اَبرَکِ صورَتی (:

پاور بانک بسازیم (:

۶ نظر

صفحه ُورد رو باز کردم یک عالمه ناله نوشتم غر زدم، گله‌گی کردم، حسابی روضه خواندم.

سیاهِ سیاه، چرکِ چرک.

بعدتر نگاهم افتاد به پیکسل شهید حسین علم‌الهدی، خجالتم آمد از آن سیاه‌ها و چرکولی‌جاتی که نوشتم.

پیش خودم گفتم خب که چی؟ که چه بشه مثلا این‌جا هی ناله بزنی که آه ای ابرهای سیاه کنار روید نور بتابد دارم خفه می‌شوم الان است که بمیرم! جدا که چه بشود؟ که حال بد را پاس بدهم به چندنفر دیگر و خوشحالی کنم؟ در نتیجه‌ی این مراوده‌ی درونی، کاتشون کردم چرکارو /:

مخالف ناله نویسی نیستم و ناله‌های دوستان رو هم تا جایی که بشه می‌خونم. اما به عنوان یه بلاگری که تازه تازه داره کف سرد و سفت بیان تاتی تاتی میکنه ، تازه تازه وبلاگ صورتیش رو پی می‌ریزه، دلم نیومد انقدر زود این‌جارو مزین به ابرهای خاکستری کنم و دورهم اشک بریزیم.

اصلانم مهم نیست مجدد ارمیا خوندم و کسانی که ارمیا خوندن می‌فهمن من الان چه حالم.

در عوض حال خوشی که داغ داغ است و الان از تنور قلب عزیزی قل قل کرده و ریخته کف دلم را برایتان بگویم. کتابی که برایش گرفته بودم را تازه تمام کرده بود. با چشمان گریان و لبخندش تشکر میکرد و من از بابت اشک‌ها عذرخواهی. خیلی دوستش داشت گویا. البته که من کاری به قلم و سبک و ادبیات این کتاب ندارم و ورای این‌ها بهتون پیشنهادش می‌کنم.*

کتاب، زندگی شهید مدافع حرم شهید سیاهکالی به روایت همسرش بود نمی‌دانم مستند ملازمان حرم میدید یا نه؟ اگر آره که "یادت باشد" را خاطرتان است. اگر که نه این قسمتش را ببینید و عشق کنید و البته معذورم چون به حتم گریه هم خواهید کرد.

این عزیز بابت کتاب و سبک زندگی شهیدان و همسرانشان می‌گفت و من این بار در عوض سخنرانی کردن فقط گوش دادم و متوجه شدم حرف‌های جالبش شروع یک ایده برایم شده.

من با کلیات اعتقاداتم به قاعده آشنا هستم، چهارچوب اصلی رو مدت‌هاست ساختم ولی اعمالم داخل این چهارچوب جاگیر نمیشن. هرچه قدرهم خودم را به در دیوار میزدم، متوجه میشدم اعمالم سمت و سوی دیگری می‌گیرد. و من پیشرفتی نمی‌دیدم. الان به سبک زندگی شهیدان توجه کردم، متوجه شدم کلیات اعتقاداتم سر جایشان خوشگل و مرتب چیده شده‌اند و طبقه طبقه به مرور شکل می‌گیرند اما سیم اتصال کل به جزئم قطع است و جای جزئیات خالیست. برای همین است هرچه آقا پناهیان گوش میدهم هرچه هرچه فلان مراسم بروم هرچه فلان کنم بازهم در موقع عمل پایم بدجوری لنگ میزند. خب سیم اتصال قطع است.

تصمیم گرفتم به سبک زندگی شهدا خیلی خیلی دقت کنم و ریز اعمالشان را زیر ذربین بذارم. اگر کتاب زندگی‌نامه میخوانم به جزیاتت رفتاری آن‌ها ریز شوم، منظورم از جزییات، جزیات است ریز ریز ریز. این شبیه‌سازی‌ها لازم است خیلی هم لازم است. اگر زندگی چمران و امام موسی صدر را آنالیز کنم و سبکشان را شبیه سازی کنم، تقلید کلاغی نیست، به والله نیست. ریاهم نیست. تظاهرهم نیست. البته یه زمانی تظاهر است‌ها ولی اگر درونی شبیه‌سازی شود نیست. خب من به این شکل سبک زندگی های مختلف انقلابی را تجربه میکنم دانه دانه یادمیگیرم و خیلی اتفاقات قشنگ دیگر.

تصمیم اصلی این حرف‌ها نبودها این‌هارا که همه بلدیم مثل شعارهای دیگر. تصمیم این بود که این جزییات زندگی‌ها را یک جا منظم و مرتب بنویسم، اسمش راهم بذارم دفترچه‌ی مثال‌های یک زندگی انقلابی ایده‌آل. این مثال‌ها که از زندگی‌های واقعی منشع گرفته، میشود یک پاور بانک برایم. تا وقت‌های که شارژم ته کشید خودم رامتصل کنم به این پاور بانک. چون این‌ها از دل واقعیت برآمده، خیال و رویا و افسانه نیست و همین رئال بودنشان میشود قوت پاوربانکم.

از این پاوربانک‌های واقعی بسازیم برای خودمان و وقت و بی‌وقت شارژ کنیم خود را ((((:

.

* کتاب یادت باشد- روایت همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان