اَبرَکِ صورَتی (:

ترد، برشته و نمک‌زده!

۴ نظر

خلال سیب زمینی‌ها را درون روغنِ داغ ریختم و صدای ناله‌های کوچک‌شان، نشان از گلدن تایمِ ریختن سیب زمینی در روغن بود. هم سطح تابه، منظم‌شان کردم و گذاشتم بمانند که خوشمزه شوند.

از شما می‌پرسم، شده سیب زمینی خام خورده باشید و خوشتان بیاید؟ بعید می‌دانم کسی بوده باشد که از لحظات شورانگیز سیب زمینی خام خوردن، تعریف کند و یا کپین "به سیب زمینیِ نپخته خوران بپیوندید" راه انداخته باشد.

سیب زمینی خام، سفت مانند سنگ پا، کمی گس شبیه به زغال‌اخته‌ی نارس که در اغلب اوقات حتی بد مزه، می‌باشد. البته اگر رگه‌های سبز داشته باشد هم دیگر از افتضاحات زمانه است. اما شما با کمی صرف زمان، سیب زمینی‌ها را شسته و پوست می‌کنید. بعد از خرد کردن، درون تابه‌ی حاوی روغن داغ ریخته، نمک زده و فرایند خوشمزه‎سازی را به نقط‌ی اوج می‌رسانید. سیب زمینی‌ها باید کمی زجر بکشند تا خوش‌طعم و قابل استفاده شوند. حتی اگر رژیم دارید و مایل به استفاده از این خوشمزه‌ی دوست‌داشتنی نیستید، می‌توانید سیب‌زمنی را آب‌پز کرده و با کره و ادویه‌ی فراوان نوش جانش کنید. (ترجیحا همراه با سبزی خوردن و نان سنگک.)

حرف اما همان است، سرخ شده، آب‌پز و یا حتی بخارپز، در هر سه حالت، سیب زمینی‌ها باید یک دوره‌ی قابل قبولی را طی کنند تا بشود خوردشان. خام و بی مزه بودن سیب زمینی‌ها نه تنها موجب سلب اشتها می‌شود، بلکه حتی ممکن است کیسه‌ی لطیف صفرا و معده‌ی خشن و چند عضوِ زودرنج دیگرتان راهم به زحمت بیندازد.

.

چه شد که از فرایند خوشمزه سازی سیب زمینی گفتم و زیاد هم گفتم؟ حقیقتش وقتی سیب زمینی‌هایی که درون روغن، درد می‌کشیدند را تماشا می‌کردم، که چطور ابتدا از حالت سفت به نرم تبدیل شده و سپس ترد و جذاب می‌شوند. اندیشه‌ام معطوف نوشته‌ها و عجله‌ای که همیشه در منتشر کردنشان دارم شد. زمان‌هایی که ایده‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنم و فریاد یافتم یافتمم بلند میشود، درونم هیجانِ دردناکی غل‌غل می‌کند که دلم می‌خواهد در سریع‌ترین زمان ممکن آن ایده، حس یا هر کوفتی که قرار است بنویسم را منتشر کنم و خلاصی یابم. خبر خوب این که بعد از اتمام نوشتن، سراسر وجودم در آردِ آزادی، غوطه می‌خورد و خبر بد این‌که به دلیل شتابی که برای نوشتن و اشتراکش به خرج دادم، نوشته‌ای به‌غایت بد ریخت و خالی، خلق کرده‌ام که چیزی جز کلیشه برای نقل ندارد. به همین سبب آن چند دانه‌ی آرد آزادی هم می‌ریخت کف بشقاب. در اصل من مشتی سیب زمینی خام و دل‌به‌هم زن، تهییه دیده بودم.

سیب زمینی‌ها را هم میزنم تا سمت دیگرشان سرخ و برشته شود، اگر در گلدن تایم برشان ندارم، یا خمیر خواهد شد و یا جزغاله. در هر دو صورت هم راهیِ سطل زباله. اندیشه‌ها و هر آن‌چه که خواهم نوشت، باید کمی درون ادویه و روغن بماند، پخته شوند و در زمان طلایی، منتشر. والا یا خام خواهند شد یا جزغاله و در هر دو صورت هم راهی سطل زباله.

سیب زمینی خام اگرچه ممکن است حاوی عناصر مفیدی باشد اما بدمزه است و قابل خوردن نیست. من با عجولانه نوشتن، بدمزگی‌ای خلق میکنم که شاید حاوی مقداری عناصر مفید باشد اما زشت و بدمزه است و شاید به هیچ دردی نخورد.

هنگامی که آشپز برای شما سیب زمینی سرخ شده درست کند، اگر سیب زمینی‌ها نه خمیر باشند و نه سوخته، بلکه کاملا درست و حسابی سرخ شده‌ باشند، نشان می‌دهد آشپز برای شما و شکم شما ارزش قائل شده. وقتی من اندیشه‌هایم را نگه می‌دارم، بهشان فرصت پختگی و بالندگی می‌دهم و در موعد مناسبش به اشتراک میگذارمشان، نشان می‌دهد خواننده برایم ارزشمند است. والا می‌توانستم همان زمانی که ایده به ذهنم رسید در قالب سطحی‌ترین و پرشتاب‌ترین کلمات بیانشان کنم و خودم را خلاصی ببخشم.

.

اگر می‌خواهم نویسنده شوم، اگر داعیه عشق به این مقدس را دارم و اگرهای بسیار، باید که روز و شب مشق صبر کنم. صبوری بی‌حساب. شتاب‌زدگی، چیزی جر مشتی سیب‌زمینی خام و بدمزه برجای نمی‌گذارد.

 

 

و متلاطم الامواج

۳ نظر

درست زمانی که خواستم عطسه کنم، بین دوراهیِ نگه داشتنِ حجم هوای بدن یا رها کردنش، فکرم رفت سمت این که: پزشکان بر این باورند که اگر عطسه را نگه داریم یا به اصطلاح به دهانمان صدا خفه کنی وصل کنیم و خیلی ملوس و ریز آن را ول بدهیم ممکن است دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و درنهایت سکته‌ی مغزی شویم و اگر با تمام جانمان عطسه کنیم یعنی طوری که انگار می‌خواهیم در مسابقه‌ی چه کسی خرکی‌تر عطسه می‌کند نفر اول شویم هم ممکن است یکی از دنده‌هایمان بشکند! البته که تا من بیاییم نتایج دنیای پزشکی نوین را بررسی کنم و نتیجه‌گیری و درنهایت اتخاذ تصمیمِ درست، عطسه‌ام درحالی که عاقل اندر کودن نگاهم می‌کرد، درون بدنم محو شد و رفت.

فیلم دلشکسته را خاطرتان است؟ دلدادگی دخترکی مریخی با پسرکی خورشیدی که هر دو در دو جهان متفاوت زندگی کرده بودنند، پسرکی که رخت و لباسش هم بوی یمین میداد و دختری که یسار را طی می‌کرد و اما بعد، عشق از جانب یمن وزیدن گرفت و به یسار رفت و در قلب‌هایشان لانه ساخت، افسوس که یکی این طرف بود و آن دیگری آن طرف، پسرک لاجرم برای دست یافتن به عشق، اندکی به گام‌های مبارکش تغییر جهت نثار کرد و دختر قصه هم یسار را به لقایش بخشید و گام در میانه راه نهاد، هر دو اندکی مسیر را تغییر زاویه دادند و یکی زاویه صدو هشتاد درجه و آن یکی چهل و پنج درجه را به  نود رساند، هر دو پای در میانه راه گذاشتند و نتیجه این شد که توانستند شانه به شانه هم در جاده گام بردارند البته با دستانی در هم چفت شده ((((:

عطسه و فیلم دلشکسته ریسمانی بود برای وصل شدن به حال، حالِ نامیزانِ متشنج، کشتی‌ای که به قول تصویر سازان کلیشه، با امواج پر تلاطمِ زندگی، دست به گریبان است و شاید دو سرنوشت در آن سمت پایان انتظارش را می‌کشند، یا تسلیم شده و غرق خواهد شد و یا ایستادگی از برای رسیدن به خشکی. در این حال، این حالِ نامیزانِ متشنج، عطسه‌زن‌هایی هستند که دنده‌هایشان خرد میشود، یا دچار پارگی مویرگ‌های مغزی و به تبَع آن سکته مغزی می‌شوند. رهروهایی هستند که به سبب پیچش زیادی در یمینشان زمین می‌خورند و یساری‌هایی که دره‌ی مه گرفته را جاده متصور میشوند. کشتی از طریق هیچ یک از این دو گروه به خشکی امن نخواهد رسید، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که نه پایش پیچ بخورد نه در دره پرت شود، کشتی را آن بادبانی ایمن می‌کند که عطسه‌هایش نه سکته‌آور است و نه دنده خرد کن...

جدال، کانال تلگرام علی علیزاده

۱ نظر

توییت روز: هرگز به آینده ایران اینقدر امیدوار نبوده‌ام. ترامپ بزرگترین نعمت است. ناخواسته دارد مجبورمان میکند از خواب صدساله نفتی بیدار شویم و اوضاع داخلیمان را اصلاح کنیم. شفافیت، عدالت، فساد را جدی بگیریم و از ۸۵میلیون دهان باز رانتخوار مصرف کننده تبدیل به «ملت» شویم.

اگر فرصت شناس باشیم.

--------

🔹 در دو سه روز آینده درباره این «بحران کاذب ناامیدی» به صورت مفصل مینویسم. اما احساس میکنم باید مقابل این جو گله ای و توده‌ای که مشغول تزریق ناامیدی به جامعه است ایستاد. بگذار بگویند چون ایران نیستی از روی شکم سیر حرف میزنی. بگذار بگویند از جمهوری اسلامی پول میگیری و منافعت با این نظام مشترک است. بگذار دشنام و نفرین و تهمت روانه کنند. 

🔸 اما این موج ناامیدی طبیعی نیست. مصنوعی است. ترامپ و پمپئو قول داده بودند که فریاد نارضایتی را از داخل بلند خواهند کرد. و وضعیت داخل را بی ثبات کنند. و من و تو ی فریاد زننده ناامیدی به ترامپ و نتانیاهو همان را میدهیم که آنها چشم براهش هستند. هر فریاد ناامیدی از کلیت وضعیت دقیقا سکه ریختن در سبد ترامپ و نتانیاهو است و انها را برای زدن ضربه بعدی مصمم تر میکند. یعنی با هر عربده ناامیدی ات یک فشنگ در تفنگی گذاشته ای که رو به سوی خودت دارد. 

🔹 نقد وضعیت و نقد دولت جای خود، اما آیا کسی میان این قوم نیست که به جوانان یادآوری کند ایران روزهای بسیار بسیار سخت تری داشته و امید اولین تکلیف ملی و مهمترین اسلحه دفاع ملی ماست؟ کانال تلگرام علی علیزاده @jedaal

🔸 پانوشت: رانتی نامیدن هشتاد و پنج میلیون از جمله خودم لزوما توهین نیست. توصیف است. هرگونه رابطه ملت و حکومت و دولت در اقتصاد متکی بر نفت یا سایر منابع خام رابطه ای رانتی است. مساله در چنین جوامعی زیاد یا کم بودن رانت است. اما در اقتصادهای متکی بر مالیات جنس و جوهر رابطه شهروند و دولت به کلی متفاوت است.  

https://www.instagram.com/p/Bl3Ak2DHdSP/

.

پانویس: این مطلب رو از کانال تلگرام ایشون برداشتم و باورش دارم. خیلی عمیق باورش دارم.

هم چالش، هم همه چیز!

۷ نظر

نمی‌دونم بشه اسم‌اش رو گذاشت بسته شدنِ نطفهِ کلماتِ در مغز یا چی، به هر حال من می‌ذارم. این چرخه‌ی دنیا اومدن کلمات و این جلف‌بازی‌ها. توی دل مغز، پقی جرقه‌ای زده میشه و نطفه‌ی کلمات کوچولو موچولو بسته، اون‌ها یواشکی اون گوشه موشه‌های مغز رشد می‌کنند، بالنده میشن، دست و پا در میارن و خلاصه حسابی که خوشگل کردن، حسابی که شکیل و آبرومند شدن موعدش می‌رسه، شروع می‌کنن به جفتک انداختن و نویسنده با قلم جراحی ( حتی کیبورد جراحی!) اون‌هارو می‌ریزه بیرون، به دنیا میارتشون. شنیدید که اکثر نویسنده‌ها کارهاشون رو بچه‌های خوشون خطاب می‌کنن. (البته این روزا توله‌سگ و سمور آبی و اختاپوس‌هاهم حکم بچه رو دارند کلمات که جای خود داره.)

دانشمندان برای این چرخه‌ی زیبا و جینگیل هیچ اسمی نذاشتن؟ خب مثلا کلمه‌تولوژی‌ای چیزی ...

پس با استناد به این چرخه، من روزهای نازایی را می‌گذرانم، چراکه مغزم خشک شده و جز هفته‌ای پنج کلمه چیزی به دنیا نمی‌آورم ... دکتر نازایی خوب برای کلمه تولوژی سراغ ندارید؟

.

اول. توسط دو نفر به چالش نویسندگی کتاب دعوت شدم. خیلی ممنونم بچه‌ها، خودتونم که طبق روال خیلی خیلی خوب و درست و اصولی و قشنگ از افکارتون گفته بودید.

راستش در این زمینه فقط می‌تونم به چند خط کوتاه اکتفا کنم (چون تمام پست‌هایی که در این زمینه خوندم رو دیدم و اکثرا حرف منم بود و منم از تکراری گفتن بی‌زارم.) اگه روزی بخوام به صورت جدی ( نه خشن!) کتاب بنویسم قطعا باید عقاید و دغدغه‌هام رو لای زرورقِ قصه و داستان (یه قصه‌ی لطیف که مثل هندوانه‌ی خنک تو گرمای پنجاه درجه مرده رو زنده کنه یا مثل یه چای داغ لعنتی تو سرمای زیر صفر، حیات ببخشه) بپیچم. اگه روزی تونستم با تمرین و تمرین و تمرین و توکل، همچین قصه‌ای که بتونه عقایدم رو کمی نامحسوس که دل رو نزنه توی جونش جای بده بنویسم یا به عبارتی تن افکار و عقایدم لباس چین واچین تور توری کنم و بفرستمش داخل ملت و ملت این طفل رو پذیرا باشن، اون روز دیگه هیچ آرزویی ندارم و می‌شینم کنج دیوار کنار شومینه بافتنی‌ام رو می‌بافم و به خانه برمی‌گردیم تماشا می‌کنم.

دوم. دیروز آزمون آیین‌نامه مقدماتی رو پاس کردم!!! الهی شکر قطعا چون حال نداشتم برای بار دوم برم امتحان. دلم برای استاد‌ش تنگ خواهد شد و ایشونم رفت کنج صندوقچه عزیزانی که می‌خوای بغلشون کنی ولی خب نمیشه. مثل استاد هلال احمرم ( وااااای.)

سوم. صد و سیزده پست نخوانده دارم و این بلاگر خطاکار رو عفو بفرمایید لطفا.

.

علی یارتون (:


مشتی قاتلِ جانیِ محو و گم.

۵ نظر

می کشیم و می کشیم و می کشیم؛

ما به کشتن و شکستن و دریدن خوشیم ...

اما این بار قرار نیست با سلاح گرم و سرد، این کار و بکنیم.

نیازی به خون ریزی و کثافت کاری نیست.

خب، حالا بهت میگم چطوری بدون تفتگ، بدون خون، بدون خشونت، آدم بکشی.

دوست داری یادت بدم؟

می کشیم و می کشیم و می کشیم ...

راحته، خیلی خیلی راحت‌تر از اونی که فکرش رو بکنی، فقط کافیه از کلمه جادویی استعداد پرده برداری کنی.

چیزی نیست نترس؛

رو کن سمت اولین انسان اطرافت و بهش بگو بی‌استعدادِ کودن. تو هیچی نیستی، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای قاتلانِ دست بلورین، خوش آمدی.

برو جلوی آینه، زل بزن به مردمکات و بگو تو هیچی نیستی، بی‌استعداد، یو آر ناتینگ.

تبریک میگم به دنیای خودکشی کنندگانِ متحرک خوش آمدی.

.

هوشِ بالا، متوسط، کم، رو به افول، توانایی‌های خارق‌العاده، استعدادهای بالفطره، بحثِ این پست نیست. من نه تخصصِ این مباحث رو دارم نه آنقدر دنیادیده هستم که نظرات قطعی و کلی صادر کنم. من فقط می‌خوام از یه چیز مشترک حرف بزنم. اونم استعداد یادگیریه. همه‌ی ما، من، تو، دختر همسایه، پسر فال‌فروش، شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، تمام روزهای هفته‌زا، دی‌ماهیِ جیگولر، آذری فنتستیک، خردادی مغرور و متولدین تمام ماه‌ها، همه، داریمش، همه از این نعمت برخورداریم. و اونم استعداد و توانایی یادگیریه. باتری این استعداد، انرژی‌ای که موتور این توانایی رو روشن می‌کنه، ایمانه. ایمان. و این شعار نیست، حقیقتیه که ماها تبدیل‌اش کردیم به شعار‌های دست‌نیافتنی.

یکی به موسیقی علاقه‌ داره و استعداد‌اش رو توی این زمینه به کار می‌بره، یکی پزشکی، یکی مهندسی، نقاشی، نویسندگی و الخ. ما همه این استعداد یادگیری رو داریم. فقط کافیه روشنش کنیم.

.

من تا سال پیش جدی نمی‌نوشتم، در حد انشای مدرسه و پست اینستگرام. اما دیگه طاقت نیاوردم چون عاشقش بودم و بی‌نهایت دوستش داشتم. و یادمه روزی که و کیبورد و لمس کردم و شنیدم. صدای خمیازه‌ی استعدادم بود. استعداد نویسندگی؟ نه، استعداد یادگیری، چیز که همگی ازش بهره‌مندیم. کیبورد و لمس کردم و شروع کردم. بهش ایمان آوردم و شروع کردم. من به استعدادم ایمان دارم. فقط دارم در جهت نوشتن ازش استفاده می‌کنم. چیزی به اسم استعداد موسیقی و نویسندگی و بازیگری وجود نداره. تنها و تنها نعمت استعداد یادگیری هست، که داخل خمیرماییه‌ی همه، ودیعه نهاده شده. این اعتقاد و باور قلبی منه و بهم شهامت داد توی سن بیست سالگی دست یه قلم ببرم. الان نویسنده عالی‌ای نیستم، خوبم نیستم، اما به استعداد یادگیری ایمان دارم و قطعا نویسنده خوبی از خودم می‌سازم.

یادمه روزهای اول بهم گفتن تو استعداد نویسندگی نداری، درست می‌گفتن، چون من به چنینی عناوینی اعتقاد نداشتم، در سیستم و قاموس من چیزی به اسم استعداد نویسندگی وجود نداشت و نداره و نخواهد داشت. من عاشق نوشتنم و از استعداد یادگیریم در این جهت استفاده می‌کنم و خواهم کرد.

نتیجه‌گیری از کل پستم: من به عناوینی مانند "استعداد موسیقی"، "استعداد پزشکی" و الخ اعتقاد ندارم. تنها استعداد یادگیری و باور قلبیه که خدا تو وجود همه‌ی ما به ودیعه گذاشته. ازش استفاده کنیم.

.

پ‌ن: اگه انقدر منفعل و تنبل و بی‌خاصیتیم که نمی‌تونیم از استعداد یادگیری خودمون بهره‌ ببریم، لااقل انسان باشیم و باور و امید قلبی ‌آدم‌هارو نکشیم. نکشیمشون. این کار، از هر قتلی، قتل‌تره.

.

علی یارتون (:


کی از همه بدبخت‌تره؟! من من

۲ نظر
✍ احسان محمدی

✈️ یک روز هواپیمایی از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه:

_ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی نگران نباشید من یک خلبان حرفه ایم و شما رو سالم میرسونم.

✈️ چند دقیقه بعد خلبان میگه:
 _ خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ایم و و فرودگاه هم نزدیکه.

✈️ باز بعد از چند دقیقه این بار میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! پلیز ریپید اَفتر می: اشهد ان لا اله الا الله!

🚫 حالا این حکایت ماست. یک عده اصرار دارند بگویند ما بدبخت و بیچاره و ناامیدیم، هیچ چیزی درست نمیشه، همه چی خرابه. بر همین اساس پیشنهاد می کنم برای حل مشکلات کشور به شیوه این دوستان ریپید افتر می:

☡ خاک تو سر ما که زنده ایم، چاره اینه که بمیریم! (تکرار کنید:بمیریم! بمیریم!)

☡ ما خیلی بیچاره ایم! (تکرار کنید: بیچاره ایم! بیچاره ایم!)

☡همینجوری به بدبختی مون ادامه بدیم خودش خود به خود درست میشه!(تکرار کنید: درست میشه! درست میشه!)

☡ ما فرشته ایم، بقیه مردم دُزدن، مسئولین همه بَدَن! (تکرار کنید: همه بَدَن من خوبم! همه بَدَن من خوبم!)

🚫 خُب! خدا قوت پهلوان! خسته نباشی دلاور! با این روش ما تونستیم بخشی از مشکلات کشور رو حل کنیم! بقیه اش هم با احساس بدبختی هر چه بیشتر حل میشه، میشیم عین ژاپن و سوئیس! اونا هم دقیقا" با همین روش کشورشون رو ساختن!

🇯🇵مثلا" وقتی تو جنگ جهانی دوم آمریکا روی  هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم ریخت و این دو شهر با خاک یکسان شدند، می دونید چطور از نو ساختند؟

یک نفر رفت روی بشکه گفت:
_ کی از همه بدبخت تره؟!
‌مردم جواب دادن: مَن!مَن! مَن!

بعد ساختمان ها عین لوبیای سحرآمیز یکی یکی رشد کردند و شهر آباد شد!

 ◀️نزدیک عید بعضی خانم ها موهاشون رو زرد می کنن، هر چی زردتر، عیدتر!
حالا هم احساس بدبختی مُده، هر چی احساس بدبختی بیشتر، مُدتر، روشنفکرتر، بهتر!

🔸 خب شما می گی چکار کنیم؟

_ من سوئیس زندگی نمی کنم، تمام اخبار بد را می بینم، می خوانم و چه بسا حال دلم و جیبم از بسیاری از شما بدتر باشد که مطمئنم هست، اما #تمرین_میکنم جار نزنم وای من چقدر بدبختم! وای خاک تو سر ما! وای ما بیچاره ترین مردم دنیاییم!

◀️ دلیلی ندارد مدام خبر بد، حس بد و حال بد به هم بدهیم. به خدا به کسی که ناامیدی را به همه منتقل می کند نه مدال می دهند نه یارانه اضافی!

◀️ اصلا" شیطون بلاها! چطور موقع عشق و حال و صفاسیتی تک خوری می کنید، بعد ناله هاتونو میارید عین قیمه می ریزید توماستای ما؟!
#بشوره_ببره
به قلمِ احسان محمدی.
.
این پست به قلم احسان محمدی بود که داخل کانالشون منتشر کردن. حرفِ دلِ من بود، می‌خواستم همچین چیزهایی بنویسم که دیدم ایشون به عادلانه‌ترین نحو این کارو کردن.

حباب، نه حبابِ اقتصادی و این حرف‌ها.

۶ نظر

فی‌الحال که کنج ادبیات فارسی، نه به قول نسترن، زبان‌اش را جا نیندازین، ارزش‌اش بیشتر نباشد کم‌تر نیست. فی‌الحال که کنج زبان و ادبیات فارسی نشسته‌ام، آن‌هم با دیپلم تجربی، نمی‌توانم بگویم خوشحال و خرسندم یا ناراضی و خشماگین. غرض، آن غایت نهایی است که تو چرا درس می‌خوانی؟ چرا به دانشگاه می‌روی؟ چرا زبان و ادبیات فارسی را انتخاب کردی؟ چرا می‌خواهی معلم شوی؟ چرا ازدواج می‌کنی؟ چرا بچه‌دار می‌شوی؟ چون همه مردم این کارها را می‌کنند؟ چون طبیعت زندگیست؟ چون خو گرفتی به گوسفندوارانه زیستن؟ در پی غرایض دویودن؟ غایت نهایی که به این پرسش‌های چرایی یک پاسخ قاطعانه می‌دهد.

یک چیز اصلی، یک ارزش، هدف، جوهره اصلا هرچه که عشقتان کشید اسمش را بگذارید. یک چیزی باید باشد که آدم لابه‎لای روزمرگی‌ها و عاداتش از افسردگی نمیرد. اصلا یک نیروی کششی که بتواند در اوج خستگی و ملال، توانبخشی کند. که آدم با فکر کردن به آن تپش قلب بگیرد بداند تلاش‌هایش بی‌حاصل نیست ارزش‌اش را دارد. اصلا یک چیزی که وجودش مانع از رسیدن به چاه پوچیست. یک رویا یک آرمان ...

بخواهم مثالی‌تر بگویم، به خودم نگاه می‌کنم، دختری با ظاهری مذهبی در یک خانواده کاملا مذهبی. خب پس اگر چادر سرم کنم، نماز بخوانم، فلان کنم شاخ غولی نشکسته‌ام و چیزی از خودم ندارم. تمام‌اش متناسب با شرایط خانواده ایجاد شده. حالا سوال‌های قبلی را برای این‌ها هم تکرار می‌کنم: چرا چادر سرت میکنی؟ چرا نماز می‌‌خوانی؟ چرا به دین گرایش داری و میخواهی اعتقاداتت را حفظ کنی و پرورششان بدی؟ اصلا چرا دنباله‌روی مذهب خانواده شدی و نمی‌خواهی فقط با شناسنامه دین‌داری کنی؟ و الخ.

جواب تمام این چراها درنهایت میرسد به آن آرمان به آن رویا به آن ارزش. که اگر نباشد، من هیچ فرقی با گوسفند ندارم.

خب حالا با این پیش‌زمینه برگردیم به رشته درسی. دختری که به ظاهر نمی‌تواند بدون معنا و آرمان زندگی کند الان وسط این رشته‌ی عظیم به چیزی رسیده؟ خوشحال است؟ خود را نزدیک به آرمانش می بیند؟ ادبیات می‌تواند پاسخگوی پرسش‌هایش شود؟

این رشته یکی از عاشقانه‌های من است. جو مزخرف دانشکده، استادهای تهوع‌آور و خیلی چیزهای سیاه و کدر دیگر فرعی هم باعث نشده عاشقانگی‌های ادبیاتی من، کم‌رنگ شوند. با تمام عشقی که به این رشته دارم گمان نکنم دیگر برای ارشد ادامه اش بدهم چرا؟ چون تصور می‌کنم ابزار من برای رسیدن به آرمان این رشته نیست. من توانایی استفاده از این رشته عظیم برای نزدک شدن به آرمان را ندارم. نسترن توانایی‌اش را داشت و الان هم دارد از طریق همین رشته حق‌گرایی می‌کند، روشنگری می‌کند. نسترن از طریق همین رشته یک بار تمام اعتقادات و نگرش‌هایش را ریخت درو از نو بنایشان کرد و شاید از حال منِ مدعی،  مومن‌تر و آرمان‌خواه‌تر هم باشد که هست. من اما نمی‌توانم. این رشته را باتمام جونم دوست دارم. خیلی دوستش دارم اما بگذارید کلیشه را برگردانم به حرف هایم من لایق این رشته نیستم. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست.

دو سال از ادبیاتی بودنم گذشته خوب و جدی درس نخواندم. چون آن هدف پررنگ درونم خاموش شده بود. چیزی در این دوسال از علم این رشته برای خودم جمع نکردم چون آن هدف پررنگ خاموش شده بود. کلاس‌هایم را سه خط درمیان می‌رفتم، برای امتحانات به نمرات متوسط اکتفا می‌کردم چرا که آن هدف پررنگ خاموش شده بود. چون به خودم قول داده بودم ارشد رشته را عوض خواهم کرد دانشجو خواهم شد لای کتاب‌ها وول خواهم خورد و فعال و پرشور بازی در خواهم آورد و از این وعده وعیدها. گفتم برای ارشد رشته‌ای انتخاب میکنم که بتواند پاسخگوی نیازهایم شود بتواند دستی باشد و مرا بالا بکشد بتواند طنابی باشد که مرا به آرمان برساند. این دوسال با تمام این فکرها گذشت و من دختری پر از سوال و شک و سرگردانی با چشم هایی ماتی رنگ می چرخیدم و برای تنبلی هایم بهانه های قشنگ قشنگ می‌تراشیدم و کیف می‌کردم از این آرمانخواهی‌هایم.

دیروز امتحان آخر از ترم چهارم بود و من برای امتحان به این مهمی تنها یک ساعت آن‌هم قبل از امتحان درس خواندم.سر جلسه هیچ چیز یادم نمی‌آمد تمام خوانده‌هایم پاک شده بود و همان‌جا فهمیدم که نمره قبولی برای عربی بدون وقت گذاشتن و درست ومفهومی خواندن محال است.بعد از امتحان زهرا که از وضعیت درس خواندم خبر داشت پرسید قبول میشوی که بغضم ترکید و گریه کردم. گریه کردم برای اینکه دوسال سرگدان و گم و گور بودم. که نمی‌دانستم چه می‌خواهم. درست است که شاید ادبیات پاسخگوی من نیست و شاید نمی‌دانستم ازش چه می‌خواهم و رفتارکردن مقابلش را بلد نبودم و نمی‌توانست مرا به هدف‌هایم برساند اما تمام این‌ها در این دوسال تبدیل شده بودند به توجیه‌های خوشگل خوشگلی برای تنبل بودن. برای همین یک سوزن گرفتم و فرو کردمش درون این حباب خود‌بزرگ پنداری و کاهلی. حباب و پوسته‌ی خوشگلش دود شد و درونش دخترک نحیف رنگ و رو زردی چمباتمه زده بود و دستانش را روی چشم‌ها گذاشته بود تا نور اذیتش نکند ...

همه‌ی این‌ها را گفتم تا ببینم امروزِ روزی با خودم چند چندم. آرمانخواهی و معناگرایی خوب است. اصلا باید باشد. ادبیات ابزار من نیست. بلدش نیستم. پاسخگوی من نیست. لایقش نیستم ... تمامش درست.

اما می‌توانستم بگردم و برای این‌که چهارسال دانشجوی خوب و مفید این رشته باشم عالم عالم هدف و آرمان کوچک پیدا کنم و از این چهار سال بهترین و پربازده‌ترین بهره را ببرم. دوسال‌اش که رفت. خوب است که در پایان نیمه اول به این نتیجه رسیدم و نیمه دوم را انقدر گیچ و گم و افسرد و تنبل‌وار شروع نمی‌کنم. ایده‌آل و معرکه نه، مفید برای خودم.

.

پ‌ن: ببینید عزیزای دل، من این پست رو به صورت یه سلسله نوشتم تا برسم به این که چرا انقدر تنبل بودم! بحث‌های مطرح شده همشون دارن یه حرف مشترک میزنن و به یه نتیجه کلی میرسن. این که دوستان فرمودن بحث خیلی کلیه بله خیلی پیچیده و کلیه اما حرف من اصلا باز کردن اون بحث‌ها نبود!!! من اصلا نمی‌خوام به صورت ریشه‌ای وارد بحث آرمانخواهی و کمالگرایی و این‌ مباحث بشم. چون بشدت عمیقه و با یه پست نمیش همچین چیزهایی رو جمع کرد. اما الان به صورت یه خلاصه از کل متن میگم تا رفع ابهام بشه: خانم ایکس که فرد آرمانخواهیه، می‌خواست از رشته‌اش به آرمان اصلی زندگیش برسه دید نمی‌تونه زد جاده خاکی و تنبلی و این حرف‌ها. کل مباحث دارن یه حرف رو میزنن!!!!!!!


جزغاله شدی تا من آدم شوم*

۳ نظر
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
صرفا خانم‌هایی بودند که با چهره خسته و مقنعه کج از روی متن کتاب درسی می‌خواندند و می‌رفتند و سر برج‌هم حقوقی.
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
معلمی که می‌داند برای چه معلم شده،به میل خودش در این کسوت درآمده،برای رسیدن به هدف عظیمش انتخابش کرده.نه از روی ناچاری و برای کسب یک لقمه نان.
من هیچ‌وقت معلم نداشتم.
معلمی که بابتش عاشق درسش شوم.معمولا اگر معلمی خوب باشد و بداند رسم دبیری را بچه‌ها شیفته همان درس بی‌مزه و سختش‌هم می‌شوند.
معلمی نداشتم که به شوق دیدن روی بچه‌ها بیدار شود و برای دیدشان دلش غنج برود.
معلمی نداشتم که عاشقم کند که مرا بشناسد که وجودم برایش ارزشمند باشد که با نگاهش همه چیزم دستگیرش شود دلم از ندیدنش بگیرد که بخواهم بعد از اتمام کلاس بازهم با او ارتباط بگیرم.
معلمی نداشتم که حرف بیشتری،بیشتر از آنچه در کتاب درسی است بزند.
معلمی نداشتم که ...
معلمی را چه می‌دانم که این حرف‌های قدرناشناسانه را می‌زنم؟
شاید کمی کمالگرایانه باشد اما من معلم را کسی می‌دانم که بداند از کجا آمده در کجا قرار دارد و به کجا خواهد رفت**.سوالاتی داشته.تلاش کرده و به جواب‌هایی رسیده.جواب‌ها به آرمانی برایش بدل شده.حال آرمانی دارد که عاشقش است ارزشش است اصلا دلیل هستی‌اش است.می‌خواهد در جهت اشاعه آرمانش حرکت کند.در کسوت معلمی حرکت کند.عاشق شاگردانش است هستی شاگردانش برایش اهمیت دارد در جهت بهبود این هستی می‌کوشد و اصلا برای همین معلم شده است.اطلاعات وسیعی دارد.خوب حرف می‌زند و خوب گوش می‌دهد خوب می‌بیند خلاقیت و خوش فکری دارد.تمام این هارا ابزاری کرده در جهت پیش برد آرمانش.حرف‌هایم زیادی ریخت آرمانی و شعاری پیدا کرد.معلمی که کتاب نخوانده،فیلم ندیده،هیچ هدف و آرمانی ندارد چطور از این اسم مقدس استفاده می‌کند.
معلم همان خانمی است که بچه‌هایش را به دیدن تئاتر و فیلم می‌برد.
شاید همان آخوندی باشد که به روستاها می‌رود و برای بچه‌ها قصه می‌خواند.
همان پیریست که کتاب درسی را می‌بندد و می‌گوید خب حالا بریم سر درس اصلی.
.
دلیل اصلی عشقم به معلمی همیشه این بود که هیچ‌وقت معلمی که معلم باشد نداشتم وبه خودم می‌گفتم خب بس است ایراد گرفتن اگر خودت می‌توانی یاعلی.بشو همان معلمی که آرزویت بود داشته باشی که دستانت را بگیرد و همراهت باشد.
من شیفته دبیری هستم و اما شاید هرگز نشود که بشود/:
.
دلیل اصلی این‌که معلم شدن را به استاد دانشگاه بودن ارحج میدانم این است که فی‌الحال خودم دانشجو هستم و لای دانشجو جماعت،می‌بینم که اندیشه‌ها شکل گرفته تعصبات دورشان پیچیده و چه قدر غلط و درست به هم تنیده شده است که تفکیکشان عمر نوح می‌خواهد.
قلبم خواهان این است که معلم فکر‌های ترد و تازه شوم،فکرهایی که تازه تازه جوانه‌های سبز و کوچکش در‌آمده،فکرهای دست نخورده و منعطف.
شایدهم لایقش نباشم؛
شاید اصلا معلم خوبی از آب درنیایم؛
اما تلاشم را می‌کنم.
علی یارتون(:
.
*شمع بودی،شعله بودی سوختی؛تاهنرت را به من آموختی.(خدایا کشتن مارو با این یه تیکه مثلا شعر)
**حضرت علی (ع)

من مست و تو دیوانه،مارا کی برد خانه؟

۱ نظر
-بالاخره تمومش کردی؟
_اوهوم.
_خوشت اومد؟
-نه
_چراااااا؟خیلی ازش تعریف می‌کنن که...حتما تو نفهمیدیش.
مدت‌هاست قفلش شدم که چی می‌شه که بعضی از آثار(کتاب،فیلم،نقاشی و الخ)از حیث فروش،می‌رسن به نوک اورست و بعض هاشونم به کف جهنم.
فلان کتاب که به شکل وحشتناکی نگارش یافته،موضوع سخیف و آبکی‌ای رو پوشش داده فقط با یه عنوان مبهم و دهن‌پرکن و تحسین منتقد چطور انقدر فروش می‌کنه و به چندین زبانم ترجمه میشه؟از همه مهم‌تر،چطور نظر مخاطب رو جلب می‌کنه؟
درحقیقت
منتقد براش دست و جیغ و هورا که کشید،تبلیغات
گزافش که استارت خورد سیل مخاطبه که روانه اش میشه.فروش میره سمت اورست.
خانم ایکس در اینستگرام صفحه‌ای با ان‌کا فالوور داره،یه صفحه با پر از عکس رنگی و کتاب و ماگ.خانم ایکس تعریف فلان کتاب و شنیده،منتقد ستایشش کرده و دوست تئاتر رفته پیشنهادش،
کتاب رو می‌گیره و  بعد از گذاشتن چهل‌ عدد استوری و پست و ای‌مردم منم اینو شروع کردم،آغازش می‌کنه.با یه پیش‌زمینه‌ی خوب و شاهکار پنداری آغازش می‌کنه.خانم ایکس حدود یک سوم از کتاب و خونده،چیزی دستگیرش نشده،ولی خب اون سلبریتی دندون مرواریدی تعریفش‌و کرده پس لابد خوبه.لذا خمیازه‌ای می‌کشه و میره صفحه بعدی.در طول مطالعه درونش جدالی شروه می‌شه،که این کتاب شاهکاره ببین این همون متن معروفشه که سلبریتی دندون مرواریدی گذاشته بود،اشکال از توست تو درک هنری نداری و ...بالاخره بعد از اینکه خوش‌و کتک زد و ملزم کرد تا آخر بخونه تمومش می‌کنه.چیزی از کتاب نفهمیده،امااااا خب کتابِ شاهکاریه.به خودش می‌قبولونه کتاب بی‌نظیری بوده.
فردا روز،دوستش تو تلگرام ازش می‌پرسه بالاخره این شاهکارو خوندی؟نظرت چی بود؟
خانم ایکس یه نگاه به کتاب می‌ندازه و نفس عمیق می‌کشه و با یه لبخند فراخ شروع میکنه به اظهار نظر:
خیلی عجیب بود،
اصلا انقدر خاص و تکان دهنده بود که هنوزم تو شوکم
عجب انرژی داشت کم مونده بود وسطاش بذارمش کنار چون حس می‌کردم اصلا لایق خوندن همچین عظمتی نیستم.درک هنری نویسنده بی نظیر بود.
عجب انسان فکور و اندیشمندی ...
خانم ایکس فوری دست به کار می‌شه و تا از قافله هنرشناسان و متفکرین عقب نمونده،عکس کتاب و به انضمام همون یک تکه متن معروف رو منتشر می‌کنه و سیل کامنت‌ها که به‌به به این فهم و درایت.
.
خب چی می‌شه که می‌شه این؟
من با سواد نداشتم سه مرحله شکل‌گیری این جریان و ذکر می‌کنم.بنا نیست جامعه شناسی کنم و به بررسی لایه‌های زیرین و خیلی ریشه‌ای بپردازم.
1)مرحله اول تجارته،پول،مانی/:
نویسنده،ناشر،منتقد و رسانه طبق قراردادی مشارکتی،وارد عمل می‌شن.
کتاب نوشته می‌شه،منتقد وارد عمل می‌شه  و با کلمات بسیار بسیار قلنبه‌وارانه تحسینش می‌کنه طوری که کسی جرئت نکنه اعتراض کنه و تبلیغات رسانه‌ای‌هم آغاز می‌شه.محتوای کتاب،سبک و قلم نویسنده،سطح ادبیاتش کشکم حساب نمی‌شه،همین که یه موضوع خاص و خرکی و یه عنوان خوشگل و ناب داشته باشه کفایت می‌کنه.
2)مرحله دوم،سلبریتی دندون مرواریدیه!!!
کتاب نوشته شد،منتقد ستایشش کرد،رسانه تبلغیش.حالا قشری که به بیماری خود مهم‌پنداری مبتلا هستن و توهم اندیشمند بودن رو دارند،وارد صحنه میشن.سیاست‌مدار متوهم،هنرمند متوهم و الخ،می‌بینن که فلان کتاب نظر منتقد و جلب کرده و چه تبلیغاتی، چه سری چه دمی عجب پایی و موج نکنه عقب بمونم بهم انگ امل و نفهم بزنن و الخ شکل می‌گیره.در نتیجه با تمام قوا و گذاشتن عکس در تمامی زوایا با پس‌زمینه گلدار و ماگ و نوتلا سعی می‌کنن تو چش و چال عوام فرو کنن که ماهم اینو خوندیم و ماهم هنرشناس و متفکر و خلاصه ماهم هستیم.
پ‌ن:البته ممکنم هست شخص سلبرتی و معروف در ازای تبلیغ یه اثر پول بگیره.
3 مردم
مهم‌ترین و مهم‌ترین و مهم‌ترین مهره.
اصلا مراحل اول و دوم برای شکل گیری مرحله سومه.
مردم نباشن هزاریم تبلیغ و حرف منتقد و سلبریتی،کشکم نیست.
بخش زیادی از ماها دهن بینیم،یه تابو شکل گرفته مینی بر اینکه هرچی قشر مثلا مهم و بافرهنگ بزنن درسته،تو فکر نکن تو نظر نده تو فقط بگو چشم.
ما مردم می‌گم ما که خواننده متصور نشه دارم خودم و جدا می‌کنم،جمع کثیری از ما مردم از اینکه خودمون باشیم وحشت داریم از بیان نظرات و عقاید خودمون وحشت داریم.انقدر از اول غریق نجات بهمون بازوبند بسته می‌ترسیم درش بیاریم.می‌ترسیم فکر کنیم.یه شخصیت منفعل و بشدت تاثیرپذیر شکل گرفته.حالا این قشر متاثر و دهن‌بین می‌بینه فلان کتاب چاپ شده منتقد تحسینش کرده پرفروش فلان تایمز بوده رسانه بولدش کرده و واااااای این خواننده هم خوندتش پس قطعا خوبه.
می‌خونتش،
نمی‌فهمتش.
اما چون از قبل براش یه حباب صورتی خوشگل ساختن نمیتونه تصمیم بگیره،
نمیزنه این حباب و بترکونه،یا می‌ترسه متهم بشه به نفهم و امل و نداشتن درک هنری یا اینکه از بس قدرت فکر و ازش گرفتن حتی متوجه بد بودن اثر نمی‌شه.چیزی با خوندن کتاب بهش اضافه نشده،هیچ منفعتی براش نداشته و حتی کلی از وقتشم گرفته شده اما خب به دلیل تلقین و شناور بودن تو اون حباب صورتی متوجه نمی‌شه.
.
این میشه که برای خیلی از آثار هنری اعم از کتاب،فیلم،موسیقی و الخ این چرخه میگرده و می‌گرده.بعد از اینکه اثر فروش رفت،اون حباب ترکید و مخاطب به خودش اومد تازه متوجه این اشتباه میشه اما خب این جریان به هدفش که پول و چهره‌سازی و قدرت باشه رسیده.
پس آیا اثری که توجه مخاطب و رسانه‌ و چهره‌ها را به خود جلب کرده همیشه اثر شاخص و ارزشمندیه؟و بلعکس.
همه اینطوری نیستن،هستن انسان‌های درست و باوجدان ونترسی که تحت تاثیر این جریان نیستن و با نقدهای درست و روشنگری‌هایی که انجام میدن به امثال من کم سواد کمک کنن.هستن.مردمی که تو اقلیتن.
این جریان‌ها خیلی عمیق‌تر و ریشه‌ای‌تر از این حرفایست.دانم.
من فقط یه جنبه از این قضیه‌رو ترسیم کردم.قطعا جوانب دیگری نیز دارد.
عنوان:مولانا(من بیخود و تو بیخود،ما را کی برد خانه؟!)
علی یارتون(:


معلق و رها،بسان قاصدک.

۰ نظر

قبل‌ترها کوچیک کوچیک خوشحالی سرازیر می‌شد کنجِ خاک‌گرفته‌ی دلم و به قدری بالا میومد که به چشمانم می‌رسید،در نهایت تکه‌ ستاره‌ای بدل می‌گشت و برق میزد.
قبل‌ترها اگر کشوی شال‌ و روسری‌هایم‌ را خالی می‌کردم و از نو و با ترتیب رنگ‌بندیِ خاصی،می‌چیدمشان،حال دلم خوب می‌شد.وقتی به شالها و روسری‌هایی که با ترتیب وسواسگونه‌ای از پررنگ به کم‌رنگ چیده شده بودند نگاه می‌کردم ذوق بود که در دیواره‌های قلبم شکرک می‌زد.
قبل‌ترها اگر می‌نشستم و باحوصله پوشه‌های گلپر را مرتب می‌کردم و تصویر دلبرانه‌ای برای زمینه‌اش می‌یافتم،حس می‌کردم جهانِ فتح شده‌ای در دستانم می‌درخشد.
قبل‌ترها اگر کاری را که شروع کرده بودم به پایان می‌رساندم و نقطه‌اش را میگذاشتم،فوج فوج خوشحالی در دلم نشت می‌کرد و وجودم را سرشار می‌کرد.حس می‌کردم دوباره از نو متولد شدم.
قبل‌ترها نشاط ابدی‌ای در گوشه‌ی دلم جا خوش کرده بود،نشاطی که هیچ چیز سیاهش نمی‌کرد،کم‌رنگش نمی‌کرد،نابودش نمی‌کرد.
حالا کتابخانه‌ی جدیدم رسیده،کتاب‌هایم‌ را آن‌طور که همیشه دلم می‌خواست ولی مکانش نبود چیده‌ام،اتاق جارو و گردگیری شده،آینه برق می‌زند،گلپر با فایل‌های مرتب شده و تصویر زمینه‌ی خوشگلش پیش رویم است،پروژه‌ی زبانم‌ را تحویل داده‌ام اما نه حس خوشحالی چندانی در قلبم شکرک زده و نه احساس می‌کنم از نو متولد شده‌ام.
بیشتر حالِ دانه‌ای معلق در هوا را دارم که باد به هرکجا که میلش کشد،می‌بردش.حالا دیگر قبل‌ترها نیست،آن هاله‌ی امیدی که همیشه در برم ‌میگرفت نیست.حالا دیگر آن نشاط ابدی وجود نداری،کمرنگ شده.حالا حواسی در کار نیست،خشم و عصبانیت و خوشحالی و امید برایم بی‌معنا هستند.حالا دیگر هیچ چیز نیست.
کتاب می‌خوانم،فیلم‌ می‌بینم،دانشگاه می‌روم،معمولی و ساده به زندگی ادامه می‌دهم.شاید بهتر باشد کم‌تر به همه چیز فکر کنم،به این که چرا کتاب می‌خوانم،چرا فلان فیلم را می‌بینم،چرا به دانشگاه می‌روم و اصلا چرا همچین رشته‌ای انتخاب کرده‌ام.وقتی قرار نیست پا از نقطه‌ی امنم بیرون بگذارم و کاری کنم،بهتر است از فلسفه‌بازی‌های احمقانه‌ام دست بکشم تا نه خودم را آزار دهم نه اطرافیانم‌را.
گاهی فکر می‌کنم تمام وجودم ادا و اصول است و ننربازی.دارم ادای اندیشمند بودن را در میاورم،ادای فهیم و متفکر بودن‌را،ادای کتاب‌خوان‌هارا،ادای عمیق و باطن‌نگرهارا،ادای مؤمن بودن‌را در میاورم.گاهی حس می‌کنم تمام جونم ادا و اصول است و ننربازی.
بیشتر همان حس و حال آن دانه‌ی معلق را دارم.بی‌هیچ چیز و بی‌هیچ چیز.خالی‌ترین و رها‌ترین دانه‌ی هستی.شاید بسان قاصدکی که مکان و زمان خاصی ندارد.
شاید بهتر باشد مدتی دست‌نگه‌ دارم و همانطور خالی و معلق و رها به زیستن ادامه دهم تا ببینم این باد مرا کجا خواهد برد.این قاصدک عاقبت در دستان چه کسی خواهد نشست.
شاید تویی که این را بخوانی پیش خودت بگویی آدمی به امید زنده است و امید،هدف‌را پررنگ می‌کند و هدف،انگیزه آفرین است و انگیزه،تلاش و کوشش و حرکت در پی خواهد آورد و این تللاش و کوشش و حرکت،نشاط و سعادت و کمالت خواهد بخشید.
این چرخه را از برم.
اما چرخه‌هاهم نیاز به توقف و تجدید قوا دارند.
شاید الان زمان چرخش نیست،
لااقل نه این ساعت.

.

پ‌ن:"گلپر"نام لپ‌تاپم می‌باشد.

علی‌یارتون.

خاطرم هست چون در جمعشان حکم نوه را داشتم،خانم کوچیک صدایم می‌زدند.
دوستش داشتم این لقبِ فلفل‌ نمکین را.
حکما خدا می‌دانسته روزی به سرم می‌زند وبلاگی باز کنم و بدبخت اسم پیدا کردن شوم که این لقب را در دلشان انداخت تا صدایم بزنند.
ابرکِ صورتی تمام آن چیزیست که خانم کوچیک برای خودِ خودش دارد و یک تکه از آن اینجا تراوش کرده.
^_^
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان