اَبرَکِ صورَتی (:

رویایِ بنفشِ کم‌رنگِ روبه صورتیِ مایل به صدفی (:

۶ نظر

"ابرک‌های‌ایده‌آلم" زین پس عنوان پست‌هاییست صورتی و پنبه‌ای که البته به معنای وجود واقعی‌اشان نیست! بیشتر رخت و لباس دل بر تن دارند.

.

پیاز‌ها را نگینی نگینی می‌کنم، مدام با پشت دست گلوله‌های اشک را پاک می‌کنم، چشمم تا ستون فقراتش می‌سوزد. بخار آشم روی کاشی‌های صدفی بالای گاز نشسته و این یعنی زندگی جریان دارد.
یک چشمم به نگینی‌هاست که یک‌دست بمانند و یکیش‌هم به ساعت. عقربه بزرگه روی شش برود، پیدایت میشود. لبخند می‌نشیند کنج صورتم. چشمم به نگینی‌هاست که یکدست بمانند.
عقربه بزرگه روی شش است، مسخره نفس در سینه نگه داشته‌ام، مسخره دست‌هایم روی هوا بی‌حرکت مانده است. صدای موتورت تیکِ ساعت برنارد میشود و من دوباره به حرکت می‌افتم. نفس را ول میدهم. دست هارا حرکت.
زنگ بلبلیمان می‌نوازد، مثل همیشه، دوتا پشت هم و یکی‌هم آرام، این یعنی منم خانم فقط من..
دوان دوان گرد پیاز و آش و دود را آبپاشی می‌کنم، دوان دوان چادر روی پشتی را بر میدارم، لبخندم می‌چکد روی گل‌های قالی لاکی‌امان.
دوان دوان خودم را به در میرسانم، تا از حیاط در را باز کنم، تو دوست‌تر داری. لبخندم می‌چکد توی حوض آبی و ماهی گلی‌امان شالاپ شلوپ می‌کند. صدای خرخر موتور از پشت در پیداست، لبخند موزیانه میزنم، میروم پشت در چادرم را صاف و صوف می‌کنم، بعد طوری که پیدا نشوم در را باز می‌کنم تا به خیالم از پشت غافل‌گیرت کنم، نیم‌رخت به رویت میرسد و از چال گونه‌‌ی زیر ریش‌هایت لبخندت را بو می‌کنم.
می‌خندی و می‌گویی صبر کن در را ببندم بعد هر شیطنتی می‌خواهی بکن دخترک، اولش لجم می‌گیرد اما بعد دست می‌اندازم روی دستت تا باهم موتور را داخل بیاوریم.
به سرعت سلام می‌دهیم،
بازهم می‌گذاری اول سین سلام من پیدا شود تا هفتاد حسنه برایم بنویسند فرشته‌ها.
یادم می‌افتد ، هرکسی زودتر سلام کرد.
یادم می‌افتد، هرکسی زودتر محبت کرد.
یادم می‌افتد هرکسی زودتر لبخند پاچاند در صورت دیگری.
هماهنگ و شانه‌به‌شانه در حیاط می‌رویم سمت در ورودی‌ در چوبی‌امان با شیشه‌های رنگی‌اش که بوی قدیم از سر و شکلش بلند میشود و روزها که نور آفتاب را رنگی‌ رنگی ریخت روی پادری و گلدان‌ها من عشق می‌کنم.
دست می‌گذاری پشتم تا من اول وارد شوم، بر‌میگردم و نگاهم را می‌دوزم  به آن دوتا قهوه‌ای سوخته و یاد رمان‌های چهارده‌سالگی می‌افتم که رنگ چشم‌ها یا طوسی بود یا از این رنگ‌‌های متالیک که با هر پیرهنی ست میشد!!! اما من این قهوه‌ای سوخته‌را عاشق‌ترم.
.
.
.
دست و رو شسته‌، حوله روی یک شانه افتاده، همراه با ریش‌ و ابروی تر وارد آشپزخانه میشوی، وارد حجم جاری زندگی میشوی،
دور آشپزخانه می‌چرخی، مثل همیشه،
تک‌تک ارکان آشپزخانه را نگاه می‌کنی، مثل همیشه
روی گندمی‌ها دست می‌کشی و از رشدشان می‌پرسی، بازهم مثل همیشه.
مثل همیشه روی میز گرد وسط آشپزخانه، رو‌به‌روی من می‌نشینی، از تمام چیزهای ممکن و لاممکن حرف می‌زنی و من این بار یک‌چشمم به نگینی‌هاست و یک چشمم به ترک‌های لبانت.
یک چشم سومی‌هم وام می‌گیرم برای قهوه‌ای چشمانت.
مثل همیشه، مثل همیشه نیست،
این مثل همیشه‌ها جدای از همه چیز است، این مثل همیشه‌ها فقط پوسته‌ی همیشه تنشان است، به عادت و تکرار مالیده نمی‌شوند.
من چشمانم به ترک لب‌هایت است و حالا بازهم نگاهم به ساعت است که پس کی اذان می‌زند.
یادم بنداز پیراهن مشکی‌ات را برای شب، اتو کنم.

.

.

.

ما در حیاطمان باغچه‌ای داریم کوچک. ما در باغچه‌امان ریحان و مرزه می‌کاریم، اطرافش کمی تربچه و گندم.
گندم برکت دارد، تو می‌گویی همیشه گندم بکاریم و آخر سر بدهیم کفترها تا برایمان دعا کنن.
یاد قصه‌ها می‌افتم کنار حوض شمعدانی می‌گذارند، اما ما شمعدانی نداریم، هرچه شمعدانی گذاشتم خشک شد و نفهمیدم دستم برکت ندارد یا چه، به هر حال نشد. در عوض یک مش مریم داریم رو‌به‌روی خانه‌امان، یک تاب داریم داخل خانه‌امان، تاب را تو برایم بستی،  کنار خانه یک بیدهم داریم، به قول مش مریم این بید تا وقتی عاشقی در کوچه باشد، سبز می‌ماند. شیشه‌ی عمرش است. بعدی نگاهی می‌کند و می‌گوید مراقب شیشه‌ی عمرش باشید و من حیا را می‌بلعم و چشم بلندی می‌دهم.

.

.

.

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان