اَبرَکِ صورَتی (:

و متلاطم الامواج

۳ نظر

درست زمانی که خواستم عطسه کنم، بین دوراهیِ نگه داشتنِ حجم هوای بدن یا رها کردنش، فکرم رفت سمت این که: پزشکان بر این باورند که اگر عطسه را نگه داریم یا به اصطلاح به دهانمان صدا خفه کنی وصل کنیم و خیلی ملوس و ریز آن را ول بدهیم ممکن است دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و درنهایت سکته‌ی مغزی شویم و اگر با تمام جانمان عطسه کنیم یعنی طوری که انگار می‌خواهیم در مسابقه‌ی چه کسی خرکی‌تر عطسه می‌کند نفر اول شویم هم ممکن است یکی از دنده‌هایمان بشکند! البته که تا من بیاییم نتایج دنیای پزشکی نوین را بررسی کنم و نتیجه‌گیری و درنهایت اتخاذ تصمیمِ درست، عطسه‌ام درحالی که عاقل اندر کودن نگاهم می‌کرد، درون بدنم محو شد و رفت.

فیلم دلشکسته را خاطرتان است؟ دلدادگی دخترکی مریخی با پسرکی خورشیدی که هر دو در دو جهان متفاوت زندگی کرده بودنند، پسرکی که رخت و لباسش هم بوی یمین میداد و دختری که یسار را طی می‌کرد و اما بعد، عشق از جانب یمن وزیدن گرفت و به یسار رفت و در قلب‌هایشان لانه ساخت، افسوس که یکی این طرف بود و آن دیگری آن طرف، پسرک لاجرم برای دست یافتن به عشق، اندکی به گام‌های مبارکش تغییر جهت نثار کرد و دختر قصه هم یسار را به لقایش بخشید و گام در میانه راه نهاد، هر دو اندکی مسیر را تغییر زاویه دادند و یکی زاویه صدو هشتاد درجه و آن یکی چهل و پنج درجه را به  نود رساند، هر دو پای در میانه راه گذاشتند و نتیجه این شد که توانستند شانه به شانه هم در جاده گام بردارند البته با دستانی در هم چفت شده ((((:

عطسه و فیلم دلشکسته ریسمانی بود برای وصل شدن به حال، حالِ نامیزانِ متشنج، کشتی‌ای که به قول تصویر سازان کلیشه، با امواج پر تلاطمِ زندگی، دست به گریبان است و شاید دو سرنوشت در آن سمت پایان انتظارش را می‌کشند، یا تسلیم شده و غرق خواهد شد و یا ایستادگی از برای رسیدن به خشکی. در این حال، این حالِ نامیزانِ متشنج، عطسه‌زن‌هایی هستند که دنده‌هایشان خرد میشود، یا دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و به تبَع آن سکته مغزی می‌شوند. رهروهایی هستند که به سبب پیچش زیادی در یمینشان زمین می‌خورند و یساری‌هایی که دره‌ی مه گرفته را جاده متصور میشوند. کشتی از طریق هیچ یک از این دو گروه به خشکی امن نخواهد رسید، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که نه پایش پیچ بخورد نه در دره پرت شود، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که عطسه‌هایش نه سکته‌آور است و نه دنده خرد کن...

کی از همه بدبخت‌تره؟! من من

۲ نظر
✍ احسان محمدی

✈️ یک روز هواپیمایی از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه:

_ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی نگران نباشید من یک خلبان حرفه ایم و شما رو سالم میرسونم.

✈️ چند دقیقه بعد خلبان میگه:
 _ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ایم و و فرودگاه هم نزدیکه.

✈️ باز بعد از چند دقیقه این بار میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! پلیز ریپید اَفتر می: اشهد ان لا اله الا الله!

🚫 حالا این حکایت ماست. یک عده اصرار دارند بگویند ما بدبخت و بیچاره و ناامیدیم، هیچ چیزی درست نمیشه، همه چی خرابه. بر همین اساس پیشنهاد می کنم برای حل مشکلات کشور به شیوه این دوستان ریپید افتر می:

☡ خاک تو سر ما که زنده ایم، چاره اینه که بمیریم! (تکرار کنید:بمیریم! بمیریم!)

☡ ما خیلی بیچاره ایم! (تکرار کنید: بیچاره ایم! بیچاره ایم!)

☡همینجوری به بدبختی مون ادامه بدیم خودش خود به خود درست میشه!(تکرار کنید: درست میشه! درست میشه!)

☡ ما فرشته ایم، بقیه مردم دُزدن، مسئولین همه بَدَن! (تکرار کنید: همه بَدَن من خوبم! همه بَدَن من خوبم!)

🚫 خُب! خدا قوت پهلوان! خسته نباشی دلاور! با این روش ما تونستیم بخشی از مشکلات کشور رو حل کنیم! بقیه اش هم با احساس بدبختی هر چه بیشتر حل میشه، میشیم عین ژاپن و سوئیس! اونا هم دقیقا" با همین روش کشورشون رو ساختن!

🇯🇵مثلا" وقتی تو جنگ جهانی دوم آمریکا روی  هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم ریخت و این دو شهر با خاک یکسان شدند، می دونید چطور از نو ساختند؟

یک نفر رفت روی بشکه گفت:
_ کی از همه بدبخت تره؟!
‌مردم جواب دادن: مَن!مَن! مَن!

بعد ساختمان ها عین لوبیای سحرآمیز یکی یکی رشد کردند و شهر آباد شد!

 ◀️نزدیک عید بعضی خانم ها موهاشون رو زرد می کنن، هر چی زردتر، عیدتر!
حالا هم احساس بدبختی مُده، هر چی احساس بدبختی بیشتر، مُدتر، روشنفکرتر، بهتر!

🔸 خب شما می گی چکار کنیم؟

_ من سوئیس زندگی نمی کنم، تمام اخبار بد را می بینم، می خوانم و چه بسا حال دلم و جیبم از بسیاری از شما بدتر باشد که مطمئنم هست، اما #تمرین_میکنم جار نزنم وای من چقدر بدبختم! وای خاک تو سر ما! وای ما بیچاره ترین مردم دنیاییم!

◀️ دلیلی ندارد مدام خبر بد، حس بد و حال بد به هم بدهیم. به خدا به کسی که ناامیدی را به همه منتقل می کند نه مدال می دهند نه یارانه اضافی!

◀️ اصلا" شیطون بلاها! چطور موقع عشق و حال و صفاسیتی تک خوری می کنید، بعد ناله هاتونو میارید عین قیمه می ریزید توماستای ما؟!
#بشوره_ببره
به قلمِ احسان محمدی.
.
این پست به قلم احسان محمدی بود که داخل کانالشون منتشر کردن. حرفِ دلِ من بود، می‌خواستم همچین چیزهایی بنویسم که دیدم ایشون به عادلانه‌ترین نحو این کارو کردن.

اضافه‌کاریِ طبیعت

۱ نظر

یک سیم ظریف و نقره‌ای من را به ابرها وصل کرده، خاصه وقتی باران می‌زند، ابرها همه‌ جای آسمان می‌نشینند، می‌شنوم شکوه گلایه‌ها را از دلگیری و کسالت روزهای ابری،
اصلا همین شد که فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرها وصل شده‌ام،
روزهای ابری، همان زمانی که رنگِ شهر یکی دو درجه تیره‌تر شده و به تَبَعِ آن دل‌ها گرفته و به تَبَعِ آن کسلات آمده،
رنگ درونی من، یکی دو درجه که نه، چهل، چهل و هفت درجه روشن‌تر میشود.
غم و غصه‌رو بی‌خیال میشوم، غم نخور دنیا دو روزه میشوم، بخند تا دنیا بهت بخنده میشوم، گذشته گذشته است میشوم، حتی بی‌خبری خوش‌خبری و سایر این شر و ورهای خوش‌بگذرانی میشوم.
باران به لطایف‌الحیلی مرا از یک کوه زمخت و خشن و تنبل به یک بچه رودخانه‌‌ای تر و تازه و سرحال بدل می‌کند.
بوی باران را که قُرت قُرت قورت دادم زیر لایه‌های فوقانی‌ام، عروسی و حنابندان و پایتختی و سیسمونی‌آور (چمدانم اسم این مراسم چیست) هم‌زمان برگزار میشود. طوری که می‌خواهم بروم باهمه روبوسی کنم حتی با صورت چروک عمه‌ی پیر بابا و داخل دهانشان آبنبات بچپانم.

اصلا همین دیروز بود داشتم به امتحانات پیشِ‌رو و یکی دو بدبختی
 دیگر و یک اتفاق خیلی خیلی مهم و استرس‌آور فکر می‌کردم و کتاب پیش رویم گریه‌اش گرفته بود، گااااااااااامپ کارامپپپپپپپپ صدای رعد‌ آمد و نور برقش فلش زد و من به صدم ثانیه‌ای غصه‌هایم پَر، گله‌و‌شکوه‌هایم پَر، دلهره‌هایم‌هم پَر، خلاصه با این پَر پَرهایِ آنی فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرک‌ها متصلم.
حکما اسم این‌جا راهم به همین مناسبت، ابرک گذاشتم.
دخترک ابرکی یا ابرک صورتی توصیف صادقانه‌‌ایست
من دلم نمی‌گیرد با ابرهای خاکستری، من غم عالم نمی‌نشیند کنج دلم با باران، من دچار رعب و افسردگی نمیشودم با شنیدن صدای رعد‌و‌برق.
.
همین الان که دارم تایپ می‌کنم، الان که ویرگول را زدم، یک رعد مهیب و گنده، غرید و من در دلم قربان‌صدقه‌ی ابرها رفتم و هیجان‌زده شدم.
همین الان که نقطه را زدم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند خلاصه.
اضافه‌کاری طبیعت را شاهد هستیم این روزها.
الهی که همیشه در اضافه‌کاری‌های بابرکت بچرخند.
حتی برای منِ قدرناشناس.
.
علی یارتون (:

رویایِ بنفشِ کم‌رنگِ روبه صورتیِ مایل به صدفی (:

۶ نظر

پیاز‌ها را نگینی نگینی می‌کنم، مدام با پشت دست گلوله‌های اشک را پاک می‌کنم، چشمم تا ستون فقراتش می‌سوزد. بخار آشم روی کاشی‌های صدفی بالای گاز نشسته و این یعنی زندگی جریان دارد.
یک چشمم به نگینی‌هاست که یک‌دست بمانند و یکیش‌هم به ساعت. عقربه بزرگه روی شش برود، پیدایت میشود. لبخند می‌نشیند کنج صورتم. چشمم به نگینی‌هاست که یکدست بمانند.
عقربه بزرگه روی شش است، مسخره نفس در سینه نگه داشته‌ام، مسخره دست‌هایم روی هوا بی‌حرکت مانده است. صدای موتورت تیکِ ساعت برنارد میشود و من دوباره به حرکت می‌افتم. نفس را ول میدهم. دست هارا حرکت.
زنگ بلبلیمان می‌نوازد، مثل همیشه، دوتا پشت هم و یکی‌هم آرام، این یعنی منم خانم فقط من..
دوان دوان گرد پیاز و آش و دود را آبپاشی می‌کنم، دوان دوان چادر روی پشتی را بر میدارم، لبخندم می‌چکد روی گل‌های قالی لاکی‌امان.
دوان دوان خودم را به در میرسانم، تا از حیاط در را باز کنم، تو دوست‌تر داری. لبخندم می‌چکد توی حوض آبی و ماهی گلی‌امان شالاپ شلوپ می‌کند. صدای خرخر موتور از پشت در پیداست، لبخند موزیانه میزنم، میروم پشت در چادرم را صاف و صوف می‌کنم، بعد طوری که پیدا نشوم در را باز می‌کنم تا به خیالم از پشت غافل‌گیرت کنم، نیم‌رخت به رویت میرسد و از چال گونه‌‌ی زیر ریش‌هایت لبخندت را بو می‌کنم.
می‌خندی و می‌گویی صبر کن در را ببندم بعد هر شیطنتی می‌خواهی بکن دخترک، اولش لجم می‌گیرد اما بعد دست می‌اندازم روی دستت تا باهم موتور را داخل بیاوریم.
به سرعت سلام می‌دهیم،
بازهم می‌گذاری اول سین سلام من پیدا شود تا هفتاد حسنه برایم بنویسند فرشته‌ها.
یادم می‌افتد ، هرکسی زودتر سلام کرد.
یادم می‌افتد، هرکسی زودتر محبت کرد.
یادم می‌افتد هرکسی زودتر لبخند پاچاند در صورت دیگری.
هماهنگ و شانه‌به‌شانه در حیاط می‌رویم سمت در ورودی‌ در چوبی‌امان با شیشه‌های رنگی‌اش که بوی قدیم از سر و شکلش بلند میشود و روزها که نور آفتاب را رنگی‌ رنگی ریخت روی پادری و گلدان‌ها من عشق می‌کنم.
دست می‌گذاری پشتم تا من اول وارد شوم، بر‌میگردم و نگاهم را می‌دوزم  به آن دوتا قهوه‌ای سوخته و یاد رمان‌های چهارده‌سالگی می‌افتم که رنگ چشم‌ها یا طوسی بود یا از این رنگ‌‌های متالیک که با هر پیرهنی ست میشد!!! اما من این قهوه‌ای سوخته‌را عاشق‌ترم.
.
.
.
دست و رو شسته‌، حوله روی یک شانه افتاده، همراه با ریش‌ و ابروی تر وارد آشپزخانه میشوی، وارد حجم جاری زندگی میشوی،
دور آشپزخانه می‌چرخی، مثل همیشه،
تک‌تک ارکان آشپزخانه را نگاه می‌کنی، مثل همیشه
روی گندمی‌ها دست می‌کشی و از رشدشان می‌پرسی، بازهم مثل همیشه.
مثل همیشه روی میز گرد وسط آشپزخانه، رو‌به‌روی من می‌نشینی، از تمام چیزهای ممکن و لاممکن حرف می‌زنی و من این بار یک‌چشمم به نگینی‌هاست و یک چشمم به ترک‌های لبانت.
یک چشم سومی‌هم وام می‌گیرم برای قهوه‌ای چشمانت.
مثل همیشه، مثل همیشه نیست،
این مثل همیشه‌ها جدای از همه چیز است، این مثل همیشه‌ها فقط پوسته‌ی همیشه تنشان است، به عادت و تکرار مالیده نمی‌شوند.
من چشمانم به ترک لب‌هایت است و حالا بازهم نگاهم به ساعت است که پس کی اذان می‌زند.
یادم بنداز پیراهن مشکی‌ات را برای شب، اتو کنم.

.

.

.

ما در حیاطمان باغچه‌ای داریم کوچک. ما در باغچه‌امان ریحان و مرزه می‌کاریم، اطرافش کمی تربچه و گندم.
گندم برکت دارد، تو می‌گویی همیشه گندم بکاریم و آخر سر بدهیم کفترها تا برایمان دعا کنن.
یاد قصه‌ها می‌افتم کنار حوض شمعدانی می‌گذارند، اما ما شمعدانی نداریم، هرچه شمعدانی گذاشتم خشک شد و نفهمیدم دستم برکت ندارد یا چه، به هر حال نشد. در عوض یک مش مریم داریم رو‌به‌روی خانه‌امان، یک تاب داریم داخل خانه‌امان، تاب را تو برایم بستی،  کنار خانه یک بیدهم داریم، به قول مش مریم این بید تا وقتی عاشقی در کوچه باشد، سبز می‌ماند. شیشه‌ی عمرش است. بعدی نگاهی می‌کند و می‌گوید مراقب شیشه‌ی عمرش باشید و من حیا را می‌بلعم و چشم بلندی می‌دهم.

.

.

.

پاور بانک بسازیم (:

۶ نظر

صفحه ُورد رو باز کردم یک عالمه ناله نوشتم غر زدم، گله‌گی کردم، حسابی روضه خواندم.

سیاهِ سیاه، چرکِ چرک.

بعدتر نگاهم افتاد به پیکسل شهید حسین علم‌الهدی، خجالتم آمد از آن سیاه‌ها و چرکولی‌جاتی که نوشتم.

پیش خودم گفتم خب که چی؟ که چه بشه مثلا این‌جا هی ناله بزنی که آه ای ابرهای سیاه کنار روید نور بتابد دارم خفه می‌شوم الان است که بمیرم! جدا که چه بشود؟ که حال بد را پاس بدهم به چندنفر دیگر و خوشحالی کنم؟ در نتیجه‌ی این مراوده‌ی درونی، کاتشون کردم چرکارو /:

مخالف ناله نویسی نیستم و ناله‌های دوستان رو هم تا جایی که بشه می‌خونم. اما به عنوان یه بلاگری که تازه تازه داره کف سرد و سفت بیان تاتی تاتی میکنه ، تازه تازه وبلاگ صورتیش رو پی می‌ریزه، دلم نیومد انقدر زود این‌جارو مزین به ابرهای خاکستری کنم و دورهم اشک بریزیم.

اصلانم مهم نیست مجدد ارمیا خوندم و کسانی که ارمیا خوندن می‌فهمن من الان چه حالم.

در عوض حال خوشی که داغ داغ است و الان از تنور قلب عزیزی قل قل کرده و ریخته کف دلم را برایتان بگویم. کتابی که برایش گرفته بودم را تازه تمام کرده بود. با چشمان گریان و لبخندش تشکر میکرد و من از بابت اشک‌ها عذرخواهی. خیلی دوستش داشت گویا. البته که من کاری به قلم و سبک و ادبیات این کتاب ندارم و ورای این‌ها بهتون پیشنهادش می‌کنم.*

کتاب، زندگی شهید مدافع حرم شهید سیاهکالی به روایت همسرش بود نمی‌دانم مستند ملازمان حرم میدید یا نه؟ اگر آره که "یادت باشد" را خاطرتان است. اگر که نه این قسمتش را ببینید و عشق کنید و البته معذورم چون به حتم گریه هم خواهید کرد.

این عزیز بابت کتاب و سبک زندگی شهیدان و همسرانشان می‌گفت و من این بار در عوض سخنرانی کردن فقط گوش دادم و متوجه شدم حرف‌های جالبش شروع یک ایده برایم شده.

من با کلیات اعتقاداتم به قاعده آشنا هستم، چهارچوب اصلی رو مدت‌هاست ساختم ولی اعمالم داخل این چهارچوب جاگیر نمیشن. هرچه قدرهم خودم را به در دیوار میزدم، متوجه میشدم اعمالم سمت و سوی دیگری می‌گیرد. و من پیشرفتی نمی‌دیدم. الان به سبک زندگی شهیدان توجه کردم، متوجه شدم کلیات اعتقاداتم سر جایشان خوشگل و مرتب چیده شده‌اند و طبقه طبقه به مرور شکل می‌گیرند اما سیم اتصال کل به جزئم قطع است و جای جزئیات خالیست. برای همین است هرچه آقا پناهیان گوش میدهم هرچه هرچه فلان مراسم بروم هرچه فلان کنم بازهم در موقع عمل پایم بدجوری لنگ میزند. خب سیم اتصال قطع است.

تصمیم گرفتم به سبک زندگی شهدا خیلی خیلی دقت کنم و ریز اعمالشان را زیر ذربین بذارم. اگر کتاب زندگی‌نامه میخوانم به جزیاتت رفتاری آن‌ها ریز شوم، منظورم از جزییات، جزیات است ریز ریز ریز. این شبیه‌سازی‌ها لازم است خیلی هم لازم است. اگر زندگی چمران و امام موسی صدر را آنالیز کنم و سبکشان را شبیه سازی کنم، تقلید کلاغی نیست، به والله نیست. ریاهم نیست. تظاهرهم نیست. البته یه زمانی تظاهر است‌ها ولی اگر درونی شبیه‌سازی شود نیست. خب من به این شکل سبک زندگی های مختلف انقلابی را تجربه میکنم دانه دانه یادمیگیرم و خیلی اتفاقات قشنگ دیگر.

تصمیم اصلی این حرف‌ها نبودها این‌هارا که همه بلدیم مثل شعارهای دیگر. تصمیم این بود که این جزییات زندگی‌ها را یک جا منظم و مرتب بنویسم، اسمش راهم بذارم دفترچه‌ی مثال‌های یک زندگی انقلابی ایده‌آل. این مثال‌ها که از زندگی‌های واقعی منشع گرفته، میشود یک پاور بانک برایم. تا وقت‌های که شارژم ته کشید خودم رامتصل کنم به این پاور بانک. چون این‌ها از دل واقعیت برآمده، خیال و رویا و افسانه نیست و همین رئال بودنشان میشود قوت پاوربانکم.

از این پاوربانک‌های واقعی بسازیم برای خودمان و وقت و بی‌وقت شارژ کنیم خود را ((((:

.

* کتاب یادت باشد- روایت همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی

آقا سید محمدطاها، جوین این حسینی فَمیلی

۹ نظر

برای بار چهارم نوه‌دار شدیم، برای بار چهارم عمه شدم، برای بار چهارم از نزدیک نوزادِ چند ساعته دیدم، برای بار چهارم از بغل گرفتن نوزاد امتناع کردم.
برای بار چهارم به یک انسان تر و تازه نگاه کردم.
همه‌اش مگر چند ساعت میشد که رهاییده بودنش به این دیار؟
سید محمدطاها قدوم کوچولویش را بر این دنیا گذاشت.
.
بعد از خیلی آمدن‌ها و رفتن‌ها و عکس گرفتن‌ها و چلاندن‌های آن حجم کوچک و نازک، اتاق خالی شد و رفتم کنار تخت کوچکش نشستم.
گونه‌اش را نوازیدم، به موهای سیاه و چسبیده‌اش دست کشیدم، انگشت کوچیه‌ام را لای دستان بسته‌اش جای دادم و به پاهایش نگاه کردم و تصدقش رفتم.
گل‌انداخته و نرم و نازک لای پتوی خال مخالی سفیدش پیچیده شده  و تمام مدت خواب بود.
یک انسان تر و تازه و چند ساعته، عجیب است
بوی بچه، عجیب است
نفسش، عجیب است
نگاهش، عجیب است.
همه چیزش عجیب و پر از شکوه است
و من بغضانه نگاهش می‌کردم این حجم نرم و نازک و لطیف را.
.

بی‌بی‌‌دی بابی‌دی بوووووووم

۲ نظر

درحالی که بغل دستم یه کوه لباس شسته شده تلنبار بود، این‌ور دستم‌، بالای سرم و روی میز، انبوهی از کتاب، مجله، کاغذ و جزوه پخش و پلا شده و جیغ ویغ می‌‌کردن، گلپرم* نیاز به تعویض ویندوز داشت، یک عالمه پوشه‌ی نامرتب و کله‌پا توی گوشیم ریخت و پاش شده بود، ضمن این‌که اندیشیدن به یک عالمه فیلم ندیده،، یک عالمه کتاب نخونده، یک عالمه کارهای نکرده داشت مغزم رو می‌جوید، برنامه‌های تابستون، کلاس رانندگی(با این همه مقاومتم بالاخره شمشیر رو غلاف کردم)، باشگاه، قرآن، مجدد زبان انگلیسی، بافندگی و طراحی و الخ توی مغزم سالسا می‌رقصیدن، منم یه گوشه افتاده بودم میون همه‌ی اینا و پوکر فیس زیست می‌کردم،
چرا؟ چون طبق روال عادت، یک ماه مونده به امتحانات، کل جهان رو برای خودم تبدیل می‌کردم به سیاه چاله و دور و برم‌هم نیزه می‌چیدم.

البته که همیشه صداهایی که از ته مهای مغزم ناله میزد که بابا جون قربون شکل ماهت، پاشو یه حرکتی بزنی، خجالتی بکش، لباس‌هاتو جمع و جور کن. که البته من داد میزدم بعد از امتحانا،

دوباره برمی‌گشت و می‌گفت پاشو کتاب‌ها و جزوه‌هاتو منظم کن، من اون ابرهارو فوری کنار می‌زدم و ناله می‌کردم بعد از امتحانا. اتاق و مرتب کن، بعد از امتحانا، گردگیری کن، بعد از امتحانا، گلدونای بی‌نوا رو آب بده، بعد از امتحانا، پاشو برو غذا بخور نمیری، بعد از امتحانا، چی؟ بعد از امتحانا، کجا؟ بعد از امتحانا.
کل اون مدت، به زندگی من گرد مرگ پاشیده میشد، سیاه و داغان و جسد! خب طبیعتا لای این اوضاع، درست درمون درس‌هم نمیشه خوند، یعنی چطوری میشد که رغبت کنم از زیر کوه لباس‌ها پاشم برم سمت تپه‌های کتاب‌ها و جزوه‌های خاک گرفته. قشنگ یه زندگی مالیخولیایی می‌ساختم برای خودم نه اون زمان رو خوش‌می‌گذروندم نه درس می‌خوندم. هیچی به هیچی.

.

امروز، دم‌دمای سحر در حالی که بین لباس‌ها و کتاب‌ها و برس و کش‌های مو، برای نشستن برادرزاده جا باز کردم و طفلی رو نشوندم در اون سیاه چال میون اون نیزه‌ها!!! براش انیمیشن گذاشتم. یه لحظه به دور و برم نگاهی انداختم پیش خودم تصور کردم شاید اصلا بعد از امتحانایی نباشه برام در اون صورت بعد از مرگم، اگه یکی پاش و بذاره توی این به اصطلاح اتاق، نمی‌گه خدابیامرز از اولم شلخته و تنِ‌لش بود؟ خیر سرش دخترم بود.

با این تصور بلند شدم و توکل کنان دستی کشیدم به سر و شکلش.

حالا شما قصه رو بذارید روی دور تند،

مرتب کردن البسه، جارو پارو،گردگیری، رسیدگی به گلدون‌های بدبخت، نظم کتاب‌ها و جزوه‌ها و الخ. 

حالا قصه‌رو برگردونید به حالت استاندارد، یک هو یه چرخی تو اتاق زدم و دیدم واااااای اصلا انگار با چوب دستی فرشته‌ی مهربان بی‌بی‌دی با‌‌بی‌دی‌ای چیزی کرده باشم همه چیز می‌درخشه و قهقهه‌ی مستانه سر دادن و تمام اون بوی جسد و مرگ و موت رخت بسته و رفته.

گلپر را نیز به برار تحویل دادم ویندوزش را تعویض کند. لیست تمام کارهای ناکرده را نوشتم، لیست برنامه‌‌های آتی را نیز نوشتم و همگی را با چوب دستی از مغزم بیرون کشیده و در قدح اندیشه چکاندم. انقدررررررر خوبه.

و کلی از بابت این عزاداری‌های احمقانه به خودم سرکوفت زدم.

جونم براتون بگه که الان خیلی امیدوار و خوب‌حال زیست می‌کنم.

فقط امیدارم از بابت این وقتی که صرف کردید برای این پستِ به هیچ درد نخور، من و حلال کنید.

از طرف خانم کوچیکِ خوب‌حال.

علی‌یارتون (:


*نام لپ‌تاپم.

لایف استاپ

۸ نظر

یه روزهایی‌هم هست که کلهم اجمعین روزِ "وقت تلف کنی" نامیده میشود. از همان زمانی که پلک باز کردی، یک رخوتِ غلیظی درونت ریخته میشود و از فرق سرِ شوره‌دار تا نوک کج و موجِ انگشتان پا را می‌گیرد و میخت می‌کند به بالشتت.
و تو دلت می‌خواهد همانطور یک وری و پتو بغل کرده با مژه‌های به هم چسبیده تمام روز بمانی و بلمی و وقت تلف کنی. لازمه‌ی به‌وجود آمدن چنین روزهایی نه شکست عشقی است نه چی‌چی ایسم و عرفانِ‌های خداجان دلم برایت می‌تپد و این جهان قدر اپسیلونی ازرش ندارد و این قلنبه گویی‌ها نیست، بلکه فقط نیاز به یک لایف استاپ است.
بعد همانطور پتو بغل کنان و یک وری با مژه‌های به هم چسبیده زیر لب غرغر می‌کنی که جای یک عدد دکمه استاپ آن بالا گوشه سمت چپ زندگی بدجور خالی است، که اگر به هر جهت این روزهای وقت‌تلف کنی پیش آمد، آن دکمه را بزنی، زندگی را در همین نقطه سیو کنی، بروی یک چرخی بزنی و دم کرده‌ی بهی بخوری و حالت که جا آمد، برگردی و فولدر زندگی را باز کنی و قسمتی را که سیو کرده بودی لود کنی و برگردی سر خانه زندگی‌ات.

خواستم ادامه دهم، دیدم باقی‌اش زیادگویی است. حرف همین است دیگر، که باباجان امروز، روز وقت‌تلف کنی من است و نا ندارم پلک بزنم. و بماند مقاله و کنفرانس مثنوی که یک کلمه‌ام ننوشتم و امتحان زبانی که دارم.

خدا کریم است !!!

بالاخره این پتوی تنبلی‌رو یه روزی پاره پوره‌اش می‌کنم.

علی یارتون (:

قرصِ جوشانِ پرتقالی

۲ نظر

کِیف‌های پرتقالی خنکی در دنیا هستند که وجودشان برای بقای آدم لازم است.
مثلا همین که پنجره را باز کنی و در هوای یخ و سوزآور پتو را تا زیر دماغت بالا بکش و خودت و پتو را محکم بغل کنی و بچلانی و بلرزی و کیف کنی!
یا این‌که باز در هوای یخ و سگ‌لرز،از روی اجاق هیزمی،قوری سیاه شده را برداری برای خودت در این لیوان دست دار فرانسوی‌هایی که قدیم از سر و ریختش می‌چکد،چایِ پررنگِ سکته‌آور بریزی و داغی لیوان و سرمای هوا را ترکیبی وارد بدنت کنی و کیف کنی!
یا مثلا در ماشین یا هرچه که راهت ببرد،پنجره را تا ته تهش پایین بکشی،هندزفری را تا پرده گوش فرو کنی و مست لایزال رویاهای عزیزت شوی و کیف کنی!
مثلا سر صبحی با صدای جیک جیک گنجشگ‌های وروجک و گیگیلی،چشم باز کنی و بخندی و کیف کنی.
یا ساعت سه بعد از ظهر که آفتاب کبابت کرد و در مرز تبخیر و میعان نفس می‌کشیدی و جان می‌کندی کسی یک لیوان نوشابه‌ی مشکی تگری دستت دهد قطعا از کیف سرریز کنی..
یا این‌که مثلا در یک جمع فامیلی کسالت‌بار نشسته‌ای و چرت می‌زنی که یک فسقله بچه کنارت تاتی تاتی کند و در نهایت دست‌هایش را به نشانه‌ی بغلم کن به سمتت بالا بیاورد و تو بمیری از کیف.
یا این‌که در،اتوبوس کنار دستت از این خانم‌پیرهایی که خیلی ناز و پنبه‌ای هستن نشسته باشد،بافتنی‌اش را ببافد و هر از چندگاهی کشمشی در دهان جمع شده‌ی بی‌دندانش پرت کند و هی هم به تو تعارف کند و تو دلت برایش ضعف برود و کیف کنی!
یا خیلی داغان و خاراب خروب بعد از هفت،هشت ساعت یه تک کلاس داشتن از در دانشگاه بیرون آمده اتوبوس "دانشگاه"همان‌لحظه سر برسد و تازه خالی‌هم باشد و تو تمام پنجره‌هایش را باز کنی و تازه‌ی تازه هندزفری‌ات هم گره نخورده باشد!و خب مسلما کیف کنی!
.
بعدتر کِیف‌هایی‌هم هستند که شاید خنک و پرتقالی تعریف جالبی برایشان نباشد این کِیف‌ها بیشتر شکل و شمایل یکـ دسته نرگس تر و تازه را دارند.
مثلا داخل اتوبوس،داری کتاب مرد رویاها‌(بخشی از زندگی شهید چمران)می‌خوانی و با بوووووق ماشینی سر بلند کنی و چشمت با نگاه و لبخندش که روی دیواری نقش بسته تلاقی کند و بمیری از کیف.
یا این‌که چند روزی مدام بخشِ "اسم فلان چیز چی بود"مغزت بخارد که اسم آن شهید چه بود چه بود چه بود که ببینی شبکه‌ای مستندش‌را پخش می‌کند و تو اسمش را می‌بینی و خارش آن بخش مغرت نه‌تنها خوب شود که بازهم بمیری از کیف!
یا این‌که بخشی از یک فیلم را در اینستگرام شخصی ببینی،از صدها نفر اسمش را بپرسی و کسی نداند،خودت را در و دیوار بزنی و با انواع و اقسام تعریف‌ها گوگل‌ را چپ و راست کنی و پیدایش نکنی تا این‌که صبح جمعه‌ای همین‌طور بی،هوا تلوزیون روشن کنی و مشغول از یک تا بیست و یک زدن کانال‌ها شوی و ببینی خیلی نمکین و باحال شبکه چهار دارد همان فیلم را پخش می‌کند و تو در جا ذوب شوی از اشتیاق و کیف.
القصه این کِف‌های ریزه میزه که مثل قرص جوشان پخش می‌شوند لابه‌لای زندگی،وجودشان لازم است و ویتامین سی زندگی را تامیین می‌کنند *-*

ان‌شالله خانه زندگی،پر از این قرص‌های جوشانی باشد که خدا حلش کرده لای زندگی‌امان.

ماه رمضان مبارک.

علی یارتون (:

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان