آقا سید محمدطاها، جوین این حسینی فَمیلی

برای بار چهارم نوه‌دار شدیم، برای بار چهارم عمه شدم، برای بار چهارم از نزدیک نوزادِ چند ساعته دیدم، برای بار چهارم از بغل گرفتن نوزاد امتناع کردم.
برای بار چهارم به یک انسان تر و تازه نگاه کردم.
همه‌اش مگر چند ساعت میشد که رهاییده بودنش به این دیار؟
سید محمدطاها قدوم کوچولویش را بر این دنیا گذاشت.
.
بعد از خیلی آمدن‌ها و رفتن‌ها و عکس گرفتن‌ها و چلاندن‌های آن حجم کوچک و نازک، اتاق خالی شد و رفتم کنار تخت کوچکش نشستم.
گونه‌اش را نوازیدم، به موهای سیاه و چسبیده‌اش دست کشیدم، انگشت کوچیه‌ام را لای دستان بسته‌اش جای دادم و به پاهایش نگاه کردم و تصدقش رفتم.
گل‌انداخته و نرم و نازک لای پتوی خال مخالی سفیدش پیچیده شده  و تمام مدت خواب بود.
یک انسان تر و تازه و چند ساعته، عجیب است
بوی بچه، عجیب است
نفسش، عجیب است
نگاهش، عجیب است.
همه چیزش عجیب و پر از شکوه است
و من بغضانه نگاهش می‌کردم این حجم نرم و نازک و لطیف را.
.

خانم کوچیک ۹

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ*

کوچیک‌تر که بودم،دم‌دمای ماه مبارک خانواده برای هیجان‌انگیز‌تر کردن این ماه برای ما،یه تدبیری اندیشه بودند که حالا به هر صورت جدای از روانشناسی کودک و عرفان تعلقات و این حرف‌ها،خیلی کار جالبی بود،خیلی نتیجه‌بخش بود و خبلی دورهم بهمون خوش می‌گذشت.
این تدبیر به این صورت بود که مثلا یک هفته مونده به ماه رمضان،خرید ویژه‌ی ماهِ دلبر شروع میشد.مامان و بابا دست طفلان خود را گرفته و به خریدِ ماه رمضونی می‌بردن.یه چیزی تو شکل و شمایل خرید عید نوروز(خون آرایایی کسی به غلیان نیفته،خرید نوروزم می‌رفتیم،نفس عمیق لطفا)
این خرید ماه رمضونی این ریختی بود که در ابتدای امر باید مواد غذایی و خورد و خوراک می‌گرفتیم،سپس نوبت به تنقلات و خوشمزه‌جات بود،بابا برامون چیپس از این بازها که ترد و تازه و خرچ‌خرچی بودن می‌گرفت،مامان برامون لباس می‌خرید و حسابی نونوارمون می‌کرد**.سپس خونه‌رو آب و جارو می‌کردیم و مهیای ورود به دلبرماه می‌شدیم.چون خانواده معتقد بودن که زشته با لباس کرکثیف و روی نشسته و دست دماغی وارد دلبرماه بشیم.
همه‌ی این روند برای ماها که جوجوهایی بیش نبودیم ماه رمضان و بسیار جذاب و هیجان‌انگیر کرده بود.
.
آممممممممم شاید برای برخی این تدابیر خانواده چندان درست نباشه
اما من که دست‌پرورده‌ی همین تدابیر هستم حالا نه این‌که خیلی هم آدم به‌درد بخوری باشم اما خب دارم ثمرات این تدابیر و توی رگ و ریشم می‌بینم.
علی یارتون (:
.
*بیت از مولوی،آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
که محسن چاوشی‌هم خوندتش و یه بنده خدایی‌ام باهاش رقصیده بود-_-
**راستش خریدای ما خریدای خیلی گرون و بریزبپاشی نبود،بابای من آدمیه که یه بستنی روش نمیشه بخره چون می‌گه من خجالت اون بچه‌ای رو می‌کشم که الان گشنه است،در حد چیزهای کوچیک کوچیک و ساده بودن.

خانم کوچیک ۴
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان