‌انگیزی است. نوعی تبادل انرژی یا عواطف یا چه می‌دانم هرچه. به هر کدامشان نگاه می‌کنی یک نوایی از دلشان بیرون می‌ریزد. شبیه آن تبلیغاتی که برای حمایت از تولید داخل ساخته شده بود و کیف‌ها نواهای خودشان را داشتند.

من از این وجودِ من بودنم به این توده‌ی جامد می‌دمم، سطحش را چند لِوِل بالاتر می‌برم. زنده میشود و نفس می‌کشد و کارش میشود انعکاس رنگی احساسات به محیط اطراف. یک چرخه‌ی آپ تو دیت کردن جماد، یا شاید هم صنعت تشخیص را در ابیاتِ هستی، لحاظ کردن باشد این کار.

در ادامه: معمولا برای اینطور اشیا اسم انتخاب می‌کنم چون اسم دارند. برای ایشون به استار باکس اکتفا کردم مگر اینگه بفهمم اسم دیگه‌ای داره.

 

خانم کوچیک ۴

در محدوده‌ی تعلقاتم، همه پادشاهند(:

همیشه از این که کسی از من سوال کند بهترین کتابی که خواندی چه بوده یا اسم محبوب‌ترین فیلم‌ت را بگو و بدتر از آن، مامان را بیشتر دوست داری یا بابا را، وحشت داشتم. البته بیشتر از ترس، از این سوال‌ها متنفر بودم و هستم و احتمال به یقین اگر همین تایم لاین را ادامه دهم، خواهم بود.

من هیچوقت قدرت مقایسه‌ی خوبی نداشتم، ندارم. نمی‌توانم بین برف و باران یکی را انتخاب کنم، نمی‌توانم بگویم دلتورا را بیشتر از هری‌پاتر دوست دارم، چهل نامه را بیشتر از یک عاشقانه. مامان یا بابا؟ شوهر یا بچه؟ قورمه‌سبزی یا لازانیا؟ نسکافه یا چای؟ فلان یا بسان؟ کوفت یادرد؟

من یکی توان گزینش یکی از چندتا را ندارم و خوب یا بد همین است که هست و من مشکلی با آن ندارم. اصلا درک نمی‌کنم چطوری زندایی می‌گوید شوهرش را بیشتر از بچه‌اش دوست دارد، یا فلانی برف را بیشتر از باران. البته هرکسی حق دارد نظر مختص به خودش راداشته باشد و من کاری با دیگران ندارم ولی لطفا این سوال چرند را از من نپرسید که بهترین کتاب که خواندی چه بوده است. در بین هزاران سبک و ژانر و موضوع و قلم، چطور میشود با قطعیت یک کتاب را کشید بیرون و گفت این این.

عقیده من بر این است که تمام چیزهایی که در شعاع دوست داشتنم جای گرفته‌اند، تک‌تک شان، جنس دوست داشتن خاص خودشان را دارند. چطور میشود عشق به فرزند را با عشق به همسر یکی دانست؟ و حتی مقایسه‌شان کرد؟ در حالی که نوعشان باهم زمین تا کهکشان راه شیری متفاوت است. چطور میشود گفت چای را بیشتر دوست داری یا نسکافه؟ در حالی که هر کدام طعم منحصر به فرد خودشان را دارند. من یکی توان گزینش بین دوست داشتنی‌هایم ندارم چرا که به قدری با وسواس این عزیزان را درون صندق علاقه‌مندی‌هایم جای داده‌ام که بی‌نهایت محترم و ارزشمندن و من یکی گزینش بینشان را نوعی توهین به آن‌ها و سپس به خود می‌دانم.

البته منظور من خط بطلان بر روی فعل مقایسه، کشیدن نیست. سبک سنگین می‌کنم و ویژگی‌های مهم و خوبشان را جداگانه در نظر می‌گیرم، نقاط ضعفشان راهم. مثلا فیلم ایکس از فیلم ایگرگ قوی‌‌تر بوده اما فیلم ایکس هم خوبی‌های خودش را دارد و من با آن به قدر فیلم ایکس، ارتباط خوبی گرفتم و هر دو را خیلی دوست دارم. مقایسه، نقد و امتیاز سر جای خودش کاملا لازم است و سبب پیشرفت. اما در نهایت بین مورد علاقه‌هایم، همشان را بی‌نهایت دوست دارم. حتی با این که هری‌پاتر و دلتورا هر دو تخیلی هستند بازهم نمیشود مقایسه‌شان کرد چرا که جهان‌هایی متفاوتی دارند و نوع دوست داشتنشان لااقل برای من فرق دارد. پس من به طور کل چه دوست‌داشتنی‌هایم در یک کیسه باشند چه در کیسه‌های مختلف اصلا نمی‌توانم بیشنان انتخاب کنم. توانش را ندارم درواقع. چون تا اسم یکی را می‌آورم اسامی باقی جلوی چشمانم ردیف میشود و فوری برایشان غصه‌ام می‌گیرد و نظرم را تغیر می‌دهم.  من هرگز نخواهم توانست بین دلبستگی‌هایم یکی را به عنوان سوپرگلدشان انتخاب کنم و تاچ پادشاهی بر سرش بگذارم.

شاید هم قدرت انتخاب ندارم چرا که در هر چیزی بالاخره یک نکته خوب پیدا می‌کنم که نمیشود نادیده‌اش گرفت.

اما به هر حال...

.

با لحن خونسردانه خوانده شود.

خانم کوچیک ۲

ترد، برشته و نمک‌زده!

خلال سیب زمینی‌ها را درون روغنِ داغ ریختم و صدای ناله‌های کوچک‌شان، نشان از گلدن تایمِ ریختن سیب زمینی در روغن بود. هم سطح تابه، منظم‌شان کردم و گذاشتم بمانند که خوشمزه شوند.

از شما می‌پرسم، شده سیب زمینی خام خورده باشید و خوشتان بیاید؟ بعید می‌دانم کسی بوده باشد که از لحظات شورانگیز سیب زمینی خام خوردن، تعریف کند و یا کپین "به سیب زمینیِ نپخته خوران بپیوندید" راه انداخته باشد.

سیب زمینی خام، سفت مانند سنگ پا، کمی گس شبیه به زغال‌اخته‌ی نارس که در اغلب اوقات حتی بد مزه، می‌باشد. البته اگر رگه‌های سبز داشته باشد هم دیگر از افتضاحات زمانه است. اما شما با کمی صرف زمان، سیب زمینی‌ها را شسته و پوست می‌کنید. بعد از خرد کردن، درون تابه‌ی حاوی روغن داغ ریخته، نمک زده و فرایند خوشمزه‎سازی را به نقط‌ی اوج می‌رسانید. سیب زمینی‌ها باید کمی زجر بکشند تا خوش‌طعم و قابل استفاده شوند. حتی اگر رژیم دارید و مایل به استفاده از این خوشمزه‌ی دوست‌داشتنی نیستید، می‌توانید سیب‌زمنی را آب‌پز کرده و با کره و ادویه‌ی فراوان نوش جانش کنید. (ترجیحا همراه با سبزی خوردن و نان سنگک.)

حرف اما همان است، سرخ شده، آب‌پز و یا حتی بخارپز، در هر سه حالت، سیب زمینی‌ها باید یک دوره‌ی قابل قبولی را طی کنند تا بشود خوردشان. خام و بی مزه بودن سیب زمینی‌ها نه تنها موجب سلب اشتها می‌شود، بلکه حتی ممکن است کیسه‌ی لطیف صفرا و معده‌ی خشن و چند عضوِ زودرنج دیگرتان راهم به زحمت بیندازد.

.

چه شد که از فرایند خوشمزه سازی سیب زمینی گفتم و زیاد هم گفتم؟ حقیقتش وقتی سیب زمینی‌هایی که درون روغن، درد می‌کشیدند را تماشا می‌کردم، که چطور ابتدا از حالت سفت به نرم تبدیل شده و سپس ترد و جذاب می‌شوند. اندیشه‌ام معطوف نوشته‌ها و عجله‌ای که همیشه در منتشر کردنشان دارم شد. زمان‌هایی که ایده‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنم و فریاد یافتم یافتمم بلند میشود، درونم هیجانِ دردناکی غل‌غل می‌کند که دلم می‌خواهد در سریع‌ترین زمان ممکن آن ایده، حس یا هر کوفتی که قرار است بنویسم را منتشر کنم و خلاصی یابم. خبر خوب این که بعد از اتمام نوشتن، سراسر وجودم در آردِ آزادی، غوطه می‌خورد و خبر بد این‌که به دلیل شتابی که برای نوشتن و اشتراکش به خرج دادم، نوشته‌ای به‌غایت بد ریخت و خالی، خلق کرده‌ام که چیزی جز کلیشه برای نقل ندارد. به همین سبب آن چند دانه‌ی آرد آزادی هم می‌ریخت کف بشقاب. در اصل من مشتی سیب زمینی خام و دل‌به‌هم زن، تهییه دیده بودم.

سیب زمینی‌ها را هم میزنم تا سمت دیگرشان سرخ و برشته شود، اگر در گلدن تایم برشان ندارم، یا خمیر خواهد شد و یا جزغاله. در هر دو صورت هم راهیِ سطل زباله. اندیشه‌ها و هر آن‌چه که خواهم نوشت، باید کمی درون ادویه و روغن بماند، پخته شوند و در زمان طلایی، منتشر. والا یا خام خواهند شد یا جزغاله و در هر دو صورت هم راهی سطل زباله.

سیب زمینی خام اگرچه ممکن است حاوی عناصر مفیدی باشد اما بدمزه است و قابل خوردن نیست. من با عجولانه نوشتن، بدمزگی‌ای خلق میکنم که شاید حاوی مقداری عناصر مفید باشد اما زشت و بدمزه است و شاید به هیچ دردی نخورد.

هنگامی که آشپز برای شما سیب زمینی سرخ شده درست کند، اگر سیب زمینی‌ها نه خمیر باشند و نه سوخته، بلکه کاملا درست و حسابی سرخ شده‌ باشند، نشان می‌دهد آشپز برای شما و شکم شما ارزش قائل شده. وقتی من اندیشه‌هایم را نگه می‌دارم، بهشان فرصت پختگی و بالندگی می‌دهم و در موعد مناسبش به اشتراک میگذارمشان، نشان می‌دهد خواننده برایم ارزشمند است. والا می‌توانستم همان زمانی که ایده به ذهنم رسید در قالب سطحی‌ترین و پرشتاب‌ترین کلمات بیانشان کنم و خودم را خلاصی ببخشم.

.

اگر می‌خواهم نویسنده شوم، اگر داعیه عشق به این مقدس را دارم و اگرهای بسیار، باید که روز و شب مشق صبر کنم. صبوری بی‌حساب. شتاب‌زدگی، چیزی جر مشتی سیب‌زمینی خام و بدمزه برجای نمی‌گذارد.

 

 

خانم کوچیک ۴

و متلاطم الامواج

درست زمانی که خواستم عطسه کنم، بین دوراهیِ نگه داشتنِ حجم هوای بدن یا رها کردنش، فکرم رفت سمت این که: پزشکان بر این باورند که اگر عطسه را نگه داریم یا به اصطلاح به دهانمان صدا خفه کنی وصل کنیم و خیلی ملوس و ریز آن را ول بدهیم ممکن است دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و درنهایت سکته‌ی مغزی شویم و اگر با تمام جانمان عطسه کنیم یعنی طوری که انگار می‌خواهیم در مسابقه‌ی چه کسی خرکی‌تر عطسه می‌کند نفر اول شویم هم ممکن است یکی از دنده‌هایمان بشکند! البته که تا من بیاییم نتایج دنیای پزشکی نوین را بررسی کنم و نتیجه‌گیری و درنهایت اتخاذ تصمیمِ درست، عطسه‌ام درحالی که عاقل اندر کودن نگاهم می‌کرد، درون بدنم محو شد و رفت.

فیلم دلشکسته را خاطرتان است؟ دلدادگی دخترکی مریخی با پسرکی خورشیدی که هر دو در دو جهان متفاوت زندگی کرده بودنند، پسرکی که رخت و لباسش هم بوی یمین میداد و دختری که یسار را طی می‌کرد و اما بعد، عشق از جانب یمن وزیدن گرفت و به یسار رفت و در قلب‌هایشان لانه ساخت، افسوس که یکی این طرف بود و آن دیگری آن طرف، پسرک لاجرم برای دست یافتن به عشق، اندکی به گام‌های مبارکش تغییر جهت نثار کرد و دختر قصه هم یسار را به لقایش بخشید و گام در میانه راه نهاد، هر دو اندکی مسیر را تغییر زاویه دادند و یکی زاویه صدو هشتاد درجه و آن یکی چهل و پنج درجه را به  نود رساند، هر دو پای در میانه راه گذاشتند و نتیجه این شد که توانستند شانه به شانه هم در جاده گام بردارند البته با دستانی در هم چفت شده ((((:

عطسه و فیلم دلشکسته ریسمانی بود برای وصل شدن به حال، حالِ نامیزانِ متشنج، کشتی‌ای که به قول تصویر سازان کلیشه، با امواج پر تلاطمِ زندگی، دست به گریبان است و شاید دو سرنوشت در آن سمت پایان انتظارش را می‌کشند، یا تسلیم شده و غرق خواهد شد و یا ایستادگی از برای رسیدن به خشکی. در این حال، این حالِ نامیزانِ متشنج، عطسه‌زن‌هایی هستند که دنده‌هایشان خرد میشود، یا دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و به تبَع آن سکته مغزی می‌شوند. رهروهایی هستند که به سبب پیچش زیادی در یمینشان زمین می‌خورند و یساری‌هایی که دره‌ی مه گرفته را جاده متصور میشوند. کشتی از طریق هیچ یک از این دو گروه به خشکی امن نخواهد رسید، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که نه پایش پیچ بخورد نه در دره پرت شود، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که عطسه‌هایش نه سکته‌آور است و نه دنده خرد کن...

خانم کوچیک ۳

جدال، کانال تلگرام علی علیزاده

توییت روز: هرگز به آینده ایران اینقدر امیدوار نبوده‌ام. ترامپ بزرگترین نعمت است. ناخواسته دارد مجبورمان میکند از خواب صدساله نفتی بیدار شویم و اوضاع داخلیمان را اصلاح کنیم. شفافیت، عدالت، فساد را جدی بگیریم و از ۸۵میلیون دهان باز رانتخوار مصرف کننده تبدیل به «ملت» شویم.

اگر فرصت شناس باشیم.

--------

🔹 در دو سه روز آینده درباره این «بحران کاذب ناامیدی» به صورت مفصل مینویسم. اما احساس میکنم باید مقابل این جو گله ای و توده‌ای که مشغول تزریق ناامیدی به جامعه است ایستاد. بگذار بگویند چون ایران نیستی از روی شکم سیر حرف میزنی. بگذار بگویند از جمهوری اسلامی پول میگیری و منافعت با این نظام مشترک است. بگذار دشنام و نفرین و تهمت روانه کنند. 

🔸 اما این موج ناامیدی طبیعی نیست. مصنوعی است. ترامپ و پمپئو قول داده بودند که فریاد نارضایتی را از داخل بلند خواهند کرد. و وضعیت داخل را بی ثبات کنند. و من و تو ی فریاد زننده ناامیدی به ترامپ و نتانیاهو همان را میدهیم که آنها چشم براهش هستند. هر فریاد ناامیدی از کلیت وضعیت دقیقا سکه ریختن در سبد ترامپ و نتانیاهو است و انها را برای زدن ضربه بعدی مصمم تر میکند. یعنی با هر عربده ناامیدی ات یک فشنگ در تفنگی گذاشته ای که رو به سوی خودت دارد. 

🔹 نقد وضعیت و نقد دولت جای خود، اما آیا کسی میان این قوم نیست که به جوانان یادآوری کند ایران روزهای بسیار بسیار سخت تری داشته و امید اولین تکلیف ملی و مهمترین اسلحه دفاع ملی ماست؟ کانال تلگرام علی علیزاده @jedaal

🔸 پانوشت: رانتی نامیدن هشتاد و پنج میلیون از جمله خودم لزوما توهین نیست. توصیف است. هرگونه رابطه ملت و حکومت و دولت در اقتصاد متکی بر نفت یا سایر منابع خام رابطه ای رانتی است. مساله در چنین جوامعی زیاد یا کم بودن رانت است. اما در اقتصادهای متکی بر مالیات جنس و جوهر رابطه شهروند و دولت به کلی متفاوت است.  

https://www.instagram.com/p/Bl3Ak2DHdSP/

.

پانویس: این مطلب رو از کانال تلگرام ایشون برداشتم و باورش دارم. خیلی عمیق باورش دارم.

خانم کوچیک ۱

هم چالش، هم همه چیز!

نمی‌دونم بشه اسم‌اش رو گذاشت بسته شدنِ نطفهِ کلماتِ در مغز یا چی، به هر حال من می‌ذارم. این چرخه‌ی دنیا اومدن کلمات و این جلف‌بازی‌ها. توی دل مغز، پقی جرقه‌ای زده میشه و نطفه‌ی کلمات کوچولو موچولو بسته، اون‌ها یواشکی اون گوشه موشه‌های مغز رشد می‌کنند، بالنده میشن، دست و پا در میارن و خلاصه حسابی که خوشگل کردن، حسابی که شکیل و آبرومند شدن موعدش می‌رسه، شروع می‌کنن به جفتک انداختن و نویسنده با قلم جراحی ( حتی کیبورد جراحی!) اون‌هارو می‌ریزه بیرون، به دنیا میارتشون. شنیدید که اکثر نویسنده‌ها کارهاشون رو بچه‌های خوشون خطاب می‌کنن. (البته این روزا توله‌سگ و سمور آبی و اختاپوس‌هاهم حکم بچه رو دارند کلمات که جای خود داره.)

دانشمندان برای این چرخه‌ی زیبا و جینگیل هیچ اسمی نذاشتن؟ خب مثلا کلمه‌تولوژی‌ای چیزی ...

پس با استناد به این چرخه، من روزهای نازایی را می‌گذرانم، چراکه مغزم خشک شده و جز هفته‌ای پنج کلمه چیزی به دنیا نمی‌آورم ... دکتر نازایی خوب برای کلمه تولوژی سراغ ندارید؟

.

اول. توسط دو نفر به چالش نویسندگی کتاب دعوت شدم. خیلی ممنونم بچه‌ها، خودتونم که طبق روال خیلی خیلی خوب و درست و اصولی و قشنگ از افکارتون گفته بودید.

راستش در این زمینه فقط می‌تونم به چند خط کوتاه اکتفا کنم (چون تمام پست‌هایی که در این زمینه خوندم رو دیدم و اکثرا حرف منم بود و منم از تکراری گفتن بی‌زارم.) اگه روزی بخوام به صورت جدی ( نه خشن!) کتاب بنویسم قطعا باید عقاید و دغدغه‌هام رو لای زرورقِ قصه و داستان (یه قصه‌ی لطیف که مثل هندوانه‌ی خنک تو گرمای پنجاه درجه مرده رو زنده کنه یا مثل یه چای داغ لعنتی تو سرمای زیر صفر، حیات ببخشه) بپیچم. اگه روزی تونستم با تمرین و تمرین و تمرین و توکل، همچین قصه‌ای که بتونه عقایدم رو کمی نامحسوس که دل رو نزنه توی جونش جای بده بنویسم یا به عبارتی تن افکار و عقایدم لباس چین واچین تور توری کنم و بفرستمش داخل ملت و ملت این طفل رو پذیرا باشن، اون روز دیگه هیچ آرزویی ندارم و می‌شینم کنج دیوار کنار شومینه بافتنی‌ام رو می‌بافم و به خانه برمی‌گردیم تماشا می‌کنم.

دوم. دیروز آزمون آیین‌نامه مقدماتی رو پاس کردم!!! الهی شکر قطعا چون حال نداشتم برای بار دوم برم امتحان. دلم برای استاد‌ش تنگ خواهد شد و ایشونم رفت کنج صندوقچه عزیزانی که می‌خوای بغلشون کنی ولی خب نمیشه. مثل استاد هلال احمرم ( وااااای.)

سوم. صد و سیزده پست نخوانده دارم و این بلاگر خطاکار رو عفو بفرمایید لطفا.

.

علی یارتون (:


خانم کوچیک ۷

مشتی قاتلِ جانیِ محو و گم.

می کشیم و می کشیم و می کشیم؛

ما به کشتن و شکستن و دریدن خوشیم ...

اما این بار قرار نیست با سلاح گرم و سرد، این کار و بکنیم.

نیازی به خون ریزی و کثافت کاری نیست.

خب، حالا بهت میگم چطوری بدون تفتگ، بدون خون، بدون خشونت، آدم بکشی.

دوست داری یادت بدم؟

می کشیم و می کشیم و می کشیم ...

راحته، خیلی خیلی راحت‌تر از اونی که فکرش رو بکنی، فقط کافیه از کلمه جادویی استعداد پرده برداری کنی.

چیزی نیست نترس؛

رو کن سمت اولین انسان اطرافت و بهش بگو بی‌استعدادِ کودن. تو هیچی نیستی، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای قاتلانِ دست بلورین، خوش آمدی.

برو جلوی آینه، زل بزن به مردمکات و بگو تو هیچی نیستی، بی‌استعداد، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای خودکشی کنندگانِ متحرک خوش آمدی.

.

هوشِ بالا، متوسط، کم، رو به افول، توانایی‌های خارق‌العاده، استعدادهای بالفطره، بحثِ این پست نیست. من نه تخصصِ این مباحث رو دارم نه آنقدر دنیادیده هستم که نظرات قطعی و کلی صادر کنم. من فقط می‌خوام از یه چیز مشترک حرف بزنم. اونم استعداد یادگیریه. همه‌ی ما، من، تو، دختر همسایه، پسر فال‌فروش، شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، تمام روزهای هفته‌زا، دی‌ماهیِ جیگولر، آذری فنتستیک، خردادی مغرور و متولدین تمام ماه‌ها، همه، داریمش، همه از این نعمت برخورداریم. و اونم استعداد و توانایی یادگیریه. باتری این استعداد، انرژی‌ای که موتور این توانایی رو روشن می‌کنه، ایمانه. ایمان. و این شعار نیست، حقیقتیه که ماها تبدیل‌اش کردیم به شعار‌های دست‌نیافتنی.

یکی به موسیقی علاقه‌ داره و استعداد‌اش رو توی این زمینه به کار می‌بره، یکی پزشکی، یکی مهندسی، نقاشی، نویسندگی و الخ. ما همه این استعداد یادگیری رو داریم. فقط کافیه روشنش کنیم.

.

من تا سال پیش جدی نمی‌نوشتم، در حد انشای مدرسه و پست اینستگرام. اما دیگه طاقت نیاوردم چون عاشقش بودم و بی‌نهایت دوستش داشتم. و یادمه روزی که و کیبورد و لمس کردم و شنیدم. صدای خمیازه‌ی استعدادم بود. استعداد نویسندگی؟ نه، استعداد یادگیری، چیز که همگی ازش بهره‌مندیم. کیبورد و لمس کردم و شروع کردم. بهش ایمان آوردم و شروع کردم. من به استعدادم ایمان دارم. فقط دارم در جهت نوشتن ازش استفاده می‌کنم. چیزی به اسم استعداد موسیقی و نویسندگی و بازیگری وجود نداره. تنها و تنها نعمت استعداد یادگیری هست، که داخل خمیرماییه‌ی همه، ودیعه نهاده شده. این اعتقاد و باور قلبی منه و بهم شهامت داد توی سن بیست سالگی دست یه قلم ببرم. الان نویسنده عالی‌ای نیستم، خوبم نیستم، اما به استعداد یادگیری ایمان دارم و قطعا نویسنده خوبی از خودم می‌سازم.

یادمه روزهای اول بهم گفتن تو استعداد نویسندگی نداری، درست می‌گفتن، چون من به چنینی عناوینی اعتقاد نداشتم، در سیستم و قاموس من چیزی به اسم استعداد نویسندگی وجود نداشت و نداره و نخواهد داشت. من عاشق نوشتنم و از استعداد یادگیریم در این جهت استفاده می‌کنم و خواهم کرد.

نتیجه‌گیری از کل پستم: من به عناوینی مانند "استعداد موسیقی"، "استعداد پزشکی" و الخ اعتقاد ندارم. تنها استعداد یادگیری و باور قلبیه که خدا تو وجود همه‌ی ما به ودیعه گذاشته. ازش استفاده کنیم.

.

پ‌ن: اگه انقدر منفعل و تنبل و بی‌خاصیتیم که نمی‌تونیم از استعداد یادگیری خودمون بهره‌ ببریم، لااقل انسان باشیم و باور و امید قلبی ‌آدم‌هارو نکشیم. نکشیمشون. این کار، از هر قتلی، قتل‌تره.

.

علی یارتون (:


خانم کوچیک ۵

کی از همه بدبخت‌تره؟! من من

✍ احسان محمدی

✈️ یک روز هواپیمایی از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه:

_ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی نگران نباشید من یک خلبان حرفه ایم و شما رو سالم میرسونم.

✈️ چند دقیقه بعد خلبان میگه:
 _ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ایم و و فرودگاه هم نزدیکه.

✈️ باز بعد از چند دقیقه این بار میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! پلیز ریپید اَفتر می: اشهد ان لا اله الا الله!

🚫 حالا این حکایت ماست. یک عده اصرار دارند بگویند ما بدبخت و بیچاره و ناامیدیم، هیچ چیزی درست نمیشه، همه چی خرابه. بر همین اساس پیشنهاد می کنم برای حل مشکلات کشور به شیوه این دوستان ریپید افتر می:

☡ خاک تو سر ما که زنده ایم، چاره اینه که بمیریم! (تکرار کنید:بمیریم! بمیریم!)

☡ ما خیلی بیچاره ایم! (تکرار کنید: بیچاره ایم! بیچاره ایم!)

☡همینجوری به بدبختی مون ادامه بدیم خودش خود به خود درست میشه!(تکرار کنید: درست میشه! درست میشه!)

☡ ما فرشته ایم، بقیه مردم دُزدن، مسئولین همه بَدَن! (تکرار کنید: همه بَدَن من خوبم! همه بَدَن من خوبم!)

🚫 خُب! خدا قوت پهلوان! خسته نباشی دلاور! با این روش ما تونستیم بخشی از مشکلات کشور رو حل کنیم! بقیه اش هم با احساس بدبختی هر چه بیشتر حل میشه، میشیم عین ژاپن و سوئیس! اونا هم دقیقا" با همین روش کشورشون رو ساختن!

🇯🇵مثلا" وقتی تو جنگ جهانی دوم آمریکا روی  هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم ریخت و این دو شهر با خاک یکسان شدند، می دونید چطور از نو ساختند؟

یک نفر رفت روی بشکه گفت:
_ کی از همه بدبخت تره؟!
‌مردم جواب دادن: مَن!مَن! مَن!

بعد ساختمان ها عین لوبیای سحرآمیز یکی یکی رشد کردند و شهر آباد شد!

 ◀️نزدیک عید بعضی خانم ها موهاشون رو زرد می کنن، هر چی زردتر، عیدتر!
حالا هم احساس بدبختی مُده، هر چی احساس بدبختی بیشتر، مُدتر، روشنفکرتر، بهتر!

🔸 خب شما می گی چکار کنیم؟

_ من سوئیس زندگی نمی کنم، تمام اخبار بد را می بینم، می خوانم و چه بسا حال دلم و جیبم از بسیاری از شما بدتر باشد که مطمئنم هست، اما #تمرین_میکنم جار نزنم وای من چقدر بدبختم! وای خاک تو سر ما! وای ما بیچاره ترین مردم دنیاییم!

◀️ دلیلی ندارد مدام خبر بد، حس بد و حال بد به هم بدهیم. به خدا به کسی که ناامیدی را به همه منتقل می کند نه مدال می دهند نه یارانه اضافی!

◀️ اصلا" شیطون بلاها! چطور موقع عشق و حال و صفاسیتی تک خوری می کنید، بعد ناله هاتونو میارید عین قیمه می ریزید توماستای ما؟!
#بشوره_ببره
به قلمِ احسان محمدی.
.
این پست به قلم احسان محمدی بود که داخل کانالشون منتشر کردن. حرفِ دلِ من بود، می‌خواستم همچین چیزهایی بنویسم که دیدم ایشون به عادلانه‌ترین نحو این کارو کردن.
خانم کوچیک ۲

حباب، نه حبابِ اقتصادی و این حرف‌ها.

فی‌الحال که کنج ادبیات فارسی، نه به قول نسترن، زبان‌اش را جا نیندازین، ارزش‌اش بیشتر نباشد کم‌تر نیست. فی‌الحال که کنج زبان و ادبیات فارسی نشسته‌ام، آن‌هم با دیپلم تجربی، نمی‌توانم بگویم خوشحال و خرسندم یا ناراضی و خشماگین. غرض، آن غایت نهایی است که تو چرا درس می‌خوانی؟ چرا به دانشگاه می‌روی؟ چرا زبان و ادبیات فارسی را انتخاب کردی؟ چرا می‌خواهی معلم شوی؟ چرا ازدواج می‌کنی؟ چرا بچه‌دار می‌شوی؟ چون همه مردم این کارها را می‌کنند؟ چون طبیعت زندگیست؟ چون خو گرفتی به گوسفندوارانه زیستن؟ در پی غرایض دویودن؟ غایت نهایی که به این پرسش‌های چرایی یک پاسخ قاطعانه می‌دهد.

یک چیز اصلی، یک ارزش، هدف، جوهره اصلا هرچه که عشقتان کشید اسمش را بگذارید. یک چیزی باید باشد که آدم لابه‎لای روزمرگی‌ها و عاداتش از افسردگی نمیرد. اصلا یک نیروی کششی که بتواند در اوج خستگی و ملال، توانبخشی کند. که آدم با فکر کردن به آن تپش قلب بگیرد بداند تلاش‌هایش بی‌حاصل نیست ارزش‌اش را دارد. اصلا یک چیزی که وجودش مانع از رسیدن به چاه پوچیست. یک رویا یک آرمان ...

بخواهم مثالی‌تر بگویم، به خودم نگاه می‌کنم، دختری با ظاهری مذهبی در یک خانواده کاملا مذهبی. خب پس اگر چادر سرم کنم، نماز بخوانم، فلان کنم شاخ غولی نشکسته‌ام و چیزی از خودم ندارم. تمام‌اش متناسب با شرایط خانواده ایجاد شده. حالا سوال‌های قبلی را برای این‌ها هم تکرار می‌کنم: چرا چادر سرت میکنی؟ چرا نماز می‌‌خوانی؟ چرا به دین گرایش داری و میخواهی اعتقاداتت را حفظ کنی و پرورششان بدی؟ اصلا چرا دنباله‌روی مذهب خانواده شدی و نمی‌خواهی فقط با شناسنامه دین‌داری کنی؟ و الخ.

جواب تمام این چراها درنهایت میرسد به آن آرمان به آن رویا به آن ارزش. که اگر نباشد، من هیچ فرقی با گوسفند ندارم.

خب حالا با این پیش‌زمینه برگردیم به رشته درسی. دختری که به ظاهر نمی‌تواند بدون معنا و آرمان زندگی کند الان وسط این رشته‌ی عظیم به چیزی رسیده؟ خوشحال است؟ خود را نزدیک به آرمانش می بیند؟ ادبیات می‌تواند پاسخگوی پرسش‌هایش شود؟

این رشته یکی از عاشقانه‌های من است. جو مزخرف دانشکده، استادهای تهوع‌آور و خیلی چیزهای سیاه و کدر دیگر فرعی هم باعث نشده عاشقانگی‌های ادبیاتی من، کم‌رنگ شوند. با تمام عشقی که به این رشته دارم گمان نکنم دیگر برای ارشد ادامه اش بدهم چرا؟ چون تصور می‌کنم ابزار من برای رسیدن به آرمان این رشته نیست. من توانایی استفاده از این رشته عظیم برای نزدک شدن به آرمان را ندارم. نسترن توانایی‌اش را داشت و الان هم دارد از طریق همین رشته حق‌گرایی می‌کند، روشنگری می‌کند. نسترن از طریق همین رشته یک بار تمام اعتقادات و نگرش‌هایش را ریخت درو از نو بنایشان کرد و شاید از حال منِ مدعی،  مومن‌تر و آرمان‌خواه‌تر هم باشد که هست. من اما نمی‌توانم. این رشته را باتمام جونم دوست دارم. خیلی دوستش دارم اما بگذارید کلیشه را برگردانم به حرف هایم من لایق این رشته نیستم. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست.

دو سال از ادبیاتی بودنم گذشته خوب و جدی درس نخواندم. چون آن هدف پررنگ درونم خاموش شده بود. چیزی در این دوسال از علم این رشته برای خودم جمع نکردم چون آن هدف پررنگ خاموش شده بود. کلاس‌هایم را سه خط درمیان می‌رفتم، برای امتحانات به نمرات متوسط اکتفا می‌کردم چرا که آن هدف پررنگ خاموش شده بود. چون به خودم قول داده بودم ارشد رشته را عوض خواهم کرد دانشجو خواهم شد لای کتاب‌ها وول خواهم خورد و فعال و پرشور بازی در خواهم آورد و از این وعده وعیدها. گفتم برای ارشد رشته‌ای انتخاب میکنم که بتواند پاسخگوی نیازهایم شود بتواند دستی باشد و مرا بالا بکشد بتواند طنابی باشد که مرا به آرمان برساند. این دوسال با تمام این فکرها گذشت و من دختری پر از سوال و شک و سرگردانی با چشم هایی ماتی رنگ می چرخیدم و برای تنبلی هایم بهانه های قشنگ قشنگ می‌تراشیدم و کیف می‌کردم از این آرمانخواهی‌هایم.

دیروز امتحان آخر از ترم چهارم بود و من برای امتحان به این مهمی تنها یک ساعت آن‌هم قبل از امتحان درس خواندم.سر جلسه هیچ چیز یادم نمی‌آمد تمام خوانده‌هایم پاک شده بود و همان‌جا فهمیدم که نمره قبولی برای عربی بدون وقت گذاشتن و درست ومفهومی خواندن محال است.بعد از امتحان زهرا که از وضعیت درس خواندم خبر داشت پرسید قبول میشوی که بغضم ترکید و گریه کردم. گریه کردم برای اینکه دوسال سرگدان و گم و گور بودم. که نمی‌دانستم چه می‌خواهم. درست است که شاید ادبیات پاسخگوی من نیست و شاید نمی‌دانستم ازش چه می‌خواهم و رفتارکردن مقابلش را بلد نبودم و نمی‌توانست مرا به هدف‌هایم برساند اما تمام این‌ها در این دوسال تبدیل شده بودند به توجیه‌های خوشگل خوشگلی برای تنبل بودن. برای همین یک سوزن گرفتم و فرو کردمش درون این حباب خود‌بزرگ پنداری و کاهلی. حباب و پوسته‌ی خوشگلش دود شد و درونش دخترک نحیف رنگ و رو زردی چمباتمه زده بود و دستانش را روی چشم‌ها گذاشته بود تا نور اذیتش نکند ...

همه‌ی این‌ها را گفتم تا ببینم امروزِ روزی با خودم چند چندم. آرمانخواهی و معناگرایی خوب است. اصلا باید باشد. ادبیات ابزار من نیست. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست. لایقش نیستم ... تمامش درست.

اما می‌توانستم بگردم و برای این‌که چهارسال دانشجوی خوب و مفید این رشته باشم عالم عالم هدف و آرمان کوچک پیدا کنم و از این چهار سال بهترین و پربازده‌ترین بهره را ببرم. دوسال‌اش که رفت. خوب است که در پایان نیمه اول به این نتیجه رسیدم و نیمه دوم را انقدر گیچ و گم و افسرد و تنبل‌وار شروع نمی‌کنم. ایده‌آل و معرکه نه، مفید برای خودم.

.

پ‌ن: ببینید عزیزای دل، من این پست رو به صورت یه سلسله نوشتم تا برسم به این که چرا انقدر تنبل بودم! بحث‌های مطرح شده همشون دارن یه حرف مشترک میزنن و به یه نتیجه کلی میرسن. این که دوستان فرمودن بحث خیلی کلیه بله خیلی پیچیده و کلیه اما حرف من اصلا باز کردن اون بحث‌ها نبود!!! من اصلا نمی‌خوام به صورت ریشه‌ای وارد بحث آرمانخواهی و کمالگرایی و این‌ مباحث بشم. چون بشدت عمیقه و با یه پست نمیش همچین چیزهایی رو جمع کرد. اما الان به صورت یه خلاصه از کل متن میگم تا رفع ابهام بشه: خانم ایکس که فرد آرمانخواهیه، می‌خواست از رشته‌اش به آرمان اصلی زندگیش برسه دید نمی‌تونه زد جاده خاکی و تنبلی و این حرف‌ها. کل مباحث دارن یه حرف رو میزنن!!!!!!!


خانم کوچیک ۶

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ*

کوچیک‌تر که بودم،دم‌دمای ماه مبارک خانواده برای هیجان‌انگیز‌تر کردن این ماه برای ما،یه تدبیری اندیشه بودند که حالا به هر صورت جدای از روانشناسی کودک و عرفان تعلقات و این حرف‌ها،خیلی کار جالبی بود،خیلی نتیجه‌بخش بود و خبلی دورهم بهمون خوش می‌گذشت.
این تدبیر به این صورت بود که مثلا یک هفته مونده به ماه رمضان،خرید ویژه‌ی ماهِ دلبر شروع میشد.مامان و بابا دست طفلان خود را گرفته و به خریدِ ماه رمضونی می‌بردن.یه چیزی تو شکل و شمایل خرید عید نوروز(خون آرایایی کسی به غلیان نیفته،خرید نوروزم می‌رفتیم،نفس عمیق لطفا)
این خرید ماه رمضونی این ریختی بود که در ابتدای امر باید مواد غذایی و خورد و خوراک می‌گرفتیم،سپس نوبت به تنقلات و خوشمزه‌جات بود،بابا برامون چیپس از این بازها که ترد و تازه و خرچ‌خرچی بودن می‌گرفت،مامان برامون لباس می‌خرید و حسابی نونوارمون می‌کرد**.سپس خونه‌رو آب و جارو می‌کردیم و مهیای ورود به دلبرماه می‌شدیم.چون خانواده معتقد بودن که زشته با لباس کرکثیف و روی نشسته و دست دماغی وارد دلبرماه بشیم.
همه‌ی این روند برای ماها که جوجوهایی بیش نبودیم ماه رمضان و بسیار جذاب و هیجان‌انگیر کرده بود.
.
آممممممممم شاید برای برخی این تدابیر خانواده چندان درست نباشه
اما من که دست‌پرورده‌ی همین تدابیر هستم حالا نه این‌که خیلی هم آدم به‌درد بخوری باشم اما خب دارم ثمرات این تدابیر و توی رگ و ریشم می‌بینم.
علی یارتون (:
.
*بیت از مولوی،آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
که محسن چاوشی‌هم خوندتش و یه بنده خدایی‌ام باهاش رقصیده بود-_-
**راستش خریدای ما خریدای خیلی گرون و بریزبپاشی نبود،بابای من آدمیه که یه بستنی روش نمیشه بخره چون می‌گه من خجالت اون بچه‌ای رو می‌کشم که الان گشنه است،در حد چیزهای کوچیک کوچیک و ساده بودن.

خانم کوچیک ۴
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان