ممکن است لوسی صدایت کنم؟

لوسی ماد* عزیز،

ممنونم که زنده بودن را برایم به درخشان ترین وجه ممکن ترسیم کردی. شاید هفت هشت سالم بود که توک پاهای سرد و برهنه‌ام را به درون دنیای پاستیلی غرق در اکلیل‌های بنفشت گذاشتم. اما آن موقع‌ها خیلی نشد که درون سرزمین بکری که خلق کردی بمانم و زودی خودم را کشیدم بیرون شاید چون کمی احساس ترس کردم.

اما حالا، بیست و دو ساله‌ام و با کمرویی تمام وقتی دیگر نمی‌توانستم آن‌شرلی درونم را رام کنم، درِ دنیایت را زدم در حالی که فکر می‌کردم آنجا دیگر جای من نیست و تو راهم نخواهی داد، در را با پژواک شیپور خانم لوندر باز کردی. وقتی روی تخت، کنار پنجره‌ی بزرگ اتاق نشسته بودم(یکی از خوشبختی‌هایم داشتن پنجره رو به حیاط است) و باران به قدری حجیم می‌بارید که مدام منتظر بودم آسمان غش کند، جلد دوم آن‌شرلی را تمام کردم. آن لحظه‌ی شکوهمند را فراموش نخواهم کرد، که چگونه دانه دانه‌ی سلول‌هایم تا حد امکان انباشته از احساست و تخیلات ابرکی و نرم و لطیف شده‌ بودند. که اگر فکر نامه نوشتن برایت به سرم نمی‌زد، حتم داشتم که می‌مردم. لوسی، می‌توانم لوسی صدایت بزنم؟ کمی صمیمی شدن بدک نیست. قبل از نوشتن نامه سری به گوگل زدم تا تصویرت را ببینم و باید بگویم با دیدنت به شدت جا خوردم می‌دانی چرا؟ چون اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دماغ بی‌نقص و زیبایت بود، (آه آنی مدام روی بینی‌اش حساس بود و حتی با آن کمی جولان می‌داد.) و من متوجه شدم تصویر حقیقی آن‌شرلی را بالاخره پیدا کردم. دختری که اگر دیگران زیبا وصفش می‌کردنند به نظرت اصلا بهره‌ای از زیبایی نبرده بود و اگر می‌گفتند بی‌نمک است، قطعا تعجب می‌کردی که چگونه این زیبایی درخشان را ندید گرفته‌اند. می‌دانی لوسی من تصور می‌کنم که آن‌شرلی، سارا استنلی و ایمیلی بخش‌هایی از وجود تو هستند که هرکدامشات قسمت‌هایی از تورا به قلبشان سنجاق کرده‌اند که همه‌شان سبدی در دست گرفته و به جهان پولک‌های حیات‌بخش می‌پاشند.

ممنونم که با دنیایی که بخشیدی، به قوه‌ی تخیل، این نیروی ارزشمند و اساسی، که برخلاف تصور اطرافیانم به هیچ وجه بی‌مصرف و به درد نخور نیست،  نیرو دادی. درواقع کتاب‌هایت بال‌های پریدن آن قوه هستند. دو بال بزرگ و بلورین.

گمان کنم که دیگر وراجی بس است و حتما نویسنده‌ی معروفی مثل شما اوقات پری دارد، حتی اگر مرده باشد.

ارادتمند.

خانم کوچیک.

.


*لوسی ماد مونتگمری، نویسنده‌ی آثار آن شرلی، امیلی و قصه‌های جزیره.

خانم کوچیک ۵

چگونه از چون شدن خارج شویم؟

ای مردم بدانید و آگاه باشید که اگر مجموعه کتاب دلتورا را هنور نخوانده‌اید خیلی کار زشتی کرده‌اید!

.

این درست که حدود دو ماه و بیست و هشت روز و چند ساعت است که دروازه‌های ابرک صورتی را زنجیر کرده‌ام و حتی به قدر یک گردگیری و پرداختن قبوض آب و برق، سری بهش نزدم و این هم درست که انداره‌ی پشه‌ی آنوفل هیچ تلاشی در جهت پیشرفت نویسندگی هم نداشته‌ام، اما در عوض تمام این مدت را مشغول رشد و نمو در جهان تخیل و جادو بودم ولی آیا همین کافی نیست؟ افلا تعقلون؟ حالا شاید پیش خودتان متصور شوید که چه بیهوده کاری! اما شگفتا که این موجود دوپای ناطق می‌تواند از هر کوفتی در جهت کمال بهره‌مند شود. مثلا ممکن است با مشاهده‌ی راه رفتن ساسِ کِرِم رنگی حیرت کند یا حتی با خوردن کله‌پاچه‌ای که داخلش چند قطره لیموی تازه چکانده انگشت به وادی دهان برد و همچنان حیرت کند.

بله پس من هم که جزئی از این موجوداتِ حیرت‌زده هستم، می توانم با خواندن دلتورا و امثالهم به همان اندازه‌ای فیض ببرم که شخصی با خواندن (حالا به هر جهت اسمی نمی‌برم) مثلا یک کتاب فاخر فیض برده. خلاصه که در تمام این مدت واژه‌ی کیف (به کسر ف) را به میدان عمل فرستادم.

.

و اما "دلتورا"

امیلی رودا که در اصل نام مستعار نویسنده است سه دوره از دلتورا را نوشته است. در جست و جوی دلتورا(هشت جلد)، سرزمین سایه‌های دلتورا(سه جلد) و اژدهایان دلتورا(چهار جلد). که دیروز با بغضی جانکاه، زیر لحاف سبزم در حالی که همچنان رخت صورتی خواب بر تن داشتم تمامش کردم و نویسنده با بی‌رحمی تمام مرا از جهناش بیرون راند و به های‌های گریستن‌هایم نیز وقعی ننهاد. تمام شد.

ولی چرا انقدر یک داستان نوجوان رویم اثر کرده؟ به سه دلیل که دوتایش را می‌گویم.  اول این که این داستان برای من انگار شبیه‌سازی از مملکت خودمان بود. با داشتن آرمان، با تمام جان در جهت آن جنگیدن و با اتحاد  و اعتماد دشمن را از خاک بیرون انداختن، حفظ استقلال و تلاش در جهت آبادانی خاک. ( که البته در اینجا فعلا گزینه اول اتفاق افتاده.)

دوم هم ارتباط گرفتن با کاراکتر لیف است. مثلا لیف در تکه‌هایی از داستان متوجه میشود اگر تنبلی نمی‌کرد وبه دلیل کسالت‌بارگی تاریخ دلتورا خواندنشان را پشت گوش نمی‌انداخت در خیلی مواقع به کارش می‌امد و خیلی چیزهای دیگر.

باری به هر جهت یاد و خاطرش گرامی.

راستی دلیل سوم هم بازگشت شکوه مندانه به وبلاگ و نوشتن بود. دلتورا و سایر رمانیهایی که خواندم شلنگی به درون قلبم وصل کردن و لیتر لیتر شوق به درونش تراوش نمودند. این شد که این شد.

سلام.

.

عنوان: با خواندن رمان نوجوان(:

خانم کوچیک ۳

...

 اهل مجله خواندن هستید؟ اهل خواندن مجله‌ی طنز چطور؟ اهل خواندن مجله‌ی طنز " سه‌نقطه" چه؟

به حالت چهار زانو نشسته بالای منبر: بنا به تعدادی دلیلِ قانع‌ کننده البته از نظر خودم! شما رو به  مطالعه‌ی این مجله اندرز میدم/:

اول. وجود تعدادی انسان کاربلد، معتمد، اندیشمند و دغدغه‌مدار در پشت صحنه‌ی این نشریه است. وقتی فکر می‌کنید که این مجله‌رو چه کسانی تهییه دیدند دلتون گرم میشه به خواندنش و خاطرتان جمع.

دوم. خب به طبع وجود افرادی که در بالا متذکر شدم، به یقین بنا است با انبوهی از مطالبِ به‌درد‌بخور، جذاب، به دردبخور، طناز، به درد‌بخور، عمیق و بازهم به‌درد‌بخور رو‌به‌رو بشیم.

ذکر چندباره‌ی واژه‌ی "به‌درد‌بخور" آن‌هم با نیم فاصله، نشانِ حفظِ اصالتِ طنز حقیقی است. 

سوم. دقیقا در عصری که طنز،در شرف از دست دادن معنای حقیقی خودش است، شایدهم از دست داده،این مجله، طنز حقیقی یا حقیقت طنز رو برای مخاطب آشکار می‌کنه و بازهم دقیقا در عصر نزول سطح تفکرات و به تَبَعِ آن نزول سطح فرهنگ، خواندن این دست نشریات، واجب و ضروری است.

به حالت نیم‌خیز روی منبر : قانع شدید یا دوباره بشینم؟

خیلی تعریف کردم ازش، پولیم بابتش نگرفتم و واقعا عجب کودنی هستم که تبلیغات رایگان می‌کنم، آن‌هم برای فرد مشهوری مثل من !!!

ایراد اساسی این مجله در حال حاضر در توزیعه، طوری که ممکنه وقتی به صاحب صد و یکمین کیوسکی که سراغ‌اش رفتید اسم این مجله رو ذکر کنید با چشمان گرد شده ازتون بپرسه چی هست اصلا /:

پس اگه یافت نشد نگردید، به صفحه‌ی اینستگرام* این مجله بروید و به صورت آنلاین سفارش دهید، ارسال رایگان است.

.

* 3noghtemag@

پانویس: والا عنوانی درخورتر از ... پیدا نکردم.

خانم کوچیک ۲

پاور بانک بسازیم (:

صفحه ُورد رو باز کردم یک عالمه ناله نوشتم غر زدم، گله‌گی کردم، حسابی روضه خواندم.

سیاهِ سیاه، چرکِ چرک.

بعدتر نگاهم افتاد به پیکسل شهید حسین علم‌الهدی، خجالتم آمد از آن سیاه‌ها و چرکولی‌جاتی که نوشتم.

پیش خودم گفتم خب که چی؟ که چه بشه مثلا این‌جا هی ناله بزنی که آه ای ابرهای سیاه کنار روید نور بتابد دارم خفه می‌شوم الان است که بمیرم! جدا که چه بشود؟ که حال بد را پاس بدهم به چندنفر دیگر و خوشحالی کنم؟ در نتیجه‌ی این مراوده‌ی درونی، کاتشون کردم چرکارو /:

مخالف ناله نویسی نیستم و ناله‌های دوستان رو هم تا جایی که بشه می‌خونم. اما به عنوان یه بلاگری که تازه تازه داره کف سرد و سفت بیان تاتی تاتی میکنه ، تازه تازه وبلاگ صورتیش رو پی می‌ریزه، دلم نیومد انقدر زود این‌جارو مزین به ابرهای خاکستری کنم و دورهم اشک بریزیم.

اصلانم مهم نیست مجدد ارمیا خوندم و کسانی که ارمیا خوندن می‌فهمن من الان چه حالم.

در عوض حال خوشی که داغ داغ است و الان از تنور قلب عزیزی قل قل کرده و ریخته کف دلم را برایتان بگویم. کتابی که برایش گرفته بودم را تازه تمام کرده بود. با چشمان گریان و لبخندش تشکر میکرد و من از بابت اشک‌ها عذرخواهی. خیلی دوستش داشت گویا. البته که من کاری به قلم و سبک و ادبیات این کتاب ندارم و ورای این‌ها بهتون پیشنهادش می‌کنم.*

کتاب، زندگی شهید مدافع حرم شهید سیاهکالی به روایت همسرش بود نمی‌دانم مستند ملازمان حرم میدید یا نه؟ اگر آره که "یادت باشد" را خاطرتان است. اگر که نه این قسمتش را ببینید و عشق کنید و البته معذورم چون به حتم گریه هم خواهید کرد.

این عزیز بابت کتاب و سبک زندگی شهیدان و همسرانشان می‌گفت و من این بار در عوض سخنرانی کردن فقط گوش دادم و متوجه شدم حرف‌های جالبش شروع یک ایده برایم شده.

من با کلیات اعتقاداتم به قاعده آشنا هستم، چهارچوب اصلی رو مدت‌هاست ساختم ولی اعمالم داخل این چهارچوب جاگیر نمیشن. هرچه قدرهم خودم را به در دیوار میزدم، متوجه میشدم اعمالم سمت و سوی دیگری می‌گیرد. و من پیشرفتی نمی‌دیدم. الان به سبک زندگی شهیدان توجه کردم، متوجه شدم کلیات اعتقاداتم سر جایشان خوشگل و مرتب چیده شده‌اند و طبقه طبقه به مرور شکل می‌گیرند اما سیم اتصال کل به جزئم قطع است و جای جزئیات خالیست. برای همین است هرچه آقا پناهیان گوش میدهم هرچه هرچه فلان مراسم بروم هرچه فلان کنم بازهم در موقع عمل پایم بدجوری لنگ میزند. خب سیم اتصال قطع است.

تصمیم گرفتم به سبک زندگی شهدا خیلی خیلی دقت کنم و ریز اعمالشان را زیر ذربین بذارم. اگر کتاب زندگی‌نامه میخوانم به جزیاتت رفتاری آن‌ها ریز شوم، منظورم از جزییات، جزیات است ریز ریز ریز. این شبیه‌سازی‌ها لازم است خیلی هم لازم است. اگر زندگی چمران و امام موسی صدر را آنالیز کنم و سبکشان را شبیه سازی کنم، تقلید کلاغی نیست، به والله نیست. ریاهم نیست. تظاهرهم نیست. البته یه زمانی تظاهر است‌ها ولی اگر درونی شبیه‌سازی شود نیست. خب من به این شکل سبک زندگی های مختلف انقلابی را تجربه میکنم دانه دانه یادمیگیرم و خیلی اتفاقات قشنگ دیگر.

تصمیم اصلی این حرف‌ها نبودها این‌هارا که همه بلدیم مثل شعارهای دیگر. تصمیم این بود که این جزییات زندگی‌ها را یک جا منظم و مرتب بنویسم، اسمش راهم بذارم دفترچه‌ی مثال‌های یک زندگی انقلابی ایده‌آل. این مثال‌ها که از زندگی‌های واقعی منشع گرفته، میشود یک پاور بانک برایم. تا وقت‌های که شارژم ته کشید خودم رامتصل کنم به این پاور بانک. چون این‌ها از دل واقعیت برآمده، خیال و رویا و افسانه نیست و همین رئال بودنشان میشود قوت پاوربانکم.

از این پاوربانک‌های واقعی بسازیم برای خودمان و وقت و بی‌وقت شارژ کنیم خود را ((((:

.

* کتاب یادت باشد- روایت همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی

خانم کوچیک ۶

یارا تو هم هوایِ ما دارا *

"ناگهان ارمیا درحالی که نیم تنهِ‌ی بالایش، محیط دایره‌ای را می‌پیمود شروع کرد:

یامهدی، عجل علی ظهورک. بیا. ظهور کن. زودتر بیا. نه نیا. کجا می‌آیی؟ کسی منتظر ظهورت هست؟ اگر یک قوطی کنسرو کم‌تر به ما بدهند ظهور تورا که هیچ خدا را هم فراموش می‌کنیم. چه کسی منتظر ظهورت است؟ کی؟ چرا بیخودی داد می زنیم؟

همه انقدر بلند ضجه می‌زدند که هیچ کس صدای مداح را نشنید که آرام گفت شما که خودتان مداح داشتید ما را برای چی آوردید توی این خاک و خل؟

ارمیا ادامه داد آقا کجا می‌آیی؟ می‌آیی مصطفی را از قبر بیرون بیاوری؟ نه نیا او از من خسته شده بود، نیا اگر آدم بودیم ما می‌آمدیم پیش تو اگر ادم بودیم الان پهلوی مصطفی بودیم آقا نیا بیایی گردنم را میزنی ولی بیا زجرش کمتر است این جوری دارم زجر کش میشوم.

.

.

حرف‌های جبهه را برای هیچ کس نمیشد تکرار کرد، چه کسی می‌فهمید سربند یا زهرا یعنی چه؟ چه کسی می‌فهمید نوجوان چهارده ساله‌ای که پشت لباسش می‌نویسد می‌رویم تا انتقام سیلی مادرمان را بگیریم چه می‌خواهد بگویید؟ مادری که اهل هزار و چهارصد سال پیش بود و فرزند چهارده ساله‌اش امروز برای انتقام به پا خواسته است.این حرف هارا هیچ کس نمی‌فهمد حتی اگر سال‌ها مداح بوده باشد.

.

.

مداح از جا بلند شد و از حسینیه بیرون آمد.

.

.

مداح برای اولین بار برای خودش روضه می‌خواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه می‌کرد، حالا دو صدا، سکوت شب را بر هم میزد گریه مداح و گریه حسینیه.

.

.

و ارمیا همچنان می‌گفت:

آقا بیا گردنمان را بزن."**

.

.

.

.

.

خانم کوچیک ادامه مطلب ۴

من که حیران تو حیران توام*

((سرت کلاه رفته و حقیقت بر تو اشتباه شده، حق و باطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی‌توان شناخت، این صحیح نیست که تو اول شخصیت‌هایی را مقیاس قرار دهی و بعد حق و باطل را با این مقیاس‌ها بسنجی، فلان چیز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چیز باطل است، چون فلان و فلان با آن مخالفند، نه، اشخاص نبایند مقیاس حق و باطل قرار گیرند، این حق و باطل است که باید مقیاس اشخاص و شخصیت‌ آنان باشند.))**

این کتاب‌رو سال پیش خواندم، ولی، انصافا که بار دوم اصلِ خواندن است! بار دوم، بلعیده می‌شود، حل می‌شود در وجود. دوباره بخوانیمش در این ایام.

التماس دعا

علی یارتون (:


*من که حیران تو حیران توام می دانم     

 نه فقط من که در این دایره سرگردانم

سید حمیدرضا برقعی

**جاذبه و دافعه‌ی علی علیه‌السلام-استاد شهید مرتضی مطهری


خانم کوچیک ۴

مردِ رویاها با یک عدد عینکِ بزرگ و گرد!

این کتاب نه آن قلم اساطیری، نه آن فضای رویایی و نه هیچ چیز بکر و نابی اگر داشته باشد به دامم نینداخت،
که کار، کار صاحب ماجراست.
که صابحش است با دام بی‌ سر و صدایش..
که گویی نشسته، دست زیر چانه قرار داده و با لبخند مرموزی منتظر است
که تو برسی، بازش کنی وآرام آرام پایت را روی تور بگذاری
دانه دانه،
بند بند،
جلو بروی،
گام گام جلو ببردت،
 و
.
.
.
 دیگر تمام شد. تبریک می‌گویم تو صید شدی.
.
آقاجان من هی می‌گویم این کتاب جدأ ورای سادگی، یک شکرپنیر درست و حسابی کنار فنجانِ چای داغی بود برایم. روی چای، گل‌های محمدی و دارچین هم بود.
عطر شکر پنیر و چای داغ و گل محمدی و دارچین را خودت یک‌جا تصور کن 
تصور کردی؟
حالا به خواصشون‌هم فکر کن.
.
من این فیلم‌نامه رو که بخشی از زندگی شهید چمران به قلم آسد مهدی شجاعی بود رو خیلی دوست داشتم. و دقیقا به دو صورت بالا برای همه توصیفش کردم.

.

مردِ رویاها؛

سید مهدی شجاعی؛

انتشارات نیستان.
.

علی یارتون.

خانم کوچیک ۴
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان