از طرف دختری که ماگ استار باکسِ صورتی‌اش را بغل گرفته به تمامی دنیا (:

اگر همینک به ساعتی که روی میزت چیدی، به کتاب‌های داخل کتابخانه‌ت، به گلدانی که کنج پنجره‌ات نفس می‌کشد، شلوار جین گل‌آلودت و یا هر اشیایی که به هر جهت داخل محدوده‌ی اتاقت گنجانده شده است نگاه کنی، آیا با دیدن همگی‌اشان، تنها یک نوع انرژی و احساس در وجودت منعکس میشود؟

.

حوالی عصر بود و داشتم از کتابخانه برمی‌گشتم، سر راهم، از این  گالری‌های جینگول‌ برق‌برقی فروشی‌‌ها بود، من هم ساعت نیاز داشتم. از این ساعت‌های زنگدار که مد شده و همه در عکس‌های اینستگرامی سرشار از کتاب و ماگشان، یکی هم از این ساعت‌ها می‌گذارند، زین روی با دستانی قوز کرده از کتاب داخل شدم. یک مغازه در ابعاد ده در ده که خود فروشنده با جمع و خم کردن دست و پاهایش داخلش جا شده بود. این نوع مغازه‌هاهم که تا گلو با گلدان و شیشه رنگی و هزار نوع آت و آشغال پر شده‌اند و من همیشه وقتی درون این گالری‌ها می‌روم استرس می‌گیرم که پر چادرم به چیزی گیر نکند، دستم بی ‌هوا به جایی نخورد و خلاصه مدام ترس ویران کردن مغازه را دارم. به هر جهت سعی نمودم حضور مویی و اعصاب‌خورد کن فروشنده را ندید بگیرم. ساعت‌ها در شکل و طرح گسترده چیده شده بودند و نگاهشان کردم. سرشان دستی کشیدم و در ذهنم تصور کردم کدامشان روی میزم باشد خوشحال خواهم شد، ولی به دلیل تنوع بیش از حد، هیچ مدل ارتباطی با هیچ کدامشان نگرفتم. در حالی که از خجالت فرو در خود رفته شده بودم  و خواستم با گفتن زیرلب بخشیدی فرار کنم، فروشنده دست انداخت و یک ساعت بی‌روح و کسل‌کننده را از لای آن همه ساعت رنگی کشید بیرون و گفت این چی؟ ومن، من مسخره پیش خودم تصور کردم قشنگ‌ترینشان که پیدا نشد لااقل این زشت‌ترینشان است و من هم انگار دنبال چسباندن پسوند ترین هستم، گفتم آره خوبه همین رو بدید و اندوهگین به خونه برگشتم. گِرد، کرمی‌رنگ و کلی پژمرده. حالا این ساعت زنگش خوب کار می‌کند، شماره‌هایش درشت است و خوانا و کار راه بینداز. اما برایم فقط ساعت است. فقط ساعت و هیچ چیز فراتری ندارد و حس خاصی جز خب این یه ساعته برای فهم دقیق زمان، در من شکل نمی‌گیرد.

اوقاتی که کاراکترهای فیلم‌ها، با ماگ استارباکسی‌شان این طرف آن طرف می‌رفتند، ازش قهوه یا هر کوفتی می‌نوشیدند، و آن ماگ کله‌دار لعنتی را تکان تکان می‌دادند، من همش خودم را تصور می‌کردم که از این ماگ‌ها دارد و حین فیلم دیدن‌، کتاب خواندن، نطق کردن و غیره و ذلک آن را در قلاب دستانش گرفته. مسخره است اما داشتنش برایم تبدیل به یک رویا شده بود. این شد که برای پیدا کردنشان با حنانه انقلاب کردیم و پا از محدوده‌های رفته فراتر گذاشته و به انقلاب رفتیم. از این جهت که اطرافیانم تنها گزینه روی میزشان برای کادو دادن به من ماگ است، من ماگ و لیوان زیاد دارم. همشان قشنگ و کار راه بیندازند، اما برای من فقط ماگند، وسیله‌ای که قرار است برایت نوشیدنی حمل کند نه چیزی بیشتر. (که خب ممکن است پیش خودتان بگویید مگر باید چیز بیشتری باشد؟) به هر حال رویای من تنها داشتن ماگ استارباکسی بود با همان آرم رویش. برای تحقق این رویا انقلاب را بالا و پایین می‌کردیم و وقتی حنانه با یک ماگ خوشگل گل‌گلی در همان بدو گشتن دلش رفت، من همچنان دنبال خود استارباکس می‌گشتم چون حتم داشتم اگر من هم از آنها بگیرم برایم فقط ماگ است نه چیزی بیشتر. و بالاخره پیدایش کردم. یک ماگ استارباکس صورتی. تحقق رویاهای کوچک(:

لحظه‌ای که داخل مترو ماگ رو از جعبه در‌آوردم، یاد واکنش کلر در "من پیش از تو" افتادم وقتی ویل برایش جوراب شلواری زنبوری گرفته بود.   فقط جلوی دهنم رو گرفتم که واکنش کلارک رو برای عزیزان داخل مترو اجرا نکنم.( کلارک همیشه از بچگی آرزوی داشتن یک جوراب شلواری زنبوری در سر می‌پرورونده.) حالا تمام آن ماگ‌هایی که دارم و همشان کنج کابینت نشسته‌اند،  برایم فقط ماگند همین. اما این استبارباکس صورتی،  ماگ است اما در کنارش یک گشتن و پیدا کردن و شوق زده شدنِ لذت بخشی موج می خورد. یک حس و حالی فراتر از ماگ بودگی. که جایش نه داخل کابینت بلکه کنار تختم است. وقتی برش می‌دارم و لمسش می‌کنم، تمام این حس و حال را به خودم بازمی‌گرداند.

.

هر شی‌ای اگر با چیزی فراتر از خب لازمش دارم خریده شده باشد قطعا چیزی هم فراتر از خب لازمش داری بهت می‌بخشد و این اتفاق هیجان‌انگیزی است. نوعی تبادل انرژی یا عواطف یا چه می‌دانم هرچه. به هر کدامشان نگاه می‌کنی یک نوایی از دلشان بیرون می‌ریزد. شبیه آن تبلیغاتی که برای حمایت از تولید داخل ساخته شده بود و کیف‌ها نواهای خودشان را داشتند.

من از این وجودِ من بودنم به این توده‌ی جامد می‌دمم، سطحش را چند لِوِل بالاتر می‌برم. زنده میشود و نفس می‌کشد و کارش میشود انعکاس رنگی احساسات به محیط اطراف. یک چرخه‌ی آپ تو دیت کردن جماد، یا شاید هم صنعت تشخیص را در ابیاتِ هستی، لحاظ کردن باشد این کار.

در ادامه: معمولا برای اینطور اشیا اسم انتخاب می‌کنم چون اسم دارند. برای ایشون به استار باکس اکتفا کردم مگر اینگه بفهمم اسم دیگه‌ای داره.

 

خانم کوچیک ۴

چگونه از چون شدن خارج شویم؟

ای مردم بدانید و آگاه باشید که اگر مجموعه کتاب دلتورا را هنور نخوانده‌اید خیلی کار زشتی کرده‌اید!

.

این درست که حدود دو ماه و بیست و هشت روز و چند ساعت است که دروازه‌های ابرک صورتی را زنجیر کرده‌ام و حتی به قدر یک گردگیری و پرداختن قبوض آب و برق، سری بهش نزدم و این هم درست که انداره‌ی پشه‌ی آنوفل هیچ تلاشی در جهت پیشرفت نویسندگی هم نداشته‌ام، اما در عوض تمام این مدت را مشغول رشد و نمو در جهان تخیل و جادو بودم ولی آیا همین کافی نیست؟ افلا تعقلون؟ حالا شاید پیش خودتان متصور شوید که چه بیهوده کاری! اما شگفتا که این موجود دوپای ناطق می‌تواند از هر کوفتی در جهت کمال بهره‌مند شود. مثلا ممکن است با مشاهده‌ی راه رفتن ساسِ کِرِم رنگی حیرت کند یا حتی با خوردن کله‌پاچه‌ای که داخلش چند قطره لیموی تازه چکانده انگشت به وادی دهان برد و همچنان حیرت کند.

بله پس من هم که جزئی از این موجوداتِ حیرت‌زده هستم، می توانم با خواندن دلتورا و امثالهم به همان اندازه‌ای فیض ببرم که شخصی با خواندن (حالا به هر جهت اسمی نمی‌برم) مثلا یک کتاب فاخر فیض برده. خلاصه که در تمام این مدت واژه‌ی کیف (به کسر ف) را به میدان عمل فرستادم.

.

و اما "دلتورا"

امیلی رودا که در اصل نام مستعار نویسنده است سه دوره از دلتورا را نوشته است. در جست و جوی دلتورا(هشت جلد)، سرزمین سایه‌های دلتورا(سه جلد) و اژدهایان دلتورا(چهار جلد). که دیروز با بغضی جانکاه، زیر لحاف سبزم در حالی که همچنان رخت صورتی خواب بر تن داشتم تمامش کردم و نویسنده با بی‌رحمی تمام مرا از جهناش بیرون راند و به های‌های گریستن‌هایم نیز وقعی ننهاد. تمام شد.

ولی چرا انقدر یک داستان نوجوان رویم اثر کرده؟ به سه دلیل که دوتایش را می‌گویم.  اول این که این داستان برای من انگار شبیه‌سازی از مملکت خودمان بود. با داشتن آرمان، با تمام جان در جهت آن جنگیدن و با اتحاد  و اعتماد دشمن را از خاک بیرون انداختن، حفظ استقلال و تلاش در جهت آبادانی خاک. ( که البته در اینجا فعلا گزینه اول اتفاق افتاده.)

دوم هم ارتباط گرفتن با کاراکتر لیف است. مثلا لیف در تکه‌هایی از داستان متوجه میشود اگر تنبلی نمی‌کرد وبه دلیل کسالت‌بارگی تاریخ دلتورا خواندنشان را پشت گوش نمی‌انداخت در خیلی مواقع به کارش می‌امد و خیلی چیزهای دیگر.

باری به هر جهت یاد و خاطرش گرامی.

راستی دلیل سوم هم بازگشت شکوه مندانه به وبلاگ و نوشتن بود. دلتورا و سایر رمانیهایی که خواندم شلنگی به درون قلبم وصل کردن و لیتر لیتر شوق به درونش تراوش نمودند. این شد که این شد.

سلام.

.

عنوان: با خواندن رمان نوجوان(:

خانم کوچیک ۳

ترد، برشته و نمک‌زده!

خلال سیب زمینی‌ها را درون روغنِ داغ ریختم و صدای ناله‌های کوچک‌شان، نشان از گلدن تایمِ ریختن سیب زمینی در روغن بود. هم سطح تابه، منظم‌شان کردم و گذاشتم بمانند که خوشمزه شوند.

از شما می‌پرسم، شده سیب زمینی خام خورده باشید و خوشتان بیاید؟ بعید می‌دانم کسی بوده باشد که از لحظات شورانگیز سیب زمینی خام خوردن، تعریف کند و یا کپین "به سیب زمینیِ نپخته خوران بپیوندید" راه انداخته باشد.

سیب زمینی خام، سفت مانند سنگ پا، کمی گس شبیه به زغال‌اخته‌ی نارس که در اغلب اوقات حتی بد مزه، می‌باشد. البته اگر رگه‌های سبز داشته باشد هم دیگر از افتضاحات زمانه است. اما شما با کمی صرف زمان، سیب زمینی‌ها را شسته و پوست می‌کنید. بعد از خرد کردن، درون تابه‌ی حاوی روغن داغ ریخته، نمک زده و فرایند خوشمزه‎سازی را به نقط‌ی اوج می‌رسانید. سیب زمینی‌ها باید کمی زجر بکشند تا خوش‌طعم و قابل استفاده شوند. حتی اگر رژیم دارید و مایل به استفاده از این خوشمزه‌ی دوست‌داشتنی نیستید، می‌توانید سیب‌زمنی را آب‌پز کرده و با کره و ادویه‌ی فراوان نوش جانش کنید. (ترجیحا همراه با سبزی خوردن و نان سنگک.)

حرف اما همان است، سرخ شده، آب‌پز و یا حتی بخارپز، در هر سه حالت، سیب زمینی‌ها باید یک دوره‌ی قابل قبولی را طی کنند تا بشود خوردشان. خام و بی مزه بودن سیب زمینی‌ها نه تنها موجب سلب اشتها می‌شود، بلکه حتی ممکن است کیسه‌ی لطیف صفرا و معده‌ی خشن و چند عضوِ زودرنج دیگرتان راهم به زحمت بیندازد.

.

چه شد که از فرایند خوشمزه سازی سیب زمینی گفتم و زیاد هم گفتم؟ حقیقتش وقتی سیب زمینی‌هایی که درون روغن، درد می‌کشیدند را تماشا می‌کردم، که چطور ابتدا از حالت سفت به نرم تبدیل شده و سپس ترد و جذاب می‌شوند. اندیشه‌ام معطوف نوشته‌ها و عجله‌ای که همیشه در منتشر کردنشان دارم شد. زمان‌هایی که ایده‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنم و فریاد یافتم یافتمم بلند میشود، درونم هیجانِ دردناکی غل‌غل می‌کند که دلم می‌خواهد در سریع‌ترین زمان ممکن آن ایده، حس یا هر کوفتی که قرار است بنویسم را منتشر کنم و خلاصی یابم. خبر خوب این که بعد از اتمام نوشتن، سراسر وجودم در آردِ آزادی، غوطه می‌خورد و خبر بد این‌که به دلیل شتابی که برای نوشتن و اشتراکش به خرج دادم، نوشته‌ای به‌غایت بد ریخت و خالی، خلق کرده‌ام که چیزی جز کلیشه برای نقل ندارد. به همین سبب آن چند دانه‌ی آرد آزادی هم می‌ریخت کف بشقاب. در اصل من مشتی سیب زمینی خام و دل‌به‌هم زن، تهییه دیده بودم.

سیب زمینی‌ها را هم میزنم تا سمت دیگرشان سرخ و برشته شود، اگر در گلدن تایم برشان ندارم، یا خمیر خواهد شد و یا جزغاله. در هر دو صورت هم راهیِ سطل زباله. اندیشه‌ها و هر آن‌چه که خواهم نوشت، باید کمی درون ادویه و روغن بماند، پخته شوند و در زمان طلایی، منتشر. والا یا خام خواهند شد یا جزغاله و در هر دو صورت هم راهی سطل زباله.

سیب زمینی خام اگرچه ممکن است حاوی عناصر مفیدی باشد اما بدمزه است و قابل خوردن نیست. من با عجولانه نوشتن، بدمزگی‌ای خلق میکنم که شاید حاوی مقداری عناصر مفید باشد اما زشت و بدمزه است و شاید به هیچ دردی نخورد.

هنگامی که آشپز برای شما سیب زمینی سرخ شده درست کند، اگر سیب زمینی‌ها نه خمیر باشند و نه سوخته، بلکه کاملا درست و حسابی سرخ شده‌ باشند، نشان می‌دهد آشپز برای شما و شکم شما ارزش قائل شده. وقتی من اندیشه‌هایم را نگه می‌دارم، بهشان فرصت پختگی و بالندگی می‌دهم و در موعد مناسبش به اشتراک میگذارمشان، نشان می‌دهد خواننده برایم ارزشمند است. والا می‌توانستم همان زمانی که ایده به ذهنم رسید در قالب سطحی‌ترین و پرشتاب‌ترین کلمات بیانشان کنم و خودم را خلاصی ببخشم.

.

اگر می‌خواهم نویسنده شوم، اگر داعیه عشق به این مقدس را دارم و اگرهای بسیار، باید که روز و شب مشق صبر کنم. صبوری بی‌حساب. شتاب‌زدگی، چیزی جر مشتی سیب‌زمینی خام و بدمزه برجای نمی‌گذارد.

 

 

خانم کوچیک ۴

و متلاطم الامواج

درست زمانی که خواستم عطسه کنم، بین دوراهیِ نگه داشتنِ حجم هوای بدن یا رها کردنش، فکرم رفت سمت این که: پزشکان بر این باورند که اگر عطسه را نگه داریم یا به اصطلاح به دهانمان صدا خفه کنی وصل کنیم و خیلی ملوس و ریز آن را ول بدهیم ممکن است دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و درنهایت سکته‌ی مغزی شویم و اگر با تمام جانمان عطسه کنیم یعنی طوری که انگار می‌خواهیم در مسابقه‌ی چه کسی خرکی‌تر عطسه می‌کند نفر اول شویم هم ممکن است یکی از دنده‌هایمان بشکند! البته که تا من بیاییم نتایج دنیای پزشکی نوین را بررسی کنم و نتیجه‌گیری و درنهایت اتخاذ تصمیمِ درست، عطسه‌ام درحالی که عاقل اندر کودن نگاهم می‌کرد، درون بدنم محو شد و رفت.

فیلم دلشکسته را خاطرتان است؟ دلدادگی دخترکی مریخی با پسرکی خورشیدی که هر دو در دو جهان متفاوت زندگی کرده بودنند، پسرکی که رخت و لباسش هم بوی یمین میداد و دختری که یسار را طی می‌کرد و اما بعد، عشق از جانب یمن وزیدن گرفت و به یسار رفت و در قلب‌هایشان لانه ساخت، افسوس که یکی این طرف بود و آن دیگری آن طرف، پسرک لاجرم برای دست یافتن به عشق، اندکی به گام‌های مبارکش تغییر جهت نثار کرد و دختر قصه هم یسار را به لقایش بخشید و گام در میانه راه نهاد، هر دو اندکی مسیر را تغییر زاویه دادند و یکی زاویه صدو هشتاد درجه و آن یکی چهل و پنج درجه را به  نود رساند، هر دو پای در میانه راه گذاشتند و نتیجه این شد که توانستند شانه به شانه هم در جاده گام بردارند البته با دستانی در هم چفت شده ((((:

عطسه و فیلم دلشکسته ریسمانی بود برای وصل شدن به حال، حالِ نامیزانِ متشنج، کشتی‌ای که به قول تصویر سازان کلیشه، با امواج پر تلاطمِ زندگی، دست به گریبان است و شاید دو سرنوشت در آن سمت پایان انتظارش را می‌کشند، یا تسلیم شده و غرق خواهد شد و یا ایستادگی از برای رسیدن به خشکی. در این حال، این حالِ نامیزانِ متشنج، عطسه‌زن‌هایی هستند که دنده‌هایشان خرد میشود، یا دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و به تبَع آن سکته مغزی می‌شوند. رهروهایی هستند که به سبب پیچش زیادی در یمینشان زمین می‌خورند و یساری‌هایی که دره‌ی مه گرفته را جاده متصور میشوند. کشتی از طریق هیچ یک از این دو گروه به خشکی امن نخواهد رسید، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که نه پایش پیچ بخورد نه در دره پرت شود، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که عطسه‌هایش نه سکته‌آور است و نه دنده خرد کن...

خانم کوچیک ۳

جدال، کانال تلگرام علی علیزاده

توییت روز: هرگز به آینده ایران اینقدر امیدوار نبوده‌ام. ترامپ بزرگترین نعمت است. ناخواسته دارد مجبورمان میکند از خواب صدساله نفتی بیدار شویم و اوضاع داخلیمان را اصلاح کنیم. شفافیت، عدالت، فساد را جدی بگیریم و از ۸۵میلیون دهان باز رانتخوار مصرف کننده تبدیل به «ملت» شویم.

اگر فرصت شناس باشیم.

--------

🔹 در دو سه روز آینده درباره این «بحران کاذب ناامیدی» به صورت مفصل مینویسم. اما احساس میکنم باید مقابل این جو گله ای و توده‌ای که مشغول تزریق ناامیدی به جامعه است ایستاد. بگذار بگویند چون ایران نیستی از روی شکم سیر حرف میزنی. بگذار بگویند از جمهوری اسلامی پول میگیری و منافعت با این نظام مشترک است. بگذار دشنام و نفرین و تهمت روانه کنند. 

🔸 اما این موج ناامیدی طبیعی نیست. مصنوعی است. ترامپ و پمپئو قول داده بودند که فریاد نارضایتی را از داخل بلند خواهند کرد. و وضعیت داخل را بی ثبات کنند. و من و تو ی فریاد زننده ناامیدی به ترامپ و نتانیاهو همان را میدهیم که آنها چشم براهش هستند. هر فریاد ناامیدی از کلیت وضعیت دقیقا سکه ریختن در سبد ترامپ و نتانیاهو است و انها را برای زدن ضربه بعدی مصمم تر میکند. یعنی با هر عربده ناامیدی ات یک فشنگ در تفنگی گذاشته ای که رو به سوی خودت دارد. 

🔹 نقد وضعیت و نقد دولت جای خود، اما آیا کسی میان این قوم نیست که به جوانان یادآوری کند ایران روزهای بسیار بسیار سخت تری داشته و امید اولین تکلیف ملی و مهمترین اسلحه دفاع ملی ماست؟ کانال تلگرام علی علیزاده @jedaal

🔸 پانوشت: رانتی نامیدن هشتاد و پنج میلیون از جمله خودم لزوما توهین نیست. توصیف است. هرگونه رابطه ملت و حکومت و دولت در اقتصاد متکی بر نفت یا سایر منابع خام رابطه ای رانتی است. مساله در چنین جوامعی زیاد یا کم بودن رانت است. اما در اقتصادهای متکی بر مالیات جنس و جوهر رابطه شهروند و دولت به کلی متفاوت است.  

https://www.instagram.com/p/Bl3Ak2DHdSP/

.

پانویس: این مطلب رو از کانال تلگرام ایشون برداشتم و باورش دارم. خیلی عمیق باورش دارم.

خانم کوچیک ۱

مشتی قاتلِ جانیِ محو و گم.

می کشیم و می کشیم و می کشیم؛

ما به کشتن و شکستن و دریدن خوشیم ...

اما این بار قرار نیست با سلاح گرم و سرد، این کار و بکنیم.

نیازی به خون ریزی و کثافت کاری نیست.

خب، حالا بهت میگم چطوری بدون تفتگ، بدون خون، بدون خشونت، آدم بکشی.

دوست داری یادت بدم؟

می کشیم و می کشیم و می کشیم ...

راحته، خیلی خیلی راحت‌تر از اونی که فکرش رو بکنی، فقط کافیه از کلمه جادویی استعداد پرده برداری کنی.

چیزی نیست نترس؛

رو کن سمت اولین انسان اطرافت و بهش بگو بی‌استعدادِ کودن. تو هیچی نیستی، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای قاتلانِ دست بلورین، خوش آمدی.

برو جلوی آینه، زل بزن به مردمکات و بگو تو هیچی نیستی، بی‌استعداد، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای خودکشی کنندگانِ متحرک خوش آمدی.

.

هوشِ بالا، متوسط، کم، رو به افول، توانایی‌های خارق‌العاده، استعدادهای بالفطره، بحثِ این پست نیست. من نه تخصصِ این مباحث رو دارم نه آنقدر دنیادیده هستم که نظرات قطعی و کلی صادر کنم. من فقط می‌خوام از یه چیز مشترک حرف بزنم. اونم استعداد یادگیریه. همه‌ی ما، من، تو، دختر همسایه، پسر فال‌فروش، شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، تمام روزهای هفته‌زا، دی‌ماهیِ جیگولر، آذری فنتستیک، خردادی مغرور و متولدین تمام ماه‌ها، همه، داریمش، همه از این نعمت برخورداریم. و اونم استعداد و توانایی یادگیریه. باتری این استعداد، انرژی‌ای که موتور این توانایی رو روشن می‌کنه، ایمانه. ایمان. و این شعار نیست، حقیقتیه که ماها تبدیل‌اش کردیم به شعار‌های دست‌نیافتنی.

یکی به موسیقی علاقه‌ داره و استعداد‌اش رو توی این زمینه به کار می‌بره، یکی پزشکی، یکی مهندسی، نقاشی، نویسندگی و الخ. ما همه این استعداد یادگیری رو داریم. فقط کافیه روشنش کنیم.

.

من تا سال پیش جدی نمی‌نوشتم، در حد انشای مدرسه و پست اینستگرام. اما دیگه طاقت نیاوردم چون عاشقش بودم و بی‌نهایت دوستش داشتم. و یادمه روزی که و کیبورد و لمس کردم و شنیدم. صدای خمیازه‌ی استعدادم بود. استعداد نویسندگی؟ نه، استعداد یادگیری، چیز که همگی ازش بهره‌مندیم. کیبورد و لمس کردم و شروع کردم. بهش ایمان آوردم و شروع کردم. من به استعدادم ایمان دارم. فقط دارم در جهت نوشتن ازش استفاده می‌کنم. چیزی به اسم استعداد موسیقی و نویسندگی و بازیگری وجود نداره. تنها و تنها نعمت استعداد یادگیری هست، که داخل خمیرماییه‌ی همه، ودیعه نهاده شده. این اعتقاد و باور قلبی منه و بهم شهامت داد توی سن بیست سالگی دست یه قلم ببرم. الان نویسنده عالی‌ای نیستم، خوبم نیستم، اما به استعداد یادگیری ایمان دارم و قطعا نویسنده خوبی از خودم می‌سازم.

یادمه روزهای اول بهم گفتن تو استعداد نویسندگی نداری، درست می‌گفتن، چون من به چنینی عناوینی اعتقاد نداشتم، در سیستم و قاموس من چیزی به اسم استعداد نویسندگی وجود نداشت و نداره و نخواهد داشت. من عاشق نوشتنم و از استعداد یادگیریم در این جهت استفاده می‌کنم و خواهم کرد.

نتیجه‌گیری از کل پستم: من به عناوینی مانند "استعداد موسیقی"، "استعداد پزشکی" و الخ اعتقاد ندارم. تنها استعداد یادگیری و باور قلبیه که خدا تو وجود همه‌ی ما به ودیعه گذاشته. ازش استفاده کنیم.

.

پ‌ن: اگه انقدر منفعل و تنبل و بی‌خاصیتیم که نمی‌تونیم از استعداد یادگیری خودمون بهره‌ ببریم، لااقل انسان باشیم و باور و امید قلبی ‌آدم‌هارو نکشیم. نکشیمشون. این کار، از هر قتلی، قتل‌تره.

.

علی یارتون (:


خانم کوچیک ۵

آی اَم سو هپیییییی(:

به نام خدا

تابستان خود را چگونه می‌گذرانید؟

ساعاتی از روز را مشغول خفه کردن خود با سریال دکتر هو هستم و الباقی روز را مشغول خفه کردن دیگران با سریال دکتر هو!!!

.

قصد دارم با نوشتن این پست، به نظم ذهنی درباره وقت گذاشتن پای هری‌پاتر و دکتر هو و امثالهم برسم. که آیا این کار برای من زیان‌باره یا چی؟ که آیا می‌تونم از این کار (وقت پای این چیزا گذاشتن) در جهتِ مثبتی استفاده کنم؟

.

سر کلاس مثنوی بود که آقای فلانی از استاد سوال کرد که فایده‌ی رمان خوندن چیه؟ من خیلی به این مقوله فکر کردم. اصولا چرا رمان می‌خونم؟ چرا فیلم و سریال می‌بینم؟ می‌دونید؟ اصولا کتاب، فیلم، سریال و هر کوفتی که قصه تعریف کنه یا علمی‌تر حرف بزنیم داستان‌محور باشه، یک جهان جدید همراه با آدم‌های جدید، احساسات و احوالات جدید و به تَبَع آن تجربیات جدید رو به همراه داره. وقتی که من تصمیم بگیرم کتابی رو بخونم یا فیلمی ببینم، انگاری درِ جهانِ خالقش رو باز می‌کنم و آروم آروم پا میذارم توش و همراهیش می‌کنم.یعنی می‌تونم با یک زندگی، جای صدها زندگی، زندگی کنم، تجربه کنم، درک کنم.

می‌تونم توی خونه، پیژامه پوشیده، لنگ روی لنگ انداخته، کتابی رو باز کنم و برم فرانسه قرن نوزدهم، برم دست بندازم گردن ملکه ویکتوریا یا برم زیر دریاها و لپ ماهی‌هارو بکشم یا حتی برم روی سطح مریخ قرن پنج میلیون و الخ. حالا اینارو نگفتم که در باب فواید کتاب و کتاب‌خوانی حرف زده باشم. بیشتر می‌خوام در باره جهان‌های تخیلی بنویسم.

حالا اگه این جهانی که بناست بریم توش با جهان خودمون فرق داشته باشه و ما بتونیم باهاش ناممکن‌ها رو تجربه کنیم، در حقیقت جهانی که نشات گرفته از تخیلات نویسنده باشه، میشه همون ژانر تخیلی که سبک مورد علاقه منه. یعنی من واله و شیدای ژانر تخیلی هستم. یعنی من دارم نیمی از زندگیم رو توی این جهان‌ها زیست می‌کنم. اصلا این پست رو دارم می‌نویسم که به یک نظم ذهنی برسم که چرا یه بخشی از روزم رو دارم سریال دکتر هو می‌بینم و یه بخش دیگه‌اش رو ارباب حلقه‌ها می‌خونم.

زندگی اصلی من متشکل از عادات و روزمرگی و کسالته. تهی از هیجان. تهی از تجربه. نقطه صفر هیجان و انرژی. بدون کوچک‌ترین لذت و تجربه‌ی به‌درد بخوری. وقتی وارد جهان تخیلی میشم، درِ این روزمرگی و کسالت رو می‌بندم و پا میذارم توی اوج ِتخیل و هیجان و انرژی. می‌تونم چیزهایی رو درک و تجربه کنم که توی زندگی واقعی نمیشه. می‌تونم لذتی‌رو ببرم که حتم دارم تجربه‌اش در جهان واقعی به اون کشل نیست یا من بلدش نیستم. در حقیقت من بدون تخیل من بدون رویابافی هیچی نیستم و از افسردگی خواهم مرد. پس دلیل اصلی اعتیادم به هری‌پاتر و فلان و فلان همینه.

پس باتوجه به کسالت و روزمرگی، من بی‌نهایت شیفته جهان تخیلم و دارم بابتش وقت صرف می‌کنم. من از این کار پشیمون نیستم. من کار مفیدی انجام نمی‌دادم که حالا غصه‌اش رو بخورم.ولی خب من دارم زمان میدم، هیجان می‌گیرم. عمر میدم و پا می‌ذارم تو دنیای هری‌پاتر و عشق می‌کنم. پس این هیجان و عشق و حال، رایگان نیست، دارم ارزشمندترین موجودیم رو بابتش می‌پردازم. که خب در ازاش یک عالمه شور و هیجان و انرژی و فنتستیکی‌جات کسب می‌کنم.

پس با نوشتن کل این پست، که از فواید رمان و فیلم شروع شد و به ژانر علمی-تخیلی رسید و عمری که بابت تجربه این ناممکن‌ها پرداخته میشه، خواستم به یه چرخه برسم. من بخشی از وقتم رو میدم، هیجان و انرژی می‌گیرم و می‌تونم باقی وقت‌ام رو با اون هیجان و انرژی، مفیدتر بگذرونم. این میشه یه چرخه ذهنی که من با کتاب و فیلم برای خودم ساختم. این میشه هدفمند فیلم و سریال دیدن و کتاب خوندن. در عین حال که من نه‌تنها هیجان و انرژی می‌گرم، بلکه کلی به تجربیات و اطلاعاتم‌هم افزوده میشه. پس من دچار خسران وقت نشدم.

البته که انسان همیشه در خسران است ((((:

.

مطالب بالا درباب این بود که من چرا انقدر شیفته و معتاد به ژانر تخیلی هستم. یه جورایی فوایدش در حد چکیده.

اما قطعا مضراتی داره که خب من پذیرفتمشون و میشه با کنترل ذهن، به حداقل رسوندشون.  یکی از مضراتش برای خود من این بود که من آدم به‌شدت احساساتی و عاطفی هستم و هرچیزی رو که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم، به صورتِ خیلی عمیق و ریشه‌ای دلبسته‌اش میشم و با جون و دل دوستش خواهم داشت. یعنی وقتی هری‌پاتر تموم شد و تق، پرت شدم توی دنیای خودم، به صورت عمیق و گریه‌داری دلتنگش میشم و یعنی بعد ازاینکه ناچاری از اون جهان بیرون بیایی، دچار یه غم نامحسوس و لمس‌ناپذیری میشی که البته اونشم برای من قشنگه. وخب ممکنه دچار بحران روحی روانی بشیم که آخه این چه زندگی تهی و خالی و مسخره و لوسیه و از این پوچی‌گرایی‌ها، این اشکالی که بر جهان تخیلی وارده و من پذیرفتمش و سعی می‌کنم روی فکر و ارادم مسلط‌تر شم که کم‌تر دچار این بحران و خلا بشم.

.

خب اگر بخوام نتیجه‌گیری کنم باید بگم که ما با رمان و فیلم می‌تونیم کلی تجربه و چیزمیز بیآموزییم. می‌تونیم در کنار تجربه شخصی جهان خود، هزاران هزار جهان اشخاص دیگرو هم تجربه کنیم که خب مگه یه آدم چه قدر عمر میکنه که بخواد فقط خودش تجربه کنه؟ پس خوندن رمان واجبه.

حالا بین این جهان‌ها، هیجان انگیزترینش جهان‌های تخیلیه که می‌تونه یه بخشی از عادات و روزمرگی‌هارو از بین ببره و به زندگی هیجان و انرژی تزریق کنه و هم می‌تونه مارو از زندگی کسالت بارمون متنفرتر کنه و افسرده‌تر بشیم این بستگی به نگرش خودمون داره، بستگی به تسلط و اراده خودمون داره. در اصل بستگی به انتخاب خودمون داره.

علی‌یارتون (:

.

پ‌ن: راستش بازم دچار کلی‌گویی شدم، اما حس می‌کنم اصل مطلب و ادا کرده باشم.

پ‌ن‌۲: مغزم بعد از مدت‌ها بیدار شده و دارم به صورت رگباری پست اپ می‌کنم.

پ‌ن۳: من بالاخره وارد جهان دکتر هو شدم و اصلا براش به صورت مستقل یه پست میرم.

پ‌ن۴: اطرافیانم خیلی در حال کار و تلاشند، خیلی فعال و مفیدن، من جز بافتنی و سریال و کتاب هیچ غلطی نمی‌کنم تو زندگیم((((((((((((: ولی تو فکرشم یه سامونی به کارهایی که نصفه و نیمه شروع کردم بدم. حداقل یا تمومشون کنم یا کلا بکنم بندازمشون دور.

پ‌ن۵: تا پانویس‌ها از متن اصلی بیشتر نشده برم/:

خانم کوچیک ۲

کی از همه بدبخت‌تره؟! من من

✍ احسان محمدی

✈️ یک روز هواپیمایی از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه:

_ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی نگران نباشید من یک خلبان حرفه ایم و شما رو سالم میرسونم.

✈️ چند دقیقه بعد خلبان میگه:
 _ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ایم و و فرودگاه هم نزدیکه.

✈️ باز بعد از چند دقیقه این بار میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! پلیز ریپید اَفتر می: اشهد ان لا اله الا الله!

🚫 حالا این حکایت ماست. یک عده اصرار دارند بگویند ما بدبخت و بیچاره و ناامیدیم، هیچ چیزی درست نمیشه، همه چی خرابه. بر همین اساس پیشنهاد می کنم برای حل مشکلات کشور به شیوه این دوستان ریپید افتر می:

☡ خاک تو سر ما که زنده ایم، چاره اینه که بمیریم! (تکرار کنید:بمیریم! بمیریم!)

☡ ما خیلی بیچاره ایم! (تکرار کنید: بیچاره ایم! بیچاره ایم!)

☡همینجوری به بدبختی مون ادامه بدیم خودش خود به خود درست میشه!(تکرار کنید: درست میشه! درست میشه!)

☡ ما فرشته ایم، بقیه مردم دُزدن، مسئولین همه بَدَن! (تکرار کنید: همه بَدَن من خوبم! همه بَدَن من خوبم!)

🚫 خُب! خدا قوت پهلوان! خسته نباشی دلاور! با این روش ما تونستیم بخشی از مشکلات کشور رو حل کنیم! بقیه اش هم با احساس بدبختی هر چه بیشتر حل میشه، میشیم عین ژاپن و سوئیس! اونا هم دقیقا" با همین روش کشورشون رو ساختن!

🇯🇵مثلا" وقتی تو جنگ جهانی دوم آمریکا روی  هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم ریخت و این دو شهر با خاک یکسان شدند، می دونید چطور از نو ساختند؟

یک نفر رفت روی بشکه گفت:
_ کی از همه بدبخت تره؟!
‌مردم جواب دادن: مَن!مَن! مَن!

بعد ساختمان ها عین لوبیای سحرآمیز یکی یکی رشد کردند و شهر آباد شد!

 ◀️نزدیک عید بعضی خانم ها موهاشون رو زرد می کنن، هر چی زردتر، عیدتر!
حالا هم احساس بدبختی مُده، هر چی احساس بدبختی بیشتر، مُدتر، روشنفکرتر، بهتر!

🔸 خب شما می گی چکار کنیم؟

_ من سوئیس زندگی نمی کنم، تمام اخبار بد را می بینم، می خوانم و چه بسا حال دلم و جیبم از بسیاری از شما بدتر باشد که مطمئنم هست، اما #تمرین_میکنم جار نزنم وای من چقدر بدبختم! وای خاک تو سر ما! وای ما بیچاره ترین مردم دنیاییم!

◀️ دلیلی ندارد مدام خبر بد، حس بد و حال بد به هم بدهیم. به خدا به کسی که ناامیدی را به همه منتقل می کند نه مدال می دهند نه یارانه اضافی!

◀️ اصلا" شیطون بلاها! چطور موقع عشق و حال و صفاسیتی تک خوری می کنید، بعد ناله هاتونو میارید عین قیمه می ریزید توماستای ما؟!
#بشوره_ببره
به قلمِ احسان محمدی.
.
این پست به قلم احسان محمدی بود که داخل کانالشون منتشر کردن. حرفِ دلِ من بود، می‌خواستم همچین چیزهایی بنویسم که دیدم ایشون به عادلانه‌ترین نحو این کارو کردن.
خانم کوچیک ۲

اضافه‌کاریِ طبیعت

یک سیم ظریف و نقره‌ای من را به ابرها وصل کرده، خاصه وقتی باران می‌زند، ابرها همه‌ جای آسمان می‌نشینند، می‌شنوم شکوه گلایه‌ها را از دلگیری و کسالت روزهای ابری،
اصلا همین شد که فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرها وصل شده‌ام،
روزهای ابری، همان زمانی که رنگِ شهر یکی دو درجه تیره‌تر شده و به تَبَعِ آن دل‌ها گرفته و به تَبَعِ آن کسلات آمده،
رنگ درونی من، یکی دو درجه که نه، چهل، چهل و هفت درجه روشن‌تر میشود.
غم و غصه‌رو بی‌خیال میشوم، غم نخور دنیا دو روزه میشوم، بخند تا دنیا بهت بخنده میشوم، گذشته گذشته است میشوم، حتی بی‌خبری خوش‌خبری و سایر این شر و ورهای خوش‌بگذرانی میشوم.
باران به لطایف‌الحیلی مرا از یک کوه زمخت و خشن و تنبل به یک بچه رودخانه‌‌ای تر و تازه و سرحال بدل می‌کند.
بوی باران را که قُرت قُرت قورت دادم زیر لایه‌های فوقانی‌ام، عروسی و حنابندان و پایتختی و سیسمونی‌آور (چمدانم اسم این مراسم چیست) هم‌زمان برگزار میشود. طوری که می‌خواهم بروم باهمه روبوسی کنم حتی با صورت چروک عمه‌ی پیر بابا و داخل دهانشان آبنبات بچپانم.

اصلا همین دیروز بود داشتم به امتحانات پیشِ‌رو و یکی دو بدبختی
 دیگر و یک اتفاق خیلی خیلی مهم و استرس‌آور فکر می‌کردم و کتاب پیش رویم گریه‌اش گرفته بود، گااااااااااامپ کارامپپپپپپپپ صدای رعد‌ آمد و نور برقش فلش زد و من به صدم ثانیه‌ای غصه‌هایم پَر، گله‌و‌شکوه‌هایم پَر، دلهره‌هایم‌هم پَر، خلاصه با این پَر پَرهایِ آنی فهمیدم با یک سیم ظریف به ابرک‌ها متصلم.
حکما اسم این‌جا راهم به همین مناسبت، ابرک گذاشتم.
دخترک ابرکی یا ابرک صورتی توصیف صادقانه‌‌ایست
من دلم نمی‌گیرد با ابرهای خاکستری، من غم عالم نمی‌نشیند کنج دلم با باران، من دچار رعب و افسردگی نمیشودم با شنیدن صدای رعد‌و‌برق.
.
همین الان که دارم تایپ می‌کنم، الان که ویرگول را زدم، یک رعد مهیب و گنده، غرید و من در دلم قربان‌صدقه‌ی ابرها رفتم و هیجان‌زده شدم.
همین الان که نقطه را زدم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند خلاصه.
اضافه‌کاری طبیعت را شاهد هستیم این روزها.
الهی که همیشه در اضافه‌کاری‌های بابرکت بچرخند.
حتی برای منِ قدرناشناس.
.
علی یارتون (:

خانم کوچیک ۱

رویایِ بنفشِ کم‌رنگِ روبه صورتیِ مایل به صدفی (:

پیاز‌ها را نگینی نگینی می‌کنم، مدام با پشت دست گلوله‌های اشک را پاک می‌کنم، چشمم تا ستون فقراتش می‌سوزد. بخار آشم روی کاشی‌های صدفی بالای گاز نشسته و این یعنی زندگی جریان دارد.
یک چشمم به نگینی‌هاست که یک‌دست بمانند و یکیش‌هم به ساعت. عقربه بزرگه روی شش برود، پیدایت میشود. لبخند می‌نشیند کنج صورتم. چشمم به نگینی‌هاست که یکدست بمانند.
عقربه بزرگه روی شش است، مسخره نفس در سینه نگه داشته‌ام، مسخره دست‌هایم روی هوا بی‌حرکت مانده است. صدای موتورت تیکِ ساعت برنارد میشود و من دوباره به حرکت می‌افتم. نفس را ول میدهم. دست هارا حرکت.
زنگ بلبلیمان می‌نوازد، مثل همیشه، دوتا پشت هم و یکی‌هم آرام، این یعنی منم خانم فقط من..
دوان دوان گرد پیاز و آش و دود را آبپاشی می‌کنم، دوان دوان چادر روی پشتی را بر میدارم، لبخندم می‌چکد روی گل‌های قالی لاکی‌امان.
دوان دوان خودم را به در میرسانم، تا از حیاط در را باز کنم، تو دوست‌تر داری. لبخندم می‌چکد توی حوض آبی و ماهی گلی‌امان شالاپ شلوپ می‌کند. صدای خرخر موتور از پشت در پیداست، لبخند موزیانه میزنم، میروم پشت در چادرم را صاف و صوف می‌کنم، بعد طوری که پیدا نشوم در را باز می‌کنم تا به خیالم از پشت غافل‌گیرت کنم، نیم‌رخت به رویت میرسد و از چال گونه‌‌ی زیر ریش‌هایت لبخندت را بو می‌کنم.
می‌خندی و می‌گویی صبر کن در را ببندم بعد هر شیطنتی می‌خواهی بکن دخترک، اولش لجم می‌گیرد اما بعد دست می‌اندازم روی دستت تا باهم موتور را داخل بیاوریم.
به سرعت سلام می‌دهیم،
بازهم می‌گذاری اول سین سلام من پیدا شود تا هفتاد حسنه برایم بنویسند فرشته‌ها.
یادم می‌افتد ، هرکسی زودتر سلام کرد.
یادم می‌افتد، هرکسی زودتر محبت کرد.
یادم می‌افتد هرکسی زودتر لبخند پاچاند در صورت دیگری.
هماهنگ و شانه‌به‌شانه در حیاط می‌رویم سمت در ورودی‌ در چوبی‌امان با شیشه‌های رنگی‌اش که بوی قدیم از سر و شکلش بلند میشود و روزها که نور آفتاب را رنگی‌ رنگی ریخت روی پادری و گلدان‌ها من عشق می‌کنم.
دست می‌گذاری پشتم تا من اول وارد شوم، بر‌میگردم و نگاهم را می‌دوزم  به آن دوتا قهوه‌ای سوخته و یاد رمان‌های چهارده‌سالگی می‌افتم که رنگ چشم‌ها یا طوسی بود یا از این رنگ‌‌های متالیک که با هر پیرهنی ست میشد!!! اما من این قهوه‌ای سوخته‌را عاشق‌ترم.
.
.
.
دست و رو شسته‌، حوله روی یک شانه افتاده، همراه با ریش‌ و ابروی تر وارد آشپزخانه میشوی، وارد حجم جاری زندگی میشوی،
دور آشپزخانه می‌چرخی، مثل همیشه،
تک‌تک ارکان آشپزخانه را نگاه می‌کنی، مثل همیشه
روی گندمی‌ها دست می‌کشی و از رشدشان می‌پرسی، بازهم مثل همیشه.
مثل همیشه روی میز گرد وسط آشپزخانه، رو‌به‌روی من می‌نشینی، از تمام چیزهای ممکن و لاممکن حرف می‌زنی و من این بار یک‌چشمم به نگینی‌هاست و یک چشمم به ترک‌های لبانت.
یک چشم سومی‌هم وام می‌گیرم برای قهوه‌ای چشمانت.
مثل همیشه، مثل همیشه نیست،
این مثل همیشه‌ها جدای از همه چیز است، این مثل همیشه‌ها فقط پوسته‌ی همیشه تنشان است، به عادت و تکرار مالیده نمی‌شوند.
من چشمانم به ترک لب‌هایت است و حالا بازهم نگاهم به ساعت است که پس کی اذان می‌زند.
یادم بنداز پیراهن مشکی‌ات را برای شب، اتو کنم.

.

.

.

ما در حیاطمان باغچه‌ای داریم کوچک. ما در باغچه‌امان ریحان و مرزه می‌کاریم، اطرافش کمی تربچه و گندم.
گندم برکت دارد، تو می‌گویی همیشه گندم بکاریم و آخر سر بدهیم کفترها تا برایمان دعا کنن.
یاد قصه‌ها می‌افتم کنار حوض شمعدانی می‌گذارند، اما ما شمعدانی نداریم، هرچه شمعدانی گذاشتم خشک شد و نفهمیدم دستم برکت ندارد یا چه، به هر حال نشد. در عوض یک مش مریم داریم رو‌به‌روی خانه‌امان، یک تاب داریم داخل خانه‌امان، تاب را تو برایم بستی،  کنار خانه یک بیدهم داریم، به قول مش مریم این بید تا وقتی عاشقی در کوچه باشد، سبز می‌ماند. شیشه‌ی عمرش است. بعدی نگاهی می‌کند و می‌گوید مراقب شیشه‌ی عمرش باشید و من حیا را می‌بلعم و چشم بلندی می‌دهم.

.

.

.

خانم کوچیک ۶
خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان