آشتی؟

همیشه که نباید از درخشش و روزهای ارج و قرب حرف زد و پز داد، همیشه که نمیشود از روزهای آشتی و شادی و رفت و آمد گفت، گاهی ‌هم باید سرمان را بگذاریم روی زانوی کسی و صادقانه اعتراف کنیم و اندکی‌هم بگرییم.
سرم را آرام روی زانویت می‌گذارم، هیس، می‌خواهم اعترافی بکنم، اعتراف می‌کنم چهار سال است رنگ مشهد و حرم ندیده‌ام، اعتراف می‌کنم هر دفعه طوری برای مامان و بابا جور شده که من نتوانم برم،  همین آخری طوری شد که در روزهای امتحانات رفتن و ...اجازه ندادند، می‌بینی؟ و وقتی فقط به تو اجازه ندهند اما به اطرافیانت چرا، حق‌اش نیست دست بیندازی و قلب‌ات را برداری و بریزی دور؟
.
سرم را روی زانویت می‌گذارم، اعتراف می‌کنم که رفتم و با ناباوری پاسپورت گرفتم، من و مامان و بابا، که بریم کربلا، کربلا باورت می‌شود؟ اما غافل از این‌که حساب و کتاب آنها با پاسپورت و گمرک و ویزا و این چیزها نیست، نرفتیم دیگر. قسمت نشد.
.
حتی راهیان نورهم نرفتم.
.
الان حقش نیست به یه چیزی توی خودم شک کنم؟ یه ناخالصی غلیظی درونم رسوب کرده که هرچی خودم را الک می‌کنم پیدایش نمی‌کنم و این خیلی بد است که ندانی.
.
با من قهر کرده‌اند. و امشب تولدشان است، تولدتون مبارک هرچند که با من قهرید، هرچند راهم نمی‌دهید و حتما هم حقم بوده.
و درست است که بدهاهم دل دارند ولی این دل لعنتی گاهی یادش می‌رود صاحبش بد است و بونه می‌گیرد و شب‌ها صاحبش در گوشش می‌گوید هییییش تو حق نداری از این حرف‌ها بزنی و سعی می‌کند با دلیل و منطق، آرامش کند.
تولدشونه و من نبایست بیایم و بند کنم به روضه‌خوانی و گلایه، تولدشونه و اگرچه لایق نیستم ولی من‌باب آشتی‌کنان گویم‌، ارباب من غلط کردم، آشتی؟

.

خانم کوچیک ۴

آی اَم سو هپیییییی(:

به نام خدا

تابستان خود را چگونه می‌گذرانید؟

ساعاتی از روز را مشغول خفه کردن خود با سریال دکتر هو هستم و الباقی روز را مشغول خفه کردن دیگران با سریال دکتر هو!!!

.

قصد دارم با نوشتن این پست، به نظم ذهنی درباره وقت گذاشتن پای هری‌پاتر و دکتر هو و امثالهم برسم. که آیا این کار برای من زیان‌باره یا چی؟ که آیا می‌تونم از این کار (وقت پای این چیزا گذاشتن) در جهتِ مثبتی استفاده کنم؟

.

سر کلاس مثنوی بود که آقای فلانی از استاد سوال کرد که فایده‌ی رمان خوندن چیه؟ من خیلی به این مقوله فکر کردم. اصولا چرا رمان می‌خونم؟ چرا فیلم و سریال می‌بینم؟ می‌دونید؟ اصولا کتاب، فیلم، سریال و هر کوفتی که قصه تعریف کنه یا علمی‌تر حرف بزنیم داستان‌محور باشه، یک جهان جدید همراه با آدم‌های جدید، احساسات و احوالات جدید و به تَبَع آن تجربیات جدید رو به همراه داره. وقتی که من تصمیم بگیرم کتابی رو بخونم یا فیلمی ببینم، انگاری درِ جهانِ خالقش رو باز می‌کنم و آروم آروم پا میذارم توش و همراهیش می‌کنم.یعنی می‌تونم با یک زندگی، جای صدها زندگی، زندگی کنم، تجربه کنم، درک کنم.

می‌تونم توی خونه، پیژامه پوشیده، لنگ روی لنگ انداخته، کتابی رو باز کنم و برم فرانسه قرن نوزدهم، برم دست بندازم گردن ملکه ویکتوریا یا برم زیر دریاها و لپ ماهی‌هارو بکشم یا حتی برم روی سطح مریخ قرن پنج میلیون و الخ. حالا اینارو نگفتم که در باب فواید کتاب و کتاب‌خوانی حرف زده باشم. بیشتر می‌خوام در باره جهان‌های تخیلی بنویسم.

حالا اگه این جهانی که بناست بریم توش با جهان خودمون فرق داشته باشه و ما بتونیم باهاش ناممکن‌ها رو تجربه کنیم، در حقیقت جهانی که نشات گرفته از تخیلات نویسنده باشه، میشه همون ژانر تخیلی که سبک مورد علاقه منه. یعنی من واله و شیدای ژانر تخیلی هستم. یعنی من دارم نیمی از زندگیم رو توی این جهان‌ها زیست می‌کنم. اصلا این پست رو دارم می‌نویسم که به یک نظم ذهنی برسم که چرا یه بخشی از روزم رو دارم سریال دکتر هو می‌بینم و یه بخش دیگه‌اش رو ارباب حلقه‌ها می‌خونم.

زندگی اصلی من متشکل از عادات و روزمرگی و کسالته. تهی از هیجان. تهی از تجربه. نقطه صفر هیجان و انرژی. بدون کوچک‌ترین لذت و تجربه‌ی به‌درد بخوری. وقتی وارد جهان تخیلی میشم، درِ این روزمرگی و کسالت رو می‌بندم و پا میذارم توی اوج ِتخیل و هیجان و انرژی. می‌تونم چیزهایی رو درک و تجربه کنم که توی زندگی واقعی نمیشه. می‌تونم لذتی‌رو ببرم که حتم دارم تجربه‌اش در جهان واقعی به اون کشل نیست یا من بلدش نیستم. در حقیقت من بدون تخیل من بدون رویابافی هیچی نیستم و از افسردگی خواهم مرد. پس دلیل اصلی اعتیادم به هری‌پاتر و فلان و فلان همینه.

پس باتوجه به کسالت و روزمرگی، من بی‌نهایت شیفته جهان تخیلم و دارم بابتش وقت صرف می‌کنم. من از این کار پشیمون نیستم. من کار مفیدی انجام نمی‌دادم که حالا غصه‌اش رو بخورم.ولی خب من دارم زمان میدم، هیجان می‌گیرم. عمر میدم و پا می‌ذارم تو دنیای هری‌پاتر و عشق می‌کنم. پس این هیجان و عشق و حال، رایگان نیست، دارم ارزشمندترین موجودیم رو بابتش می‌پردازم. که خب در ازاش یک عالمه شور و هیجان و انرژی و فنتستیکی‌جات کسب می‌کنم.

پس با نوشتن کل این پست، که از فواید رمان و فیلم شروع شد و به ژانر علمی-تخیلی رسید و عمری که بابت تجربه این ناممکن‌ها پرداخته میشه، خواستم به یه چرخه برسم. من بخشی از وقتم رو میدم، هیجان و انرژی می‌گیرم و می‌تونم باقی وقت‌ام رو با اون هیجان و انرژی، مفیدتر بگذرونم. این میشه یه چرخه ذهنی که من با کتاب و فیلم برای خودم ساختم. این میشه هدفمند فیلم و سریال دیدن و کتاب خوندن. در عین حال که من نه‌تنها هیجان و انرژی می‌گرم، بلکه کلی به تجربیات و اطلاعاتم‌هم افزوده میشه. پس من دچار خسران وقت نشدم.

البته که انسان همیشه در خسران است ((((:

.

مطالب بالا درباب این بود که من چرا انقدر شیفته و معتاد به ژانر تخیلی هستم. یه جورایی فوایدش در حد چکیده.

اما قطعا مضراتی داره که خب من پذیرفتمشون و میشه با کنترل ذهن، به حداقل رسوندشون.  یکی از مضراتش برای خود من این بود که من آدم به‌شدت احساساتی و عاطفی هستم و هرچیزی رو که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم، به صورتِ خیلی عمیق و ریشه‌ای دلبسته‌اش میشم و با جون و دل دوستش خواهم داشت. یعنی وقتی هری‌پاتر تموم شد و تق، پرت شدم توی دنیای خودم، به صورت عمیق و گریه‌داری دلتنگش میشم و یعنی بعد ازاینکه ناچاری از اون جهان بیرون بیایی، دچار یه غم نامحسوس و لمس‌ناپذیری میشی که البته اونشم برای من قشنگه. وخب ممکنه دچار بحران روحی روانی بشیم که آخه این چه زندگی تهی و خالی و مسخره و لوسیه و از این پوچی‌گرایی‌ها، این اشکالی که بر جهان تخیلی وارده و من پذیرفتمش و سعی می‌کنم روی فکر و ارادم مسلط‌تر شم که کم‌تر دچار این بحران و خلا بشم.

.

خب اگر بخوام نتیجه‌گیری کنم باید بگم که ما با رمان و فیلم می‌تونیم کلی تجربه و چیزمیز بیآموزییم. می‌تونیم در کنار تجربه شخصی جهان خود، هزاران هزار جهان اشخاص دیگرو هم تجربه کنیم که خب مگه یه آدم چه قدر عمر میکنه که بخواد فقط خودش تجربه کنه؟ پس خوندن رمان واجبه.

حالا بین این جهان‌ها، هیجان انگیزترینش جهان‌های تخیلیه که می‌تونه یه بخشی از عادات و روزمرگی‌هارو از بین ببره و به زندگی هیجان و انرژی تزریق کنه و هم می‌تونه مارو از زندگی کسالت بارمون متنفرتر کنه و افسرده‌تر بشیم این بستگی به نگرش خودمون داره، بستگی به تسلط و اراده خودمون داره. در اصل بستگی به انتخاب خودمون داره.

علی‌یارتون (:

.

پ‌ن: راستش بازم دچار کلی‌گویی شدم، اما حس می‌کنم اصل مطلب و ادا کرده باشم.

پ‌ن‌۲: مغزم بعد از مدت‌ها بیدار شده و دارم به صورت رگباری پست اپ می‌کنم.

پ‌ن۳: من بالاخره وارد جهان دکتر هو شدم و اصلا براش به صورت مستقل یه پست میرم.

پ‌ن۴: اطرافیانم خیلی در حال کار و تلاشند، خیلی فعال و مفیدن، من جز بافتنی و سریال و کتاب هیچ غلطی نمی‌کنم تو زندگیم((((((((((((: ولی تو فکرشم یه سامونی به کارهایی که نصفه و نیمه شروع کردم بدم. حداقل یا تمومشون کنم یا کلا بکنم بندازمشون دور.

پ‌ن۵: تا پانویس‌ها از متن اصلی بیشتر نشده برم/:

خانم کوچیک ۲

چیزی شبیه عطرِ حضورِ شما کم است...*

کاش تربتِ سید‌الشهدا میشدم. پیرزنی با هزار هزار عشق، مرا لای مشمایی می‌پیچید و پرِ دامن ساده و بدون گل‌اش می‌گذاشت. پسرش که رفت، شاخ شمشاد‌اش که رفت، دیگر دامن گلدار نپوشید. میشدم مرهم دردهایش، تسکین غم‌هایش، خاک تیمم‌اش، پاهایش درد می‌کرد ولی کسی نبود که دکتر ببرتش، اندکی از مرا درون آب حل می‌کرد و دوای امام حسینی درست می‌کرد. کسی نبود زیارتش ببرد، دلش تنگ بود، غمی و غربتی شده بود دلش، اما خب می‌دانی؟ کسی نبود ببرتش، مرا از پر دامن بیرون می‌آورد، می‌بوسیدم، نوازشم می‌کرد تا از حرارت دل بکاهد. عادتش بود، تا اذون صبح، پشت در، چمباتمه میزد. اذون که میزد و در و دیوار خجل میشد از روی مادرِ منتظر، مرا در مشتش می‌گرفت، یاحسین می‌گفت و خود سیدالشهدا دلش را آرام می‌کرد. آخر می‌دانی؟ گفته بودتش قبل از اذون صبح برخواهد گشت، برنگشت. ولی مادرست دیگر ...

تربتِ سیدالشهدا بودن، پر دامنِ مادرِ شهید ...

 

کاش عروسکِ دخترکی بودم، تنها عروسک‌اش، از این‌ها که مامان‌ها با تکه پارچه درست کرده‌اند، عروسک دخترکی که همه‌ی دنیایش عروسک‌اش بود. مرهم‌اش بود، صندوقچه‌ی درودلک‌هایش بود. ذوق می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، غصه‌اش میشد مرا بغل می‌گرفت، دلش تالاپ تولوپ می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، وقت‌هایی که به عکس بابایی‌اش نگاه می‌کرد، نبود که بغلش کند، موهایش را بنوازد، بنشاندش کنج زانویش، بغضی میشد و چفیه بابای‌یاش را دور من می‌پیچاند و تا صبح مرا تنگِ آغوشش می‌گرفت. وقت‌هایی که دخترهایی را در بغل بابایی‌هایشان می‌دید که بابایی‌هایشان تصدق دخترشان می‌رفتن، قدم‌هایش آرام میشد با مشت‌اش اشک‌ها را محکم پاک می‌کرد که مبادا مامانی ببیند و غصه‌اش بشود، مرا قایمکی درون جیب‌اش محکم فشار می‌داد و من میشدم تمامِ تمامِ تمامِ کسِ بی‌کسی‌هایش ...

 

کاش نرمی گلوی نوزادی میشدم، بوی پودر و شیر و استفراغ، بوی بچه، نرم و سفید و سرخ، با خط‌های قرمز، که بشوم همه‌ی همه‌ی تسکین‌های بی‌تابی‌هایش. دلش که پر می‌کشید برای مَرد‌اش، چنگی که از درون، قلبش را فشار میداد، هوا که کم می‌آورد، صورتش را فرو میکرد درون نرمی گلوی پسرش و نفس عمیق می‌کشید، آرام‌تر می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، دلش‌ روشن می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، چنگ درونی مشت‌اش را باز می‌کرد و قلب را رها می‌کرد. نرمی گلوی پسرک‌اش می‌شدم، تنها امید‌اش برای ادامه دادن بدونِ او. پسرک را با خود سر مزار خالی می‌برد، نگاهش میرفت سمتِ خانم‌هایی که با مرداشان، شانه‌به‌شانه هم راه می‌روند، دست‌های حمایتگری که هر ازگاهی پشتشان می‌نشیند زمین نخورند، درهایی که برایشان باز میشود، مردهایی که با عشق نگاهشان می‌کنند، دست خودش نبود، دلش آتش می‌گرفت، بغض‌اش که از چشم‌هایش راه خروج پیدا می‌کرد، پسرک‌اش را بغل میکرد، پر چادر را روی سر می‌کشید، صورت درون نرمی گلو فرو می‌کرد و هق‌هق‌هایش را همان‌جا دفن می‌کرد...

.

اگر عروسک یا تربت یا حتی نرمی گلو بودم از الانِ خودم، قطعا مفیدتر واقع میشدم.

بچه‌ی بدی شدم این روزها ...

.

*عنوان تک‌بیتی از محمدعلی بهمنی است.

خانم کوچیک ۷

اضافه‌کاریِ طبیعت

یک سیم ظریف و نقره‌ای من را به ابرها وصل کرده، خاصه وقتی باران می‌زند، ابرها همه‌ جای آسمان می‌نشینند، می‌شنوم شکوه گلایه‌ها را از دلگیری و کسالت روزهای ابری،
اصلا همین شد که فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرها وصل شده‌ام،
روزهای ابری، همان زمانی که رنگِ شهر یکی دو درجه تیره‌تر شده و به تَبَعِ آن دل‌ها گرفته و به تَبَعِ آن کسلات آمده،
رنگ درونی من، یکی دو درجه که نه، چهل، چهل و هفت درجه روشن‌تر میشود.
غم و غصه‌رو بی‌خیال میشوم، غم نخور دنیا دو روزه میشوم، بخند تا دنیا بهت بخنده میشوم، گذشته گذشته است میشوم، حتی بی‌خبری خوش‌خبری و سایر این شر و ورهای خوش‌بگذرانی میشوم.
باران به لطایف‌الحیلی مرا از یک کوه زمخت و خشن و تنبل به یک بچه رودخانه‌‌ای تر و تازه و سرحال بدل می‌کند.
بوی باران را که قُرت قُرت قورت دادم زیر لایه‌های فوقانی‌ام، عروسی و حنابندان و پایتختی و سیسمونی‌آور (چمدانم اسم این مراسم چیست) هم‌زمان برگزار میشود. طوری که می‌خواهم بروم باهمه روبوسی کنم حتی با صورت چروک عمه‌ی پیر بابا و داخل دهانشان آبنبات بچپانم.

اصلا همین دیروز بود داشتم به امتحانات پیشِ‌رو و یکی دو بدبختی
 دیگر و یک اتفاق خیلی خیلی مهم و استرس‌آور فکر می‌کردم و کتاب پیش رویم گریه‌اش گرفته بود، گااااااااااامپ کارامپپپپپپپپ صدای رعد‌ آمد و نور برقش فلش زد و من به صدم ثانیه‌ای غصه‌هایم پَر، گله‌و‌شکوه‌هایم پَر، دلهره‌هایم‌هم پَر، خلاصه با این پَر پَرهایِ آنی فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرک‌ها متصلم.
حکما اسم این‌جا راهم به همین مناسبت، ابرک گذاشتم.
دخترک ابرکی یا ابرک صورتی توصیف صادقانه‌‌ایست
من دلم نمی‌گیرد با ابرهای خاکستری، من غم عالم نمی‌نشیند کنج دلم با باران، من دچار رعب و افسردگی نمیشودم با شنیدن صدای رعد‌و‌برق.
.
همین الان که دارم تایپ می‌کنم، الان که ویرگول را زدم، یک رعد مهیب و گنده، غرید و من در دلم قربان‌صدقه‌ی ابرها رفتم و هیجان‌زده شدم.
همین الان که نقطه را زدم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند خلاصه.
اضافه‌کاری طبیعت را شاهد هستیم این روزها.
الهی که همیشه در اضافه‌کاری‌های بابرکت بچرخند.
حتی برای منِ قدرناشناس.
.
علی یارتون (:

خانم کوچیک ۱

رویایِ بنفشِ کم‌رنگِ روبه صورتیِ مایل به صدفی (:

پیاز‌ها را نگینی نگینی می‌کنم، مدام با پشت دست گلوله‌های اشک را پاک می‌کنم، چشمم تا ستون فقراتش می‌سوزد. بخار آشم روی کاشی‌های صدفی بالای گاز نشسته و این یعنی زندگی جریان دارد.
یک چشمم به نگینی‌هاست که یک‌دست بمانند و یکیش‌هم به ساعت. عقربه بزرگه روی شش برود، پیدایت میشود. لبخند می‌نشیند کنج صورتم. چشمم به نگینی‌هاست که یکدست بمانند.
عقربه بزرگه روی شش است، مسخره نفس در سینه نگه داشته‌ام، مسخره دست‌هایم روی هوا بی‌حرکت مانده است. صدای موتورت تیکِ ساعت برنارد میشود و من دوباره به حرکت می‌افتم. نفس را ول میدهم. دست هارا حرکت.
زنگ بلبلیمان می‌نوازد، مثل همیشه، دوتا پشت هم و یکی‌هم آرام، این یعنی منم خانم فقط من..
دوان دوان گرد پیاز و آش و دود را آبپاشی می‌کنم، دوان دوان چادر روی پشتی را بر میدارم، لبخندم می‌چکد روی گل‌های قالی لاکی‌امان.
دوان دوان خودم را به در میرسانم، تا از حیاط در را باز کنم، تو دوست‌تر داری. لبخندم می‌چکد توی حوض آبی و ماهی گلی‌امان شالاپ شلوپ می‌کند. صدای خرخر موتور از پشت در پیداست، لبخند موزیانه میزنم، میروم پشت در چادرم را صاف و صوف می‌کنم، بعد طوری که پیدا نشوم در را باز می‌کنم تا به خیالم از پشت غافل‌گیرت کنم، نیم‌رخت به رویت میرسد و از چال گونه‌‌ی زیر ریش‌هایت لبخندت را بو می‌کنم.
می‌خندی و می‌گویی صبر کن در را ببندم بعد هر شیطنتی می‌خواهی بکن دخترک، اولش لجم می‌گیرد اما بعد دست می‌اندازم روی دستت تا باهم موتور را داخل بیاوریم.
به سرعت سلام می‌دهیم،
بازهم می‌گذاری اول سین سلام من پیدا شود تا هفتاد حسنه برایم بنویسند فرشته‌ها.
یادم می‌افتد ، هرکسی زودتر سلام کرد.
یادم می‌افتد، هرکسی زودتر محبت کرد.
یادم می‌افتد هرکسی زودتر لبخند پاچاند در صورت دیگری.
هماهنگ و شانه‌به‌شانه در حیاط می‌رویم سمت در ورودی‌ در چوبی‌امان با شیشه‌های رنگی‌اش که بوی قدیم از سر و شکلش بلند میشود و روزها که نور آفتاب را رنگی‌ رنگی ریخت روی پادری و گلدان‌ها من عشق می‌کنم.
دست می‌گذاری پشتم تا من اول وارد شوم، بر‌میگردم و نگاهم را می‌دوزم  به آن دوتا قهوه‌ای سوخته و یاد رمان‌های چهارده‌سالگی می‌افتم که رنگ چشم‌ها یا طوسی بود یا از این رنگ‌‌های متالیک که با هر پیرهنی ست میشد!!! اما من این قهوه‌ای سوخته‌را عاشق‌ترم.
.
.
.
دست و رو شسته‌، حوله روی یک شانه افتاده، همراه با ریش‌ و ابروی تر وارد آشپزخانه میشوی، وارد حجم جاری زندگی میشوی،
دور آشپزخانه می‌چرخی، مثل همیشه،
تک‌تک ارکان آشپزخانه را نگاه می‌کنی، مثل همیشه
روی گندمی‌ها دست می‌کشی و از رشدشان می‌پرسی، بازهم مثل همیشه.
مثل همیشه روی میز گرد وسط آشپزخانه، رو‌به‌روی من می‌نشینی، از تمام چیزهای ممکن و لاممکن حرف می‌زنی و من این بار یک‌چشمم به نگینی‌هاست و یک چشمم به ترک‌های لبانت.
یک چشم سومی‌هم وام می‌گیرم برای قهوه‌ای چشمانت.
مثل همیشه، مثل همیشه نیست،
این مثل همیشه‌ها جدای از همه چیز است، این مثل همیشه‌ها فقط پوسته‌ی همیشه تنشان است، به عادت و تکرار مالیده نمی‌شوند.
من چشمانم به ترک لب‌هایت است و حالا بازهم نگاهم به ساعت است که پس کی اذان می‌زند.
یادم بنداز پیراهن مشکی‌ات را برای شب، اتو کنم.

.

.

.

ما در حیاطمان باغچه‌ای داریم کوچک. ما در باغچه‌امان ریحان و مرزه می‌کاریم، اطرافش کمی تربچه و گندم.
گندم برکت دارد، تو می‌گویی همیشه گندم بکاریم و آخر سر بدهیم کفترها تا برایمان دعا کنن.
یاد قصه‌ها می‌افتم کنار حوض شمعدانی می‌گذارند، اما ما شمعدانی نداریم، هرچه شمعدانی گذاشتم خشک شد و نفهمیدم دستم برکت ندارد یا چه، به هر حال نشد. در عوض یک مش مریم داریم رو‌به‌روی خانه‌امان، یک تاب داریم داخل خانه‌امان، تاب را تو برایم بستی،  کنار خانه یک بیدهم داریم، به قول مش مریم این بید تا وقتی عاشقی در کوچه باشد، سبز می‌ماند. شیشه‌ی عمرش است. بعدی نگاهی می‌کند و می‌گوید مراقب شیشه‌ی عمرش باشید و من حیا را می‌بلعم و چشم بلندی می‌دهم.

.

.

.

خانم کوچیک ۶

پاور بانک بسازیم (:

صفحه ُورد رو باز کردم یک عالمه ناله نوشتم غر زدم، گله‌گی کردم، حسابی روضه خواندم.

سیاهِ سیاه، چرکِ چرک.

بعدتر نگاهم افتاد به پیکسل شهید حسین علم‌الهدی، خجالتم آمد از آن سیاه‌ها و چرکولی‌جاتی که نوشتم.

پیش خودم گفتم خب که چی؟ که چه بشه مثلا این‌جا هی ناله بزنی که آه ای ابرهای سیاه کنار روید نور بتابد دارم خفه می‌شوم الان است که بمیرم! جدا که چه بشود؟ که حال بد را پاس بدهم به چندنفر دیگر و خوشحالی کنم؟ در نتیجه‌ی این مراوده‌ی درونی، کاتشون کردم چرکارو /:

مخالف ناله نویسی نیستم و ناله‌های دوستان رو هم تا جایی که بشه می‌خونم. اما به عنوان یه بلاگری که تازه تازه داره کف سرد و سفت بیان تاتی تاتی میکنه ، تازه تازه وبلاگ صورتیش رو پی می‌ریزه، دلم نیومد انقدر زود این‌جارو مزین به ابرهای خاکستری کنم و دورهم اشک بریزیم.

اصلانم مهم نیست مجدد ارمیا خوندم و کسانی که ارمیا خوندن می‌فهمن من الان چه حالم.

در عوض حال خوشی که داغ داغ است و الان از تنور قلب عزیزی قل قل کرده و ریخته کف دلم را برایتان بگویم. کتابی که برایش گرفته بودم را تازه تمام کرده بود. با چشمان گریان و لبخندش تشکر میکرد و من از بابت اشک‌ها عذرخواهی. خیلی دوستش داشت گویا. البته که من کاری به قلم و سبک و ادبیات این کتاب ندارم و ورای این‌ها بهتون پیشنهادش می‌کنم.*

کتاب، زندگی شهید مدافع حرم شهید سیاهکالی به روایت همسرش بود نمی‌دانم مستند ملازمان حرم میدید یا نه؟ اگر آره که "یادت باشد" را خاطرتان است. اگر که نه این قسمتش را ببینید و عشق کنید و البته معذورم چون به حتم گریه هم خواهید کرد.

این عزیز بابت کتاب و سبک زندگی شهیدان و همسرانشان می‌گفت و من این بار در عوض سخنرانی کردن فقط گوش دادم و متوجه شدم حرف‌های جالبش شروع یک ایده برایم شده.

من با کلیات اعتقاداتم به قاعده آشنا هستم، چهارچوب اصلی رو مدت‌هاست ساختم ولی اعمالم داخل این چهارچوب جاگیر نمیشن. هرچه قدرهم خودم را به در دیوار میزدم، متوجه میشدم اعمالم سمت و سوی دیگری می‌گیرد. و من پیشرفتی نمی‌دیدم. الان به سبک زندگی شهیدان توجه کردم، متوجه شدم کلیات اعتقاداتم سر جایشان خوشگل و مرتب چیده شده‌اند و طبقه طبقه به مرور شکل می‌گیرند اما سیم اتصال کل به جزئم قطع است و جای جزئیات خالیست. برای همین است هرچه آقا پناهیان گوش میدهم هرچه هرچه فلان مراسم بروم هرچه فلان کنم بازهم در موقع عمل پایم بدجوری لنگ میزند. خب سیم اتصال قطع است.

تصمیم گرفتم به سبک زندگی شهدا خیلی خیلی دقت کنم و ریز اعمالشان را زیر ذربین بذارم. اگر کتاب زندگی‌نامه میخوانم به جزیاتت رفتاری آن‌ها ریز شوم، منظورم از جزییات، جزیات است ریز ریز ریز. این شبیه‌سازی‌ها لازم است خیلی هم لازم است. اگر زندگی چمران و امام موسی صدر را آنالیز کنم و سبکشان را شبیه سازی کنم، تقلید کلاغی نیست، به والله نیست. ریاهم نیست. تظاهرهم نیست. البته یه زمانی تظاهر است‌ها ولی اگر درونی شبیه‌سازی شود نیست. خب من به این شکل سبک زندگی های مختلف انقلابی را تجربه میکنم دانه دانه یادمیگیرم و خیلی اتفاقات قشنگ دیگر.

تصمیم اصلی این حرف‌ها نبودها این‌هارا که همه بلدیم مثل شعارهای دیگر. تصمیم این بود که این جزییات زندگی‌ها را یک جا منظم و مرتب بنویسم، اسمش راهم بذارم دفترچه‌ی مثال‌های یک زندگی انقلابی ایده‌آل. این مثال‌ها که از زندگی‌های واقعی منشع گرفته، میشود یک پاور بانک برایم. تا وقت‌های که شارژم ته کشید خودم رامتصل کنم به این پاور بانک. چون این‌ها از دل واقعیت برآمده، خیال و رویا و افسانه نیست و همین رئال بودنشان میشود قوت پاوربانکم.

از این پاوربانک‌های واقعی بسازیم برای خودمان و وقت و بی‌وقت شارژ کنیم خود را ((((:

.

* کتاب یادت باشد- روایت همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی

خانم کوچیک ۶

آقا سید محمدطاها، جوین این حسینی فَمیلی

برای بار چهارم نوه‌دار شدیم، برای بار چهارم عمه شدم، برای بار چهارم از نزدیک نوزادِ چند ساعته دیدم، برای بار چهارم از بغل گرفتن نوزاد امتناع کردم.
برای بار چهارم به یک انسان تر و تازه نگاه کردم.
همه‌اش مگر چند ساعت میشد که رهاییده بودنش به این دیار؟
سید محمدطاها قدوم کوچولویش را بر این دنیا گذاشت.
.
بعد از خیلی آمدن‌ها و رفتن‌ها و عکس گرفتن‌ها و چلاندن‌های آن حجم کوچک و نازک، اتاق خالی شد و رفتم کنار تخت کوچکش نشستم.
گونه‌اش را نوازیدم، به موهای سیاه و چسبیده‌اش دست کشیدم، انگشت کوچیه‌ام را لای دستان بسته‌اش جای دادم و به پاهایش نگاه کردم و تصدقش رفتم.
گل‌انداخته و نرم و نازک لای پتوی خال مخالی سفیدش پیچیده شده  و تمام مدت خواب بود.
یک انسان تر و تازه و چند ساعته، عجیب است
بوی بچه، عجیب است
نفسش، عجیب است
نگاهش، عجیب است.
همه چیزش عجیب و پر از شکوه است
و من بغضانه نگاهش می‌کردم این حجم نرم و نازک و لطیف را.
.

خانم کوچیک ۹

بی‌بی‌‌دی بابی‌دی بوووووووم

درحالی که بغل دستم یه کوه لباس شسته شده تلنبار بود، این‌ور دستم‌، بالای سرم و روی میز، انبوهی از کتاب، مجله، کاغذ و جزوه پخش و پلا شده و جیغ ویغ می‌‌کردن، گلپرم* نیاز به تعویض ویندوز داشت، یک عالمه پوشه‌ی نامرتب و کله‌پا توی گوشیم ریخت و پاش شده بود، ضمن این‌که اندیشیدن به یک عالمه فیلم ندیده،، یک عالمه کتاب نخونده، یک عالمه کارهای نکرده داشت مغزم رو می‌جوید، برنامه‌های تابستون، کلاس رانندگی(با این همه مقاومتم بالاخره شمشیر رو غلاف کردم)، باشگاه، قرآن، مجدد زبان انگلیسی، بافندگی و طراحی و الخ توی مغزم سالسا می‌رقصیدن، منم یه گوشه افتاده بودم میون همه‌ی اینا و پوکر فیس زیست می‌کردم،
چرا؟ چون طبق روال عادت، یک ماه مونده به امتحانات، کل جهان رو برای خودم تبدیل می‌کردم به سیاه چاله و دور و برم‌هم نیزه می‌چیدم.

البته که همیشه صداهایی که از ته مهای مغزم ناله میزد که بابا جون قربون شکل ماهت، پاشو یه حرکتی بزنی، خجالتی بکش، لباس‌هاتو جمع و جور کن. که البته من داد میزدم بعد از امتحانا،

دوباره برمی‌گشت و می‌گفت پاشو کتاب‌ها و جزوه‌هاتو منظم کن، من اون ابرهارو فوری کنار می‌زدم و ناله می‌کردم بعد از امتحانا. اتاق و مرتب کن، بعد از امتحانا، گردگیری کن، بعد از امتحانا، گلدونای بی‌نوا رو آب بده، بعد از امتحانا، پاشو برو غذا بخور نمیری، بعد از امتحانا، چی؟ بعد از امتحانا، کجا؟ بعد از امتحانا.
کل اون مدت، به زندگی من گرد مرگ پاشیده میشد، سیاه و داغان و جسد! خب طبیعتا لای این اوضاع، درست درمون درس‌هم نمیشه خوند، یعنی چطوری میشد که رغبت کنم از زیر کوه لباس‌ها پاشم برم سمت تپه‌های کتاب‌ها و جزوه‌های خاک گرفته. قشنگ یه زندگی مالیخولیایی می‌ساختم برای خودم نه اون زمان رو خوش‌می‌گذروندم نه درس می‌خوندم. هیچی به هیچی.

.

امروز، دم‌دمای سحر در حالی که بین لباس‌ها و کتاب‌ها و برس و کش‌های مو، برای نشستن برادرزاده جا باز کردم و طفلی رو نشوندم در اون سیاه چال میون اون نیزه‌ها!!! براش انیمیشن گذاشتم. یه لحظه به دور و برم نگاهی انداختم پیش خودم تصور کردم شاید اصلا بعد از امتحانایی نباشه برام در اون صورت بعد از مرگم، اگه یکی پاش و بذاره توی این به اصطلاح اتاق، نمی‌گه خدابیامرز از اولم شلخته و تنِ‌لش بود؟ خیر سرش دخترم بود.

با این تصور بلند شدم و توکل کنان دستی کشیدم به سر و شکلش.

حالا شما قصه رو بذارید روی دور تند،

مرتب کردن البسه، جارو پارو،گردگیری، رسیدگی به گلدون‌های بدبخت، نظم کتاب‌ها و جزوه‌ها و الخ. 

حالا قصه‌رو برگردونید به حالت استاندارد، یک هو یه چرخی تو اتاق زدم و دیدم واااااای اصلا انگار با چوب دستی فرشته‌ی مهربان بی‌بی‌دی با‌‌بی‌دی‌ای چیزی کرده باشم همه چیز می‌درخشه و قهقهه‌ی مستانه سر دادن و تمام اون بوی جسد و مرگ و موت رخت بسته و رفته.

گلپر را نیز به برار تحویل دادم ویندوزش را تعویض کند. لیست تمام کارهای ناکرده را نوشتم، لیست برنامه‌‌های آتی را نیز نوشتم و همگی را با چوب دستی از مغزم بیرون کشیده و در قدح اندیشه چکاندم. انقدررررررر خوبه.

و کلی از بابت این عزاداری‌های احمقانه به خودم سرکوفت زدم.

جونم براتون بگه که الان خیلی امیدوار و خوب‌حال زیست می‌کنم.

فقط امیدارم از بابت این وقتی که صرف کردید برای این پستِ به هیچ درد نخور، من و حلال کنید.

از طرف خانم کوچیکِ خوب‌حال.

علی‌یارتون (:


*نام لپ‌تاپم.

خانم کوچیک ۲

گل‌گیسوی من کو؟

یک دلبرانگی‌هایی در جهانِ من ته‌نشین شده است که هر از چند گاهی هم‌ش می‌زنم و می‌بینم که بخار گرم و غلیظ حسرت ازش بلند میشود.
در جهانی زیاد مردانه و خیلی زیاد عقلانی با مادری که بعد از چهار پسر بزرگ صاحب دختری شده بود و خودش ‌هم بشدت انسان مقتدر و درونگرایی بود بزرگ شدم.
هیچوقت کسی برایم لالایی نخواند،
شب‌ها با بوسه و شب‌بخیر بدرقه‌ام نکرد،
موهایم را نبافت و دست آخر بوسه‌ای بر آن‌ها نزد،
مادربزرگی نداشتم که بیاید و سرم را روی پیرهن چین‌چینی گل‌دارش بگذارم و برایم به ترکی شعر بخواند و تصدقم برود،
پدربزرگی که دستم را بگیرد و به پارک برویم، باهم بستنی لیس بزنیم.
کسی مرا به مدرسه نبرد تا در راه برگشت بلندبلند شعر بخوانیم و درحالی که ازش جلو می‌زدم دعوایم کند و محکم دستم را بچسبد.
کسی نبود حین آشپزی کردن شعری را زیر لب آواز کند،
کسی یادم نداد دخترانگی کردن را،
دلبرانگی کردن را،
موهای کج بافته و دم‌پایی‌های خرگوشی را.
اما
در میان این حجم از عقلانی زندگی کردنِ مامان،
بابایی داشتم که هر از چند گاهی می‌ریخت بیرون احساساتش را،
که انار می‌چیند گوشه‌ی کتاب‌خانه‌ام، که ورودم را با بوسه‌هایش سبز کند،
ولی من که بیشتر با مامان و برادرها بودم، سخت شده بودم و سخت می‌شد بشوم آن دختری که باید،
من یاد نگرفتم مامان و بابا را ببوسم و بغلشان کنم،
به سادگی بیان کنم دوستت دارم را،
به سادگی گریه کنم،
تصدق بروم،
بخوانم،
بچرخم،
برقصم.
.
من در خانه‌ای کاملا مردانه رشد کردم.
در خانه‌ای با چهار پسر بزرگ.
همیشه‌ی خدا بلوز و شلوار اسپورت خط‌دار یا پیراهن‌های مردانه تنم بود و موهایم کوتاه کوتاه. جای عروسک‌، توپ فوتبال داشتم و تابستان‌ها با برادران جام جهانی برگزار می‌کردم.
اما ته قلبم یک ته‌مایه‌ی دخترانگی نشست کرده بود و جوانه‌هایش هنوز سبز بود و تازه.
این جوانه‌ها را شاید قلبم آبیاری می‌کرد شاید بابا آبیاری می‌کرد و رشدشان می‌داد.
که تبدیلم کرد به آدمی که ظاهرش پسرکی بود شیطان و یاغی که توپ فوتبال از بغلش جدا نمیشد و باطنش دخترکی بود که با موهای باز روی تابی نشسته بود و آوازی می‌خواند و موهایش را به رقص وا می‌داشت.
.
القصه این روزهایم بیشتر به این ته‌نشینی‌های حسرت‌آور جهانم می‌اندیشم. دوست‌تر دارم آن دخترک درونم را که لباس چین‌واچینی صورتی تنش کنم، موهایش را ببافم و عروسکش را بغلش دهم و به تمام عالم نشانش بدهم.
این روزها بلندتر شعر می‌خوانم،
این روزها لبخندم از رخم پاک نمیشود،
موهایم را دیگر کوتاه نکرده‌ام،
که بابا گاهی دستی به گیس‌هایم بکشد و بگوید چه قدر شبیه جوانی مامانت هستی آن روزهایی که موهایش را کوتاه کوتاه نکرده بود.
و یک دوستت دارم بابایی طلب بابا که دخنرانگی‌ام را مدیونش هستم.
.
مامان را دوست دارم و بهش خرده نمی‌گیرم. مامان زنی بااستعداد و اندیشمند است،کتاب زیاد خوانده،فیلم زیاد دیده،بیان خوبی دارد و باپشتکار است.
از همان انسانی‌هایی است که می‌تواند بی‌مزه‌ترین جک عالم را برایتان به بهترین شکل ممکن تعریف کند و شما ساعت‌ها بخندید.
فقط نمی‌دانم جهانِ چهار پسر با آن دختر زیبایی که با موهای بلند سوار اسبی شده و نرم و لطیف، روبه قاب دوربین، می‌خندد چه کرده.
.

علی یارتون (:

خانم کوچیک ۸

لایف استاپ

یه روزهایی‌هم هست که کلهم اجمعین روزِ "وقت تلف کنی" نامیده میشود. از همان زمانی که پلک باز کردی، یک رخوتِ غلیظی درونت ریخته میشود و از فرق سرِ شوره‌دار تا نوک کج و موجِ انگشتان پا را می‌گیرد و میخت می‌کند به بالشتت.
و تو دلت می‌خواهد همانطور یک وری و پتو بغل کرده با مژه‌های به هم چسبیده تمام روز بمانی و بلمی و وقت تلف کنی. لازمه‌ی به‌وجود آمدن چنین روزهایی نه شکست عشقی است نه چی‌چی ایسم و عرفانِ‌های خداجان دلم برایت می‌تپد و این جهان قدر اپسیلونی ازرش ندارد و این قلنبه گویی‌ها نیست، بلکه فقط نیاز به یک لایف استاپ است.
بعد همانطور پتو بغل کنان و یک وری با مژه‌های به هم چسبیده زیر لب غرغر می‌کنی که جای یک عدد دکمه استاپ آن بالا گوشه سمت چپ زندگی بدجور خالی است، که اگر به هر جهت این روزهای وقت‌تلف کنی پیش آمد، آن دکمه را بزنی، زندگی را در همین نقطه سیو کنی، بروی یک چرخی بزنی و دم کرده‌ی بهی بخوری و حالت که جا آمد، برگردی و فولدر زندگی را باز کنی و قسمتی را که سیو کرده بودی لود کنی و برگردی سر خانه زندگی‌ات.

خواستم ادامه دهم، دیدم باقی‌اش زیادگویی است. حرف همین است دیگر، که باباجان امروز، روز وقت‌تلف کنی من است و نا ندارم پلک بزنم. و بماند مقاله و کنفرانس مثنوی که یک کلمه‌ام ننوشتم و امتحان زبانی که دارم.

خدا کریم است !!!

بالاخره این پتوی تنبلی‌رو یه روزی پاره پوره‌اش می‌کنم.

علی یارتون (:

خانم کوچیک ۸
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان