اَبرَکِ صورَتی (:

چیزی شبیه عطرِ حضورِ شما کم است...*

۷ نظر

کاش تربتِ سید‌الشهدا میشدم. پیرزنی با هزار هزار عشق، مرا لای مشمایی می‌پیچید و پرِ دامن ساده و بدون گل‌اش می‌گذاشت. پسرش که رفت، شاخ شمشاد‌اش که رفت، دیگر دامن گلدار نپوشید. میشدم مرهم دردهایش، تسکین غم‌هایش، خاک تیمم‌اش، پاهایش درد می‌کرد ولی کسی نبود که دکتر ببرتش، اندکی از مرا درون آب حل می‌کرد و دوای امام حسینی درست می‌کرد. کسی نبود زیارتش ببرد، دلش تنگ بود، غمی و غربتی شده بود دلش، اما خب می‌دانی؟ کسی نبود ببرتش، مرا از پر دامن بیرون می‌آورد، می‌بوسیدم، نوازشم می‌کرد تا از حرارت دل بکاهد. عادتش بود، تا اذون صبح، پشت در، چمباتمه میزد. اذون که میزد و در و دیوار خجل میشد از روی مادرِ منتظر، مرا در مشتش می‌گرفت، یاحسین می‌گفت و خود سیدالشهدا دلش را آرام می‌کرد. آخر می‌دانی؟ گفته بودتش قبل از اذون صبح برخواهد گشت، برنگشت. ولی مادرست دیگر ...

تربتِ سیدالشهدا بودن، پر دامنِ مادرِ شهید ...

 

کاش عروسکِ دخترکی بودم، تنها عروسک‌اش، از این‌ها که مامان‌ها با تکه پارچه درست کرده‌اند، عروسک دخترکی که همه‌ی دنیایش عروسک‌اش بود. مرهم‌اش بود، صندوقچه‌ی درودلک‌هایش بود. ذوق می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، غصه‌اش میشد مرا بغل می‌گرفت، دلش تالاپ تولوپ می‌کرد مرا بغل می‌گرفت، وقت‌هایی که به عکس بابایی‌اش نگاه می‌کرد، نبود که بغلش کند، موهایش را بنوازد، بنشاندش کنج زانویش، بغضی میشد و چفیه بابای‌یاش را دور من می‌پیچاند و تا صبح مرا تنگِ آغوشش می‌گرفت. وقت‌هایی که دخترهایی را در بغل بابایی‌هایشان می‌دید که بابایی‌هایشان تصدق دخترشان می‌رفتن، قدم‌هایش آرام میشد با مشت‌اش اشک‌ها را محکم پاک می‌کرد که مبادا مامانی ببیند و غصه‌اش بشود، مرا قایمکی درون جیب‌اش محکم فشار می‌داد و من میشدم تمامِ تمامِ تمامِ کسِ بی‌کسی‌هایش ...

 

کاش نرمی گلوی نوزادی میشدم، بوی پودر و شیر و استفراغ، بوی بچه، نرم و سفید و سرخ، با خط‌های قرمز، که بشوم همه‌ی همه‌ی تسکین‌های بی‌تابی‌هایش. دلش که پر می‌کشید برای مَرد‌اش، چنگی که از درون، قلبش را فشار میداد، هوا که کم می‌آورد، صورتش را فرو میکرد درون نرمی گلوی پسرش و نفس عمیق می‌کشید، آرام‌تر می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، دلش‌ روشن می‌شد، نفس عمیق می‌کشید، چنگ درونی مشت‌اش را باز می‌کرد و قلب را رها می‌کرد. نرمی گلوی پسرک‌اش می‌شدم، تنها امید‌اش برای ادامه دادن بدونِ او. پسرک را با خود سر مزار خالی می‌برد، نگاهش میرفت سمتِ خانم‌هایی که با مرداشان، شانه‌به‌شانه هم راه می‌روند، دست‌های حمایتگری که هر ازگاهی پشتشان می‌نشیند زمین نخورند، درهایی که برایشان باز میشود، مردهایی که با عشق نگاهشان می‌کنند، دست خودش نبود، دلش آتش می‌گرفت، بغض‌اش که از چشم‌هایش راه خروج پیدا می‌کرد، پسرک‌اش را بغل میکرد، پر چادر را روی سر می‌کشید، صورت درون نرمی گلو فرو می‌کرد و هق‌هق‌هایش را همان‌جا دفن می‌کرد...

.

اگر عروسک یا تربت یا حتی نرمی گلو بودم از الانِ خودم، قطعا مفیدتر واقع میشدم.

بچه‌ی بدی شدم این روزها ...

.

*عنوان تک‌بیتی از محمدعلی بهمنی است.

رویایِ بنفشِ کم‌رنگِ روبه صورتیِ مایل به صدفی (:

۶ نظر

پیاز‌ها را نگینی نگینی می‌کنم، مدام با پشت دست گلوله‌های اشک را پاک می‌کنم، چشمم تا ستون فقراتش می‌سوزد. بخار آشم روی کاشی‌های صدفی بالای گاز نشسته و این یعنی زندگی جریان دارد.
یک چشمم به نگینی‌هاست که یک‌دست بمانند و یکیش‌هم به ساعت. عقربه بزرگه روی شش برود، پیدایت میشود. لبخند می‌نشیند کنج صورتم. چشمم به نگینی‌هاست که یکدست بمانند.
عقربه بزرگه روی شش است، مسخره نفس در سینه نگه داشته‌ام، مسخره دست‌هایم روی هوا بی‌حرکت مانده است. صدای موتورت تیکِ ساعت برنارد میشود و من دوباره به حرکت می‌افتم. نفس را ول میدهم. دست هارا حرکت.
زنگ بلبلیمان می‌نوازد، مثل همیشه، دوتا پشت هم و یکی‌هم آرام، این یعنی منم خانم فقط من..
دوان دوان گرد پیاز و آش و دود را آبپاشی می‌کنم، دوان دوان چادر روی پشتی را بر میدارم، لبخندم می‌چکد روی گل‌های قالی لاکی‌امان.
دوان دوان خودم را به در میرسانم، تا از حیاط در را باز کنم، تو دوست‌تر داری. لبخندم می‌چکد توی حوض آبی و ماهی گلی‌امان شالاپ شلوپ می‌کند. صدای خرخر موتور از پشت در پیداست، لبخند موزیانه میزنم، میروم پشت در چادرم را صاف و صوف می‌کنم، بعد طوری که پیدا نشوم در را باز می‌کنم تا به خیالم از پشت غافل‌گیرت کنم، نیم‌رخت به رویت میرسد و از چال گونه‌‌ی زیر ریش‌هایت لبخندت را بو می‌کنم.
می‌خندی و می‌گویی صبر کن در را ببندم بعد هر شیطنتی می‌خواهی بکن دخترک، اولش لجم می‌گیرد اما بعد دست می‌اندازم روی دستت تا باهم موتور را داخل بیاوریم.
به سرعت سلام می‌دهیم،
بازهم می‌گذاری اول سین سلام من پیدا شود تا هفتاد حسنه برایم بنویسند فرشته‌ها.
یادم می‌افتد ، هرکسی زودتر سلام کرد.
یادم می‌افتد، هرکسی زودتر محبت کرد.
یادم می‌افتد هرکسی زودتر لبخند پاچاند در صورت دیگری.
هماهنگ و شانه‌به‌شانه در حیاط می‌رویم سمت در ورودی‌ در چوبی‌امان با شیشه‌های رنگی‌اش که بوی قدیم از سر و شکلش بلند میشود و روزها که نور آفتاب را رنگی‌ رنگی ریخت روی پادری و گلدان‌ها من عشق می‌کنم.
دست می‌گذاری پشتم تا من اول وارد شوم، بر‌میگردم و نگاهم را می‌دوزم  به آن دوتا قهوه‌ای سوخته و یاد رمان‌های چهارده‌سالگی می‌افتم که رنگ چشم‌ها یا طوسی بود یا از این رنگ‌‌های متالیک که با هر پیرهنی ست میشد!!! اما من این قهوه‌ای سوخته‌را عاشق‌ترم.
.
.
.
دست و رو شسته‌، حوله روی یک شانه افتاده، همراه با ریش‌ و ابروی تر وارد آشپزخانه میشوی، وارد حجم جاری زندگی میشوی،
دور آشپزخانه می‌چرخی، مثل همیشه،
تک‌تک ارکان آشپزخانه را نگاه می‌کنی، مثل همیشه
روی گندمی‌ها دست می‌کشی و از رشدشان می‌پرسی، بازهم مثل همیشه.
مثل همیشه روی میز گرد وسط آشپزخانه، رو‌به‌روی من می‌نشینی، از تمام چیزهای ممکن و لاممکن حرف می‌زنی و من این بار یک‌چشمم به نگینی‌هاست و یک چشمم به ترک‌های لبانت.
یک چشم سومی‌هم وام می‌گیرم برای قهوه‌ای چشمانت.
مثل همیشه، مثل همیشه نیست،
این مثل همیشه‌ها جدای از همه چیز است، این مثل همیشه‌ها فقط پوسته‌ی همیشه تنشان است، به عادت و تکرار مالیده نمی‌شوند.
من چشمانم به ترک لب‌هایت است و حالا بازهم نگاهم به ساعت است که پس کی اذان می‌زند.
یادم بنداز پیراهن مشکی‌ات را برای شب، اتو کنم.

.

.

.

ما در حیاطمان باغچه‌ای داریم کوچک. ما در باغچه‌امان ریحان و مرزه می‌کاریم، اطرافش کمی تربچه و گندم.
گندم برکت دارد، تو می‌گویی همیشه گندم بکاریم و آخر سر بدهیم کفترها تا برایمان دعا کنن.
یاد قصه‌ها می‌افتم کنار حوض شمعدانی می‌گذارند، اما ما شمعدانی نداریم، هرچه شمعدانی گذاشتم خشک شد و نفهمیدم دستم برکت ندارد یا چه، به هر حال نشد. در عوض یک مش مریم داریم رو‌به‌روی خانه‌امان، یک تاب داریم داخل خانه‌امان، تاب را تو برایم بستی،  کنار خانه یک بیدهم داریم، به قول مش مریم این بید تا وقتی عاشقی در کوچه باشد، سبز می‌ماند. شیشه‌ی عمرش است. بعدی نگاهی می‌کند و می‌گوید مراقب شیشه‌ی عمرش باشید و من حیا را می‌بلعم و چشم بلندی می‌دهم.

.

.

.

یارا تو هم هوایِ ما دارا *

۴ نظر

"ناگهان ارمیا درحالی که نیم تنهِ‌ی بالایش، محیط دایره‌ای را می‌پیمود شروع کرد:

یامهدی، عجل علی ظهورک. بیا. ظهور کن. زودتر بیا. نه نیا. کجا می‌آیی؟ کسی منتظر ظهورت هست؟ اگر یک قوطی کنسرو کم‌تر به ما بدهند ظهور تورا که هیچ خدا را هم فراموش می‌کنیم. چه کسی منتظر ظهورت است؟ کی؟ چرا بیخودی داد می زنیم؟

همه انقدر بلند ضجه می‌زدند که هیچ کس صدای مداح را نشنید که آرام گفت شما که خودتان مداح داشتید ما را برای چی آوردید توی این خاک و خل؟

ارمیا ادامه داد آقا کجا می‌آیی؟ می‌آیی مصطفی را از قبر بیرون بیاوری؟ نه نیا او از من خسته شده بود، نیا اگر آدم بودیم ما می‌آمدیم پیش تو اگر ادم بودیم الان پهلوی مصطفی بودیم آقا نیا بیایی گردنم را میزنی ولی بیا زجرش کمتر است این جوری دارم زجر کش میشوم.

.

.

حرف‌های جبهه را برای هیچ کس نمیشد تکرار کرد، چه کسی می‌فهمید سربند یا زهرا یعنی چه؟ چه کسی می‌فهمید نوجوان چهارده ساله‌ای که پشت لباسش می‌نویسد می‌رویم تا انتقام سیلی مادرمان را بگیریم چه می‌خواهد بگویید؟ مادری که اهل هزار و چهارصد سال پیش بود و فرزند چهارده ساله‌اش امروز برای انتقام به پا خواسته است.این حرف هارا هیچ کس نمی‌فهمد حتی اگر سال‌ها مداح بوده باشد.

.

.

مداح از جا بلند شد و از حسینیه بیرون آمد.

.

.

مداح برای اولین بار برای خودش روضه می‌خواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه می‌کرد، حالا دو صدا، سکوت شب را بر هم میزد گریه مداح و گریه حسینیه.

.

.

و ارمیا همچنان می‌گفت:

آقا بیا گردنمان را بزن."**

.

.

.

.

.

گل‌گیسوی من کو؟

۸ نظر

یک دلبرانگی‌هایی در جهانِ من ته‌نشین شده است که هر از چند گاهی هم‌ش می‌زنم و می‌بینم که بخار گرم و غلیظ حسرت ازش بلند میشود.
در جهانی زیاد مردانه و خیلی زیاد عقلانی با مادری که بعد از چهار پسر بزرگ صاحب دختری شده بود و خودش ‌هم بشدت انسان مقتدر و درونگرایی بود بزرگ شدم.
هیچوقت کسی برایم لالایی نخواند،
شب‌ها با بوسه و شب‌بخیر بدرقه‌ام نکرد،
موهایم را نبافت و دست آخر بوسه‌ای بر آن‌ها نزد،
مادربزرگی نداشتم که بیاید و سرم را روی پیرهن چین‌چینی گل‌دارش بگذارم و برایم به ترکی شعر بخواند و تصدقم برود،
پدربزرگی که دستم را بگیرد و به پارک برویم، باهم بستنی لیس بزنیم.
کسی مرا به مدرسه نبرد تا در راه برگشت بلندبلند شعر بخوانیم و درحالی که ازش جلو می‌زدم دعوایم کند و محکم دستم را بچسبد.
کسی نبود حین آشپزی کردن شعری را زیر لب آواز کند،
کسی یادم نداد دخترانگی کردن را،
دلبرانگی کردن را،
موهای کج بافته و دم‌پایی‌های خرگوشی را.
اما
در میان این حجم از عقلانی زندگی کردنِ مامان،
بابایی داشتم که هر از چند گاهی می‌ریخت بیرون احساساتش را،
که انار می‌چیند گوشه‌ی کتاب‌خانه‌ام، که ورودم را با بوسه‌هایش سبز کند،
ولی من که بیشتر با مامان و برادرها بودم، سخت شده بودم و سخت می‌شد بشوم آن دختری که باید،
من یاد نگرفتم مامان و بابا را ببوسم و بغلشان کنم،
به سادگی بیان کنم دوستت دارم را،
به سادگی گریه کنم،
تصدق بروم،
بخوانم،
بچرخم،
برقصم.
.
من در خانه‌ای کاملا مردانه رشد کردم.
در خانه‌ای با چهار پسر بزرگ.
همیشه‌ی خدا بلوز و شلوار اسپورت خط‌دار یا پیراهن‌های مردانه تنم بود و موهایم کوتاه کوتاه. جای عروسک‌، توپ فوتبال داشتم و تابستان‌ها با برادران جام جهانی برگزار می‌کردم.
اما ته قلبم یک ته‌مایه‌ی دخترانگی نشست کرده بود و جوانه‌هایش هنوز سبز بود و تازه.
این جوانه‌ها را شاید قلبم آبیاری می‌کرد شاید بابا آبیاری می‌کرد و رشدشان می‌داد.
که تبدیلم کرد به آدمی که ظاهرش پسرکی بود شیطان و یاغی که توپ فوتبال از بغلش جدا نمیشد و باطنش دخترکی بود که با موهای باز روی تابی نشسته بود و آوازی می‌خواند و موهایش را به رقص وا می‌داشت.
.
القصه این روزهایم بیشتر به این ته‌نشینی‌های حسرت‌آور جهانم می‌اندیشم. دوست‌تر دارم آن دخترک درونم را که لباس چین‌واچینی صورتی تنش کنم، موهایش را ببافم و عروسکش را بغلش دهم و به تمام عالم نشانش بدهم.
این روزها بلندتر شعر می‌خوانم،
این روزها لبخندم از رخم پاک نمیشود،
موهایم را دیگر کوتاه نکرده‌ام،
که بابا گاهی دستی به گیس‌هایم بکشد و بگوید چه قدر شبیه جوانی مامانت هستی آن روزهایی که موهایش را کوتاه کوتاه نکرده بود.
و یک دوستت دارم بابایی طلب بابا که دخنرانگی‌ام را مدیونش هستم.
.
مامان را دوست دارم و بهش خرده نمی‌گیرم. مامان زنی بااستعداد و اندیشمند است،کتاب زیاد خوانده،فیلم زیاد دیده،بیان خوبی دارد و باپشتکار است.
از همان انسانی‌هایی است که می‌تواند بی‌مزه‌ترین جک عالم را برایتان به بهترین شکل ممکن تعریف کند و شما ساعت‌ها بخندید.
فقط نمی‌دانم جهانِ چهار پسر با آن دختر زیبایی که با موهای بلند سوار اسبی شده و نرم و لطیف، روبه قاب دوربین، می‌خندد چه کرده.
.

علی یارتون (:

زده بود به سرش!

۱ نظر
چه می‌کنی اگر بفهمی کمی دیرتر از موعدش رسیدی؟
که چای سرد شده،
که او رفته،
که ماهی مرده،
که آب خشک شده.
چه می‌کنی اگر الان در هر نقطه‌ای که هستی،متوقف شوی، 
عقب گرد کنی،
دست سایه بان چشم کنی و به مسیری که طی کردی نگاه کنی و
ببینی که هیچ نرفته‌ای و فقط سال‌ها پاهایت را به درجا عادت داده‌ای.
چه می‌کنی اگر در تاریکی اتاقت پشت پنجره چنباتمه بزنی،به آسمان نگاه کنی،
بیینی ستاره‌ی همیشه‌ی پررنگ‌ت نیست؟
جایش خالی است و رهایت کرده.
و تو یادت رفته بودش.
.
همیشه دستی آماده داشتم برای در دهان دل کوبیدن.
.
گفت:بپر من با میله می‌گیرمت.
گفتم باشه رفتم لب استخر،یک پا با زاویه چهل و پنج جلوی پای عقبی،دست‌ها بالای سر و کشیده و قوس رو به پایین.
آمدم بپرم ترس تمامم را خورد و نتوانستم و نگاهش کردم و سرش را تکان داد و نوچی کرد و میله را کناری گذاشت و گفت از تو شناگر در نمیاد این بار چهاردهمه بی خیالش شو.
رفت. 
اشکم را رها کردم.
به آب نگاه کردم و حس کردم من که ترسی نداشتم چرا چنین می‌کنم.
دوباره از نو
پاها  درست  سر جای خود،
دست ها بالای سر و کمی قوس
و شلپپپپپپ
شنا کردم و رسیدم بهش و دیدم شصتش را به نشانه‌ی تایید بالا آورد و گفت عجیبه.شیرچه‌ی خوب و پاهای قوی برای شنا، عجیبه این ترست.
شجاعتت رو زیاد کن.حیفه.
من اما برگشتم و به رختکن رفتم و زار زدم و زار زدم و زار زدم.
.
که نمی‌دانم چه مرگم است و چه دردی دارم و چرا می‌خواهم چیزی را بریزم دور.
که چرا انقدر آدم دیری هستم.خیلی دیر خیلی دیر ...
.
که حتی حالم از همین پست هم به هم می‌خورد/:
چون حس می‌کنم ممکن است همین کلمه‌هاهم ادا باشن.
.
پ‌ن: دوساعت دیگه باید بیدار بشم و برم دانشگاه اونم در معیت استاد "د"عزیز دلم -___-

.

بِپّر،بغلت می‌کنم

۰ نظر
ابرهای طوسی که در دل آسمان نشستن و باران شدت گرفت،دانه دانه کنجی پیدا می‌کنن و پناهی می‌گیرند.
آدم‌ها به پاها سرعت می‌دهن،ماشین‌ها تند تر می‌روند و هر جنبنده‌ای در جست و جوی پناهی و مکانی.
اما گاهی می‌بنینم چند جنبنده‌ی نرم را که روی تیربرق،زیر ابرهای طوسی و باران سیل‌وار برای خودشان نشسته‌اند و به این جنبشِ فرار از باران،نگاه می‌کنند.
 حالا رو به روی پنجره‌ی اتاقم،روی تیر برق،کنار کاج پیر کوچه،کبوتری نشسته،پاهایش را دراز کرده و سرش را بالا گرفته و باران را لمس می‌کند.هر از گاهی اشاره می‌کند که بیا،این از برای توست.
و من زیر پتوی چهل‌تکه به بارانم نگاه می‌کنم و حسرت می‌خورم از اجازه‌ ای که صادر نمی‌شود تا پتو را بکنم و بدوم زیرش.
کبوتر هنوز آن جاست و تعجبم از این است که چرا زیر کاج پیر پناه نمی‌گیرد و پتوی چهل‌ تکه‌ای رویش نمی‌اندازد،خیسی از بال‌های کرکی‌اش چکه می‌کند و همچنان آن بالا نشسته و صدایم می‌زند که بیا این برای تمیزیِ توست.لازمت است این خیسیِ لطیف.
.
لازمم است این خیسیِ لطیف.
.
باران باران باران
وقتی فرو می‌چکی با خودم زمزه می‌کنم پس هنوزهم امیدی هست و روشنایی‌ قلبم را گرم می‌کند.
باران باران باران
نکند فرارِ ما از تو قلبت را خراش دهد؟
آدم‌ها هنوز هم با آمدنت شاید نه به ظاهر،اما دلشان گرم می‌شود و روشن.
پس ببار.
بپر قطره جان،دست‌هایم را نگه داشته‌ام تا بغلت کنم.
.
علی‌ یارتون(:

بوی دارچین لای سیب

۱ نظر

دستانت ستون چانه شده بود،لبخندی محو میهمان لبت بود و چشمانت،چشمانت انگار کن که خاستگاه خورشید شده بودند.من اما فنجان قهوه‌ات را در دست داشتم.بنا بود بنارا بگذارم بر مزاح،فال و قهوه و آینده را ابزاری کنم بر خنداندنت،خنداندنی که خنده‌ی مرا به ارمغان می‌آورد.

تو در همان شمایل:دست زیر چانه و چشمانی به غایت برق افتاده و لبخندی گلبه‌ای مرا نگاه می‌کردی و من اما ناباورانه خیره‌ی فنجان قهوه‌ات بودم.انگار کن که تفاله های قهوه تارهای سفت و کشنده‌ی عنکبوتی شده و مرا در دام خود انداخته بودنند.بسان آن کفشدوزکی که گیر تارهای بدطینت می‌شود،همانقدر بهت زده همان قدر ناامید.

دستانم بنا را گذاشتن به لرزیدن و حتم داشتم چهره‌ام نیز مهتابی شده است.هیچکدام از نگاهت پنهان نماند.

می‌لرزی؟چرا رنگت پریده عزیزکم؟نکند این هم جزیی از بازیست؟ما که به فال قهوه و کف بینی ایمان نداشتیم.تو این را گفتی و سعی کردی فنجانت از دستان لرزانم که دورش قلاب شده بودند بیرون بکشی که با امتناع ابلهانه‌ی من رو به رو شدی.دیدم که گرد بهت بر چشمانت پاشیدم،خورشید رفت و جایش را به ابرهای تیره داد.

میدانی در فنجان قهوه‌ات چه دیدم؟چشمم که به الگوریتم تفاله‌ها افتاد نفهمیدم چه شد فقط اندیشیدم که دست اسکلتی نفرت انگیز از درون فنجان بالا آمد و نیشتری زهراگین بر عمق جانم فرو کرد.من اما گردش سم را حس می‌کردم که از درون قلبم با هفتاد بار در دقیقه درون شریان‌هایم پمپاژ می‌شود و اندکی بعد به دانه دانه‌ی سلول‌هایم می‌رسد و سیرابشان می کرد..خودم را دیدم که به دانه دانه‌ی سلول‌هایم با خرسندی می‌گویم که با احترامی آمیخته به سرمستی جام زهرتان را بالا بیاورید و این زهر سیاه و مسموه را با طمانینه نوش کنید.چه بزمی راه انداخته بودیم من و جام زهر و سلول‌ها.چه قتلگاه شاعرانه‌ای برپا کرده بودیم.

داشتی قهوه را مزمزه می‌کردی که برایت تعریف کردم که چندی پیش نیمه‌های شب بود که آینه‌ی اتاقم بیخود و بی‌جهت تکه تکه شد،باران خشمگنانه بر شیشه میکوفت و غرش ابرهای عصبانی شب را درمینوردیدن.خلاصه که همه چیز شمایل یک فیلم ترسناک به خود گرفته بود و تا نهایت به جنون کشاندن من پیش می‌رفت.خاطرت است که گفتم آن شب من نه باصدای رعد و نه حتی با صدای شکستن آیینه از خواب پریدم.بلکه من داشتم خوابی میدیم که مایل نبودم ببینمش اما روح یاغی‌گرم مصرانه بر دیدن خواب پا می‌فشرد.در خواب که بیشتر رنگ و بوی اوهامی مریض می‌داد،پیردختری دیدم که گوشه‌ی خانه‌ کنار شومینه نشسته و شال می‌بافد و زیر لب آرام آرام چیزی نجوا می‌کرد.بوی نم با بوی تن پیرها ترکیب شده بود اخر میدانی پیر ها بوی خاصی می‌دهند.مثل نوزادان که بوی خاص خودشان را دارند تلفیقی از شیر و استفراق و چیزهای دیگر،تن پیرهاهم الفیقی از عریق و نا وچیزهای دیگریست.داشتم می‌گفتم حس کردم باید بفهمم که پیردختر چه می‌گوید برای همین کنارش رفتم و گوش بر لبانش نهادم،داشت مویه می‌کرد مویه‌ای دردناک و آشنا،در همان حال غم بارگی مانده بودم که احساس کردم موهایم در حال نم‌ناک شدنند سرم را که بالا گرفتم در یافتم پیردختر گریه می‌کند،قلبم فشرده شد.نه تنها مویه‌ها آشنا بودند بلکه حتی اشک‌هایش نیز بوی آشنایی داشتند.نگاهم به نگاهش افتاد و آن جا بود که کاملا از درون فروریختم،چشمانش،خدایا،انگار چشمانش را کنده و جایشان دو دکمه‌ی سیاه دوخته بود درست مثل کورلاین!قلبم مچاله شده بود و نمیدانم چرا کسی در گوشم نعره می‌زد که این پیردختر خودت هستی.تو هستی تووووو   همانجا تمام تلاشم را کردم که از این اوهام لعنتی بیدار شوم موفق شدم.جشمانم باز باز بود کسی در اتاق نبود اما آیینه خیلی اتفاقی خرد شد تو میدانستی درواقع من برایت گفته بودم که آیینه از قبل ترک داشته و این ترک برمی‌گردد به زمانی که مادرم زنده بود و من شاید دور و بر سه سال داشتم آیینه ترک دتشن و ناگهان تکه تکه شد.

خلاصه که من آن شب دیوانه کننده و خواب دیدن و شکستن اتقافی آیینه را تعریف کردم و حالا فنجان به دست جلویت نشسته‌ام،لااقل جسما که اینطور است.تو اما دیگر دست زیر چانه نداری،لبخند کنج لبت نیست و حتی خورشید زیر ابرهای سیاه پنهان شده.و مسبب تمامش‌هم من هستم.منی که با رنگ مهتابی خیره به تفاله‌هام.

چه در آن فنجان لعنتی دیدم؟من همان پیردختر را دیدم که شال میبافت،مویه می‌کرد،اشک میریخت و جای چشمانش دو دکمه‌ی سیاه نشسته بود...و صدایی که نعره می‌زند این تویی خود تووووووو.

سکوت تو یه مثنوی*

۱ نظر
نوشته هایم با عنوان «دِلَکَم» در حقیقت حاصل انباشت احساسات نگارنده هستند.خیلی جدی نگیرینشان و به این معنا نیستند که حتما برای دخترک خوابگرد اتفاق افتاده اند.بیشتر شمایل یک رویای خنک و یاسی را دارند.

راستش عاشقی کردنمان هم شبیه کتاب‌ها نشد.
خبری از قدم زدن زیر نم باران و بوی کا‌ه‌گل روی دیوار نبود.

پیش نیامد گل‌هایت را لای کتاب سهراب و حافظ خشک کنم.

پیش نیامد برایم شعر بگویی و در چشمانم زل بزنی و بخوانیشان.

پیش نیامد بپرسی چشمانت اذیتت نمی‌کند و بعد از جواب نهِ من، بگویی ولی پدر مرا درآورده.

پیش نیامد وقتی صحبتم تمام شد و بگویم حواست کجاست بگویی به صدایت.

هیچ کدام از این عاشق بازی‌های پولک پولکی دلبرانه که در رمان‌ها و فیلم‌ها قشنگ هستند پیش نیامد.

خاطرم هست همیشه می‌گفتی عاشقی کردنمان‌هم به آدمیزاد نرفته.

اما من تمام این رویاهای اکلیلی را به همان یک ربع آخر کلاس می‌بخشم.

همان یک ربع برای تمام زندگیمان بس است.

.

 استاد ساعتش را نگاه کرد،دفتر و دستکش را بست.آمد و روی یکی از صندلی‌های ردیف جلو به حالت برعکس و رو به ما نشست.چانه به دست تکیه داد و با لبخند همیشه مرموزش دانه دانه از نظر گذراندمان.گفت بنا شد یک ربع آخر کلاس مال دانشجو باشد اگر حرفی دارید بزنید شعری سروده یا متنی نوشتید بخوانیدش و خلاصه هرچه دل تنگتان میخواهد بگویید.کمی مکث،و ادامه داد راستی بچه‌ها شماهم این بوی عجیب و حس کردید؟اچند مدته از کلاس شما یه بوی عجیبی میاد.حسابی شوکه شدیم کسی چیزی نمی‌گفت دست آخر زهره بود که شهامت کرد و پرسید منظورتون چیه استاد؟

استاد خندید خیلی خندید بالاخره خنده به سر رسید و گفت من از این جمع بوی عشق میشنفم.بوی عشق،نادون‌ها.سرم پایین بود.سرت پایین بود.داشتم با زیپ کیفم بازی بازی می‌کردم،داشتی با در خودکارت ور می‌رفتی.

دست آخر استاد صدایت کرد هردو پریدیم.

گفت محمدعلی یک شعر مهمانمان نمی‌کنی؟

چرا حس کردم گونه‌هایم گوجه‌ای شده است.

شروع که کردی صدایت که به قلبم رسید همان حالات مشابهی که نویسنده‌ها و شعرا صدها بار وصفش کرده‌اند به جانم افتاد.دستم را از زیر چادر روی قلبم گذاشتم و فشارش دادم.داشت آبروریزی می‌کرد.نفس نمی‌کشیدم تا همه‌ی همه‌ی صدایت مال من باشد صوتی از قلم نیفتد.

شعرت را تمام کردی.

سرم را بالا آوردم و نگاهت کردم.

سرت پایین بود و خیره به نوک کفش هایت.

استاد گفت:گقتم که بوی عشق می‌آید نگفتم؟نگاهم کرد و خندید.

دستم همچنان روی قلبم،سرم سمتت

استاد که رفت نگاهم کردی و دستت رفت سوی قلبت.

گفتم که همین یک عمر کفافم میدهد.

همین یک ربع هم بوی باران می‌داد و هم خاک نم خورده.

.

*ترانه‌ی حافظ از روزبه بمانی.

معلق و رها،بسان قاصدک.

۰ نظر

قبل‌ترها کوچیک کوچیک خوشحالی سرازیر می‌شد کنجِ خاک‌گرفته‌ی دلم و به قدری بالا میومد که به چشمانم می‌رسید،در نهایت تکه‌ ستاره‌ای بدل می‌گشت و برق میزد.
قبل‌ترها اگر کشوی شال‌ و روسری‌هایم‌ را خالی می‌کردم و از نو و با ترتیب رنگ‌بندیِ خاصی،می‌چیدمشان،حال دلم خوب می‌شد.وقتی به شالها و روسری‌هایی که با ترتیب وسواسگونه‌ای از پررنگ به کم‌رنگ چیده شده بودند نگاه می‌کردم ذوق بود که در دیواره‌های قلبم شکرک می‌زد.
قبل‌ترها اگر می‌نشستم و باحوصله پوشه‌های گلپر را مرتب می‌کردم و تصویر دلبرانه‌ای برای زمینه‌اش می‌یافتم،حس می‌کردم جهانِ فتح شده‌ای در دستانم می‌درخشد.
قبل‌ترها اگر کاری را که شروع کرده بودم به پایان می‌رساندم و نقطه‌اش را میگذاشتم،فوج فوج خوشحالی در دلم نشت می‌کرد و وجودم را سرشار می‌کرد.حس می‌کردم دوباره از نو متولد شدم.
قبل‌ترها نشاط ابدی‌ای در گوشه‌ی دلم جا خوش کرده بود،نشاطی که هیچ چیز سیاهش نمی‌کرد،کم‌رنگش نمی‌کرد،نابودش نمی‌کرد.
حالا کتابخانه‌ی جدیدم رسیده،کتاب‌هایم‌ را آن‌طور که همیشه دلم می‌خواست ولی مکانش نبود چیده‌ام،اتاق جارو و گردگیری شده،آینه برق می‌زند،گلپر با فایل‌های مرتب شده و تصویر زمینه‌ی خوشگلش پیش رویم است،پروژه‌ی زبانم‌ را تحویل داده‌ام اما نه حس خوشحالی چندانی در قلبم شکرک زده و نه احساس می‌کنم از نو متولد شده‌ام.
بیشتر حالِ دانه‌ای معلق در هوا را دارم که باد به هرکجا که میلش کشد،می‌بردش.حالا دیگر قبل‌ترها نیست،آن هاله‌ی امیدی که همیشه در برم ‌میگرفت نیست.حالا دیگر آن نشاط ابدی وجود نداری،کمرنگ شده.حالا حواسی در کار نیست،خشم و عصبانیت و خوشحالی و امید برایم بی‌معنا هستند.حالا دیگر هیچ چیز نیست.
کتاب می‌خوانم،فیلم‌ می‌بینم،دانشگاه می‌روم،معمولی و ساده به زندگی ادامه می‌دهم.شاید بهتر باشد کم‌تر به همه چیز فکر کنم،به این که چرا کتاب می‌خوانم،چرا فلان فیلم را می‌بینم،چرا به دانشگاه می‌روم و اصلا چرا همچین رشته‌ای انتخاب کرده‌ام.وقتی قرار نیست پا از نقطه‌ی امنم بیرون بگذارم و کاری کنم،بهتر است از فلسفه‌بازی‌های احمقانه‌ام دست بکشم تا نه خودم را آزار دهم نه اطرافیانم‌را.
گاهی فکر می‌کنم تمام وجودم ادا و اصول است و ننربازی.دارم ادای اندیشمند بودن را در میاورم،ادای فهیم و متفکر بودن‌را،ادای کتاب‌خوان‌هارا،ادای عمیق و باطن‌نگرهارا،ادای مؤمن بودن‌را در میاورم.گاهی حس می‌کنم تمام جونم ادا و اصول است و ننربازی.
بیشتر همان حس و حال آن دانه‌ی معلق را دارم.بی‌هیچ چیز و بی‌هیچ چیز.خالی‌ترین و رها‌ترین دانه‌ی هستی.شاید بسان قاصدکی که مکان و زمان خاصی ندارد.
شاید بهتر باشد مدتی دست‌نگه‌ دارم و همانطور خالی و معلق و رها به زیستن ادامه دهم تا ببینم این باد مرا کجا خواهد برد.این قاصدک عاقبت در دستان چه کسی خواهد نشست.
شاید تویی که این را بخوانی پیش خودت بگویی آدمی به امید زنده است و امید،هدف‌را پررنگ می‌کند و هدف،انگیزه آفرین است و انگیزه،تلاش و کوشش و حرکت در پی خواهد آورد و این تللاش و کوشش و حرکت،نشاط و سعادت و کمالت خواهد بخشید.
این چرخه را از برم.
اما چرخه‌هاهم نیاز به توقف و تجدید قوا دارند.
شاید الان زمان چرخش نیست،
لااقل نه این ساعت.

.

پ‌ن:"گلپر"نام لپ‌تاپم می‌باشد.

علی‌یارتون.

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان